|
|
|
کنسرت پرحاشیه حمید عسگری در شهریار و همه حرف او

بنيامين بهادري چند روزي پس از انتشار آلبوم جديدش «بنيامين 88» در اولين مصاحبه اش بعد از سه سال سکوت، حرفهاي جالبي را به زبان آورد و در اين بين حميد عسگري هم از نيش و کنايههاي او بي نصيب نماند....
کنسرت خواننده پر حاشيه امسال، با انرژي تمام در شهريار برگزار شد با رونق گرفتن کنسرتهاي پاييزه خوانندههاي پاپ، دوباره فضاي موسيقي در کشور و به خصوص تهران، رنگ و رويي عوض کرده و بازار کساد و راکد موسيقي پاپ، جاني دوباره گرفته؛ مخصوصا که خوانندههاي محبوب پاپ، در اين زمينه کم نگذاشتهاند تا همه با هر سليقهاي بالاخره بتوانند در سالن کنسرت خواننده اي جيغ بکشند. محسن يگانه، حميد عسگري، فرزاد فرزين، رضا صادقي و.... همگي کساني هستند که اين روزها بازار کنسرتهايشان داغ است. اما در هفته اي که گذشت، جمع کنسرتهاي پاپ در تهران و شهريار حسابي جمع بود. از کنسرت سراسر حاشيه محسن يگانه در شهريار بگير تا کنسرت بزرگ فرزاد فرزين در برج ميلاد. ولي نزديکي تاريخ انتشار آلبوم جديد حميد عسگري و اتفاقات بامزه اي که در اجراي شهريارش رخ داد، ما را قلقلک داد تا دور همي، سري به حال و هواي سالن ميلاد قائم مقام شهريار بزنيم.
از همان اول همه چيز مشخص ميشود. بين کساني که بليت 10 هزار توماني يا 40 هزار توماني خريده اند، هيچ فرقي وجود ندارد! چون اصلا صندليهاي سالن شماره گذاري نشدهاند. براي همين است که هر کسي زودتر وارد سالن شده، جاي بهتري نشسته و خلاصه بليت 40 هزار توماني کيلو چند است؟ سالن کيپ تا کيپ از جمعيت پر شده و همه براي حضور عسگري روي استيج لحظه شماري ميکنند. گروه در حال چک کردن صدا هستند و ملت با هر بهانهاي سالن را روي سرشان ميگذارند. بالاخره سر و کله عسگري سر تا پا مشکي پوش با يک شال بنفش براق دور گردنش پيدا ميشود تا قطعه "قسمت"، سالن را ببرد توي هوا: "قسمت نميشه انگار... دست تو رو بگيرم..." گروه با انرژي تمام مينوازد و عسگري هم قطعات را با تمام انرژي و قدرت ميخواند و همين باعث ميشود شرشر عرق از سر و روي او سرازير شود. اما ملت که هيچ جوري کوتاه بيا نيستند، با فريادهايشان دوباره و سه باره خواهان اجراي قطعاتي مثل: "ناشناس" "آره تو هموني که ميخوام" و "قسمت" را دارند و او هم از جان مايه ميگذارد تا در برابر شهرياري هيچ رقمه کم نياورد. "تلافي" و "گريههاي تو واسه من" پشت سر هم به اجرا درميآيند. تا بعد از آن اجراي بينظير و تکنوازي ويولن توسط نيما وارسته شروع شود."آره تو هموني که ميخوام" قطعه بعدي است که سالن را به هوا ميفرستد."به دلم مونده يه بار." "وقت رفتن" "فکر ميکني کي هستي،" "و بازم دلم گرفته" از ديگر قطعاتي هستند که اجرا ميشوند و آن قدر با استقبال رو به رو ميشوند که همه سالن با عسگري همخواني ميکنند؛ "آخه تو عزيز قصههاي مي... آخه تو شعر روي لبامي..." بعد از اين قطعات نوبت قطعه محبوب عسگري است تا شهريار را روي سرش بگذارد؛ "ناشناسي واسه من... ناشناسي واسه چشمام..." در بخش ترانههاي در خواستي هم قسمت و تلافي و باز هم ناشناس اجرا ميشوند تا عسگري در ميان موسيقي اي که گروهش مينوازد، استيج را ترک کند. البته قبل از آن عسگري شال بنفش را ميبوسد و به ميان جمعيت پرتاب ميکند تا جنجال بر سر اين شال، خودش داستاني شود. کنسرت حميد عسگري در شهريار داغترين کنسرت اين هفته بود.
از ابتداي امسال حرف و حديثهاي زيادي دور و بر حميد عسگري وجود داشته؛ حاشيههايي که انکار نميخواهند دست از سر او بردارند. چند دقيقه تا انفجار از قرار معلوم حالا که چند روزي بيشتر به انتشار آلبوم جديد حميد عسگري نمانده، جار و جنجال هم دور و برش بيشتر شده. البته اين فقط محدود به حميد عسگري نميشود؛ اين روزها جو عجيب و غريبي بين خوانندههاي پاپ به وجود آمده و همگي يک جورهايي به جان هم افتاده اند. حالا هم که تاريخ انتشار آلبوم حميد عسگري نزديک شده، حاشيههاي دور و برش چند برابر شده است. البته عسگري از ابتداي سال 88 هر هفته بالاخره با يک حاشيه پر سرو صدا در صدر اخبار موسيقي پاپ بوده است. حالا که کنسرت پر حاشيه اش هم تمام شده چند برش کوتاه از همه حرف و حديثهايي که دور و بر عسگري به وجود آمده را مرور ميکنيم.
قرار دارد با هدايت فيلم عسگري 200 ميليوني شد! اين خبر هم از آن خبرهايي بود که قرار نبود رسانه اي شود ولي به يک باره علني و به خبر يک بسياري از مجلهها و سايتها تبديل شد. اما اصل خبر از اين قرار بود که حميد عسگري با يک قرارداد 200ميليون توماني با هدايت فيلم، براي دو فيلم و سه کنسرت به توافق رسيده است. با رسانه ايتر شدن جزئيات اين قرار داد و اينکه عسگري طبق يکي از بندهاي اين قرار داد نميتواند بدون هماهنگي با هدايت فيلم در اجراي هيچ برنامه اي شرکت کند. دوباره نوک پيکان حاشيهها به سمت او چرخيد و عده اي با غير حرفه اي جلوه دادن اين قرار داد، سعي در تحريک عسگري براي فسخ اين توافق داشتند. اما خيلي زود وجود يک چنين بندي در قرار داد عسگري، از سوي مديران ارشد هدايت فيلم تکذيب شد تا سرو صداها بخوابد و آرامشي نسبي حول و حوش اين خواننده برقرار شد. در همان روزها تيترهايي مثل: گرانترين خواننده پاپ ايران حسابي باعث دردسر حميد عسگري شد.
بنيامين عليه عسگري يه روز تلافي ميکنم... بنيامين بهادري چند روزي پس از انتشار آلبوم جديدش "بنيامين 88" در اولين مصاحبه اش بعد از سه سال سکوت، حرفهاي جالبي را به زبان آورد و در اين بين حميد عسگري هم از نيش و کنايههاي او بينصيب نماند؛ «جامعه موسيقي ما پر شده از تقيلدها و شبيه خوانيها؛ مثلا همين حميد عسگري. او نميتواند اين واقعيت محض را کتمان کند که موسيقي اش را از خود من و صدايش را يکي از خوانندههاي ايراني-لس آنجلسي وام گرفته است!» البته ماجرا به همين جا ختم نشد. با اينکه حميد عسگري ميخواست سياست سکوت را در برابر بنيامين و اظهارنظرهايش در پيش بگيرد اما نتوانست و فقط با چند جمله جواب همه اظهار نظرهاي او را داد: «بنيامين سعي دارد با ايجاد سر و صدا، آلبوم افتضاحش را بيشتر در جامعه جا بندازد. بعد از انتشار آلبوم جديدم، همه صحبتهاي او را تلافي خواهم کرد!» در اين ميان البته حرف و حديثهايي هم در مورد انتشار نامهاي به قلم عسگري عليه بنيامين به وجود آمد.
فريدون جيراني و حميد عسگري آکتور سينما؟ خبر در عين کوتاهي و سادگي، پر حاشيه بود و پر سر و صدا، "حميد عسگري به عنوان بازيگر نقش اول فيلم جديد فريدون جيراني انتخاب شد." خبر بازتابهاي مختلفي داشت و رسانهها و خبرگزاريهاي مختلف در تکاپوي در آوردن صحت و سقم خبر افتادند. اما اصل ماجرا از حضور توام حميد عسگري و فريدون جيراني در دفتر هدايت فيلم آب ميخورد و حضور اتفاقي يکي از خبرنگاران سينمايي در آنجا. همين موضوع باعث سر زبان افتادن چنين خبري شد. ماجرا زماني جالب تر شد که جيراني و عسگري هيچ کدام اصل خبر را نه تاييد کردند و نه تکذيب تا گمانه زنيهاي بيشتر و بيشتر شوند. کمي که از ماجرا گذشت مشخص شد که قرار بوده همه چيز در سکوت کامل خبري تا نهايي شدن قرار دادها پيش برود. طبق اخبار منتشر شده، عسگري حتي از تست لباس و تست گريم هم توانسته بود موفق و سربلند بيرون بيايد ولي به يک باره همه برنامهها به هم خورده و تداوم اين همکاري درهاله اي از ابهام قرار ميگيرد. همين که خبر با سرعت پيچيده، حاشيههاي آن عسگري را وارد حاشيههاي بعدي اش در سال 88 کرد. آلبوم کما 2 کجاي دنيا ؟؟ امسال قرعه به نام پاييز افتاد. با اينکه ميانه بهار، خيلي از خوانندههاي مطرح پاپ با آلبومهاي جديد، هوش از سر طرفدارانشان بردند اما وقتي ماه رمضان پايان تابستان باشد. پاييز هم ميشود فصل آلبومهاي تازه و رنگ و وارنگ. در اين ميان اما طرفدارهاي عسگري بيش از همه چشم انتظاري کشيده اند. آلبوم "کما 2" از پيش از نوروز 88 سر زبانها افتاده ولي هنوز روي پيشخوان فروشگاههاي موسيقي قرار نگرفته است. ابتدا قرار بود چند روزي پيش از عيد، اين آلبوم همزمان با کنسرت او در برج ميلاد منتشر شود که هر دوي اين اتفاقها به خاطره پيوست. بعد از آن پس از انتخابات و بعد از انتشار آلبوم بنيامين و سيروان، به عنوان زمان انتشار کما 2 مشخص شد که آن هم نيامد. عيد فطر آخرين مهلت بود اما باز هم کما 2 نيامد تا اين آلبوم همچنان در پستوي استوديوي عسگري و نيما وارسته باقي بماند
نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 0:25 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
تفاوت دیدگاههای دختران و پسران در روابط دوستی امروزی مسلما پسران و دختران در خیلی از رفتارها نقاط مشترک و در خیلی بیشتر تفاوتهایی با هم دارند حتی اهداف این دو جنس با هم متفاوت است بعنوان مثال یکی از اهداف کلیدی برای پسران در روابط دوستی تامین غریزه جنسی میباشد که بسیار پر رنگ است این در حالیست که دختران به دنبال تامین نیازهای احساسی خود هستند پس از اشنایی که حالا در هر مکانی و هر زمانی و هر ابزاری امروزه میشه این اشنایی رو بوجود اورد معمولا یکی دو بار تماس تلفنی و ردو بدل شدن حرفها عجیب که عبارتند از : حرفهاییکه در تماسهای اولیه توسط دختران و پسران گفته می شود: پسرانی که به دنبال جذب دختر و رسیدن به مرحله رابطه جنسی هستند (دسته اول) معمولا این گروه در اولین تماسها بین خود و پسرانی که پیشنهاد رابطه جنسی را به دختران میدهند 180 درجه تفوت قائل می شوند و ابراز میکنند من از اون پسرهای نیستم که دنبال اون قضیه باشم من دنبال یک رابطه هدفمند هستم دوست دارم یه مدت یکی رو بشناسم و رابطه دراز مدت و هدفمند داشته باشیم ( منظور ازدواج ) پسرانی که به دنبال جذب دختر و رسیدن به مرحله رابطه جنسی هستند (دسته دوم) خیلی راحت صحبت می کنند و عموما میگن تنها هستند و دوست دختر سابقشون بهشون خیانت کرده و خب داستان سرایان خوبی هم هستند و یک داستان همراه با شکست عشقی تعریف میکنند تا صدای اخی اخی دخترو در بیارن این افراد از در دلسوزی وارد می شوند یعنی دوست دارند کاری کنند که طرف دختر براشون دل بسوزونه و بگن چه پسر مهربونی پسرانی که به دنبال جذب دختر وکلاس گذاشتن هستند معمولا عنوان می کنند شرایط مالی خوبی دارند با خاتوادشون اختلاف نظر دارند روی پای خودشون وایستادن اهل کار و زندگی هستند اتو کشیده هستند براشون شخصیت دختر مهمه من از شخصیت شما خوشم اومده و دوست دارم بیشتر بشناسمتون . دختران : دختران در تماسهای تلفنی اولیه بیشتر از اینکه از خودشون صحبت کنند از دوستاشون صحبت میکنند اگر از گذشته انها و روابط سابق بپرسید اکثرا جوش میارن و شاید بگن گذشته هر کس به خودش مربوطه این دختران مدت دوستی های سابق خودشونو چند ماهی فاکتور میگیرن و برخی از روابط دوستی قبلی خود را حتی جزء امار حساب نمی کنند و همیشه هم پسری که تو زندگیشون بوده ، پسر بدی بوده . دختران هوشیار باشند : احساسات دختران میتواند با شندین صدا و حرفهای زیبا از پشت تلفن تحت تاثیر قرار گیرد جرقه اولین حالت وابستگی زده می شود از اینرو توصیه می شود تماسهای تلفنی قبل از ملاقات زیاد نباشد اما پسران به تن صدا و حالت حرف زدن دختران توجه می کنند انها کلا به حرفهای دختران گوش نمیدهند و فقط به حالت حرف زدن انها توجه می کنند . ( فراموش نکنید هوس در پسران براکثر برداشتهاشون تاثیر گذاره ) روز ملاقات پسرها : عموما پسرها کاری به حرفهای دخترا ندارند و فقط تائید می کنند بیشتر به صورت و اندام دختر توجه میکنند اگر اون دختر از این نظر انها را جذب کنه کمی هم به چشمان دختر نگاه میکنند و حرفهای دختر رو ادامه میدهند یا نظرشونو ابراز میکنند خلاصه هر کاری می کنند که اون جلسه ملاقات کمی به طول بیانجامد اما اگر از ظاهرو اندام و کلا از دختر خوششون نیاد مدام اینطرف و انطرف نگاه می کنند دستشون یا پاشونو تکون می دهند ساعتشونو نگاه می کنند تند تند حرفهای اون خانم رو با تکان دادن سر تائید می کنند ودنبال این هستند که هرچه زودتر این جلسه تمام بشه یا کاری میکنند که خوده دختر خانم دیگه تماس نگیره دخترها : یک نگاه کلی به سرو وضع ظاهری پسر کافیه که همه جزئیات بیاد دستشون دختران در ملاقاتها 3 فاکتور را بیشتر مد نظر قرار میدهند نگاه شما ، رفتارهای قیزیکی شما و مهمترین عاملی که در نظر دارند حرفهای شماست ، دختران دو دسته هستند یا از پسران شاد و شنگول و شیطون خوششون میاد یا کاملا برعکس از پسرانی که جنتلمن باشند کمتر دختر ی پیدا میشه که هر دو گروه را دوست داشته باشه دختران نگاههای شما را دنبال میکنند که مطمئن شوند حواستان به اونهاست ، دختران از حرفهای سطحی و سبک در ملاقاتهای اولیه بیذارند دختران از اینکه یک پسر مدام راجع به مسایل جنسی صحبت کنه اونم در اولین ملاقات بیذارند دختران تمایل ندارند با دختر دیگری مقایسه شوند دختران توجه طلب هستند و نکته بین سعی کنید ترو تمیز باشید و فراموش نکنید ملاقات اول شاید برای پسران فراموش شدنی باشه اما دختران در صورتی که از رفتار شما خوششان امده باشه در خلوت خود ملاقاتهارو بررسی میکنند . حسهای دو جانبه در روابط دوستی دوست داشتن - وابستگی - عادت کردن - عاشق شدن الزاما نه در همه دوستیها اما هر چه پیش میرویم در اکثر دوستیها مشکل اصلی ما اینه که در طول رابطه فرق میان 4 حس وابستگی - دوست داشتن - عادت کردن و عاشق شدن را نمی دانیم و فقط زمانی متوجه آن می شویم که اون رابطه یا به اتمام رسیده باشد یا به مرحله آشفتگی . هنوز مدتی نگذشته که دو طرف ادعای دوست داشتن میکنند به 6 ماه نکشیده فکر میکنند عاشق هم شدند اما متاسفانه به یکسال نکشیده جدا شدند و سایه همو با تیر میزنند مشکل اصلی دختران و پسران در روابط دوستی مشکل اصلی اینجاست که دخترها تصور می کنند دیدگاه پسرها همانند انها میباشد و همینطور بالعکس پسرها چنین تفکری دارند ، اساس روابط دوستی شناختن دیدگاهها و طرز فکر جنس مخالف در روبه رو شدن با وقایع و اتفاقات است تا از این تجربه در زندگی مشترک بتوان استفاده کرد اما این یک اصل گم شده در روابط دوستی میباشد. دختران تصور می کنند پسران تشنه احساسات هستند و پسران تصور می کنند دختران نیاز جنسی زیادی دارند . طرز فکر پسران و دختران را اگر بخواهیم قیاس کنیم تقریبا همانند زیر است : پسران : وابستگی - هوس - غریزه جنسی - وابستگی جنسی - دلزدگی - و دختران : احساسات - -هوس - وابستگی - غریزه جنسی - وابستگی زیاد ترجمش میشه : پسران درروابط دوستی به هوس و غریزه جنسی خود بیشتر بها می دهند و پس از اولین ارتباط جنسی دچار وابستگی جنسی می شوند یعنی رابطه جنسی انها گسترده تر می شود انها در تمامی ملاقاتهای بعدی دنبال فرصت برای تامین این نیاز هستند و تاز مانی که طرفشان پاسخگوی این نیاز باشد این رابطه ادامه دارد و هر زمان که طرفشان از رابطه جنسی خودداری کند یا اخلاق و رفتار پسر تغییر میکند یا مدام بهانه گیری می کنند یا ان رابطه را تمام می کنند. دختران : تا زمانی که به فردی احساس نداشته باشند و وابستگی احساسی پیدا نکنند نمی توانند ربطه جنسی را با آن فرد تجربه کنند دختران ترجیح می دهند این رابطه از روی عشق دو طرفه باشد انان از اینکه بدون احساس تن به چنین رابطه ای بدهند بیذارند . دختران پس از رابطه جنسی دچار وابستگی بیشتری می شوند وبیشتر دوست دارند مورد توجه احساسی طرف مقابل خود قرار بگیرند اکثر روابطی که دختران در آن رابطه جنسی را تجربه کرده و لی رابطه دوستی انها به اتمام رسیده دچار افسردگی موقتی می شوند . در عین حال دختران بیشتر تمایل دارند دوست داشته شوند تا اینکه دوست بدارند دختران می توانند بارها حس عاشقی را تجربه کنند اما این در حالیست که پسرها فقط یکبار عاشق می شوند و اولین عشق را فراموش نمی کنند . پسران اگر واقعا کسی را دوست داشته و عاشق باشند هر کاری برای بدست اوردن طرف می کنند به اصطلاح به اب و اتش می زنند و اشکال اینجاست که همه انرژی خود را قبل از ازدواج صرف طرف می کنند این در حالیست که نیازهای احساسی و حتی جنسی زنان پس از ازدواج بیشتر از دوران قبل از ازدواج میباشد به همین علت است که مدام از سردی همسر خود شکایت دارند. اما دختران قبل از ازدواج تمایل دارند طرفشان به سمت انها بیاید و بیشتر تلاش کند تا اینکه خوده انها به سمت آن پسر بروند که این قضایا بعد از ازدواج دگرگون می شود و این زنان هستند که به سمت همسر خود میروند و مردان تلاشی نمی کنند . در نهایت آیا رابطه دوستی بین دوجنس مخالف خوب است یا بد ؟ هر ارتباط سالمی میتواند سازنده باشد به شرط انکه حد و حریمی بران قائل باشیم به شرط انکه منطق غالب بر احساسات باشد انسان از هرچه منع شود جذب ان می شود با توجه به شرایط کنونی جامعه اگر قرار است ارتباطی بین دو جنس مخالف وجود داشته باشد چه بهتر که با اطلاع و شناخت هر دو خانواده باشد چه بهتر که این ارتباط با هدف شناخت جنس مخالف باشد نه تامین غرایز و هوس . متاسفانه پنهانی بودن این روابط ، احساساتی بودن دختران و غریزه جنسی پسران سه فاکتور مهم در به انحراف کشیده شدن روابط و شکست در ان میباشد.
غریزه جنسی هم در مردان وجود دارد و هم در زنان این یک غریزه مقدس و نعمتی از سوی خداست به شرط انکه در مسیر صحیح خود قرار بگیرد . شدت این غریزه در مردان نشانه بد بودن انها نیست چرا که ساختار افرینش انها اینگونه است همانطور که احساسات در زنان بیشتر از مردان است . ظاهر بین بودن مردان در ذات انهاست وفقط کنترل ان در دست خوشان است همانطور که دختران در دوره سنی خاص تمایل دارند تا موقعیتهای مختلف را شناسایی کنند اما کنترل ان در دست خودشان است . در نهایت انتخاب با شماست پس بهترینهارا انتخاب کنید . موفق باشید نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 12 آبان1388 ساعت 1:13 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
برگ
بنام او . . .
سلامی به زیبایی فصل هزار رنگ پاییز
سلامی به گرمی نفسهای دلتنگی . . .
و بازم سلام . صد سلام دیگر . . .
خیلی وقتی از اتفاقات روزانه یا چیزایی که میبینم و واسم اتفاق می افته چیزی نگفتم و ننوشتم
تا اینکه امروز که از کلاس بر می گشتم یه برگ روی زمین تو پیاده رو دیدم که نظر منو به خودش جلب
کرد شما هم ببینید خالی ازلطف نیست :


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 23:18 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله
بحث اثرات سو پارازیتها بر روی سلامتی انسان اخیرا بالا گرفته است. قاعدتا میدانید که منظور از «پارازیت» همان پارازیتهایی است که برای اختلال در دریافت شبکههای ماهوارهای فرستاده میشوند و احتمالا منظور از «انسان» هم ما هستیم! همین خودش میتواند خبر خوبی تلقی شود چون نشان میدهد سایر چیزهایی که اثرات بسیار نامطلوبی بر روی سلامتی انسان میگذارند چندیست که فروکش کردهاند (یا دست کم توی خیابان دیده نمیشوند) که بحث به اثرات پارازیتها بر روی سلامتی کشیده شده است.
در خصوص این پارازیتها و اثرات آنها نظرات گوناگونی وجود دارد که مثل همیشه از انکار کلی شروع شود و تا تایید ضمنی و ارائه گزارشها و نظرات کارشناسی گوناگون و متضاد در مود منشا آنها و اثراتشان بر روی سلامتی انسان پیش میرود. اما همچنان هیچ نهادی مسئولیت ارسال آنها را نمیپذیرد.
خوشبختانه خبرنگار ما توانسته است تا با یکی از آنتنهای ارسال این امواج گفتگوی صریح و سریعی انجام دهد که ذیلا عینا میآید:
لطفا خودتان را معرفی کنید. داداش ما معروف و معرفی شدهایم. شوما خودتو معرفی کن.
من... لازم نکرده. اصلا تو کی هستی که جلوی ما من من بکنی. برو سر اصل کلومت.
میخواستم درباره اثرات شما بر... اونش دیگه به خودمون مربوطه. ببینم شوما با اثرات ما مشکلی داری؟
میگویند بر روی سلامتی انسان اثرات نامطلوبی ... اولندش که هنوز چیزی ثابت نشده. دویمندش گیریم که داشته باشیم. زورمون زیاده اصلا حال کردیم حال همهتونو بگیریم. مشکلی هست؟
خب این که درست نیست. چی؟ چی؟... چی گفتی؟... درست نیست؟!... زرت و پرت اضافی موقوف... به صد تا سیگنال بالاتره از تو هم نیومده واسه ما لیچار بگه که چی درسته چی غلط... برو رد کارت تا نزدم کورت کنم.
مگر شما کور هم میتوانید بکنید؟ هه... آقا رو! ما همین الانشم روزی ده تا اجاق کور میکنیم. فکر کردی ما رو با این مخارج کمرشیکن نشوندن اینجا که فقط نذاریم شماها فیلما و اخبار و ترانههای بدبد تماشا بکنین؟ نه داداش ما نونمونو حلال می کنیم. بیست سی برابر یه دکل مخابراتی خرجمونه، بیست سی برابر هم خدمت می کنیم. کنترل جمعیت فقط یکیشه!
ولی... بیشین بینیم بابا... تو اصلا کی هستی بخوای واسه ما ولی بیاری.
آخه... آخه بی آخه... حرفت بزن برو کنار بذار باد بیاد نسناس!
آخه شما که نمی گذارید من حرف بزنم. پس چی؟ پارازیت همینه... اگه میخواستیم بذاریم شوما حرفتو بزنی دیگه چه پارازیتی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟... ولی چون دلم واست سوخته دیگه تو حرفت پارازیت نمیرفستم. بگو.
ببخشید شما چرا دلتان برای من سوخته؟ البت که این شکرخوریها که از ما سوال پرسیده بشه به کسی نیومده. ولی چون دلم واست سوخته بهت میگم که واسه این دلم برات سوخته که تا همین الانشم سردرد امشب و سرگیجه فردا و دل آشوبه یک هفتهای و مشکلات اجاقی بعدی رو افتادی!
منظور شما از مشکلات اجاقی را متوجه نمی شوم ولی سردرد و سرگیجه و مشکلات گوارشی را ما همیشه داریم. خب پس معلومهسایر رفقا که جاهای مختلف تحت تیولشونه؛ وظیفهشونو خوب انجوم میدن. مشکلات اجاقی رو هم وقتی بچهات نشد یا یه دختر کاکل زری با هشت تا پا و دو تا شاخ روی گوشش واست به دنیا اومد می فهمی!
سوال من این هست که شما از کجا آمدهاید؟ برو جوجه بهت رو دادم پررو نشو... مجلس و وزارت بهداشتش با اون دبدبه و کبکبه شیش سال آزگاره که نتونستن از این جور استنطاقها از ما بکشن؛ اون وقت توی چالغوز از ما سوال میپرسی؟ بزنم کورت کنم؟
علیالظاهر پیش از شما دوستانتان زحمت کور کردن ما را کشیدهاند! خف کن بابا... این جای دستت درد نکنهتونه که اینجا نشستیم کلونتری محلهتون رو میکنیم که یه وقت امواج نامحرم نیان تو خونه هاتون؟
ولی آخر به چه قیمتی؟ به هر قیمتی... قیمت میمت ما اصلا حالیمون نیست. اوستامون ما و بر و بچ رو نشونده گفته به هر قیمتی نمی ذارین موج نامحرم از گذرتون رد شه. حالیته؟
اوستای شما کی هست؟ به شوماها نیومده راجب اوستای ما چیزی بپرسین و بدونین. فقط بدونین که خیر و صلاحتون رو بهتر از خودتون میفهمه.
آیاواقعیت دارد که شما باعث سرطان... بسه دیگه... اینقدر حرف زدی که نزدیک بود بهنود از زیر دستم رد شه... برو دیگه تا فرکانسم رو بیشتر نکردم که یه سرطان قد تیله تو مخت درست کنم.
از وقتی که در اختیار ما... هرری! نوشته شده توسط سید حامد صمدی در جمعه 24 مهر1388 ساعت 7:24 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
به خواهش دل گوش بسپار . . .
LISTEN TO YOUR HERT
همه ما می خواهیم زندگی مان را
بهتر گردانیم
اما اغلب اوقات
نمی دانیم از کجا با چه وقت آغاز کنیم
گاه آزرده ایم از چیزی
در اعماق هستی مان و بیمناک
از رویارویی با مشکلات مان
چرا که بیش از این آسیب دیده ایم
و به یاد داریم
آسیب ها چه بر ما می آورند
برای بهتر گردانیدن باید تحول پدید آورد . . .
اما تحول چیز هولناکی نیست.
زندگی همیشه آسان نیست
هیچ کس
وعده آسانی نداده است
اما گاه می تواند شگفت انگیز باشد
و این بر ماست که از آن
لحظه های پر شگرف بسازیم
از کجا آغاز کنیم ؟
از درون خویش
چه وقت آغاز کنیم ؟
در دمیدن فجر صبح
چگونه آغاز کنیم ؟
به خواهش های دل گوش بسپار . . .
و به راستی راه را به تو نشان خواهد داد . . .
نگارش : سید حامد صمدی (قصه گو )
مورخه : 19/7/1388

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 19:8 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
عشق چیست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن کس که از این دو بی بهره است توانای عشق
ورزیدن ندارد عشق دلپذیر ترین جهان بینی آدمی است آن جهان بینی نجیب و جلیل که از آغاز تاریخ
انسان تا کنون جانهای شیفته بسیاری برای بر پاداشتن جهانی شایسته و بایسته ی آن کوشیدند و
جان باختند برای :
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است
عشق فروتن است عشق فروتنی است از یاد نبریم که درسرتاسر زندگی خود هرگاه به انسان والایی
شایسته ی عشق برخورده ایم نخستین خصلت برجسته ای که در او یافته ایم فروتنی او بوده است و
هر قدر درجه ی دانش و فرهنگ وی بالاتر به همان نسبت فروتنی او نیز افزونتر است
پس عشق را با این نخستین خصلت بزرگ و خجسته می توان بازشناخت عشق نیکی است عشق
همه ی نیکی های جهان را در خود جمع دارد و به همین سبب نیرومند است به سبب همین نیرومندی
است که مهربان و ایثارگر است و به عکس دمی به این سنگین دلان و ستمکارگان افسار گسیخته ی
سرتا سر جهان بنگرید که سنگین دلی و ستمکارگی آنان به رغم نیرومندی ظاهریشان حاصل ضعف و
پلشتی آنهاست . . .
سید حامد صمدی نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 14 مهر1388 ساعت 12:14 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
ساحل و صدف
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد." نوشته شده توسط سید حامد صمدی در جمعه 3 مهر1388 ساعت 1:29 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
چگونه لات شویم؟!
ابتدا باید یک مقدار تغیرات در خودتان بوجود آورید.
تغییرات: 1-موها از بالا و پایین بلند باشد 2-یکی از تارها به صورت دلبری آویزان باشد(اگر میخواهید خوب بایستداز آب دهان استفاده کنید ) 3-اگر فک شما بزرگ، دراز،پهن و... باشد بهتر است 4-تنها نشان مردانگی شما سبیل شماست مواضبش باشید
طریقهً نشستن: 1-انداختن هرگونه تلا به شکل افراطی الزامی است 2-کمر صاف باشد(کمی قوس به جلو) 3-نشستن بر لب جدول زروری است .ممکن است در ابتدا سخت باشد اما پس از تمرینات مداوم راحت تر می شود 4-پیراهن هر چه دکمه کمتر داشته باشد بهتر است یک دستکاه پخش موسیقی کران قیمت برای وسیله نقلیه خود تهیه کنید! هنگام راه رفتن قطعا پاشنه پا روی زمین کشیده شود!
وسایلی که در جیب شما الزاما باید باشد: 1- چاقو ضامن دار 2-پنجه بکس 3-انگشتر 4-زنجیر (این وسیله را در جیب خود پنهان کنید) شما باید هنر های زیادی داشته باشید (تک چرخ زدن با موتور و بیرون دادن دود سیگار به صورت اشکال هندسی) واین هنر ها را گاه و بی گاه در معرض نمایش عموم بگذارید! برای اسم مغازه از اسامی باکلاس استفاده کنید (کله and پاچه شاپ safdar) بعد از برخورد با فردی تمیز و خوش تیپ صریعا عکس العمل نشان دهید(سوسول ... آقا موشه..... از اتو شویی اومدی جیگر؟!) در اخر سعی کنید اطرافیانتان را خودتان از نو اسم گذاری کنید!
به همین راحتی داداش! نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 1:4 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
دوستان سلام من این اشعارو از کتاب سرخ به رنگ عشق که ترجمه خانم رویا پرتوی است نوشتم اینارو گفتم که حق این مترجم عزیز محفوظ باشه [align=left]Walk with me in love Walk with me in love Talk to me About what you connot say to others Laugh with me Even when you feel silly Cry with me When you are most upset Share with me All beautiful things in life Fight with me Against the ugly things in life Create with me Dreams the follow Have fun with me In whatever we do Work with me towards common goals Dance with me To the rhythm of our love Walk with me throughout life Let us hug each other At every step in our journey Forever In love[/align]
عاشقانه همراه من گام بردار
به من از آن بگو که توان گفتنش به دیگری را نداری
با من بخند حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی
با من گریه کن آن گاه که در اوج پریشانی هستی
تمام زیبایی های زندگی را با من شریک باش و در کنار من با تمام زشتی های زندگی ستیز کن
با من رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم
در شادیِ هر چه می کنم شریک باش
برای رسیدن به آرزوهای مان یاری ام کن
با آهنگ عشق مان با من برقص
بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم
بیا تا ابد در هر قدم از این سفر یکدیگر را عاشقانه در آغوش گیریم.
[align=left]The person that you love
Let me be the person That you walk with in the mountains
Let me be the person That you pick flower with
Let me be the person That you tell all you inner feelings to
Let me be the person That you talk to in confidence
Let me be the person That you turn on in sadness
Let me be the person That you smile with in happiness
Let me be the person That you Love[/align]
آن که عاشقش هستی
بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام برمی دارد
بگذار آن باشم که در کنار تو گل می چیند
بگذار آن باشم که از ژرفای احساسات خود به او می گویی
بگذار آن باشم که رازهایت را به او می گویی
بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی
بگذار آن باشم که در شادی همراه او می خندی
بگذار آن باشم که تو عاشقش هستی.
[align=left]The love we share
When we met I was overwhelmed With the Idea of you
When we got to know Each other I learned that you Were a person With strengths And weaknesses Like everybody else
When we got closer I was overwhelmed With the idea of you And love but I am more than Overwhelmed With you And the love we share
عشق میان ما
آن گاه که تو را دیدم شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی مرا غرق در هیجان کرده بود
آن گاه که تو را شناختم دانستم که تو هم مانند دیگران انسانی هستی با توانایی ها و کاستی ها،
آن گاه که با هم صمیمی تر شدیم شوق دانستن این که عشق به تو چه احساسی دارد مرا غرق در هیجان کرد ولی آنچه پیش از هر چیز مرا غرق در شگفتی می کند خودِ تو هستی و عشق میان ما
[align=left]Ready to love
I love you
Sometimes it takes adverse conditions For people to reach out to one another
Sometimes it takes bad luck For people to understand their goals better
Sometimes it takes a storm For people to appreciate the calm
Sometimes it takes being hurt For people to be more sensitive to feeling
Sometimes it takes doubt For people to trust one another
Sometimes it takes seclusion For people to find out who they really are
Sometimes it takes disillusionment For people to become informed
Sometimes it takes feeling nothing For people to feel every thing
Sometimes it takes our emotions and feelings To be completely penetrated For people to open up to love
I have gone through many of these things And I know that Not only am I ready to Love you But I do[/align]
ابتدای عاشقی
دوستت دارم
گاه انسان باید در سختی باشد تا به دیگری دست یاری دهد
گاه انسان باید با بخت بد روبه رو شود تا هدفش را بهتر بشناسد
گاه به طوفان نیاز است تا او قدر آرامش بداند
گاه باید به او آسیب رسد تا با احساس تر شود
گاه باید در شک و تردید باشد تا به دیگری اطمینان کند
گاه باید در گوشه ای تنها بماند تا واقعیت وجود خود را بشناسد
گاه باید از شگفتی رها شود تا به آگاهی برسد
گاه باید کاملاً بی احساس باشد تا بتواند همه چیز را حس کند
گاه باید در اوج شور و احساس بود تا به قلب او راه یافت و او به روی عشق در بگشاید
چه بسیار از اینها را پشت سر گذاشته ام و می دانم نه تنها آماده ی عاشق تو شدن هستم بلکه عاشق تو هستم. نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت 1:34 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
در پي روياهايمان باش
در جهاني هستيم كه گاه
نه تفاهمي هست و نه بخشايشي
روزگاري هست كه گويي هيچ چيز معنا ندارد
و روزگاري است كه هيچ گاه اين چنين نبوده است
گاه تنها اميدمان
شكيبايي دروني مان است . . .
با آگاهي از اين كه تند باد تغيير
سر انجام
نسيمي تازه مي وزاند
به هستي مان
گاه تنها اميدمان به
كسي است كه در يابد . . .
كه ما را نوازش كند و بگويد مان
-بي نياز به نوازشي و كلامي-
كه همه چيز سامان مي گيرد
و مي دانيم كه اين چنين است
براي اينكه آنان براي ما حضور دارند.
و گاه فقط بايد به خاطر آوريم
مهم نيست جهان چه راهي پيش رويمان بگذارد
مهم اين است كه پي گيريم
روياهاي مان را
و به هدف هايمان برسيم . . .
هرگز فراموش نكن
با هر لبخند
با هر تلاش
و با هر اميد
ما نزديكتر ميشويم
. . . هر روز
نگارش :
سيد حامد صمدي
مورخه :
30/5/1388
 نوشته شده توسط سید حامد صمدی در جمعه 30 مرداد1388 ساعت 1:28 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز بوجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .
۱ـ روش کوزه ایی : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .
۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد. نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین .
۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی میتونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم میپری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .
۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده میکنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی میکنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !
۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس میشی بالاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی . نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.
۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که میتونی شرکت میکنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه . نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.
۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت میکنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بلاخره یه شوهر گیرت بیاد . نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .
۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر میداری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک میکنی و اونهایی که شرایط را دارنرو انتخاب میکنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی . نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین
۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو میگیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (بوووووووووووق ق ق) میگیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند. نتیجه گیری : در تعهد نامه کلانتری حتما مقدار مهریه را ذکر کنین .
نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 14:24 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
ده کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی!
|
اگر بخواهيد خواسته هايتان را عينيت ببخشيد، پيش از هر چيز بايد بدانيد که همه چيز از درونتان شروع مي شود. اين افکار شما هستند که احساساتتان را خلق مي کنند
سعي کنيد در همه موارد زندگي، گيرنده خوبي باشيد. از هدايا، اسرار، و معجزات با روي باز استقبال کنيد؛ و خيلي باز تر با مسائلي نظير شادي، عشق و نعمت هاي فراوان برخورد کنيد.
اگر بخواهيد خواسته هايتان را عينيت ببخشيد، پيش از هر چيز بايد بدانيد که همه چيز از درونتان شروع مي شود. اين افکار شما هستند که احساساتتان را خلق مي کنند، احساسات باعث ايجاد رفتار متفاوت در شما مي شوند و همين رفتار ها هستند که بر روي اموري که شما در زندگي از خود در مقابل ديگران آشکار مي سازيد، تاثير گذار واقع مي شوند. از جمله موارد حياتي ديگر که همواره بايد به خاطر داشته باشيد اين است که بطور کامل دريابيد که لازم نيست حتماً تمام اين مراحل را به تنهايي طي کنيد. زندگي ما طوري پايه ريزي شده که براي رسيدن به موفقيت بايد مانند يک ارکستر سمفوني در کنار يکديگر و در نهايت هماهنگي و هارموني کار کنيم و در عين حال از نيروهاي طبيعي که براي خوشبختي و سعادت ما آماده به کار هستند کمک بگيريم. زمانيکه متوجه شديد بايد دقيقاً چه چيزي را آشکار سازيد، آنوقت بايد اهداف و نيات خود را مشخص کرده، توجه خود را متمرکز کنيد، تصويري از آرزوهايتان را مجسم کنيد، درست مثل اينکه در حال حاضر برايتان رخ داده اند، متشکر و قدردان باشيد، براي انتخاب هاي مناسب بعدي به جلو گام برداريد، تصور کنيد که براي هميشه هيچ گونه نگراني، شک و ترديد، و ترسي وجود نداشته و آزاد و رها هستيد. زماني که براي پشتيباني و حمايت خود را با کائنات همسو بسازيد، چيزي نخواهد گذشت که شاهد اسرار و معجزات زندگي و زندگي کردن خواهيد شد. و حالا 10 کليد طلائي براي خلق زندگي که آرزويش داريد و نحوه آشکار ساختن سرمايه هاي دروني: 1- قدرت برتري را انتخاب کنيد که حقيقتاً و کاملاً شما را دوست مي دارد و به شما عشق مي ورزد. کسيکه قلباً به شما علاقه دارد و مي خواهد تا شما از تمام خوشي ها و ثروت هاي جهان بهرمند گرديد. 2- هنگام طراحي نقشه رسيدن به موفيت، بهتر است از خوش بيني و توانمندي کمک بگيريد. يک تصوير ذهني کاملاً روشن از آرزوهايتان مجسم کنيد و سعي کنيد در اين راه دقيق، روشن و منحصر بفرد عمل کنيد. 3- هر زمان و هر لحظه حس کاميابي خود را زنده نگه داريد. اجازه ندهيد افکاري نظير کمبود، محدوديت، و يا چشم و هم چشمي به ذهنتان وارد شوند. فقط با اين حقيقت روبرو شويد که فراواني بي حد و حصري در کائنات وجود دارد که براي همه افراد از جمله شما کفايت خواهد کرد. 4-در افکار، گفتار و رفتار خود عقايد نيرومند، مثبت، و پشتوانه دهنده را به کار بنديد. 5- طبق چيزي که اعتقاد داريد درست است، عمل کنيد. مطمئن باشيد به هر چيزي که فکر مي کنيد، گسترش پيدا خواهد کرد؛ جايي که توجهتان را به آن معطوف ميکنيد، بايد درست همان جايي باشد که آرزوهايتان در آن قرار گرفته اند. 6- زمانيکه در مورد مسائل مالي صحبت مي کنيد هميشه از "حداقل" و " يا بيشتر" نيز استفاده کنيد. به عنوان مثال: "من هر ماه مي توانم حداقل 100هزار تومان و يا بيشتر پس انداز کنم." به حقايق مالي خود "و يا بهتر" اضافه کنيد. براي مثال: "من در حال حاضر يک مرسدس بنز 500SL قرمز آلبالويي دارم که داخل آن کرم رنگ است يا بهتر." سعي نکنيد انرژي هايي که از سوي کائنات به سمت شما روانه هستند را محدود کنيد. 7- سعي کنيد در همه موارد زندگي، گيرنده خوبي باشيد. از هدايا، اسرار، و معجزات با روي باز استقبال کنيد؛ و خيلي باز تر با مسائلي نظير شادي، عشق و نعمت هاي فراوان برخورد کنيد. 8- قدردان نعمات زندگي خود باشيد. هر تجربه، هر رابطه، و هر سکه 1 ريالي که كسب مي کنيد، همه و همه هدايايي هستند که به آن شکل بخصوص خودشان را آشکار ساخته اند. مي بايست نسبت به هدايايي که مانند سيلي پرخروش به سمت شما سرازير مي شوند، آگاهي داشته باشيد و از تک تک آنها قدرداني نماييد. 9- نسبت به خود و ديگران سخاوتمند باشيد. هر چيزي که ببخشيد دو مرتبه چند برابر شده و به خودتان باز مي گردد و اين نمودي از کائنات است که شما براي دريافت آن بايد آماده و خواهان بوده و توانايي اش را داشته باشيد. 10- براي زمان حال خودتان را آماده کنيد. اگر در گذشته باشيد، احساس گناه و پشيماني به شما دست خواهد داد. اگر زندگي خود را از آينده پر کنيد، با ترس مواجه مي شويد. شما حالا در زمان حال هستيد و توانايي اين امر را داريد که ثروتي بي حد و اندازه و نعماتي فراواني را خلق کنيد. همچنانکه از اين 10 کليد استفاده مي کنيد، درهاي موفقيت بزرگ شما گشوده ميشوند تا سرمايه هاي بي پايان شخصي شما را به منسه ظهور بگذارند. هر روز که از خواب بلند مي شويد با خود عهد ببنديد که سرمايه هاي دروني و موفقيت خود را بيش از پيش آشکار خواهيد ساخت و طوري زندگي مي کنيد که زندگيتان سرشار از ثروت، فوق العادگي، دوست داشتن، جذابيت، سلامت و پر از تجربه هاي جديد باشد! لذت ببريد و بدانيد که شما استحقاقش را داريد.
| نوشته شده توسط سید حامد صمدی در پنجشنبه 8 مرداد1388 ساعت 15:56 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
Eminem - Careful What You Wish For

[News Feed Intro] بریده های اخبار... Breaking News: Detroit Rapper Eminem cancels his sold out European tour to check himself into rehab, after admitting an addcition to sleep medication. We'll have more on this story as it develops... خبر فوری: رپر دیترویت، Eminem، تور پرفروش خودش رو توی اروپا کنسل کرده تا برای ترک اعتیادش به قرصای خواب آور به مرکز توانبخشی بره. به محض دریافت اطلاعات بیشتر شما رو در جریان میذاریم... Shady Records recording artist Obie Trice has apparently survived a gunshot to the head, in what appears to be a random drive by shooting, meanwhile Eminem is rumoured to be... خواننده کمپانی شیدی رکوردز، Obie Trice، ظاهرا از حادثه شلیک به سرش جون سالم به در برده، از شواهد پیداست که از یک ماشین در حال حرکت به اون شلیک شده و در ضمن شایعاتی مبنی بر اینکه Eminem هم... On-and-off-again relationship with... رابطه متناوب با... This just in, a tour bus involving Eminem's... برنامه خبری This just in، یک اتوبوس تور طرفداران Eminem.... Updating a story we brought to you earlier about gunfire at an after hours club, we've learned that the rapper Proof has been fatally shot... خبرهای تازه در مورد حادثه ای که اخیرا برای شما در مورد تیراندازی در خارج یک کلوب داده بودیم، مشخص شده که رپر معروف Proof به شکل کشنده ای مورد اصابت گلوله قرار گرفته... Shady Aftermath recording artist... خواننده کمپانی شیدی افترمث... Long time best friend of Eminem and a member of the rap group D12... دوست چندین ساله Eminem و عضو گروه D12... D12 back in the news again today... D12 دوباره موضوع اخبار قرار گرفته... Is it a sabatical or the end? The rumors and speculation continue to swirl around Eminem; he insists he's just taking a break, but now its believed hes retiring, leaving us all to ask: Will the Real Slim Shady please stand up? آیا این تنها یه استراحت جزئیه یا پایان کار؟ شایعات همچنان اطراف موضوع کم کار شدن Eminem ادامه داره؛ خودش روی این موضوع تاکید می کنه که تنها برای یه مدت داره استراحت می کنه، اما حالا کم کم داریم باور می کنیم که اون از رپ کناره گرفته، و ما رو با این سوال تنها گذاشته که: آیا ممکنه که Slim Shady واقعی بلند بشه؟
[Verse 1] So this is it... و حالا همینطور شده... This is what I wished for این همون چیزی که من آرزوش رو کردم Just isn't how I envisioned it فقط اون جوری نیست که من فکر می کردم fame to the point of imprisonment مشهور شدن به قیمت زندانی شدن I just thought the shit'd be different من فک کردم که اوضاع یه جور دیگه میشه But something changed اما یه چیزی عوض شد The minute that I got a whiff of it موقعی که من یه ذره ازش رو چشیدم I started to inhale it شروع کردم به تنفسش Smell it بو کشیدمش Started sniffin' it شروع به استشمامش کردم And it became my cocaine و برای من تبدیل به ماده مخدری شد I just couldn't quit من نتونستم آروم باشم I just wanted a little bit من فقط یه ذرش رو خواستم Then it turned me (in) to a monster اما اون من رو تبدیل به یه هیولا کرد I became a hypocrite من یه ریاکار شدم Concert after concert کنسرت پشت کنسرت I was raking in the dough من داشتم پول پارو می کردم Rolling in green اسکناس به جیب میزدم Had the game hemmed up سر و ته رپ و یکی کردم و به هم دوختم Like a sewing machine مثل یه چرخ خیاطی But I was losing my freedom اما من داشتم آزادیم رو از دست میدادم There was no where for me هیچ جایی برای من نبود To not go and be seen که برم و دیده نشم And just go and be me و برم و خودم باشم And there was no in-between و این وسط هیچ جای پناهی نبود You either loved it or hate it چه تو دوستش داشته باشی یا ازش متنفر باشی
Every CD critics gave it a 3, then 3 هر آلبومی رو منتقدا از 3 بهش امتیاز 3 میدادن Years later, they'd go back and re-rate it سالای بعد، برگشتن و دوباره بهش امتیاز دادن And call the Slim Shady LP the greatest و آلبوم Slim Shady LP رو بزرگترین و بهترین آلبوم لقب دادن The Marshall Mathers was a classic آلبوم Marshall Mathers یه اثر ماندگار شد The Eminem Show was fantastic آلبوم The Eminem Show خارق العاده از آب در اومد But Encore just didn't have the caliber to match it اما در مورد Encore نگو که هیچ مشابهی براش پیدا نشد I guess enough time just ain't passed, yet فک می کنم هنوز به اندازه کافی زمان نگذشته A couple more years, that shit'll be ill-matic یه چند سال دیگه، اون آلبومم تبدیل میشه به آلبوم illmatic از Nas And eight years later, I'm still at it و هشت سال دیگه، من هنوزم Divorce, re-married طلاق میگیرم، دوباره ازدواج می کنم A felon یه جنایتکارم A father یه پدرم Sleeping pill addict یه معتاد به قرص خوابم And this is real talk و این حرف حقه I feel like the Incredible Hulk من احساس می کنم مثل Incredible Hulk هستم My back has been broke, and I can still walk کمرم شکسته، اما هنوز می تونم راه برم
[Chorus] So be careful what you wish for پس مراقب باش چه آرزویی می کنی 'Cause you just might get it چون ممکنه بهش برسی And if you get it then you just might not know و اگه بهش رسیدی ممکنه که ندونی What to do wit' it, 'cause it might just باهاش چی کار کنی، چون ممکنه Come back on you to unfold اون برگرده و رو سر خودت خراب بشه I said گفتم So be careful what you wish for پس مراقب باش چه آرزویی می کنی 'Cause you just might get it چون ممکنه بهش برسی And if you get it then you just might not know و اگه بهش رسیدی ممکنه که ندونی What to do wit' it, 'cause it might just باهاش چی کار کنی، چون ممکنه Come back on you to unfold اون برگرده و رو سر خودت خراب بشه
[Verse 2] I got a letter from a fan, that said من یه نامه از یه طرفدار دریافت کردم، که گفته بود He's been praying for me داره برای من دعا می کنه Every day and for some reason هر روز و بنا به دلیلی It's been weighing on my mind heavy این موضوع تو سرم سنگینی می کرد 'Cause I don't read every چون من هر Letter I get, but something told me to go ahead and open it, but نامه ای رو که بهم میرسه نمی خونم، اما چیزی بهم گفت که برم این یکی رو بازش کنم، اما Why would someone pray for you when they don't know you? چرا باید یکی برای من دعا کنه وقی که من رو نمی شناسه؟ You didn't pray for me when I was local شما وقتی من مشهور نبودم برام دعا نکردید And as I lay these vocals و وقتی من پشت این صداها ظاهر میشم این کارو می کنید؟ I think of all the shit I had to go through من همه چیزایی که مجبور شدم از بینشون عبور کنم Just to get to where I'm at تا به جایی برسم که الان توش هستم یادم هست I've already told you at least حداقل بهتون گفتمشون A thousand times in these rhymes هزار دفعه توی این آهنگا I appreciate the prayer, but I've already got من از کسی که برام دعا می کنه قدردانی می کنم، اما الانشم God on my side من خدا رو پیش خودم احساس می کنم And it's been one hell of a ride, hasn't it? و زندگی من یه عالمه سرا شیبی داشته، نداشته؟ Just watchin' it from an opposite standpoint فقط من از یه زاویه مخالف بهش نگاه می کنم Man, boy's got to look مرد، پسر باید نگاه کنه به Nuts دیوونه ها And that's the only word I can think of right now و این تنها کلمه ای که می تونم در حال حاظر در نظر بگیرم On how که چجوری To describe the shit این حقیقت رو شرح بدم This is like a vibe you get این مثل یه ویبرافونه Go ahead and bob to it برو جلو و یه ضربه بهش بزن Just watch what you wish for, 'cause I got the shit فقط مواظب باش چی آرزو می کنی، چون من سرم به سنگ خورده
[Chorus]
راستش و بخواین من واقعا فکر می کردم Eminem به آخرش رسیده Relapse آلبوم خوبیه و پرفروشترین آلبوم امسال شده تا حالا اما بیشتر طرفدارا باهاش راحت نبودن علتشم لحن عجیب و به گفته یکی از منتقدا احمقانه Eminem بود بیشتر آهنگای Relapse همچین لحنی رو دارن که اوجش شاید توی 3AM دیده بشه... اتفاقای عجیب سر این آلبوم با لو رفتن پیش از موعد انتشارش دیگه به اوجش رسید 20 ترکی که حتی منتقدام شنیدن و قبل از بیرون اومدن آلبوم نقدشون کردن! اما Eminem سوپرایزمون کرد یعنی همه رو سوپرایز کرد دو تا آهنگ Bonus به آلبوم اضافه شد و... دو ترکی که دنیایی واسه خودش راستش با بی میلی دانلودشون کردم... واقعا از اون صدای جدید و مسخره Eminem خسته شده بودم... اولین ترک اسمش Careful What You Wish For بود... اول آهنگ شبیه عوض کردن کانالای یه رادیو می موندش، و خبرایی در مورد زندگی گذشته Eminem رو پخش می کرد... و آخر این قسمت رسید به این جمله "Will the Real Slim Shady please stand up؟" و شکه کرد ما رو گذاشت زمین!
Eminem برگشت به خودش همون ریتم همون لحن و از اول آهنگ تا آخرش میخکوب میشید! همون تکس با معنا و ریتم عالی، وزن دادن به جملات بی وزن... و در نهایت بیت شاهکار! سعی می کنم ترک دوم رو هم براتون با معنی بذارم حالا امیدوارانه تر به Relapse 2 که قراره آخر همین سال بیادش نیگا می کنیم نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت 11:52 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
یک سبد آرزوی کال

کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم مامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم کاشکه تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم خواب دو تا مسافر و عشق و یه قاشق می دیدم کاشکه می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن هرگز به عشق دیگری ما رو مبتلا نکن کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود کاش اومجا هیچ کسی نبود یه وقتی با تو دوست بشه تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه کاشکه به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم کاش گره دستامونو این سرنوشت وا نمی کرد کاش هیچ کدوم از ما دو تا هیچ دوستی پیدا نمی کرد کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم کاش که با هم یه جا بریم که آدماش آبی باشن شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابی باشن کاشکه یه روز من و تو رو تو دریا تنها بذارن تو قایق آرزوها یه روز مارو جا بذارن اون وقت با لطف ماهیا دریا رو جارو بزنیم بسوی شهر آرزو بریم و پارو بزنیم بریم یه جا که آدماش بر سر هم داد نزنن به خاطر یه بادبادک بچه ها فریاد نزنن بریم یه جا که دلها رو با یک اشاره نشکنن بچه ها توی بازیشون به قمریا سنگ نزنن جایی که ما باید بریم پشت در زندگیه عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگیه چشمامونو می بندیم و با هم دیگه می ریم سفر یادت باشه اینجا هوا غرق یه دلواپسیه اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه ترو خدا منو بدون شریک شادی و غمت مثل همیشه عاشقت مثل گذشته مریمت
مریم حیدرزاده
پ م ۱- یک عده از دوستان خیلی کم کار شدن و یک سری هم که اصلا تعطیل کردن !!!
پ م ۲ - امیدوارم که مشکلات دوستان حل بشه و بتونن برگردن به وبلاگ شون.
یا حق نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 13:10 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|

یکسال گذشت . . .
چند سوال :
۱-شما دوستای گلم نقاط ضعف و قوت منو تو چی دیدن؟
۲ - منو تواین یکسال چطور آدمی دیدین ؟
۳ -این وبلاگ رو ادامه بدم با تمومش کنم ؟ نوشته شده توسط سید حامد صمدی در پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت 1:13 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
«چارلز لودويگ داجسون»، پروفسور رياضيداني است که در کالجِ مسيح در محلة آکسفورد رياضي درس ميدهد و به ناگاه داستاننويس ميشود و از خجالتش... «چارلز لودويگ داجسون»، پروفسور رياضيداني است که در کالجِ مسيح در محلة آکسفورد رياضي درس ميدهد و به ناگاه داستاننويس ميشود و از خجالتش نام مستعارِ «لوييس کارول» را براي خود انتخاب ميکند. او در 27 ژانويه 1832 پا به دنيا گذاشت و در 14 ژانويه 1898 آليسوار در سوراخِ خرگوشِ ابديت فرو رفت. شاهکار او «آليس در سرزمين عجايب» هر ساله ميليونها نسخه در سراسر جهان چاپ و پخش ميشود و ميتوان گفت بعد از کتب مقدس، از پرفروشترين و مشهورترين کتابهاي جهان است. شايد بتوان گفت «کارول» از اولين کساني است که آگاهانه از ضمير ناخودآگاهِ خود براي آفرينش هنري کمک گرفته و شايد براي همين است که در قرن بيستم او را پدرِ «سورآليسم» ميخوانند و دگرديسيهايِ آليس را، که زماني قدش به بيستوپنج سانتيمتر ميرسد و موقعي به سه متر، منبع الهام کافکا براي نوشتن مسخ ميدانند. در جايي از داستان، آليسِ سه متري که پاهايش خيلي از او دور شدهاند نگران است که «بعد از اين چه کسي کفش و جوراب» «پاهاي بيچاره عزيزش» را خواهد پوشاند، و به فکر ميافتد که براي پاهايِ خودش نامه بنويسد و به نشاني ذيل پست کند: گيرنده: آقاي «پايِ راستِ آليس» نشاني: دم بخاري ديواري فرستنده: آليس با ارادت فراوان چنين تخيلي را ما کجا خوانده بوديم و يا کجا ميتوانيم بخوانيم؟ «آليس در سرزمين عجايب» به دشمنان و دوستانِ نويسنده در انگلستانِ آن زمان به تلميح اشاره دارد و درسنامههاي ويکتورياييِ کودکان انگليسي را هم سخره ميگيرد. منطقي که در روايت اين داستانِ ناکجاآبادي به کار ميرود آن را براي بزرگسالان هم محبوب ساخته است و در جهانِ انگليسيزبان از آن به عنوان نمونه ادبياتِ «چرندگو» يا«پرتوپلا» litrary nonsense ياد ميکنند.
«چرندگويي»، به معنيِ روايت حوادث، مقالاتِ عجيب، خلافِ عادت و غيرطبيعي و غيرمنطقي است و در ادبيات سابقه دارد و اغلب هدف آن طنز و تنقيدِ احتماعي و سياسي بوده است. در فصلِ سوم کتاب dodo – دودو – ي پرنده را ميبينيم. اين پرنده که در اواخرِ قرنِ نوزده نسلاش منقرض شد به حماقت معروف بوده و به احتمالاً به دليلِ لکنتزبانِ نويسنده براي همذاتپنداري با او انتخاب شده است. «دودو» اسم «داجسون» را هم تداعي ميکند. دوک در اين کتاب به کشيش رابينسون، دوک ورث، اشاره دارد و مارمولک - بيل - Bill the lizard- در کتابِ «آليس در ميان آينهها» تحريف شده اسم بنجامين ديزراييلي، نخستوزيرِ معروف وقت است. نمونههايي از اين دست فراواناند، اما بايد به ياد داشت که خوانندگانِ آليس کتاب را فارغ از تفسير و نماد و نمادپردازي ميخوانند و يادِ شخصيتها و حوادثِ کتاب، که در واقع رويايِ آليس بوده است، هميشه با آنها ميماند؛ کرمِ ابريشم خشک و قاطع، موشي که براي خشک کردن بدنش قطعهاي خشک از کتابِ تاريخ ميخواند و حتي فکر کردن به گربه فرارياش ميدهد، دوشسي که دنبالِ حکمت است، خرگوش سفيدِ وقتشناس، کلاهدوزي که هميشه ساعت برايش شش است و شاه و ملکه بيخاصيت، همه و همه شخصيتهايي هستند که در ذهن خواننده جا خوش ميکنند و به راحتي از ذهنش پاک نميشوند و شايد راز ماندگاري و تاريخ مصرف نداشتنِ آليس هم همين باشد. گرچه به احتمال قريب به يقين خودِ نويسنده هم نميدانسته که چنين پلنگي را در عالمِ ادبيات شکار خواهد کرد: «آليس را به دنبال خرگوشي به سوراخي فرستادم بدون اينکه بدانم بعد چه ميشود.» گونههايِ فانتزيِ نسلهايِ بعد، از اين داستان الهام گرفتهاند و حتي«جيمز جويس» را هم برايِ زبانِ کودکانه و شعرهاي کودکانهاي که در«چهرة هنرمند در جواني» به کار ميگيرد از «لوييس کارل» متأثر ميدانند: آه! چگونه تمساح کوچولو دمش را نشان ميدهد چه خوب آبِ نيل را رويِ فلسهايِ آبياش تکان ميدهد چه خوب چنگهايش را گسترده است. چه خوشحال آب مينوشد و چهگونه با مهرباني در ميانِ فکهاي جادويي خود از ماهيهايِ کوچولو پذيرايي ميکند. «کارول لوييس» به داستانگويي براي دختران اندکسال علاقه داشت و از قضا يک روز سه دختر را، که خواهر هم بودند و هر سه دخترِ رييسِ کالجي که او در آنجا درس ميداد، سوار قايق کرد و همانطور که پارو ميزد ذوق منطقي و ذهنِ خلاق و بازيگوشِ خود را به کار گرفت و داستاني برايشان تعريف کرد که پس از يک قرن و اندي هنوز خيالانگيز است و به بيش از هفتادوشش زبان زنده دنيا، حتي اسپرانتو، ترجمه شده است، منظور «آليس در سرزمين عجايب» است. اين کشيشزاده، که اولين بچه از ميان يازده شکمي بود که مادرش زاييد، تمام کودکي را به بازيهايي که از خودش درميآورد گذراند و با ياد گرفتن شعبدهبازي سعي در سرگرم کردن خواهران بيشمار خود کرد تا شايد مادر نفسي، از دست بچههاي طاقوجفت خود، تازه کند. در شرححالش گفته: «تمامِ روز در خانه عروسکگرداني و خيمهشببازي راه ميانداختم تا خواهرانم تو دستوپا وول نخورند و مادرم به کارهاش برسد. گاهي هم براي روزنامه ديواري، که به ديوارِ خانه پدري چسبانده بودم، شعر ميفرستادم.» کارول از 1846 تا 1850 به مدرسه «راگبي» ميرود و از کالج مسيح در آکسفورد به سال 1854 فاغالتحصيل ميشود و در همان کالج به تدريس رياضيات و آيينِ نگارشِ رساله ميپردازد و در عين حال معلم مشاور کالج هم هست. با آنکه او از همه آموزشهاي يک کشيش برخوردار است و تسلطِ کامل به لاتين دارد اما از درآمدن به کسوت کشيشي سرباز ميزند و راهِ پدر را دنبال نميکند. ميگويند چون کمي لکنتِ زبان داشته و شايد همين لکنت نطق و خطابه کشيشانه را براياش دشوار کرده دنبالِ حرفة کشيشي نميرود. شايد هم دل بستن به داستانسرايي براي دخترانِ خردسال و احتمالاً عشقِ کورش به رياضيات، او را از محيطِ روحاني کليسا دور ميسازد. «لوييس» از عکس گرفتن لذت ميبرد و عکسهاي او از سه دخترِ «هنري جورج ليدل»، ريسِ کالجِ مسيح، هنوز در دست است و اصلاً همين عکسها است که مايه اصليِ نقاشيهاي کتابِ «آليس در سرزمين عجايب» شده. اين عکسها براي روانشناسان و مفسرانِ ادبي دستمايه گفتوگوهايِ زيادي شده است، از جمله اينکه گفته ميشود که چارلز، همان لوييس کارول آينده، به عنوانِ پسرِ بزرگِ خانواده دلبستگيِ خاصي به دختران کوچکسال دارد و ميگويند ناباکفِ روسي، نويسنده نامآورِ کتابِ «لوليتا»، که در جواني «آليس در سرزمين عجايب» را به روسي ترجمه کرده است، به هنگام نوشتن«لوليتا» از آدمپردازيِ آليس متأثر بوده و به نوعي علاقه «لوييس کارول» به دختران کوچکسال را در داستانِ خود به شکل ديگري بيان کرده است. ناگفته نماند که شيفتگي کارول به آليس، دخترِ رييسِ کالج، چنان بوده که «آليس در سرزمينِ عجايب» را، با نقاشيهايِ خودش، به عنوانِ هديه تولد دهسالگيِ او تقديم ميکند. البته کتابي که ما امروزه به عنوانِ «آليس در سرزمين عجايب» در دست ميگيريم با نقاشيهاي نابغه ديگري به نام «جان تنيل» مصور است که ميشود گفت اين نقاشيها جزء لاينفکِ کتاب است. اگرچه در 1865، که آليس براي اولين بار به چاپ ميرسد، با نقاشيهاي خود «لوييس کارول» مصور و نامش «ماجراهايِ آليس در زيرزمين» است؛ چون آليس، اين دخترک خوابآلود، که کسالتِ يک بعدازظهر به حماقت دچارش کرده، با سر به سوراخِ خرگوشي در زيرزمين فرو ميرود. به سال 1872«لوييس کارول» داستان «آليس در سرزمينِ آينهها» را مينويسد که در واقع مؤخرهاي است به «آليس در سرزمينِ عجايب». هر دو کتابِ آليس نگاهِ طنزآلودي دارد به جهان آدمبزرگها و شخصيتهاي اين دو کتاب هريک به نوعي حرفهاي آنها را تحويلِ آليس ميدهند: نسبت به کودک خردسالِ خود سختگير باشيد و هرگاه ناله ميکند تنبيهاش کنيد زيرا تنها براي ناراحت کردن شما چنين ميکند و ميداند که اين کار شما را ذله خواهد کرد و آليس در عجب است که چرا هميشه چنته اين آدمبزرگها پر است از توضيح و توصيفهاي اغلب ناقص و مسخره که با خلقوخويي چنين تند و تهديدکننده بياناش ميکنند. در 1876 کتابِ شعرِ «شکار مار» از او منتشر ميشود و بعد کارول دو مجموعه شعرِ طنز و دو بخش از داستانِ خيالي «سيلويا و برونو» را به چاپ ميسپارد. لازم به گفتن نيست که هيچيک از اين کتابها در محبوبيت و اشتهارِ به پايِ آليس نميرسند. اگرچه محسوس است که در داستانِ ناتمامِ«سيلويا و برونو» کارول کوشش زيادي کرده تا خلاقيت «آليس در سرزمين عجايب» را تکرار کند که البته ناموفق بوده است. منبع: dibache.com نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:58 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
در عين حال او سالها از عمرش را صرف پيدا كردن تكههايي از ديوار برلين كرده بود كه مردم كَنده و به جاهاي ديگر دنيا برده بودند؛ براي همين هم بالاخره چند وقت پيش تصميم گرفت... در قصهها و افسانهها آمده بود كه در زمانهاي دور، دورتادور شهرها را ديوار ميكشيدند تا از شهر و مردم آن در برابر دشمن محافظت كنند، اما اين بار همه چيز فرق ميكرد. نَه افسانهاي در كار بود و نه قصهاي؛ يازده سال از نيمه قرن بيستم ميگذشت و چند سالي از جنگ ميان دو نيروي بزرگ جهاني، و حالا آلمان و پايتخت آن «برلين»، به دو نيمه شرقي و غربي تقسيم شده بود؛ ديواري ضخيم، سرد و سخت، در ميانه شهر كشيده و مردم دو نيمه را از هم جدا كرده بودند: پدر و مادرها را از فرزندشان، زن و شوهرها را از هم و مردمي را كه با هم خويشاوند، دوست، همسايه و همشهري بودند. اين اتفاق براي هيچكس خوشايند نبود، حتي براي غير آلمانيها، و هر كسي به هر شيوهاي كه ميتوانست، اعتراضش را نشان ميداد، اگر جرأت ميكرد و جانش را به خطر مي انداخت.
«نوآر»، نقاش فرانسوي، اولين كسي بود كه اين خطر را به جان خريد و در كنار سربازان مسلح نگهبان، كه دستور شليك به كساني را داشتند كه به ديوار نزديك ميشدند، شروع كرد به نقاشي كشيدن روي آن. او سر آدمهايي را در حالتهاي مختلف و بهشيوهاي خاص روي اين ديوار نقاشي كرد؛ نقاشيهايي با خطها و رنگآميزي بسيار ساده و در عين حال بسيار گويا، در اندازههاي خيلي بزرگ. 
آدمكهاي معروف نوآر بر ديوار برلين پنج سال بعد، سال 1989، همه چيز تغيير كرد؛ اَبَرقدرت شرق و به همراه آن، ديوار برلين فرو ريخت؛ دو بخش آلمان باز به هم پيوستند و مردم جهان اين اتفاق را جشن گرفتند؛ اتفاقي كه بخش باقي مانده ديوار برلين را به يكي از مطرحترين آثار تاريخي آلمان و جهان تبديل كرد.
اما باقيمانده ديوار برلين فقط يك اثر تاريخي نبود، يك اثر هنري خيلي بزرگ هم بود. بعد از فرو ريختن ديوار، هنرمندهاي زيادي نقاشيهايشان را روي آن ثبت و آن را به يك اثر منحصر به فرد تبديل كردند. يكي از اين آثار، نقاشي معروفي بود كه «ترابانت»، اتومبيل شناخته شده ساخت آلمان شرقي را نشان ميداد كه ديوار را شكافته و داشت وارد بخش غربي برلين ميشد؛ «بريجيت كيندر»، هنرمندي كه اين نقاشي را كشيده بود، درست پشت آن، در بخش شرقي ديوار، قسمت عقب ماشين را نقاشي كرده بود و اين دو نقاشي با هم عبور اتومبيل را از ديوار، تداعي ميكردند. نقاشيهاي ديگري هم كه روي ديوار كشيده شده بودند، هركدام جذابيتهاي خاص خودشان را داشتند، اما متأسفانه بخش زيادي از آنها، به مرور زمان خراب شدند؛ فرسايش طبيعي، يادگاريهايي كه مردم روي ديوارمينوشتند و حتي اين كه تكههايي از ديوار را به عنوان سوغاتي با خودشان ميبردند، همه باعث از بين رفتن اين نقاشيها شد.
نقاشيهاي بريجيت كيندراز ترابانت

ديگر تقريباً چيزي از نقاشي اوليه كيندر پيدا نيست اين اتفاق براي هنرمندي مثل نوآر، كه زماني جانش را بر سر اين نقاشيها گذاشته بود، خوشايند نبود؛ او روي حدود پنج كيلومتر از اين ديوار، مجموعهاي را به وجود آورده بود كه در تمام دنيا آن را ميشناختند و حتي در فيلم مشهور «ويم وندرز»، به نام «بهشت بر فراز برلين»، هم به نمايش در آمده بود؛ در عين حال او سالها از عمرش را صرف پيدا كردن تكههايي از ديوار برلين كرده بود كه مردم كَنده و به جاهاي ديگر دنيا برده بودند؛ براي همين هم بالاخره چند وقت پيش تصميم گرفت برنامه بازسازي نقاشيهاي ديوار را راهاندازي كند. چيزي كه براي او مهم بود، تنها بازسازي نقاشيهاي خودش نبود، از نظر او اين ديوار يك يادبود تاريخي ارزشمند بودكه به نسلهاي آينده يادآوري ميكرد در آن دوران چه اتفاقهاي هولناكي افتاده است. او ميگفت: «ما بايد اين ديوار را براي نسلهاي آينده بازسازي كنيم، نه به عنوان يك اثر هنري زيبا، چون اين اثر اصلاً زيبا نبوده و نخواهد بود، تعداد زيادي از آدمها به خاطر اين ديوار جانشان را از دست دادند و اين ديوار بايد آنجا بماند تا اين اتفاقها را به ياد آيندگان بياورد.» 
نماي ديورا برلين از دور
يادگاري بازديدكنندههاي ديوار برلين، نقاشيهاي روي آن را كاملاً پوشانده است نوآر 120 نقاش را كه 20 سال پيش روي اين ديوار نقاشي كشيده بودند، از 21 كشور مختلف پيدا و از آنها دعوت كرد به آلمان بيايند و نقاشيهايشان را بازسازي كنند. بعضي از اين نقاشها از اين برنامه استقبال كردند. «جرارد لاهر»، تصويرگر كتابهاي كودكان، كه حالا 70 سال دارد، اولين نقاشي بود كه كار بازسازي را شروع كرد. او در حالي كه نقاشي «برلين زير آسمان آفتابي» را بازسازي ميكند، ترسي را به ياد مي آورد كه سال 1990 تجربه كرده، زماني كه همين نقاشي را روي ديوار ميكشيده، درست جايي كه چند ماه پيش از آن، سربازان مسلح نگهباني ميدادهاند: «باوركردني نبود كه بالاخره اجازه پيدا كرده بوديم پا به آن منطقه بگذاريم!». اما خيلي از نقاشها هم از اين برنامه استقبال نكردند. يكي از آنها «ديميتري روبِل»، نقاش روس است. نقاشي مشهور او از روبوسي «اريش هانكر» و همتاي او در اتحاد جماهير شوروي يعني «برژنف»، تا سالها روي تيشرتها، ليوانها، پوسترها در همه جاي اروپا ديده ميشد.
اما روبِل حاضر نيست دوباره همان نقاشي را بكشد و معتقد است اين نقاشي ديگر آن كار قبلي نميشود. بعضي از نقاشها هم از پول كمي كه قرار است در برابر اين كار به آنها پرداخت شود، ناراضي هستند و ميگويند در اين برنامه با آنها مثل نقاشهاي تازهكاري برخورد شده كه روزهاي تعطيل كنار خيابانها نقاشي ميكنند. اما دغدغه نوآر چيز ديگري است: يك ورزشگاه خيلي بزرگ در كنار ديوار برلين ساخته شده و قرار است آن ناحيه به منطقهاي تبليغاتي تبديل شود؛ آنجا پر شده از آگهيهاي بازرگاني كه ديوار را كاملاً تحت الشعاع قرار دادهاند. نوآر از اين كه دستاندركاران تنها به مسئله مالي توجه دارند، ناراحت است، در حالي كه ديوار برلين خيلي از آدمها را از هم جدا كرد، خيلي از زندگيها را زير و رو كرد، خيلي از آدمها را از بين برد. نوآر ميگويد: «ما نياز داريم به ياد بياوريم در اين منطقه چه اتفاقهايي افتاده است، اگر نه، اين اتفاق باز هم تكرار ميشود، اين بار بدتر از بار پيش.» حالا قرار است حدود 60 هنرمند، در طول تابستان نقاشيهايشان را روي ديوار برلين بازسازي كنند؛ 1300 متر از ديوار تراشيده و براي اين كار آماده شده و برنامه طوري تنظيم شده كه ديوارِ نقاشي شده، براي ماه نوامبر، جشن سالگرد فروريختن ديوار، آماده شود. منبع: hamshahrionline.ir نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:47 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
کلئوپاترا از هزاران لوازم طبيعي زيبايي استفاده ميکرده تا قدرت افسانهاي خود را حفظ کند. عطرهاي او به طور يقين چهره تاريخ را عوض کرد، زيرا... شايد امروز بيشتر از هميشه به درک اين جمله رسيده ايم که: زن موجود پيچيدهاي است. جنگهاي بسياري در طول تاريخ به خاطر زنان درگرفته و خونهاي بسياري ريخته شده. زن موجود پيچيدهايست و اين پيچيدگي باعث جذابيت او در نوع خود ميباشد. اما در طول تاريخ خانمها و يا بانوان به اين درک رسيده اند که چگونه اين جذابيت را حفظ کرده و چگونه بر آن بيفزايند!! هر چقدر آنها زيباتر باشند جذابتر هستند و اين صلاح خوفناکترين اسلحهايست که آنها به آن دست يافته اند. يکي از وسايلي که به جذابيت آنها ميافزايد " آرايش " آنهاست. مطلب زير مستنداتي از جهان باستان درباره زناني است که ميخواستند زيبا بمانند.چگونه؟ با ما در طول تاريخ سفر کنيد.
اولين رژلبها حدود پنج هزارسال پيش درشهر قديمي اور نزديک بابل درست شده بود. در مصر همسايه اور کلئوپاترا از هزاران لوازم طبيعي زيبايي استفاده ميکرده تا قدرت ارغواني افسانهاي خود را حفظ کند. عطرهاي او به طور يقين چهره تاريخ را عوض کرد، زيرا "مارک آنتوني" شيفته رايحه دلپذير عطرهاي او شده بود. "کلئوپاترا " مرتباً با شير الاغ گل سرخ و نعناي هندي حمام ميگرفت و از لوازم آرايشي ساخته شده و دانههاي ساييده شده کنجد استفاده ميکرد. او نظير بيشتر زنان مصري علاقه وافري به استفاده از حنا و روغن گردو براي سياهتر و درخشانتر کردن گيسوانش داشت و از مدادهاي مشکي ابرو و چشم استفاده ميکرد که از پودر سنگ سرمه يک ماده فلزي شکننده و ترد با رنگ درخشان مايل به آبي درست شده بود تا تاثير نگاهش را دوچندان کند. سايههاي آبي و سبز زيباي چشم او چيزي غير از پودر بسيار نرم سنگهاي کم بهاتر مانند لاجورد و مالکيت نبود که نه تنها پوست را از تابش اشعههاي قوي خورشيد محافظت ميکرد بلکه مصرف آرايشي نيز داشت. لوازم آرايشي ديگر کلئوپاترا، که چندان چنگي به دل نميزند، رژلبها و روژگونههاي او بودند که رنگ قرمز ارغواني داشتند و از تخم مورچه پودر شده و کنه قرمز ساييده شده درست ميشدند.
زنان تبسي (=Thebes منطقه اي در مصر باستان) به خوبي ميدانستند که چگونه از رنگها و پودرهاي طبيعي براي صورت، بدن و موهايشان استفاده کنند. ملکهها و بانوان نجيب زاده مصري را با کوزههاي مرمرسفيد، دفن ميکردند که محتوي لوسينها و معجونهايي بود که به تمام بدنشان ميماليدند. در گورهاي اين زنان، جعبه وسايل آرايش، براي جهان پس از مرگشان قرار داده ميشد که حاوي مدادهاي چشم، ريمل، موم زنبور و آينههايي بود که از مس بسيار صيقل يافته درست شده بود و دستههايي از عاج حکاکي شده داشت. در مقايسه با ساير فرهنگهاي آن زمان، مصريها بسيار به ظاهر خود ميرسيدند و بدان ميباليدند. پس جاي تعجب نيست اگر نقشهاي ترسيمي از آن دوران که در مقبرههاي متعلق به پنج هزار سال پيش از ميلاد مسيح، يافت شده کاربرد وسيع لوازم آرايش چشم و ابرو را نشان ميدهد. جاي شگفتي است که بازماندههاي لوازم آرايش چشم که در اهرام ثلاثه يافت شده حاکي از آن است که اين لوازم را از مواد سختي نظير سولفيد سرب و زغال درست ميکرده اند که ممکن بود چشمها را ناراحت و ملتهب کند. مواد آرايشي صورت به رنگ قهوه اي متمايل به قرمز حاوي خاک رسي بود که درصد بالايي آهن داشت و به صورت مصريان رنگ خاصي ميداد و حتي دواي ضد چين وچروک نيز وجود داشت که از گاو وحشي و تخم شترمرغ درست شده بود! خوشبختانه اين داروهاي طبيعي در طول زمان به دست فراموشي سپرده شده اند، اما ساير ابداعات مصريها تا امروز باقي مانده اند. بيشترين امتياز اختراع اولين لوازم آرايش و زيبايي را ميتوان به مصريان قديم داد. آنها علاقه خاصي به خوشبو کنندههاي بسيار معطر داشتند، لوازمي قديمي مانند ظرفهاي حاوي عطرهاي بسيار گرانبها و اسانسهاي روغني براي خوشبو کردن صاحبانشان در "زندگي پس از مرگ" در اهرام پيدا شده است.
بازرگانان عرب که درخاورميانه سفر ميکردند و محمولههاي گرانبهاي ادويه، کندر و درخت مرمکي (Myrrh) بار شترهايشان بود، اين روغنهاي معطر را ميفروختند. اين محمولهها قيمت گزافي داشتند و حتي گاه قيمتشان بيشتر از طلا بود. ازدستورعملهاي زيبايي که ازقرون گذشته به دستمان رسيده ميتوانيم اطلاعات مفيدي کسب کنيم. مصريان قديم اولين کساني بودند که علاوه بر لوازم آرايشي و عطريات، صابون را به وسيله پاک کننده طبيعي به نام ساپونين Saponin درست ميکردند. همچنين چربيهاي حيواني و روغنهاي معطر را به صابون افزودند و آن را به عنوان پاک کنندههاي خانگي و وسيلهاي براي استحمام بکار بردند. آشوريان نيز به آبهايي که در آن استحمام ميکردند روغنهاي معطر گرانبها ميافزودند و در حفظ سلامت و بهداشت شخصي خود بسيار دقيق بودند. محصولات نرم کنندههاي پوست بدن بسيار شهرت داشتند و موادي که بر پوست بدن ميماليدند براي اولين بار در حدود هزار سال پيش از ميلاد مسيح بکار برده شدند. اين مواد را از پودر سنگ خارا درست ميکردند و زنان آشوري براي ماساژ بدن و نرم کردن پوست از آن استفاده مينمودند. مصريان و آشوريان پيش از دوش گرفتن (کاري که بيشتر مواقع انجام ميدادند)، با مشتي شن بدنشان را به شدت ميماليدند تا منفذهاي پوستشان تميز شود. زنان و مردان آشوري بسيار به موهاي خود ميباليدند و هميشه آنها را با دقت خاصي ميبافتند، روغن ميزدند و معطر ميکردند. گلولههاي کوچکي از موم معطر خود را نزديک پوست سر قرار ميدادند تا در طول مراسم تشريفاتي بوي آنها به کمک گرماي بدن آزاد و از طريق تعرق به گردن سرازير شود و تا اواخر شب نيز بوي آنها باقي بماند، مردان ريشهايشان را مانند درختان زينتي به اشکال عجيب و غريبي ميبافتند و ميآراستند، موي صورتشان نمادي از قدرت و استقامت بود و حتي چند ملکه مصري در تشريفات خاص ريش مصنوعي زراندود ميگذاشتند.
همان طورکه در جعبه لوازم آرايش توتو Thuthe زن يک نجيب زاده، که در موزه بريتانيا نگهداري ميشود ديده ايم، آرايش شب نياز به وقت بسيار داشت. وسايلي که دراين جعبه مييابيم عبارتند از: کفشهاي راحتي (صندل)، بالش کوچکي براي قراردادن بازوان (به منظور استراحت، زيرا آرايش کردن بسيار وقت ميگرفت) سنگ پا براي نرم کردن پوست و زدودن موهاي بدن، مدادهاي چشم از جنس چوب و عاج که با پودرهاي رنگي استفاده ميشد، يک ظرف برنزي براي ترکيب رنگها و سه کوزه براي کرمهاي صورت.
يونانيان قديم نيز چيزهايي درباره آرايش ميدانستند، گرچه ريمل آنها ترکيبي از صمغ و دوده بود کمي خشن به نظر ميرسيد. زنان يوناني گونههايشان را با خميرهاي گياهي که از ميوه توت و دانههاي له و خرد شده درست شده بود رنگ ميکردند تا بدانها رنگ درخشان و سالمي دهند. همچنين عادت خطرناکتري را رواج دادند و آن استفاده از سرب سفيد و جيوه براي پوست صورتشان بود تا رنگ صورتشان مانند گچ سفيد به نظر رسد. اما اين مسئله براي آنها ناشناخته بود که فلزهاي سنگيني مانند اينها از طريق پوست جذب ميشود و منجر به مرگ زودرسشان ميگردد. اين عادت تاسف انگيز تا قرون متمادي به طول انجاميد. جالينوس، پزشک يوناني، اين مسئله را تشخيص داد و نوشت:" چهره زناني که اغلب صورتشان را با جيوه رنگ ميکنند، با وجود سن کم مانند صورت ميمون پيرو چروکيده ميشود." شهرت جالينوس هم به دليل مهارت فوق العاده اش در پزشکي بوده و هم به خاطراينکه براي اولين بار کرم سردي از موم زنبور، روغن زيتون و گلاب درست کرده وي همچنين مشاهده کرد که حلزونهاي باغي خوب له شده، مرطوب کننده بسيار موثري هستند و براي چند قرن اين موجودات را در لوازم آرايشي بکار ميبرند.
رسم ديگر يونانيان که کمي خوشايند تر از رسوم پيش مينمود استفاده از حنا براي رنگ کردن ناخنهاي انگشتان دست و پا به همان ترتيبي که ما امروزه ناخنمان را لاک ميزنيم بود. همچنين از موي بز رنگ شده، ابروي مصنوعي درست ميکردند و به کمک صمغها و رزينهاي طبيعي، به پوست خود ميچسباندند. با اين وجود، روميها بودند که بسياري از عادات زيبايي امروزي را بوجود آوردند. با گسترش امپراطوري روم در اروپا، استحمام روزانه در حمامهاي عمومي که با گلاب معطر شده بود بسيار رواج يافت. همچنين روميها به ساختن تيغهايي از برنز صيقل يافته عادت تراشيدن ريش را در بين مردان شايع کردند. زنان و مردان نجيب زاده به استحمام با شير الاغ ادامه دادند و ملکه پوپايا هنگام سفر الاغهايش را نيز با خود ميبرد. همسر نرون" Neron " مردان نجيب زاده به استحمام با شير الاغ ادامه دادند تا شير مورد نياز براي حمام را داشته باشد. زنان اشراف رومي کاربرد لوازم آرايش طبيعي را با مداد کشيدن به دور چشمانشان، رنگ کردن گونههايشان با خميرقرمز رنگي که از پوست سوسک درست شده بود و با ماليدن روغنهاي معطرو خوشبو به موهايشان در بريتانيا رواج دادند. يکي از جنبههاي ظاهري آرايش که وقت بسيارزيادي هم ميگرفت رنگ کردن موها بود. روميها عادت داشتند که انواع گوناگوني از رنگ موهاي طبيعي را بکار بردند که يکي از آنها از آهک زنده و خام معدني که رنگ طلايي قرمز درخشاني به موهايشان ميداد، درست ميشد. با خيساندن پوست گردو در روغن زيتون، روغن گردو درست ميکردند تا موهايشان به رنگ قهوه اي پر رنگ درميآيد و ديگر خاکستري يا سفيد نشود. در روم قديم، موي بلوند و بور را نماد بدي ميدانستند. اما با ورود دختران برده اسکانديناوي، زنان اشراف شروع به رنگ کردن موهاي سياه خود به رنگهاي روشنتر و بلوند کردند و براي اين کار از دم کرده غليظ گل و ميوه درخت زعفران استفاده ميکردند. اکليل کوهي ميوه درخت سرو کوهي – اژس اردج مواد اصلي داروهاي تقويتي مو بودند که جلو ريزش مو را ميگرفتند و گلهاي زعفران و موم زنبور نيز براي نرم کردن پوست به کار ميرفت."پليني دي الدر" نيز کار برد بسياري از لوازم طبيعي زيبايي کرم ميوه به، زعفران و گلاب فاسليس را ذکر کرده است. همچنين در يادداشتهاي وي به کاربرد وسيع عطر پر دوام و غليظ چيپر از شهر سيپروس بر ميخوريم. بسياري از اين مواد هنوز در لوازم آرايش امروزي وجود دارند و ميتوان آنها را دربسياري از داروهاي خانگي موثر به کاربرد. ماده طبيعي ديگري که خوشبختانه در اثر مرور زمان طرد شد و امروز مورد استفاده قرار نميگيرد عبارت است از فضله کرکوديل که ممکن است باور نکنيد، اما ماسک صورت بسيار مشهوري در روم بود. منبع:satsat3.com نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:40 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
لحظه اي كه آهويي به دنيا ميآيد، نوري مقدس زمين را روشن ميكند و در برخي فرهنگها، آهو را نماد فرزانگي دانستهاند. در ايران باستان...
در فرهنگهاي باستاني، حيوانات از لحاظ تقدس و ارزش در طبقات مختلفي قرار ميگرفتند و هر كدام نماد اسطورهاي بودند. به عنوان مثال (پرندگان) همواره در شمار جانداران ارجمند بودند و مردمان قديم پرندگان را آفريدگاني فراسويي و از گونه اي ديگر ميپنداشتند. در اين فرهنگها، مرغان شكاري تيزپرواز از ارزش آييني و نمادين بيشتري برخوردار بودند. مثلا (شاهين) از ديد (نمادشناسي اسطوره) برجستهتر و ارجمندتر از ديگر مرغان بود و ايرانيان، يونانيان و روميان سرشت شاهين را از آتش ميدانستند. ايرانيان باستان (كلاغ) را پرنده مهر و سروش ميدانستند و ژرمنهاي باستان، كلاغ را يار و همراه خداي خويش، (اودين) ميانگاشتند. سيمرغ (هما) نيز بسيار مورد توجه ايرانيان بوده و آن را در شمار مرغان خورشيدي ميآوردند و معتقد بودند كه سيمرغ، (جان جانان) است و جانهاي پاكيزه و پيراسته با رسيدن به سيمرغ، به خدا ميرسند.
امروزه در قونيه معتقدند لحظه اي كه آهويي به دنيا ميآيد، نوري مقدس زمين را روشن ميكند و در برخي فرهنگها، آهو را نماد فرزانگي دانسته اند. در ايران باستان نيكي به حيوانات سودمند از وظايف اصلي بوده است. در تاريخ نقل شده بهرام گور از پادشاهان ساساني كوششهاي فراواني در جهت توسعه پرورش اسب و اسب دواني ميكرد و انوشيروان به دامپروري علاقه فراواني داشت. نيكي و ترحم به حيوانات در آئين مزديسنا كه در زمان ساسانيان رواج داشت، اهميت زيادي داشته و در اين مورد در رساله پهلوي (ارداويراف نامه) كه در زمان ساسانيان نوشته شده نكات جالبي ديده ميشود. ارداويراف موبدي كه سفري به بهشت و دوزخ كرده و مردمان را از پاداش و عذاب در جهان ديگر با خبر ميكند، سزاي آنان را كه نسبت به حيوانات بد رفتاري ميكنند عذاب دوزخ و پاداش كساني كه به حيوانات نيك رفتاري ميكنند را سعادت ابدي ميداند.
در آيين ماني و مزدك نيز براي حيوانات اهميت خاصي قائل بودند. ماني مردي ايراني و دين او دين آميخته از آيين زرتشت، مسيح و احتمالا ساير اديان زمان بود. برگزيدگان يا روحانيون اين آيين از خوردن گوشت و هرگونه آزار رسانيدن به حيوانات و گياهان به شدت امتناع ميكردند. در رساله شايست ناشايست كه از كتب پهلوي پيش از اسلام است كه تاكنون باقي مانده، از كشتار بيهوده حيوانات به شدت نهي شده است. در اين كتاب ميخوانيم هر كس بيهوده حيوانات را بكشد، در آن جهان عذابي دردناك خواهد داشت و هر كه به حيوانات نكويي كند و امكان زاد و ولد آنها را فراهم آورد، مورد لطف ايزدي قرار خواهد گرفت. در زرتشت نامه نيز از قول زرتشت توجه و مهرباني به حيوانات توصيه شده است. در متون اوستايي از جمشيد به عنوان نجات دهنده حيوانات بسيار ياد شده است. جمشيد به معناي (پرتو ماه) است، برخي او را برادر طهمورث و فردوسي او را پسر طهمورث ميداند. به قول طبري، او وسايل اهلي كردن حيوانات را ابداع كرد و در صنعت ابريشم و ديگر رشتنيها تبحر داشت و بفرمود تا لباس ببافند و رنگ كنند. زين و پالان را ابداع كرد تا به كمك آن چهار پايان را رام كنند و به اطاعت درآورند. در اوستا، جمشيد دارنده گلههاي فراوان است و حيوانات را از شر گرسنگي و بي علوفگي ميرهاند.
آرياييان ايران و هند به وجود خدايان و فرشتگان متعددي براي هر چيز قائل بودند. ازجمله خداياني بودند كه بر حيوانات تاثير اساسي داشتند، مانند (اوشس) كه نگهدارنده گاوان بود و (سويتري) كه خداي آفتاب و زنده كننده و زاينده بود و روشنايي را به بشر هديه ميكرد و همه اينها يادآور (ميترا) و (مهر) هستند كه در سنت آريايي و مخصوصا ايرانيان نگهبان گله اسبان و نشخواركنندگان و بخشنده قدرت باروري به حيوانات ماده و زنان بود. (ويشنو) خداي محافظ و مظهر نيروي آفتاب، صاحب گاوان شيرده و چراگاههاي حاصلخيز بود و در خدمت مردم قرار داشت. (ريشودوا) كه روح همه خدايان بود، كمال محبت و عنايت را به همه موجودات ازجمله گاو و گوساله داشت. در اوپانيشاد هندوان رعايت حقوق حيوانات و آزار نرساندن به آنها با بياني شاعرانه توصيف شده است.
در فرهنگ اوستايي و پهلوي هر يك از روزهاي ماههاي ايراني نام مخصوصي داشت كه هر كدام نام يكي از فرشتگان بود. روز چهاردهم هر ماه را جوش يا گوش ميگفتند. ابوريحان بيروني در مقابل روز گوش عدد (پر) را قرار ميدهد كه به حروف ابجد برابر 14 هست كه همان چهاردهم ماه ميشود. در اين روز دعاي مخصوص در (واسپارا) ميخواندند و سلامت حيوانات را آرزو ميكردند. مساله گوش روز در فرهنگ اسلامي نيز وارد شده است. چنان كه ملامحسن فيض كاشاني رساله اي در نقل روايت (معلي بن حفنيس) از امام صادق(س) راجع به نوروز و 30 روز ماه پارسيان تاليف كرده است. فيض كاشاني در اين رساله 30 روز ماه را با ذكر نام پارسي آن ذكر كرده، در هر مورد راجع به فرشته صاحب نام مطلبي گفته و از كارهايي كه انجام دادن آنها در هر يك از اين روزها پسنديده يا ناپسند است ياد كرده است. در اين رساله در مورد روز چهاردهم ماه گفته شده است: (چهاردهم حوس، نام فرشته اي است موكل بر آدميان و چهارپايان، فارسيان ميگويند روزي سبك است و ما ميگوييم روز خوبي است براي هرچه خواهد، و ديدن شرفا و علما براي حاجت خواستن در اين روز خوب است و هر كس در اين روز بيمار شود به زودي شفا يابد.)
حقوق حيوانات در قرآن كريم در قرآن كريم آيات متعددي در مورد حيوانات ديده ميشود كه بارها به اين موضوع اشاره شده كه حيوانات نشانه قدرت الهي و مايه عبرت بشر هستند و در آنها منافع بيشماري براي انسانها قرار داده شده است. (آيا آنها نديدند كه از آنچه با قدرت خود به عمل آورده ايم چهار پاياني براي آنها آفريديم كه آنان مالك آن هستند؟ آنها را رام ايشان ساختيم ، هم مركب آنان از آن است و هم از آن تغذيه ميكنند و براي آنان منافع ديگري در آن حيوانات است و نوشيدنيهاي گوارايي، آيا با اين حال شكرگزاري نميكنند؟يس، 71-73 خداوند در آيات متعدد از انسان ميخواهد كه در آيات الهي و ازجمله خلقت خود و حيوانات تدبر كنند. براي مثال در سوره غاشيه آمده است: (آيا به شتر نمينگرند كه چگونه آفريده شده استغاشيه، 17.) خداوند متعال در امثال اين آيات مردم را به شناختن حيوانات و تفكر در كيفيت خلقت آنها و كارهايي كه ميكنند ترغيب نموده و در آيات ديگر، انسانها را به عبرت گرفتن از بعضي از آنها مانند چهارپايان ، پرندگان، مورچهها و زنبورهاي عسل دعوت كرده است. آيات 5 تا 8 سوره نحل نيز به منافع حيوانات اشاراتي جالب و شگفت انگيز دارد به طوري كه پس از بيان برخي منافع مادي چهارپايان ازجمله تهيه پوشش و خوراك، روي جنبه استفاده رواني از آنها نيز تكيه كرده و ميگويد: (در اين حيوانات براي شما زينت و شكوهي است به هنگاميكه آنها را به استراحتگاهشان بازميگردانيد و هنگاميكه صبحگاهان به صحرا ميفرستيد.( )نحل، 5-8) در تفسير اين آيه آمده است كه منظره جالب حركت دسته جمعي گوسفندان و چهارپايان به سوي بيابان و چراگاه، سپس بازگشت شان به سوي آغل و استراحتگاه كه قرآن از آن تعبير به (جمال) كرده تنها يك مساله ظاهري و تشريفاتي نيست، بلكه گوياي اين حقيقت است كه چنين جامعه اي خود كفا است، اين درواقع (جمال) استغناء و خودكفايي جامعه است، جمال توليد و تامين فرآوردههاي مورد نياز يك ملت و همان استقلال اقتصادي و ترك هرگونه وابستگي است.
سوره نحل نيز اسرار شگفتانگيزي در مورد زنبور عسل بيان ميكند. زنبور عسل داراي زندگي بسيار منظم توام با برنامه ريزي و تقسيم كار و مسووليت است. كندو پاكترين، منظمترين و پركارترين شهر دنيا است كه از تمدن درخشاني برخوردار است و شايد تنها دليلي كه براي اين همه نظم و همكاري بتوان آورد، در همين آيه خلاصه ميشود كه: (پروردگار تو به زنبور عسل وحي فرستاد كه از كوهها و درختان و داربستهايي كه مردم ميسازند خانههايي برگزين سپس از تمام ثمرات تناول كن و راههايي كه پروردگارت براي تو تعيين كرده به راحتي بپيما. از درون شكم آنها نوشيدني خاصي خارج ميشود به رنگهاي مختلف، كه در آن شفاي مردم هست، در اين امر نشانه روشني است براي آنها كه اهل فكرند( )!نحل، 68-67.)
تكامل و حشر حيوانات در قيامت برخي آيات قرآن به تكامل و حشر و رستاخيز حيوانات اشاره كرده اند كه جاي سوال و بحث فراواني را برميانگيزد، چرا كه لازمه رستاخيز و حساب و جزا، مساله عقل و شعور و تكليف و مسووليت است، آيا حيوانات هم داراي سطحي از شعور و ادراك هستند كه رستاخيز داشته باشند؟ سوره انعام در اين زمينه ميگويد: (محققا بدانيد كه هر جنبنده در روي زمين و هر پرنده كه به دو بال در هوا پرواز ميكند، همگي طايفه اي مانند شما نوع بني بشر هستند. ما در كتاب آفرينش هيچ چيز را فروگذار نكرديم. سپس همه به سوي پروردگار خود محشور ميشوند.( )انعام، 38) در مورد اين آيه تفاسير زيادي نقل شده است. مرحوم علامه طباطبايي (ره) در بحث مبسوطي ذيل آيه، شباهت اجتماعات حيواني را به انساني از نظر كثرت و عدد، هدفداري و حتي دارا بودن نوعي از زندگي ارادي و شعوري مطرح كرده و مينويسد: (تفكر عميق در اطوار زندگي حيواني كه ما در بسياري از شئون حياتي خود با آنها سر و كار داريم و در نظر گرفتن حالات مختلفي كه هر نوع از انواع اين حيوانات در مسير زندگي به خود ميگيرند، ما را به اين نكته واقف ميسازد كه حيوانات هم مانند انسان داراي عقايد و آراي فردي و اجتماعي هستند. حركات و سكناتي كه آنها در راه بقا و جلوگيري از نابود شدن نشان ميدهند همه برمبناي آن عقايد است. در اجتماعات حيواني هم مانند اجتماعات بشري فطرتا ماده و استعداد پذيرفتن (دين الهي) وجود دارد. همان فطرتي كه در بشر سرچشمه دين الهي است و وي را براي حشر و بازگشت به سوي خدا، قابل و مستعد ميسازد، در حيوانات نيز هست.) در تفسير نمونه ضمن بيان زندگي شگفت انگيز زنبور عسل و مورچه، وفاي حيوانات به صاحب خود و تربيت پذيري آنها براي مقاصد انساني، آمده است: (در آيات متعددي از قرآن، مطالبي ديده ميشود كه دليل قابل ملاحظه اي براي فهم و شعور بعضي از حيوانات محسوب ميشود ، داستان فرار كردن مورچهها از برابر لشكر سليمان، داستان آمدن هدهد به منطقه سبا و يمن و آوردن خبرهاي هيجان انگيز براي سليمان شاهد اين مدعا است.)
در روايات اسلامي نيز احاديث متعددي در زمينه رستاخيز حيوانات ديده ميشود. از جمله در (تفسير المنار) روايتي از طريق اهل تسنن نقل شده كه پيامبر(ع) در تفسير آيه مورد بحث فرمودند: (خداوند تمام اين جنبندگان را در روز قيامت برميانگيزاند و قصاص بعضي را از بعضي ميگيرد. حتي قصاص حيواني را كه شاخ نداشته و ديگري بي جهت به او شاخ زده است، از اولي خواهد گرفت.) همچنين از ابوذر نقل شده كه گفت: ما خدمت پيامبر(ع) بوديم كه در پيش روي ما، دو بز به يكديگر شاخ زدند. پيامبر(ع) فرمود: ميدانيد چرا اينها به يكديگر شاخ زدند؟ حاضران عرض كردند: نه. پيامبر(ع) فرمود: اما خدا ميداند چرا و به زودي در ميان آنها داوري خواهد كرد (همو.) آياتي همچون (و اذا الوحوش حشرتتكوير، 5) و (ثم الي ربهم يحشرون انعام، 38) نيز تاكيدي ديگر بر حشر و رستاخيز حيوانات است. اين همه نشان ميدهد كه حقوق حيوانات از چه جايگاه بالايي در بين اديان و آيينهاي مختلف برخوردار است. منبع: magiran.com نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:36 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
آنان كه آزادى را فداى امنيت مى كنند، نه شايستگى آزادى را دارند و نه لياقت امنيت را .
بنيامين فرانكلين
صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه، در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانهیی كه گِردِ بوتههای آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ میخوردند، گذاشته است...
دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومیخاص برخوردار بود. حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم. یكی دو هفته، یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد. در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند میشدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب میكردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچههای هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی میشدیم.
صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوتههای آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ میخوردند، گذاشته است. با دقت به كارش خیره شده بودم. او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور میگرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور میداد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق میكرد. چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر میرسید. من چندین بار، بین بوتهها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم و دستانم نشسته بودند و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم. تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پلههای سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد. به سمت صفحه مقوایی رفتم و به یكی از پروانههایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم. هنوز داشت حركت میكرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم. شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت. سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد. بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم. اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت و جور نشد. طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید. قطعات پروانه ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ، روی زمین نشستم و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانهها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود. بنابراین برایشان دعا كردم و سپس در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی، نزدیك بوتههای توت جنگلی كنده و دفنشان كردم. هر سال، وقتی پروانهها، به یتیمخانه بر میگردند و در آن اطراف به تكاپو بر میخیزند، سعی میكنم فراریشان دهم، زیرا آنها نمیدانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی و جای خیلی بدتری برای مردن بود. راجر دین كایزر نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:16 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
|
|
| ...دعاى فاطمه مستجاب شد. ناگاه تماشاگران مشاهده كردند كه خانه خدا از سوى جنوب شرقى (باب مستجار) باز شد، و فاطمه وارد كعبه گشت، و دیوار باز شده آن بهم پیوست، و... |
|
تولد در كعبه على علیه السلام فرزند كعبه علامه ابن صباغ مالكى گوید: على علیه السلام در مكه مشرفه در داخل بیت الحرام (كعبه) در روز جمعه، سیزدهم ماه خدا یعنى ماه رجب سال سىام عام الفیل به دنیا آمد. و پیش از او هیچكس در كعبه متولد نشد، و این فضیلتى است كه خداوند به جهت بزرگداشت و بالا بردن مقام و اظهار كرامت او مخصوص حضرتش گردانیده است. ( الفصول المهمة، ص 30)
كیفیت ولادت على (ع) كیفیت ولادت حضرت على همانند اوصاف و شمائلش بى نظیر بوده، و در تاریخ بشریت كسى همانند او دیده نشده است! "فاطمه بنت اسد" ـ مادر گرامى امام علی ـ در حالى كه مانند سایر مردم، خانه كعبه را طواف مىنمود درد زایمان وى را فرا گرفت و در میان زائران خانه خدا در حالى كه به شدت متاثر بود مناجاتى با صاحب كعبه كرد و گفت: پروردگارا! من به تو و به تمام پیامبران و سفیران آسمانى و كتابهاى آنان ایمان دارم، تو مىدانى كه من به " خلیل الله" ـ حضرت ابراهیم ـ ایمان داشته، و آئینش را با جان و دل مىپذیرم، تو را به بنیانگذار بیت، و عظمت كعبه، و به احترام این مولود عزیزى كه در شكم دارم، و او پیوسته با من انس گرفته و تكلم مىنماید، این ولادت را برایم آسان گردان.
دعاى فاطمه مستجاب شد. ناگاه تماشاگران مشاهده كردند كه خانه خدا از سوى جنوب شرقى (باب مستجار) باز شد، و فاطمه وارد كعبه گشت، و دیوار باز شده آن بهم پیوست، و تا سه روز در شریفترین مكان گیتى مهمان خدا شد، و نوزاد خود را به كمك ماموران الهى و حوریان بهشتى به دنیا آورد. مردم تماشاگر، این قضیه شگفت انگیز را دهان به دهان به گوش مردم مكه رساندند، و جمعیت انبوهى دور كعبه گرد آمده و منتظر نتیجه آن بودند، و حتى متصدیان و كلید داران كعبه هر چه تلاش كردند، نتوانستند در كعبه را باز كنند، و لذا جمعیت فراوانى از رفتن به خانه و كار و كسب خود بازمانده، و با شوق و ولع شدید مىخواستند با میهمان كعبه دیدار كنند.
سه روز از این جریان تاریخى گذشت ولى هنوز خبرى از آن به دست نیامد، روز چهارم ناگاه دیوار كعبه از همان مكانى كه قبلاً باز شده بود، دوباره باز شد، و در حالى كه چشمان مردم خیره شده بود "فاطمه بنت اسد" ـ مادر گرامى امیر المؤمنین ـ با حالتى شادان و خوشحال از كعبه خارج گشت. مردم تماشاگر دیدند فاطمه مولودى را به بغل گرفته كه نور در چهرهاش متجلى است، آنگاه خطاب به حاضران فرمودند: اى مردم! خداوند از میان زنان مخلوقاتش مرا برگزید، و مرا بر زنان ممتاز گذشته برترى داد، اگر"آسیه" به طور مخفى خدا را پرستش كرد... و اگر"مریم" در هنگام زایمانش از درخت خشكیده رطب چید، خداوند مرا بر آنان و تمام زنان عالمیان در گذشته مقدم داشت، زیرا من فرزندم را در خانه خدا به دنیا آوردم!! و سه روز در آنجا مهمان خدا بودم! و از میوههاى بهشتى و طعام مخصوص الهى پذیرایى مىگشتم!! و هنگام خروجم از كعبه خطاب رسید: « اى فاطمه! نام مولود كعبه را "على" بگذار،و من"على اعلى" هستم، من فرزندت را از قدرتم آفریدم، او در بالاى این كعبه اذان مىگوید، و بتها را از آنجا پاك مىكند، او پیشواى این امت بعد از حبیب من«محمد صلى الله علیه و آله»است، خوشا به حال كسى كه او را دوست داشته و یارىاش نماید، واى بر كسى كه وى را نافرمانى نموده و حقش را تباه سازد...( الخرائج و الجرائح، ج 1 ،ص 171 ـ مدینة المعاجز، ص 5 ـ بحار الانوار، ج 35 ، ص 18، ح 14 و ص 36 ح 37 ـ الغدیر، ج 6 ، ص 22) لازم به توضیح است كه جریان ولادت امیر المؤمنین در داخل كعبه را، مرحوم علامه امینى از دهها كتاب معتبر اهل سنت نقل نموده كه به بخشى از آنها اشاره مىگردد: مروج الذهب، مسعودی، ج 2 ، ص 2ـ تذكرة الخواص الامه، ابن جوزى، ص 7 ـ الفصول المهمة، ص 14 ـ سیره حلبى، ج 1 ص 150 ـ شرح الشفا، ج 1، ص 151 ـ مطالب السؤل، ص 11ـ نزهة المجالس، ج 2 ، ص 204)
ادامه در بخش ادامه مطلب :
|
ادامه مطلب نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 16 تیر1388 ساعت 13:38 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
بازگشت پيامك به آغوش تلفن همراه از نگاه یک طنز پرداز!!
| آه ای پيامك من...! خوش آمدی به آغوش تلفن همراه من..! خوش آمدی كه خوش آمد مرا زآمدنت... |
|
|
|
اومدی اما دیدم دست تو سرده... گفتی این قطعی دیگه برنمیگرده... خوشحالم كه برگشتی... گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... چه بگویم كه هر كدامش ده تا پیامك میشود و بر هر پیامك نیز هزینهای واجب...! ما آنقدر به تو عادت كردیم كه ترك عادت موجب مرض ماست. 18 روز بود كه مریضت بودیم. داشتیم بر اثر فقدان SMS همگیمانMMS میگرفتیم.
چه روزها و شبها كه در فراق تو، چون سیگار ضرر دارد، خمیازه كشیدیم و از بیپیامكی مگس كیش كردیم. حالا اما تو آمدی و دیگر رفع كیش شد. چه خوش باشد كه بعد از روزگاری... به امیدی رسد امیدواری... خدا هیچ ماهواره امیدی را از این وزارتخانه ناامید برنگرداند.
در عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات شنیدیم كه مشكل فنی داری؛ خیلی ناراحت شدیم و حساسیت موضعی پیدا كردیم. روز و شب دعا میكردیم كه خدا، مشكلات فنی همه را به لطف و كرمش رفع بفرماید. همچنین شنیدیم كه عدهای افراد مسالهدار نیز خواستند كه از وجود بیآزارت سوءاستفاده سیاسی و شایعاتی بكنند. به حق این ساعت عزیز امیدواریم خدا همهشان را الساعه به راه راست هدایت بفرماید. فعلا چیز دیگری به ذهنم نمیرسد.
تو آنقدر خوبی؛ تو آنقدر ماهی؛ تو آنقدر عزیز و دوستداشتنی هستی كه وقتی نیستی، همه ضرر میكنند. هم مردم، هم دولت. روزهای گذشته به حدی جوك خونمان پایین آمده بود كه نمونه آزمایشگاهی هم آن را تایید كرد. گفت كه قند خونمان پایین افتاده. هرچه پایین را نگاه كردیم، چیزی ندیدیم. نفهمیدیم كجا افتاده. خدا خودش، دست تمام افتادهها را بگیرد. بیخود كه حضرت حافظ بر اثر صادرات قند پارسی به بنگاله، رسما از وزارت فرهنگ و بازرگانی تقاضای «شكرخند» نكرده بود؛ ذیل این عنوان كه: مشتاقم از برای خدا یك شكربخند...!
الان با بازگشت سرافرازانه تو دقیقا بعد از گذشت یك روز از تذكر آییننامهای یكی از نمایندگان مجلس به وزیر محترم مخابرات به گفته یكی از روزنامههای وزین، دوباره نشاط و شادی در جامعه افزایش مییابد... تو كه هستی كه وقتی نیستی، همه مشتركان مورد نظرت زانوی غم به بغل میگیرند و چمباتمه میزنند؟ تو چه سرنوشتسازی عزیز دل برادر...!
تو آمدی چون كه علاوه بر مردم، راضی به ضرر دولت هم نیستی. لابد تو هم این شایعه را شنیدهای كه مخابرات در نبود تو 1415 میلیارد تومان ضرر كرده است؛ اما مال دنیا چرك كف دست است. آنچه برای تو مهمتر است، احساسات بیساسات خیل مشتركان سینه چاك توست كه یكی از آن میان من باشم و... ز آن شبی كه وعده كردی روز وصل/ روز و شب را میشمارم روز و شب...
تو چه قلب مهربانی داری. یارب، این قلب شناسی ز كه آموخته بود؟... و امروز كه چون الهه ناز، بیسروصدا بازآمدهای؛ چه مهربان و دست و دلباز آمدهای. میدانی كه دچار عقده «خود كمپیامكبینی» شدهایم؛ ناگفته هوای ما را داری و این یعنی اوج ارتباطات و فناوری عاشقانه...! جای لیلی و مجنون خالی... كجایند تا عشق را در عصر ارتباطات ببینند؟...
به قدری الان سیستم اطلاعرسانی پیامك، هوای ما وپر كردن جعبه خالی پیامكهای ما و جبران مافات این چند روز را دارد كه گاهی دیده شده است كه وقتی یك پیامك برای كسی میفرستیم؛ در پارهای مواقع، گیرنده پیامك آن را در حدود هفشده بار دریافت میدارد و ایضا رسید ارسال آن (یا همان دلیوری بیگانگان) نیز قریب هفشده بار برای خود ارسالكننده پیامك میآید كه خیالش از هر جهت راحت و آسوده باشد كه پیامكش در كمال صحت و سلامت به مقصد مورد نظر رسیده و جای هیچ نگرانی نیست. فقط میماند نگرانی همراه با قبض كه خوشبختانه به آن عادت داریم و جای نگرانی نیست. ضمنا همین جا از فرصت پیش آمده استفاده میكنم و بدون پیامك به همه دوستان و آشنایان و اقوام سلام میرسانم. | نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 13 تیر1388 ساعت 13:17 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
بنام آنکه بوده و هست و خواهد بود . . .
حرفهايي است براي گفتن که اگرگوشي نبود نميگويم وحرفهايي ست براي نگفتن حرفهايي که هرگزسربه ابتذال گفتن فرودنمي آورندوسرمايه هربه اندازه ي حرفهايي ست که براي نگفتن دارد.
-چشام داره سنگینی میکنه
ولی خوابم نمیبره
-بدنم از فرط خستگی داره ناله میکنه
ولی تن به استراحت نمیده
- مچ دستم داره از کار می افته
ولی صفحه کیبورد رو ول نمیکنه
- الان میگین چرا اینقدر ناله میکنی
- چرا اینقدر ضعیفی
- چرا خسته ای نشستی پای سیستم
- و ...
دلم میخواد حرف بزنم
از زمین و زمون بگم
از حرف هایی که یه عمره توی دلم نهفتست
دلم میخواد رها بشم از این همه حرف نگفته
همیشه وقتی اپ کردم
حرفام مال خودم نبودن ( به جز بعضی گفته هام )
ولی یه جورای به خودم و حال و روزگارم ربط داشته
خیلی خسته ام
خسته از حرفای نگفته
از نظرهای نداده
از انتقاد های نکرده
از و هزاران از دیگه ...
وقتی میخوام حرفی از دل بزنم
تا بخواد به قلمم در بیاد
مثل اینکه سر راهم صافی گذاشته باشن
یا انکه زبونم سانسور کنه حرفام رو
تهش دیگه چیزی نمیونه که بخوام به تحریر در بیارم
یا با کسی در میون بذارم
اینه درد من
این که زبون خودم به من رحم نمیکنه
دلم ایمانم رو یاری نمیکنه
خستگی من خستگی بی درمونه
تو خودم موندم
نمیدونم چیکار کنم
قربون خدا برم
فکر کنم خدا هم منو تو این گوشه خاکی دنیا یادش رفنه
نه ولی نه...
خدا خیلی بزرگتر از این حرفهاست
که بخواد بندهاش رو فراموش کنه
یعنی نمیتونه حتی اگه بخواد
همین چند وقت پیش بود که
داشتم با خدا نامه نگاری میکردم
اونم جوابم رو میداد و
حاجتای منو
سوالات منو
همه و همه رو
بی جواب نمیذاشت
در کل میخوام بگم تا الانم
با امیدی که خدا بهم داده
دارم زندگی میکنم و میسازم زندگی رو که به من وابستست
با هیشکی مثل خدا نمیتونم بی پرده حرف بزنم
درد و دل کنم
اشک بریزم
و ...
اما خوب خدا که فقط یه بنده نداره
واسه من
همون یه نیم نگاهی که به من بندازه
به تموم دنیا ارزش داره
خدا جون دوست دارم

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 7 تیر1388 ساعت 1:16 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
پرهای خون آلود برآزندگان نقش زیبای آزادی آیندگان است.
(( آرد بزرگ ))

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 2 تیر1388 ساعت 15:28 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
برزخ نوجوانی و طوفان جنسی
در میان دورانهای مختلف حیات انسان، دوره بلوغ و آغاز حیات جنسی از مهمترین و بحرانیترین ایام زندگانی به شمار میرود . در همین دوران است که دگرگونیهای بسیاری در تواناییهای جسمی به وقوع میپیوندد و به همراه خویش بینشها و گرایشهای نوجوان را متحول میسازد . مولوی در ضمن بیانی گیرا این دوره را این گونه به شعر در میآورد: و آن جوانی همچو باغ سبز و تر میرساند بی دریغی بار و بر چشمههای قوت و شهوت روان سبز میگردد زمین تن بدان خانه معمور و سقفش بس بلند معتدل ارکان و بی تخلیط و بند (1) با نظر به اهمیت این دوران، روان شناسان در یکصد ساله اخیر به تحقیقات دامنه داری دست زدهاند و هر کدام از زاویهای خاص به بازگشایی و تشریح این دوره پرداختهاند . جالب استبدانیم قرن بیستم در کنار تمامی القاب و اسامی خویش، مانند: عصر فضا، اتم و عصر ارتباطات به «عصر شناسایی علمی نوجوانان» نیز ملقب شده است . (2) و این مطلب نشانگر پیچیدگی این دوران خاص میباشد . از این رو، برخورد سطحی با این مقوله جز باز خوردها و واکنشهای منفی به بار نخواهد آورد . از همین جا میتوان سنگینی رسالت مبلغان و مربیان را درک نمود; چرا که آنان میتوانند با شناسایی این مرحله حیاتی و ظریف، نقشهای مثبتتری در پرورش مخاطبان جوان و نوجوان خویش ایفا نمایند . در این راستا، نوشتار حاضر سعی خواهد نمود، ضمن رعایت چکیده گویی و با تاکید بر حیات جنسی در دوران بلوغ، نکاتی را یادآوری نماید . بدیهی است کاوش بیشتر در این عرصه و شناخت همه جانبه دوران نوجوانی، نیازمند تلاش خوانندگان محترم و پیگیری مباحث ارائه شده در منابع اصلی میباشد . آستانه حیات جنسی آستانه زمانی حیات جنسی در کشورها و مناطق مختلف جهان متفاوت است و به عوامل اجتماعی، اقتصادی، جغرافیایی قومی و توارث بستگی دارد . (3) البته، باید توجه داشت که در مورد سن بلوغ بین کارشناسان اختلاف نظر است، اما بیشتر آنان بر این عقیدهاند که شروع بلوغ در دختران 9 - 16 سال و در پسرها 10 - 17 سالگی است . اما آنچه مورد توافق همگی است، بلوغ زودرس دختران نسبتبه پسران است . (4) در هر حال، بلوغ در پسرها با ترشح هورمونهای جنسی آغاز میشود و مهمترین آنها تستوسترون است که موجب تغییرات بسیاری میگردد که در پایین به آنها اشاره میشود: 1.این هورمون بر توزیع موی بدن تاثیر گذاشته، رشد مو در ناحیه زهار، صورت، زیر بغل، قفسه سینه و پشت را موجب میشود . 2.در ابتدا صدای نوجوان را دورگه ساخته، سپس موجب بم شدن صدا میگردد . 3.ضخامت پوست را افزایش داده، با فعال ساختن غدد چربی موجب پدیدآوردن جوش غرور میشود . 4.به خاطر ترشح تستوسترون ضخامت و استقامت استخوانها افزایش مییابد و بدن عضلانی میگردد . 5.با شروع بلوغ و ترشح هورمون یاد شده، اندازه قسمتهای مختلف بدن، افزایش مییابد . 6.نیاز بدن به انرژی را تا 15% افزایش داده، رژیم غذایی را تغییر میدهد . (5) امام صادق علیه السلام نیز در همین رابطه با گفتاری گویا به ارائه نشانههای بلوغ میپردازند و خطاب به مفضل میفرمایند: «فاذا ادرک و کان ذکرا طلع الشعر فی وجهه فکان ذلک علامة الذکر ... و عز الرجل التی یخرج به من حد الصبی و شبه النساء; (6) و آنگاه که طفل به مرز بلوغ میرسد، چنانچه پسر باشد، در صورتش مو میروید و این نشانه جنس مرد و خروج از دوران کودکی و شباهتبه زنان است .» در دنباله این دوران در حدود 14 سالگی احتلام و انزالهای شبانه رخ میدهد و به مرور سرعت رشد کاهش یافته و در حدود 18 یا 19 سالگی متوقف میشود . در برخی روایات اسلامی نیز با اشاره به همین دوران، پایان رشد، 18 سالگی قرار داده شده است: «عن ابی عبدالله علیه السلام فی قول الله - عزوجل - «فلما بلغ اشده واستوی» (7) قال: اشده ثمانی عشرة سنة واستوی التحی; (8) امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه «فلما بلغ اشده واستوی» فرمودند: مراد از نیرومندی، رسیدن به هجده سالگی است و مقصود از «استوی» رویش مو بر صورت است .» هویتیابی نقش بلوغ تنها به جنبههای جنسی ختم نمیشود، بلکه از آنجا که دوران نوجوانی، زمان ساخت هویت و شخصیتیک فرد نیز محسوب میشود، بر آن نیز تاثیر میگذارد . این تاثیرها میتواند به صورت اختلالات شخصیتی ذیل جلوهگر شود: الف) بدبینی: نوجوانان به هیچ کس اعتماد نداشته، دائما نگران آسیب دیدن و فریب خوردن از دیگران میباشند . در ذهن خود تهدیدهایی از طرف دیگران ترسیم میکنند و به دنبال آن موضع دفاعی میگیرند . زود عصبانی میشوند و به انتقاد یا پیشنهاد دیگران اهمیتی نمیدهند . مسائل کوچک را بزرگ میبینند و زندگی را بر خود و دیگران دشوار میسازند . ب) شخصیت منزوی: کناره گیر، مردم گریز و اجتماعناپذیر میباشند، دوستان کمی دارند، بیتفاوت بوده، به ندرت به دنبال تفریح و حضور در فضاهای باز میروند . ج) شخصیتبی ثبات: این گونه افراد قدرت مواجهه با مشکلات را ندارند . روابط ایشان سطحی و فاقد صمیمیت است و برای آینده خویش هدف مشخصی ندارند . این گونه اشخاص برای رسیدن به اهداف خویش از خشونت روی گردان نیستند و ممکن استبه انواع انحرافات اخلاقی و بزهکاری مبتلا شوند . (9) در بخشهای آینده به خوبی در خواهیم یافت که بین بافتشخصیتی و حیات جنسی رابطهای محکم وجود دارد . به عنوان مثال، برخی از انواع انحرافات جنسی سبب جامعه گریزی، انزوا یا شونتخواهد شد که در بحثهای آتی به آن خواهیم پرداخت . رویش خرد و بلوغ جنسی بلوغ جنسی و علائم آن نه تنها نشانگر رشد جسمی و جنسی نوجوان است، بلکه نشانی از تحول و تکامل در جنبههای روانی نیز هست . به همین دلیل، اغلب نوجوانان در سنین بین 12 تا 15 سالگی به نوعی بلوغ عقلی میرسند و مفاهیم مجرد و انتزاعی را درک میکنند و بسیاری از ارزشها و اصول اخلاقی را درمییابند . در ادامه این رشد، آنان در 15 تا 18 سالگی وارد مرحلهای جدیدتر میشوند و به فلسفه زندگی، بایدها و نبایدهای زندگی توجه مینمایند و به پرسشگری در این موارد میپردازند . در همین دوران است که ضمن درک واقعیتها، بر آزادی خویش تاکید میکنند و خواستار آزادی در بسیاری از زمینهها میشوند . این مسئله از آنجا اهمیت مییابد که اگر نتوان در این دوران بین بلوغ عقلی و جنسی نوجوان رابطهای منطقی و درست پدید آورد، انحرافات، بزهکاری و اختلالات رفتاری و شخصیتی را در پی خواهد آورد . (10) امیرمؤمنان نیز باتاکید بر همین هویت متضاد نوجوانان، دوره نوجوانی را عرصه پیکار خرد و حماقت میداند و میفرماید: «لا یزال العقل والحمق یتغالبان علی الرجل الی ثمانی عشر سنة فاذا بلغها غلب علیه اکثرهما فیه; (11) خرد و حماقت همواره و پیوسته تا 18 سالگی در جنگ و ستیز برای غلبه بر انساناند و آن گاه که به هجده سالگی برسد، از میان خرد و حماقت هرکدام که در جان نوجوان عمق بیشتری داشته باشد، پیروز این میدان خواهد بود .» در همین رابطه روایات دیگری نیز وجود دارد که ضمن تاکید بر تفکیک بلوغ عقلانی و جنسی، بلوغ عقلی را تنها ملاک مهم در ارزشیابی از شخصیت نوجوان به حساب میآورند . از این میان، میتوان به روایتی از امام صادق علیه السلام اشاره نمود که میفرماید: «انقطاع یتم الیتیم بالاحتلام وهو اشده وان احتلم ولم یؤنس منه رشد وکان سفیها او ضعیفا فلیمسک عنه ولیه ماله; (12) یتیمی [کودکان بیسرپرست] با احتلام که همان نیرومندی بدن اوست [و نشانه بلوغ جنسی است] پایان میپذیرد . اما چنانچه با وجود احتلام، او به رشد [عقلی] نرسیده باشد و سفیه یا ضعیف باشد، سرپرست وی باید اموال او را [بازستانده،] نزد خویش نگه دارد .» مراحل تمایلات جنسی نوجوانی، دورهای انتقالی و نوعی برزخ میان کودکی و جوانی به شمار میرود . در این سن مسئله آفرین، نوجوان وارد حیات عاطفی خویش میشود و با رشد جنسی، احساس بیثباتی و عدم امنیت در وی تشدید میشود . زنگهای خطر آنگاه به صدا درمیآیند که والدین و مربیان به جای راهنماییهای مؤثر و کارگشا، تدابیری مبهم و گیج کننده را اتخاذ نمایند و به این وسیله نوجوان را در سرگردانی رها سازند . از این رو، مناسب استبا توجه به اهمیت مطلب، گذری هرچند کوتاه بر مراحل تمایلات عاطفی - جنسی در نوجوان داشته باشیم . پیش از بررسی این مراحل، لازم استبدانیم نوجوان در آغاز این دوران احساس ناشناخته و مرموزی را در وجود خویش مییابد که با نوعی محبت و علاقه به دیگران آمیخته است . این احساس به پنج مرحله تقسیم میشود: مرحله اول: توجه نوجوان به وضع بدن به ویژه دستگاه تناسلیاش معطوف میشود و این سرآغاز تمایلات جنسی او است . مرحله دوم: در این مرحله توجه به امور جنسی با عاطفه و محبت همراه میشود و ماهیتی عاطفی به خود میگیرد . مرحله سوم: علاقه به جنس مخالف در وی بیدار میشود . این علاقه ممکن استیک یا چند نفر را هدف قرار دهد . مرحله چهارم: علاقه از چند نفر به یک نفر معطوف میگردد . این فرد ممکن است از لحاظ سنی مسنتر از نوجوان باشد . مرحله پنجم: نوجوان تغییر عقیده داده، به فردی از جنس مخالف که همسن او باشد متوجه میشود . (13) در واقع، نوجوان طی حیات جنسی خود دو نوع عشق را تجربه میکند: عشق عاطفی و عشق شهوانی . عشق عاطفی محبتی پاک میباشد و به دور از جنبههای جنسی با تمجید و تحسین توام است و نوجوان از اینکه این احساس را با مسائل جنسی لکهدار کند به شدت پرهیز دارد . به دنبال عشق عاطفی، عشق شهوانی سر میرسد که همراه با لذتهای جنسی میباشد . در این مرحله، نوجوان چنانچه ویژگیهای مطلوب خویش را در شخص مقابل ببیند، به ازدواج میاندیشد . «موریس دبس» در تشریح این دوران میگوید: «دیر یا زود غریزه جنسی، به ویژه در پسران، تا سرحد وجدان نفوذ کرده، تحریکات شهوانی، همچون تصادم امواج با ساحل، شروع به مبارزه مینمایند . این غریزه آن گونه قدرتمند است که مرکز تاثیرگذاری برای تمام آرزوهای اعضای دیگر بدن میگردد . اما تاثیرات غیرمستقیم آن بسیار بیشتر است . وجود آن به کلی زندگانی عاطفی و تظاهرات محبتآمیز انسان را تحت تاثیر قرار میدهد . تا جایی که اگر در 13 یا 14 سالگی مکان محدودی را در عاطفه اشغال کرده باشد، سه یا چهار سال بعد، مالک اصلی آن میشود و آن گاه است که تمام تظاهرات محبتآمیز انسان از غریزه جنسی سرچشمه میگیرد .» (14) با این وجود، باید توجه داشت که در این مرحله، چنانچه این علاقهمندیها در چارچوب شرع و قانون مهار نشوند، ممکن استبه مسئلهای پرمخاطره تبدیل شوند . به همین خاطر، مناسب است در سنین حساس بلوغ با تقویت اراده نوجوانان و ارائه آگاهیهای لازم آنان را به خویشتن داری و پیگیری فعالیتهای سالم تشویق نمود تا در این دوران پر اضطراب و خطرآفرین، در مسیری سالم و خداپسندانه گام بگذارند و به سلامت از طوفانهای جنسی بگذرند . کجرویهای جنسی وجود نیازهای جنسی در انسان، مانند نیازهای ابتدایی نظیر گرسنگی یا تشنگی مسئلهای طبیعی به شمار میرود . اما این نیاز در دوران بلوغ از قدرتمندترین جنبههای حیاتی محسوب میگردد که دیگر جنبههای عاطفی، عقلانی و اجتماعی را تحت تاثیر قرار داده، در پارهای از موارد برای ارضاء خویش قوانین را زیر پا میگذارد . از همین جا است که مفهوم «انحرافات جنسی» پدید میآید و بر همه روشهای کسب لذت جنسی که مورد قبول قوانین دینی و اجتماعی نباشد، اطلاق میگردد . (15) در واقع، با کاهش قدرت مقاومت اراده و ایمان شخص در برابر جاذبهها و کششهای جنسی، زمینه بروز کجرویهای جنسی مهیا میشود و نوجوان به یک یا چند بزه جنسی روی میآورد . کامجویی از خود یا کشش به سوی جنس موافق یا گرایشهای غیرقانونمند به سوی جنس مخالف از جمله گرایشهای انحرافی به حساب میآید . همچنین این گونه انحرافات موجب رشد احساس ناتوانی و عجز در برابر کششهای نامطلوب جنسی گردیده، نوجوان را به موجودی بیاراده و ناتوان تبدیل میکند . این حس ذلتزا را امیرمؤمنان علیه السلام در گفتار خویش این چنین بیان میکنند: «عبد الشهوة اذل من عبد الرق; (16) آن کس که بنده [و برده] شهوت خویش است، ذلیلتر از بنده برده میباشد .» و در جایی دیگر در تشبیهی زیبا به واقعیتی سهمناک اشاره کرده، میفرمایند: «عبد الشهوة اسیر لا ینفک اسره; (17) بنده شهوت همانند اسیری است که اسارتش همیشگی و بیپایان است .» انواع انحرافات جنسی انحرافهای جنسی را میتوان به سه دسته کلی تقسیم نمود: الف . انحرافهای هدفی: در این نوع انحرافها، هدف جنسی نادرست انتخاب میشود، مانند: همجنسگرایی و خودارضائی که در اولی شریک جنسی از جنس موافق است و در دومی، شخص، خود شریک جنسی خویش است . ب . انحرافات روشی: در این دسته، هدف جنسی درست گزینش میشود، ولی در شیوه برآوردن ارضاء نیاز جنسی روش نامناسبی برگزیده میشود، مانند: جنون دیگرآزاری یا خودآزاری که در حین آمیزش جنسی از فرد سرمیزند . ج . انحرافهای شدتی: این دسته که بیشتر ضعف یا شدت در فعالیتهای جنسی را دربر میگیرد به خودی خود انحراف جنسی - شرعی محسوب نمیشود، اما به عنوان بیماری مورد بررسی قرار میگیرد . (18) در اینجا مناسب استیادآور شویم که متاسفانه نوع شایع انحراف جنسی در میان نوجوانان، استمناء یا خود ارضائی است که نظر به اهمیت این موضوع مباحث آتی را با تاکید بر این انحراف پی خواهیم گرفت . کجرویهای جنسی و علتها در زمینه بررسی علتهای انحرافات جنسی باید اعتراف نمود که این گونه علتها دامنهای بسیار گسترده دارند که توجه به همه آنها از حوصله این نوشتار خارج است . از این رو، به مهمترین علل اشاره کوتاهی خواهیم داشت: الف . کنجکاویها: کودک در سنین پایین با کنجکاوی در مورد اندام خویش با دستگاه تناسلی نیز آشنا میشود و از آنجا که تماس با آن موجب نوعی لذت میشود به ادامه کار تشویق میشود . مناسب است در این موارد والدین او را متوجه کارهای دستی - هنری و بازیهای پرنشاط نمایند . ب . ناآگاهی: نوجوان ممکن استبه صورت اتفاقی دچار خودارضائی شود و به خاطر لذت حاصل از آن و بدون توجه به خطرهایی که او را تهدید میکند به این کارها ادامه دهد . در اینجا است که وظیفه والدین بیش از هر زمان دیگر سنگینتر است و باید سبتبه علائمی همچون بیحسی، کسالت، افسردگی، انزوا و ... عکسالعمل لازم را نشان دهند و موضوع را بدون برچسبهای ناروا و با مشورت با افراد آگاه، مورد بررسی قرار دهند . ج . خانوادههای آسیبزا: رعایت مسائل جنسی بین والدین و رعایتحریمها در این مورد میتواند در تربیت جنسی نوجوان نقش چشمگیری داشته باشد . همچنین نوع برخورد والدین با فرزندان دختر و پسر و جداسازی آنها از یکدیگر، از اهمیتبهسزایی برخوردار است . د . حقارت و تحقیر: از جمله عوامل مخرب شخصیت نوجوان که میتواند در ابتلای وی به انحرافهای جنسی نقش مهمی ایفا کند، سرزنشها و ایجاد عقده حقارت در نوجوان است . بیتردید کسی که از خودباوری بیشتری برخوردار است، کمتر به دام این گونه کجرویها میافتد و برعکس، شخصیتهای خودکمبین و تحقیر شده، دفاع روانی مناسبی در برابر طوفان شهوات نداشته، در پنجه این انحرافات گرفتار میشوند . ه . تقلید و بدآموزی: دوران نوجوانی، دورانی آمیخته با تقلید است . تقلیداز گروه همسالان و بزرگسالان محبوب، از همین ویژگی نشات میگیرد . تقلید، گاه جنبه بدآموزی به خود میگیرد و به تقلید رفتارهای ناهنجار جنسی میانجامد . شاید به همین دلیل است که امام باقر علیه السلام در مورد تاثیر دوستان ناباب از زبان لقمان میفرماید: «ومن یقارن قرین السوء لا یسلم; (19) آن کس که با دوست ناباب همنشین شود، سالم نمیماند .» و . عوامل فرهنگی: وجود مجلات، عکسها و فیلمهای مبتذل، همچنین فضاهای مختلط و بیبندوبار و کتابهای نامناسب میتواند عاملی مهم در انحرافهای جنسی باشد . این گونه عوامل به ویژه رسانههای تصویری، از آنجا که با حافظه ماندگار دیداری سر و کار دارند، از آسیبزایی بیشتری برخوردارند . ز . لباسهای نامناسب: پوشیدن لباسهای تنگ یا لباسهای جنس مخالف، موجب تشدید هیجان جنسی شده، در نتیجه باعث فروافتادن به کام مشکلات میگردد . ح . محبتجویی: خلا عاطفی و روانی راه را برای سوء استفاده دیگران و پناه بردن نوجوان به دیگران هموار میسازد و او را به سوی کامیابیهای مجازی میکشاند . (20) راههای پیشگیری از جمله پرسشهای مهم در زمینه انحرافهای جنسی، چگونگی برخورد و پیشگیری از این نوع انحرافات میباشد . در این قسمتبه صورت فهرستبه برخی از مهمترین راهها اشاره خواهیم نمود: 1.آموزش خانوادهها: خانوادهها در صورت آمادگی میتوانند نقشی چشمگیر در پیشگیری و درمان داشته باشند; چرا که خانوادهها در ارتباط مستقیم و واقعی با نوجوان قرار دارند و اهرمهای بسیاری برای تربیت در اختیار دارند . 2.آموزش به نوجوانان: این آموزشها از طریق سخنرانی، گفتگو و دیگر روشها میتواند ارائه شود و در این میان، همدلی و همزبانی وارتباطهای بیواسطه بسیار مؤثر خواهند بود . 3.احترام به شخصیتحقیقی و حقوقی نوجوان: در این حالت، وی با خودباوری بیشتری در برابر مشکلات خواهد ایستاد . 4.کارو فعالیتهای سالم: شاید یکی از علل مهم بروز ناهنجاریهای جنسی، بیکاری است . کار و فعالیتهای ذهنی و جسمی درمانگر بسیاری از مشکلات خواهد بود . 5.تنظیم خواب و تغذیه مناسب: به عنوان مثال، نوجوان باید از غذاهای ادویهدار، فلفل، پیاز و ... کمتر استفاده کند . 6.دوری از محیطهای تحریکزا: مانند: برخی اماکن عمومی و میهمانیها . 7.گسترش دایره ارتباطات و شرکت در فعالیتهای اجتماعی . 8.تقویت روحیه مذهبی: بیگمان فطرت خداجو، حقیقتخواه و عدالت دوست نوجوان بیش از هرجای دیگر، میتواند از سرچشمه دین و مذهب سیراب شود . این مسئله با توجه به خصوصیات اسلام و مذهب جعفری صورتی واقعیتر به خود میگیرد . البته، توجه و توصیه به مذهب در دوران حیرت نوجوانی تنها مورد توجه مبلغان یا فعالان مسلمان نیست، بلکه کسی همچون «ویلیام جیمز» بنیانگذار فلسفه پراگماتیسم و یکی از روان شناسان مشهور در همین رابطه میگوید: «ایمان از جمله قوایی است که بشر به مدد آن زندگی میکند و فقدان کامل آن در حکم سقوط بشر است . (21) 9. نگاه مثبتبه خود و دیگران و دوری از منفی گرایی . 10.ایجاد روحیه امید و دوری از ناامیدی و یاس . 11.ورزش و استفاده از دوش آب سرد . توصیههای مهم از مسائل مهمی که باید مورد توجه والدین، مربیان و به طور کلی فعالان در عرصه نوجوانی قرار گیرد، چگونگی برخورد با مسائل جنسی نوجوانان و ظرائف رفتارهای تربیتی در این وادی میباشد . رازداری، همدلی، عدم اقرارگیری، پرهیز از برچسب زدن، حمل بر صحت و تعمیم ندادن یک جنبه منفی به دیگر جنبههای شخصیت نوجوان یا جوان، از راهکارهای تربیتی است که میتواند در به سامان کردن رفتارهای نابهنجار در نوجوانان مؤثر باشد و موجب افزایش اعتماد آنها گردد . از این رو، باید از هرگونه پیش داوریهای غیر منصفانه در برابر رفتارهای نوجوانان خودداری نمود و با مدارا و نرم خویی آنان را در خروج از بحران طبیعی پیش آمده یاری رساند . باید اعتراف نمود که نوجوان از تجربه لازم برخوردار نیست و به فرموده امیرمؤمنان، علی علیه السلام: «جهل الشباب معذور و علمه محقور; (22) بی اطلاعی جوان عذری پذیرفتنی است، و دائره دانش [و آگاهیهای] او گسترده نیست .» همچنین نوجوان هرگز تصورنمیکند برخی اعمال او چه ضربات سهمگینی بر آیندهاش وارد خواهد ساخت و او را دچار چه مشکلاتی خواهد نمود . از سوی دیگر، در دنیای امروز که وسائل ارتباط جمعی، زندگیهای هستهای و بسته، نظامهای تربیتی رسمی، رهاوردهای فرهنگی بیگانه و شبه بیگانه، ریسمان ارتباط بین انسانها به ویژه نوجوانان، والدین و ارزشهای دینی - اجتماعی را روز به روز سستتر مینماید، رسالت والدین بیش از هر زمان دیگر پررنگتر میشود . روایت گرانقدر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله حکایتی از همین دوران را مطرح میفرماید: «انه نظر الی بعض الاطفال فقال: ویل لاولاد آخر الزمان من آبائهم . فقیل یا رسول الله من آبائهم المشرکین؟ فقال: لا، من آبائهم المؤمنین لایعلمونهم شیئا من الفرائض واذ تعلموا اولادهم منعوهم ورضوا عنهم بعرض یسیر من الدنیا فانا منهم بریء وهم منی براء; (23) رسول اکرم برخی از کودکان را دیدند و فرمودند: وای بر فرزندان آخر الزمان از پدرانشان! گفته شد: ای رسول خدا، از پدران مشرکشان؟ فرمودند: خیر، بلکه از پدران مسلمانشان که واجبات دین را به آنها نمیآموزند و هر گاه کودکانشان، خود به تحصیل دین بپردازند، آنها را باز داشته، به اندکی از دنیا که فرزندانشان به دست آورند، راضی میگردند . پس من از این گونه پدران دورم و آنان نیز از من .» در پایان نیز، تذکر این نکته لازم است که حل موارد حاد انحرافات جنسی، تنها به مدد اشخاص آگاه و کارشناسان ممکن است . و باید از برخوردها و درمانهای خود ساخته و سلیقگی خودداری کرد . پي نوشت : 1.مولوی، مثنوی معنوی . 2.دنیای نوجوان، دکتر محمدرضا شرفی، ص26 . 3.دوران شکوفایی، دکتر محمدرضا سهرابی، ص11 . 4.بلوغ تولدی دیگر، نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 31 خرداد1388 ساعت 23:59 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
سیاهی و سپیدی ...
. . .
وقتی که کودکی متولد میشه ، چشماش رو که باز
میکنه و نگاهی به اطراف خودش میندازه
حیران و مبهوت از دنیا ی جدید خودش میشه با خودش
میگه که آن همه سیاهی دنیای مادر کجا
این همه نور سپیدی این دنیا کجا؟!!!
غافل از این که دنیای سیاه مادری عاری از گناه بود و ما
رو معصوم نگه داشته بود . ولی این
دنیا باید تلاش کنی تا پاک بمونی معصومیت پیشکش !!!

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت 22:5 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
نامه های خط خطی به خدا
قسمت چهارم
خدایا!
من کلی دعای مستجاب نشده دارم. چرا همه ی دعاهایم را مستجاب نمی کنی.

شاید تقصیر من است که زیاد دعا نمی کنم و آن قدر که لازم است صدایت نمی زنم.راستش،گاهی شیطان می آید و سط دعاهایم و توی دلم را خالی می کند.آن وقت من ناامید می شوم و می گویم اصلا این دعا کردن چه فایده ای دارد؟
خدا که جواب مرا نمی دهد.
اما وقتی به دعاهای قبلی ام فکر می کنم،می بینم چقدر خوب شدب که خیلیهایش را مستجاب نکردی.
اصلا چقدر خوب است که تو همی دعاها را مستجاب نمی کنی
.راستی اگر قرار بود تو همه ی دعاهای آدمهای روی زمین را مستجاب کنی،حتما دنیا زیرو رو می شد.

خدایا،دلم می خواهد شرطی بین خودمان بگذاریم.شرطمان این باشد که من دعا کنم و تو از بین آنها انتخاب کنی.هر کدامشان را که به دردم می خورد مستجاب کنی و هر کدامشان را که فکر می کنی برایم خوب نیست،بگذاری کنار. . .
 نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت 15:27 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
نامه های خط خطی به خدا
قسمت سوم
مادرم می گوید : زندگی یک سفر است. من هم فکر می کنم همین طور است . سفری از تو به تو.یک سفر طولانی. سفری که برای طی کردنش حتما باید آمد،حتما باید زندگی کرد و خیلی چیزها را تجربه کرد و پشت سر گذاشت.شاید زندگی یک جور فرصت است فرصتی برای به دست آوردن خیلی چیزها .
ما بر میگردیم و چیزهایی را که به دست آورده ایم ،تقدیمت می کنیم.شاید زندگی یک مدرسه است،مدرسه ای که باید درسهای زیادی در آن یاد بگیریم و وقتی می میریم،وقتی است که زنگ آخرین روز مدرسه می خورد.خوش به حال آنها که همیشه حواسشان جمع بوده است،خوش به حال آنها که تکالیفشان را انجام داده اند،آنها که غیبت نکرده اند وعقب نیفتاده اند و آنچه را که باید یاد بگیرند،یاد گرفته اند.
وقتی فکرش را می کنم و می بینم یک روز زنگ این مدرسه می خورد و تعطیل می شویم،خوشحال می شوم. نه به خاطر اینکه امتحان و درس و این جور چیزها تمام می شود.نه،به خاطر اینکه..... مردن زیاد هم چیز بدی نیست،چون ما را به تو میرساند. بالاخره برای رسیدن به تو باید از ایستگاه مردن بگذریم.
پس اگر مرگ نبود،زندگی حتما یک چیزی کم داشت!!!

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در جمعه 1 خرداد1388 ساعت 14:16 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
نامه های خط خطی به خدا
قسمت دوم
خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛همانی که وقتی دلش می گیرد و
بغضش می ترکد، می آید سراغت . من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و
چشمهایش را می بندد و می گوید: " من این حرفها سرم نمی شود،باید دعایم را مستجاب کنی."
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛همانی که نماز هایش یک در میان
قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد؛همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی
بد جنس می شود. البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو.حالا یادت آمد من کی هستم؟
امیدوارم بین این همه آدمی که داری،بتوانی من یکی را تشخیص بدهی. البته می دانم که مرا خیلی
خوب می شناسی.تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم.تو حتی اسم تک تک معلمهای
مرا هم می دانی.تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است؛ اما.......
خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم.هیچ چی که دروغ است؛چرا،یک کمی می دانم.اما این یک کمی
خیلی کم است.آخر می دانی ،من مدتهاست که می خواهم چیزهایی براین بنویسم. البته من همیشه
با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم.اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام.
دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بزرگ بشوم،دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال
دارم،سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی.نمی دانم،شاید هم
من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهای تازه یاد بدهی.اما باید قول بدهی کمکم
کنی!قول می دهی؟
نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت 20:52 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
نامه های خط خطی به خدا
قسمت اول
همه ی ما راحت حرف می زنیم،ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است.اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ،رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی،به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای.این نوشته ها هم فقط یک جور بهانه است،بهانه ی رد شدن و قد کشیدن. این متن ها و نامه ها،نامه های خط خطی است،نه قاعده ای دارد و نه نظمی.تنها قاعده اش نوشتن برای اوست. این روزها،آدمها سرشان شلوغ است.بعضی ها حوصله ی خدا را ندارند. حال او را نمی پرسند،برایش نامه نمی نویسند،اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس . تو چیزی برایش بنویس. ساعتهایت را با او قسمت کن،ثانیه هایت را هم.
خدایا! چه اتفاقی افتاده که ما آدمها فکر می کنیم خیلی مهم هستیم ؟ خودمان را می گیریم و خیال میکنیم یک سر و گردن از همه بالا تریم.فکر می کنیم تافته ی جدا بافته ایم و حسابمان از حساب همه جداست. فکر می کنیم با عالم و آدم فرق داریم.می دانم تو از آدمهای خودخواه خوشت نمی آید.می دانم که بار ها و بارها گفته ای که آدمهای متکبر و مغرور را دوست نداری.باز یاد شیطان می افتم و حرفهایش.خدا گفت: وقتی تو را به سجده فرمان دادم،چه چیز تو را از آن باز داشت؟گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفریده ای و او را از گِل.گفت: از این مقام فرود آی که تو حق نداری در آن گردن کشی کنی.بیرون رو که تو از خوارشدگانی.فکرش را می کنم می بینم،ما آدمها خیلی وقت ها پا جای شیطان می گذاریم.ما هم می گوییم:"من از او بهترم"چرا فکر می کنیم ما از درخت ها و پرنده ها بهتریم.یا از زمین و آسمان،یا از هر چه که تو آفریده ای. چرا به خودمان اجازه می دهیم که هر کاری که دلمان خواست با جهان تو بکنیم؟ ما نابود می کنیم ،خراب می کنیم و از بین می بریم. همیشه هم خیال می کنیم،فقط ماییم که حق داریم چرا سهم دیگران را نمی دهیم؟ خدایا! چرا ما همه چیز را برای خودمان می خواهیم؟ خدایا! ما چقدر خود خواهیم،چقدر خودخواه!!!!
نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ساعت 16:23 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و
گفت:"خدایا...میخواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می
خواهم و هلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی
است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...
فرشته گفت:"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می
سپارم.این بال ها
در زمین چندان به کار من نمی ایند."
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های
دیگر گذاشت و گفت:"بال هایت را به امانت نگاه می
دارم...اما بترس که زمین اسیرت نکند...زیرا خاک زمینم
دامنگیر است..."فرشته گفت:"باز می گردم...حتما باز
می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می
دهد."
فرشته به زمین امد و از دیدن ان همه فرشته ی بی بال
تعجب کرد.او هرکه را که می دید...به یاد می اورد...زیرا
او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این
فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز
نمی گردند؟
روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد
برد...و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان گذشته
ی دور و زیبا به یاد نمی اورد...نه بالش را نه قولش را...
فرشته فراموش کرد......فرشته در زمین ماند......فرشته
هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز... نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 ساعت 21:42 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
ما مردها زنها را دوست داريم چون:
*چون هميشه احساس ميکنند جوانند، حتي وقتي پير ميشوند.
*چون هر وقت کودکي را ميبينند لبخند ميزنند.
*چون وقتي مسير مستقيميرا طي ميکنند هميشه مستقيما" روبرو را نگاه ميکنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برايشان باز کرده ايم برنميگردند تا تشکر کنند.
*چون در همسرداري به گونه اي رفتار ميکنند که ذهن هيچ غريبه اي به آن راه ندارد
*چون همه ي توان خود را براي داشتن خانه اي زيبا و تميز بکار ميگيرند و هرگز براي کاري که انجام ميدهند توقع تشکر ندارند.
*چون هر آنچه که در زندگي خصوصي افراد مشهور اتفاق ميافتد را جدي ميگيرند.
*چون سراغ مسائل غير اخلاقي نميروند.
*چون نسبت به زجري که براي زيباتر شدن تحمل ميکنند شکايتي نميکنند. حتي هنگام استفاده از وسايل خطرناک در سالنهاي ورزشي
*چون آنها ترجيح ميدهند سالاد بخورند.
*چون فقط عاشق پيش غذاها ي متنوع و رنگارنگ و آرايش ملايم و زيبا هستند در حاليکه ما عاشق نوشيدنيهاي مخرب هستيم.
*چون آنها با همان دقت و ظرافتي که ميکل آنژ تابلوي Sistine Chapel را کشيده است، به زيبا ساختن خود دقت ميکنند.
*چون براي حل مشکلات، روش هاي خاص خودشان را دارند؛ روش هايي که ما هرگز درک نميکنيم و همين ما را ديوانه ميکند.
*چون دقيقا" وقتي ديگر خيلي دوستمان ندارند، با ترحم به ما ميگويند: " دوستت دارم" ؛ تا ما متوجه بي علاقگي آنها نشويم.
*چون وقتي ميخواهند در مورد ظاهرشان چيزي بپرسند ترجيح ميدهند اين سوال را از خانمي بپرسند و خلاصه با اين مدل سوالات ما را عذاب نميدهند.
*چون گاهي از چيزهايي شکايت ميکنند که ما هم آن را احساس ميکنيم مثل سرما يا دردهاي رماتيسمي، به اين ترتيب ما ميفهميم که آنها هم مثل ما آدم هستند!
*چون داستانهاي عاشقانه مينويسند.
*چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اينکه چگو نه ميتوانند با ديگران سر صحبت را باز کنند، تلف نميکنند .
*چون در حاليکه ارتش ما به کشورهاي ديگر حمله ميکند، آنها هم محکم و بي منطق ميجنگند و سعي ميکنند همه ي سوسکهاي دنيا را تا آخرين دانه نابود کنند.
*چون وقتي به آهنگ Rolling Stones با صداي Angie گوش ميدهند، چشمهايشان از حدقه بيرون ميزند.
*چون آنها ميتوانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحاليکه مردها هرگز جرئت نميکنند دامن بپوشند و بروند سر کار.
*چون هميشه ميتوانند يک ايراد بزرگ از زني که ما گفته ايم زيبا است بگيرند و به ما بقبولانند که بي سليقه هستيم و اشتباه ميکنيم.
*چون ما از آنها متولد شدهايم و به سوي آنها نيز باز ميگرديم.
*و پائولو ميگويد: ما عاشق آنها هستيم چون زن هستند.....به همين سادگي.
و يکي ديگر از نظرات خوانندههاي ما که بسيار زيبا گفته است :
زندگي و افکار ما هميشه حول محور آنها ميچرخد، تفکر و روح لطيف آنها، ما را با قدرت به دنيايي ديگر ميکشاند که ما هرگز به آن راه نداريم. خندهي آنها و ديدن اشک شادي يا غم آنها، روح ما را نوازش ميکند. زنها، از نظر مردها اعجاب انگيز ترين موجودات خلقت هستند و هميشه هم خواهند بود.
بدون شرح !!!

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت 11:38 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند.
یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.
یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده." ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟" ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم." ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد." ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه." ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟
مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش" ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟" ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن." ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم." ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟" ـ "آره، نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."
گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید:
ـ "داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟" ـ "واقعاً كه عجب بی چشم و روی هستی. پس دوستی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟" ـ "چه فداكاری ای؟" ـ "تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم." ـ منو بخوری؟" ـ "آره مگه تو چته؟" ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم." ـ "برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی." ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟" ـ "چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن." ـ "آخه گوشت من بو نا میده" ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟ ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟" ـ "معلومه چرا نخورم؟" ـ "پس یه خواهشی ازت دارم." ـ "چه خواهشی؟" ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر كاری میخوای بكن." ـ "واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه."
گرگ نابكار این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...
نتیجه گیری اخلاقی : 1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یكدیگر ترحم نمی كنند 2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق كمی سخت است 3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند، پس چه برسد به بعضی از انسانها ... 4. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 14:0 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
سلام خدمت دوستان گل و بلبل خودم
امروز تصمیم گرفتم یکی از نامه های جالب کارو در مورد نامه به یک الاغ که طبق معمول بیانگر درد های جامعه هست رو براتون تایپ کنم و زندگینامه اش رو هم برای خوندن میگذارم
1- نامه به یک الاغ :
الاغ جون!
من برخلاف کسانی که برای تو تره هم خرد نمیکنند، بتو کلی ارادت دارم. بتو ... به نبوغ تو... بفهم همه جانبه تو- بدرک اجتماعی تو- بجهان بینی تو .... باور کن کلی ارادت دارم !
از طرف دیگر بزندگی مرفه تو، به آرامش خاطر تو، بخونسردی تو در مقابل حوادث ، به مهارت تو در خرکردن دیگران ، بقدرت هنرپیشگی تو در تجلی خریت مصلحت آمیز ... بهمه اینها تا سر حد جنون حسادت میورزم ...
تصادفی نیست که تصمیم گرفته ام این چنین صمیمانه با تو چند کلامی درد دل کنم ... نه اطلا هیچ تصادفی نیست ...
دلم میخواست لحظه ای چند خریت مصلحت آمیز خودت را کنار میگذاشتی ، مرا همچون خودت خرر میپنداشتی وهمانطور ساده وخرکی بدردهای بیدرمان من گوش میدادی ...
گوش کن الاغ جون!
عرض کنم بحضور مبارکت که .. ما (بلا نسبت شما ) در این دنیا آد میم ... نمیدانم چند سال ویا چند هزار سال پیش بعنوان اشرف مخلوقات ، صد ها خروار قانون وضع کردیم و بعد برای اجرای این قوانین یکی از فرشتگان، زیادی را بدون اجازه خدا ، از آسمان بزمین کشیدیم ... آنوقت... یکعدد ترازوی فکسنی بدست مبارک آن فرشته دادیم ونام آن فرشته بعلاوه آن ترازو را روی همرفته گذاشته ایم فرشته ی عدالت ...
من مطمئنم که چنین اسمی هرگز به گوش تو نخورده ... برای اینکه تو هرگز احتیاجی به عدالت نداشته ای .. کما اینکه تو خودت را از آن جهت بخریت زده ای که مبادا روزی از روزها (عدالت) خر شود واز تو انتظار تابعیت داشته باشد !
اما ما آدمها ، ما که میگویند آدمیم – برای این فرشته ساخت خودمان – این فرشته خودمانی ،آنقدر احترام قائل شدیم که فرشته، مادر مرده پاک خودش را باخته است.
از یادش رفته که اصولا برای چه از آسمان خدا ، بزمین بندگان خدا سرازیر شده.. وبالاتر از آن هیچ یادش نیست که فلسفه ی آن ترازوی فکسنی که بدستش داده اند چیست؟
بدتر از همه اینکه چشمهایش را هم بسته ایم، میدانی الاغ جون بسته ایم ، تا هنگام قضاوت دیدگانش با دیدگان هیچکس تلاقی نکند .. تا تمنای هیچ نگاه ملتمسی تصادفا او را از قضاوت عادلانه منحرف نسازد ..
الاغ جون!
نمیدانم این فرشته در آغاز کار در کدام قسمت از این کره ی خاک بر سر خاکی فرود آمده؟ اما بهر حال هر جا که فرود آمده .. اجداد آدمها فورا قالبش را ریخته اند .. آنگاه ... اندکی از رنگ هر یک از ملتها را با بیرنگی آن آمیخته اند وسپس کپیه های آن را بین هفتاد و دو ملت بطور مساوی تقسیم کرده اند ... تا خدا نکرده هیچ قومی از عدالت بی نصیب نماند!
یکی از آن کپیه ها هم بما رسیده ! من مطمئنم که تو هرگز کپی سنگی فرشته ی عدالت را که بر تارک ساختمان وسیعی موسوم به کاخ دادگستری میخکوب شده است ، ندیده ای ، حق با توست چون اصلا دادگستری را برای اطاعت کردن آدمها ساخته اند! تو که خودت خر خدائی هستی ... دیگر احتیاجی به تجدید ساختمان نداری که گذرت به آن طرف بیفتد...
الاغ جون!
بمرگ تو نباشد بجان کره های ناز پرورده ات قسم هیچ نمیدانم چند سال است که این فرشته سنگی با آن ترازوی فکسنی - ضامن اجرای عدالت در کشور ماست ، اما تا آنجا که میدانم مدتهاست یعنی سالهاست که دستمال سیاهی که اجداد آدم به چشمان او بسته بودند .. رنگ طلایی بخود گرفته است ... واین موضوع بطور وحشتناکی طومار عدالت فرشته ی زبان بسته را در هم نوردیده، میدانی یعنی چه؟ سالهاست هیچ بنی آدمی از این فرشته خانم سنگی عدالت ندیده نمی دانم از چیست؟ شاید آن نوار طلایی که بجای نوار سیاه بچشمانش بسته اند ... دیدگان این دختر نازنین راکور کرده است من چه میدانم؟ توکه الاغی باید قاعده را بهترازمن بدانی!
الاغ جون!
باور کن این که میگویم چشمان این حیوونکی کور شده - هیچ شوخی نیست ...
من که آدمم هرگز نبوغ شما الاغها را ندارم که بتوانم خودم را بخریت بزنم..از این لحاظ ، متاسفانه پروردگار کمال ظلم را در حق من روا داشته است .. باری چون نمیتوانم خود را بخریت بزنم ، طبعا خیلی از چیزها را خوب می فهمم .. وچون میفهمم کارو بارمان شده تو سری زدن : یکی توسرخودمان و یکی در میان هم تو سر بخت بدبختی که داریم ..
میپرسی چرا ..؟ خیلی ساده است ، یک مثال مختصر برایت میزنم . بقیه را خودت حدث بزن ....
گوش کن - الاغ جون!
بیست و پنج سال پیش از این ، یکی ازماها ، یعنی یک نفر آدم ( که هیچ کس نبود)
در همین کاخی که مقر فرماندهی بیچون وچرای فرشته خانم ملقب به عدالت است بکار مشغول میشود.البته 25 سال پیش از این از خوش شانسی الاغها ، آدمها آنقدر روشن نبودند که بفهمند در این دنیای گرفتار ، آدمیت کمال اشتباه است ، ...
و بنابراین طبعا نمی دانستند که سعادت سرو کارش فقط با طویله های الاغهاست و با کلبه ی آدمها میانه ای ندارد .. نه .. اینها را هیچ نمیدانستند.. وبخاطر عدم احاطه باین قبیل علوم بود که آن آدم 25 سال پیش تصمیم گرفت مثل بچه ی آدم در پیشرفت معنویات آسمانی فرشته خانم بدون هیچ چشم داشت از هیچ کس در کاخ دادگستری خدمت کند....
25 سال تمام شب و روز شرافتمندانه کار کرد . در عرض این مدت آنقدر مواظب حفظ شرافت خود بود که هیچ متوجه نشد ، کی وچگونه زمان بیمروت جوانی اش را بلعید .. تا اینکه پس از 25 سال یکباره احساس کرد که یکعمر بسلامتی سر مادمازل فرشته ی عدالت شب و روز تحت عنوان زندگی ، تمرین خود کشی میکرده است .. و سپس احساس کرد که تمرین کافیست!..خیلی خونسرد اما دل شکسته وعاصی تصمیم گرفت وبا فشاردادن ماشه ی یک طپانچه .. به تمرین 25 سال خود کشی پایان دهد.
الاغ جون !
آن آدم 25 سال تمام در محلی جان میکند که شب و روز فرشته ی عدالت بر تارک آن مشغول پاسداری است .. در عرض اینمدت این فرشته ی اشتباهی حتی یک بار نپرسیده بود که در مورد او وفرزندان بیگناهش عدالت تا چه پایه اجرا میشود ....
تصورش را بکن 25 سال و هر سال 365 روز وهر روز 4 بار این آدم شرافتمند را دیده بود .. اما درباره سرنوشت او حتی یکبار از او هیچ نپرسیده بود ..
آن آدم ، مرد .. جلوی چشم فرشته ی عدالت مرد. وفرزندانش را- لابد - باز بدست عدالت سپرد ! ..
میدانی الاغ جون ، فرزندان آدم مثل کره های تو, صد پدر ندارن که اگر99 تاشان مرد ، بازیکیشان بالای سر کره ها باشد، فرزندان آدم شیر یک مادر را میخورند و زیر سایه یک پدر بزرگ میشوند...
فرزندان آن آدم یتیم هستند...
الاغ جون !
خوب میدانم که این قبیل فجایع برای شما الاغها مسائلی بی اهمیت وزیر پا افتاده است .اما برای آدمها فریاد آن طپانچه ای که آن مرد شریف را به دیار عدم سپرد بمنزله ی طنین ناقوس حقیقتی است که از بیکران فردای انسانی دیدگان فرشته ی بیگناه عدالت را که با نوار طلائی بخوابی اجباری محکوم کرده اند برای همیشه باز خواهد کرد ..
دیگر عرضی ندارم – قربون تو – الاغ جون .. قربون هر چی خره ...
2 - زندگی نامه :
کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن – ماسه ها و حماسه ها و کفرنامه کارو را می توان نام برد. اين شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد می کند . در گوشه ای از اين وصيت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد.... ...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نويسندگی من است، در هم بدريد! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من میخواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سير نشد!... من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نيست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد؟. من ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگی است که نمی خواهد بميرد...!
3 - زندگینامه کارو از زبان خودش :
زندگینامه کارو
او به علت شدت بیماری قلب سه بار در بیمارستان بستری شد و پزشکان هرگونه فعالیت را برای او خطرناک دانستند. به این جهت ، اگر این یادداشتها نا منظم چاپ شد و یا قطع گردید ، علاقمندان به نوشته های کارو خواهند بخشید .... از دوستداران کارو نه آثار کارو – خودِ کارو – تقاضا دارم زندگینامه کارو را تا پایان بخوانند ....زندگینامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت بی سرنوشت کارو میباشد که توسط - خود کارو- نگاشته شده ...
میریخت ... چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان میریخت .... حیف ...! حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست .... حیف از دوران کودکی که سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه فانیست .... میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت .... زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم : « همدان » شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد . همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند » به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد مرد بود این را مرد بزرگی گفته است مرد بزرگی به نام مادر ما وخود به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را – مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب .... خزان باغ « گاسپاران » یعنی بهار به خزان تبدیل شده . «گاسپاران » - پوزش صامت پیر مرد را – از اینکه قدرت طپیدن قلبها خبر نداشته – پذیرا میشود .... وگل ها پر میگیرند .... گلها پر می گیرند و پر می کشند به سوی آسمان... تا آنجا ، به هشت بچه ی یتیم آینده ، خبر دهند که عقد تولد شما – بدون اجازه شما– بی خبر از شما در زمین بسته شد .....بین دختری 15 ساله که در آنزمان حتی تصور یک بوسه اشتباهی برایش امکان نداشت .... و مردی که با کوله پشتی یک سرگذشت به خاک سپرده بر دوش ، به سوی سرنوشتی بیگانه با سرگذشت او – قدم بر میداشت .... و عروسی مفصلی بر گزار می شود .... عروسی ساده و مفصل ، آنچنانکه شایسته سالهای از یا د رفته نمک شناسی ها و مردانگی ها بوده است . آخ اگر فرزندان آینده ی انسان در شب عروسی انسان ، شرکت داشته باشند .... اگر می توانستند ! ... .... درختها نفهمیدند ... هیچ نفهمیدند که بناست در آینده – در شمار میلیونها برگ بی صاحب ، از هشت برگ بی صاحب « جدید » نیز پذیرایی کنند .... این درختها نفهمیدند.... بادهای خانه بر دوش نفهمیدند .... و آفتاب - مثل همیشه – وقت نداشت ... آفتاب مثل همیشه بزرگتر از آن بود که در وقت خلاصه شود ... آفتاب متوجه نشد که با آن عروسی که در باغ شورین برگزار شد ، هشت نفر دیگر ، بر جیره خواران خوان بی دریغ انوار مجانی او، افزوده شدند ... آفتاب اصلا متوجه نشد ... بهار هم متوجه نشد ... بهار آقاست ... اما این آقا را عشق ها وهوسهای ولگرد – چون نسیم ولگرد شبانه – دچار مکافاتی شبانه کرده اند ..... بیچاره بهار اگر وقت داشت .... اگر می گذاشتند آقایی خودش را خرج دهد ، هرگز پاییز ، جسارت اظهار وجود نمیکرد ... آخ اگر بهار میفهمید که ما هرگز – چون میلیونها فرزند این قرن بی صاحب – افتخار دیدنش را نخواهیم داشت....اگر می فهمید ....هرگز این عروسی ، در آن باغ شورین انجام نمی گرفت اما بهار نفهمید .... آفتاب هم نفهمید .... زمان هم حوصله فهمیدن نداشت ! ... و بنا بر این .... آن عروسی ، در باغ شورین ، انجام گرفت ... و کارخانه آدم سازی به راه افتاد . پدر ما یک ارمنی متعصب بود – ارمنی متعصب ، که همه چیز- جز تعصب و مردانگی او را - جنگ اول جهانی از او گرفته بود ... شاید به همین علت بود که اینچنین مرتب و بلا وقفه بچه پس انداخت .... هر یک سال و نیم یک بار یک بچه ! ... از لحاظ پدرم قضیه شوخی نبود . نمی توانست باشد ، بیش از یک میلیون ارمنی را در مسلخ جنگ اول جهانی ، با فجیع ترین روشهای ضد انسانی ، به خواب جاودانی پیوست داده بودند ... لازم بود ملت ارمنی را از انقراض نجات داد . پدرم سهم خودش را ، بیش از سایر ارامنه در نظر گرفته بود ... و اگر زنده بود ، اگر میماند....ما اکنون به جای هشت خواهر وبرادر، حداقل سی و شش برادر و خواهر بودیم ! بیچاره مادرمان چکار میکرد ! ؟
جزئیات دوران کودکی را چه کسی بیاد دارد ، که من داشته باشم ؟! ... اما میدانم تا هنگامیکه پدرم بود ، سفره ما ، افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا نکرد . هنوز پدرم زنده بود که ما از دامنه « الوند » دور شدیم.... رفتیم « اراک »... (پدرم به تجارت فرش اشتغال داشت ،گمان میکنم کارش ایجاب کرده بود که ما را به اراک ببرد ) ... ...و دراراک بود که « ویگن » - برای نخستین بار – با یکی از تراژدی های بزرگ زندگی خود ، روبرو شد . بعد از ظهر یکی از روزها ، همه خواب بودیم که ویگن را ، آب برد ... که میداند ؟...شاید حنجره ی « ویگن » - زیروبم های عاشق آفرینش را – مدیون زمزمه ی امواج رودخانه ایست که در شش سالگی او را برد ... شاید ویگن زندگی خودش را - زندگی شهرتش را – مدیون آن چند دقیقه ایست که موقتا در بستر رود خانه ، مرد ...رودخانه ای که ویگن را برده بود ، به دو قسمت تقسیم میشد .... قسمتی از آن ، سنگ آسیایی را میچرخاند ... قسمت دیگرش به زندگی اشرافی یکی از ملاکین بزرگ اراک ، صفای بیشتری می بخشید : از باغ مفصل یک ملاک مفصل رد میشد .... اگر « ویگن » با گرسنگی آشنا نبود ... با باغ بیشترآشنایی داشت رودخانه هم ، لطف کرده بود و اورا به آشنایانش رسانده بود ... به درختها .... و ، انجا در آن باغ – باغبان پیر ، ویگن را از مرگ حتمی نجات داده بود و نگذاشته بود که کرامت زمزمه ی امواج رودخانه ، نسبت به حنجره ی فردای ویگن ، حرام شود ... « ویگن » از مرگ نجات پیدا کرد ...اما گمان میکنم – تا شش سال پس از آن هر روز – تقریبا یک بار – غش می کرد ... دندانهایش چنانکه گویی خیال جدا شدن از تنش را دارند ، به تنجی سرسام آور دچار می شدند .... بیچاره ویگن – چه روزهای مرارت باری را در دوران کودکی از سرگذراند ... و بیچاره تر از ویگن مادرم . خدا میداند که تا « ویگن » را – دوباره ویگن کرد – چند بار بی سر و صدا مرد. نمیدانم – چه شد که روی همرفته یک سال بیشتر در « اراک » نماندیم... ویگن بقیه دوران مرگ مکررش را در « بروجرد » گذراند ... در بروجرد : همانجا که پدرم سی و نه سالگی ، علی رغم هیکل ورزیده و سلامت و بیچون وچرایش – با یک " سینه پهلوی " ساده ، پیوندش را برای همیشه با زندگی گسست ... در « بروجرد » بود که پدرم – به فرمان سرنوشت – نا بهنگام تر از آنچه انتظار میرفت ، به خواهران و برادرن خودش پیوست ... .... به هر حال از آنروزی که پدر ما مرد ، از همان روز که یک صلیب گمنام – پدر نازنین ما را – در جوار کلیسایی گمانم در راه بروجرد – ملایر ، زیر خروارها خاک ، مصلوب کرد ، آفتاب زندگی ما هم ، در سپیده دم بیدار از آرزوهایمان ، غروب کرد . وبعد از آن هرچه بود ، درد بود .درد بی پدری ..درد بی .... بعد از آن هر چه بود حسرت بود ، آه بود . احتیاج بود و دربه دری ... و دریغ که من و ویگن ، وقتی پدر ما مرد ، آنقدر بی خبر از دو جهان بودیم ، آنقدر بی خبر و کوچک ، که حتی با یک قطره اشک ، ترانه ای به نام « لالایی » برای خواب ابدی پدر نازنینمان نسرودیم .... به ما هیچ نگفتند که او مرده است .... به ما گفتند که یو به سفری دور و دراز رفته . ما هم بچه تر از آن بودیم که بفهمیم « سفر دور و دراز » یعنی چه؟ ... افسوس ....هزار افسوس ... و افتخار پیدا کرد ... منظورم از سفره ماست .... افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا کرد ... اینکه می گویم « افتخار » تصور نکنید با کنایه میگویم ..... نه ! .... به خاک از یاد رفته ی پدرم نه ! ....سفره ای که با گررسنگی حداقل برای یک مدت محدود آشنا نبوده ، به درد مهمانخانه میخورد ، نه به درد خانه ! ...وکشیدیم بار گرسنگی را شهر یه شهر ، خانه به خانه ... و سر کشیدیم شرنگ می شهدآفرینش را، پیمانه به پیمانه دیگر دستمان به الوند نمیرسید ، تا از او – از عظمت او – برای نجات استعداد گرسنه ای که داشتیم ،کمک بگیریم ...دیگر دستمان به دامن الوند نمیرسید ، تا فرداهای سیاه را ندیده به خاطر خوش دیروزهای سپید ، سر بر دامن برف پرورش بگذاریم ...و بمیریم ... نه تنها الوند....اصلا دستمان به هیچ جا نمیرسید ... .... وهیچ نفهمیدیم چطور شد که یکباره – خود را در زادگاه « ستار خان » یافتیم ... « نان » ما را به آنجا کشانده بود .... و نان آور ما ، برادر بزرگ ما « زوان » بود ... « زوان » یک مرد.....یک انسان آه ! ...ای مردان واقعی روزگار ! ای انسانهای گمنام ! .... نام نام آوران روزگار – به پاس گمانمی بی جهت شما بر نام آوران روزگار حرام باد . این مرد 16 ساعته .... 16ساله نمیگویم ... تازه « ساعت » هم بیخود گفتم « ثانیه » صحیح تر است .... ....این مرد ...این « زوان » چقدر به ما محبت کرد محل کارش نزدیک دهی بود به نام « برج » نمیدانم کدام سمت « مراغه » ...دهی زیبا ، سبز و سراپا صفا . با مردمی پای تا سر سادگی و انسانیت . حیف دهات نیست و دهاتی ها ؟! خاک بر سر شهر و دیوارهای آفتاب گیرش !... سلام بر هر پرنه گمنام ، با ناله ی شبگیر آفتاب گیرش !... سلام به صفای دهات ! ... ...سلام به دهات : طبیعی ترین تکیه گاه طبیعت انسانی ... ما هشت بچه بودیم – رویهمرفته 81 سال داشتیم .... شانزده سال از 81 سال از آن خود « زوان » بود به عبارت ساده تر ، یک پسر 16 ساله ، بار پرورش یک جمع 65 ساله را ، به دوش گرفته بود . اول تابستان بود که وارد « برج » شدیم .... سه ماه تابستان را زیر سایه ی زوان و مادمان – با خر سواری ها ...ازکول یکدیگر پریدنها ودنبال پروانه های وحشت زده ، دویدن ها ، با خنده های مستانه در پهنه ی چمن ها ....با استفاده از بازی انور آفتاب . با علفهای بیصاحب دمن ها ... با کتک خوردن ها . کتک زدنها گذراندیم .... .... دوران کوچ کردنها شروع شده بود . دوران کوچ کردنها و پوچ کردنهای زندگی . خدا میداند با چه فلاکتی ، مادرما و سرپرست ما « زوان » ، ما را به « مراغه » رسانیدند. وه ! چه غم انگیز است ، چقدر اسف بار و غم انگیز است ، قیافه مادری که هشت بچه ی یتیم – در ماتم زدگی پاره دامن شب گرسنگی ها ، دیده شان به دست خالی او دوخته شده است ! .... آخ اگر میدانست .منظورم ویگن است .. اگر میدانست که « استالین » در اوج تصفیه های خونین سالهای 1936 – 1938 ، گیتاری برای او تهیه میبیند که طنین پرداز تک نغکه های دوران کودکی او باشد ... گیتار را استالین به خانه ما فرستاد. ...گیتار را جوان برازنده ای به نام « باریس » با خود به آیانه ی تهی از دانه و بیگانه به ترانه ی ما آورد ... « باریس » از کسانی بود که چون هزاران ایرانی مقیم « روسیه » توانسته بود . با مصیبتی توانفرسا ، جان خود را از تصفیه های خونین نجات دهد و به زادگاه خود پناه آورد . وتصادف روزگار باریس را – خودش را نه – قلب باریس را – به تب طپشهای عشق خواهر بزرگم « هلن » دچار ساخت .... و همراه با این فراری زندان استالین بود که گیتار – با نغمه های شب زنده دار ، پنجره های بسته ی حنجره ی ویگن را به سوی آفتاب باز کرد ... در مراغه بود که « ویگن » برای نخستین بار « ویگن شدن » آغاز کرد . من نمی دانم در قاموس بشری دردناکتر ، غم انگیز تر و شکننده تر از « فقر» کلمه ای یافت می شود ؟!.... تصور نمی کنم ...نمی توانم تصور کنم ... واین گناه من نیست ، این گناه بشریت است و در کلبه ی فقر ، کلبه ای که سفره اش کفن نگا ه های گرسنه است ... نمغه گیتار ، چه طنینی می تواند داشته باشد ؟! ... خواهش میکنم ... از شما که این سرنوشت بی سرگذشت را میخوانید ، نه !.... از اشکهای خودم از اشکهای نود و پنج در صد فراموش شده ی خودم ... خواهش میکنم که تا دستور ثانوی ، فرو نریزند...! از اشکهای پنج در صد فراموش شده خودم . خواهش میکنم که به احترام شیرمادرم – تا هنگامی که حوصله دارند ...تا هنگامی که حتی حوصله ندارند ، فرو نریزند ... من ، وظیفه سنگینی را به عهده گرفته ام ....وظیفه سنگینی به نام هیچ ! ... وظیفه سنگینی به نام پوچ ! ... تصور نکنید که « پوچ » تصور کردن ، آسان است ... و تصور نکنید که « هیچ » از « پوچی » هراسان است ...! انسان درست هنگامی بزرگ می شود که صمیمانه احساس می کند ، هیچ است ... انسان درست هنگامی از کشیدن بار خجالت ، خجالت میکشد ، که صمیمانه احساس میکند که حتی هیچ - یعنی بزرگترین و قابل لمس ترین حقیقتها پوچ است .... افسوس ... اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند ... سراپا اشکم .... یک دسته اشک ... یک دسته اشک که دلش میخواهد – به جای یک دسته گل – بر تابوت انسانیت ازیاد رفته ، لنگر بیاندازد .... خاک بر سر خاک ! ای خاک بر سر خاک، که اجزه می دهد ، بشر با فروتنی بی تکلفش فخر فروشد ای خاک بر سر خاک ... که به جای خون تاک ... خون خودش را ، خون فرزندان خودش را ، می نوشد ... ...اما خاک – به جای خون تاک – خون آفتاب را – خون فرزندان آفتاب را می نوشد ... و دریوزه ی بشرافتخارجو ، در برهوت ایده آل بشری ، به خاک ، فخر میفروشد .... ودر خانه ما – آن کلبه ی بی پناهی که خودش تصور میکرد ، خانه است از آفتاب خبری نبود در آن دوران المبار هیاهوی همه گیر ، ناله محزون یک گیتار شبگیر ، به چراغ کم نور کلبه ی ما میگفت که : « باور کن ... تو آفتابی ! ... » اما چراغ خانه ما – مادر ما – میدانست که آفتاب خانه ما – پدر ما- در یک گوشه پرت بین راه « ملایر » و « بروجرد » غروب کرده است ... چراغ خانه ما-مادر ما – میدانست که زندگی ما را ، چون زندگی هزاران ، صدها هزار کدک یتیم ، مرگ ، در بن بست چراگاه « چرا » ها مصلوب کرده است آخ ... بیچاره ماما ... نمیدانم این روزها « مراغه » چه قیافه ای دارد ؟!... اما آن روزها ...... کریستنه بود ..... اسم آن دختر ...اسم آن عشق نخستین « کریستنه » بود ... آخ کریستنه ! ...اگر بدانی در آن روزهای همه عشق ، آن عشق آسمای ... و در آن شبهای همه اشک ... آن اشک های پنهانی ... من با آواز ویگن... با ساز ویگن .... خواننده ای که آنوقتها هیچ تصور نمی کرد حتی برای نا سزاگفتن ، کسی نام او را بخواند ... من با آواز این بچه بزرگ که نامش ویگن است ...من چقدر به خاطر تو گریه میکردم ... آخ ...اگر بدانی ،اگر میدانستی ... هیچکس نمیدانست ...چز این نیم موسوم به « کارو » ویک نیم دیگر « ویگن »... من و ویگن ننمیدانم چرا از همان دوران آنسوی جوانی ، اینچنین دیوانه وار همدیگر را عزیز میداشتیم ... ویگن دلش برای قلب من – قلب عاشق من – قلبی که اصلا حق نداشت در گیر و دارآن فقر و فلاکت پر برکت – از سینه من به سوی سینه « کریستنه » - حرکت کند ...می سوخت ... تبریز ! ای شاهگلی تبریز ! ... یادت هست ، چقدر آب آن استخر فریبایت را ، هم آهنگ با تک تک « نت » هایی که از گیتار ویگن پر میگرفتند ، با اشکهای خودم نوازش میدادم؟!.. تو « شاهگلی » عزیز ... شاید گرفتاریهای روزگار، آن روزگاری که من شاهد بودم ، با تو و با تبریز چکار کرد ، از یادت برده باشد .... هم ویگن را ، هم اشکهایی که منبه تو تحویل میدادم ، به امید آنکه اگر روزی « کریستنه » من – کریستنه نازنین من – به دیدارت آمد ، به دیدگانش که هرگز برای من اشک نریختند ، تحویل بدهی ... اما من تو را – تبریز عزیز تو را که گهواره ی آواره ی خیلی از مردان بزرگ روزگار بوده است ، تبریز تو را که در خیلی از سالها ، خیلی از دوران المبار ، خواب آرزوی هیچ کردن ایران را ، از چشم حریص قداره کشان روزگار ربوده است ...هرگز از یاد نخواهم برد..... گوش کن : ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگزار لطفی است که دورادور با خواندن این سرگذشت بی سرنوشت ، زیر پای قلب من میریزی ...
گوش کن ...!! گوش کن ...من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم . اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...میروم میدانید کجا ؟!... زیر سنگ ...!! من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!! بلی .... راست میگویم ، که ما – من و ویگن – مدتها در تبریز، مشترکاً یک شلوار داشتیم و یک جفت کفش ...عجیب است ! ...با همه ادعایم اینجا کمی دروغ گفتم : اجازه بدهید دروغم را پس بگیرم ! من و ویگن مشترکا یک « کاریکاتور شلوار » داشتیم و یک جفتکفش عصبانی که اغلب اوقات پاهای ما خارج از کفش به سر میبردند ... و آخ که این انگشتان پاهای ما ، از کفشهایی که هیچ عصبانی نبودند ، چقدر تو ری خوردند ... هم اکنون که دارم ادامه این سرگذشت بی سرنوشت را برای شما بازگو میکنم ... هم اکنون ...دلم آنچنان گرفته است که گویی همه ابر ها را – همه هر چه ابر – از روز تولد زمین قبرها ... از روز تولد آسمان ابرها درهفت آسمان خدا وجود داشته است ، فشرده اند . و فشرده ابرها را – به نام مستعار « قلب » در سینه صاحب مرده ی منجای داده اند قلب من هم اکنون – گور بینام و نشان خاطراتیست که به قول هاکوپ هاکوپیان شاعر آزاده ارمنی : « گم نشده اند ... گر چه مرده اند... »
شبها ، در اتاق ما ، تنها اتاقی که داشتیم ، محشری بر پا بود . شبها اتاق ما- اتاق عریانی که داشتیم ، عین کندوی عسل بود .... کندویی که زنبور عسل داشت ، اما عسل نداشت . هر یک از ما – به ترتیب سنی که داشتیم ، یک کلاس از دیگری با لاتر بودیم ... و آنوقت ، شبها را مجسم کنید ... هشت تا بچه عاصی را مجسم کنید که شب هنگام ، در یک اتاق – در یک برهوت قاب کرده ... دو تا ، دراز کشیده ، یکی به طاقچه پریده یکی ناپلئون وار قدم زنان ، زکی زمزمه کنان ، درس خود را از یر میکند ... تلخ ترین خاطره ای که من از آن شبها دارم ، اعتراضی بود که مادرم یک شب به من کرد ؛ من تازه شروع کرده بودم فرانسه یاد گرفتن ... و میدانیم که کتاب اول همه ی زبانها با کلماتی از قبیل : « آب ، نان ، درخت ، گاو ... » مشحون است . شاید 99 درصد از شما که این سرگذشت بی سرنوشت را میخوانید به زبان فرانسه آشنایی دشته باشید . مجبورم به خاطر آن یک در صد که آشنا نیست ، با کمال معذرت – توضیح مختصری بدهم : « گاو» به زبان فرانسه میشود « لاواش» ... یک شب که من مرتب برای ازبر کردن این کلمه – لاواش – لاواش .. میگفتم ، مادرم آهسته به من نزدیک شد ... و میدانید چه گفت ؟! ... آخ کاش به یاد م نمی آمد ... همه روحم تبدیل شد به یک قطره اشک ... باور کنید تمامی روحم شد اشک ... مادرم گفت : کارو ! این لاواش ، لواش صاحب مرده را کم پهلوی این بچه های گرسنه تکرار کن ! نمی دانم از خجالت این گفته فراموش شدنی مادرم بود ، که یکباره وضع ما دگر گون شد ... نان ، با پای خودش به سراغ ما آمد و در آن برهوت قاب کرده یا تابوت نه نفره را که ما در آن «زندگی» میکردیم کوبید... 4 – شعری از وی :
شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم دگر قانون استثمار را زیر پا كردم رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهمیدم خطا كردم ....
پ ن 1 : این روزا یه عده از دوستان نسبت به این بنده خیلی کم لطف شدن ...
پ ن 2 : این آپم میدونم طولانی شد ولی خدایی ارزش خوندن و وقت گذاشتن داره . . .
پ ن 3 – من دیگه خیلی از دوستای وبلاگ نویس رو نمیبینم و شاید ما کم سعادتیم یا شایدم دوستان کم کار شدن !؟
پ ن 4 : شایدم ما به خلق بدی کردیم که همه ما رو از یاد بردن!!!
پ ن 5 : در کل امیدوارم که هر جا هستید سلاتمت باشید در زندگیتونم موفق
یا حق . . .

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 11:22 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
متن کامل وصیت نامه آدولف هیتلر
از زمانی که داوطلبانه و در کمال فروتنی در جنگ اوّل جهانی که به کشور رایش تحمیل شد خدمت کردم ، سی سال می گذرد. در این سه دهه ، تنها راهنمای من در تمام افکار ، اعمال و زندگیم ، عشق و وفاداری نسبت به این ملّت بوده است. این عشق و علاقه به من قدرت می داد تا بتوانم پیرامون دشوارترین مسائلی که تاکنون در برابر یک موجود فانی قرار گرفته است ، تصمیم بگیرم. در این سه دهه ، تمام سلامت و نیرویم را صرف کرده ام.
اینکه من و یا هر کس دیگری در آلمان در سال ۱۹۳۹ خواستار جنگ بوده ایم ، به هیچ وجه واقعیّت ندارد. این جنگ ، به ویژه ، خواستهٔ دولتمردانی بود که یا خود یهودی بودند و یا در راه منافع یهودیان فعالیّت می کردند و همانها بودند که به جنگ دامن زدند. در پی شش سال جنگی که علیرغم تمام موانع ، روزی از آن به عنوان با شکوهترین و قهرمانانه ترین جلوهٔ مبارزات یک کشور به منظور بقای یک ملّت ، یاد خواهد شد.
من نمی توانم از شهری که پایتخت این کشور است ، دست بردارم. از آنجا که نیرویمان ناچیز تر از آن است که بتوانیم بیش از این در برابر حملهٔ دشمن مقاومت کنیم و مقاومت ما نیز به تدریج به وسیلهٔ مردانی کور و بی اراده تحلیل خواهد رفت ، آرزو می کنم که در سرنوشت میلیونها انسان دیگری که تصمیم گرفته اند در این شهر باقی بمانند ، شریک باشم. گذشته از این ، هرگز در دستهای دشمنانی که خواستار نمایشی تازه جهت توده های دیوانهٔ خود هستند ، نخواهم افتاد.
بنابراین تصمیم گرفته ام در برلین بمانم ، و در لحظه ای که مطمئن شوم که وضعیت پیشوا و حکومت در معرض خطر و سقوط حتمی قرار گرفته است ، مرگ را داوطلبانه پذیرا شوم. با قلبی شاد و آگاهی از یک وحدت بی مانند در تاریخ ، از فداکاری ها و دستاوردهای سربازانمان در جبهه های جنگ ، زنانمان در خانه ها ، دهقانان و کارگران و جوانانمان تشکّر و قدردانی می کنم. آرزو و درخواستم این است که ملّت آلمان ، هرگز و تحت هیچ شرایطی در هیچ مبارزه ای تسلیم نشوند و با تمام توان خود ، و با وفاداری نسبت به مبانی و اصول «کلاوزه ویتز» علیه دشمنان سرزمین مادری خود بجنگند.
از وفاداری سربازان آلمان و نیز از مشارکت و همدلی من با آنها در مرگ ، بذری در زمین پاشیده خواهد شد که روزی در تاریخ آلمان رشد خواهد کرد و در نتیجه یک ملّت متحد واقعی تحقق خواهد بخشید… پیش از مرگ ، رایش مارشال هرمان گورینگ را از حزب بیرن می اندازم و تمامی حقوق را که به موجب حکم روز بیست و نه ژوئن ۱۹۴۱ و نیز سخنرانی در رایشتاگ در اوّل سپتامبر ۱۹۳۹ به وی تفویض کرده ام ، از او می گیرم.
گورنینگ و هیملر ، جدا از عدم وفاداری نسبت به من ، با مذاکرات محرمانه با دشمن که بدون آگاهی و بر خلاف میل من انجام گرفت ، و نیز اقدام به اعمال غیر قانونی برای کنترل کشور ، شرمندگی جبران ناپذیری برای کشور آلمان به بار آوردند. به منظور تقدیم دولتی که از مردان با شرف تشکیل شده ، و قادر است وظیفهٔ ادامهٔ جنگ را با تمام نیرو انجام بدهد ، افراد زیر را به عنوان کابینهٔ جدید منسوب می کنم: • رئیس جمهور: دونیتس • صدر اعظم: دکتر گوبلز • وزیر حزب: بورمن • وزیر امور خارجه: زایس اینکوارت باشد که کابینهٔ جدید ، نسبت به وظیفهٔ خود که برقراری نظام ناسیونال سوسیالستی در کشور است آگاه باشد و شرایطی را بوجود آورد که هر فرد آلمانی ، خدمت در راه منافع عموم را به منافع شخص خود ارجح بداند.از ملّت آلمان ، تمام مردان و زنان ناسیونال سوسیالیست و نیز تمام افراد ارتش می خواهم که تا دم مرگ نسبت به دولت و رئیس جمهور جدید وفادار بوده ، از اوامر آنها اطاعت کنند. از این مهمتر ، اینکه به دولت و ملّت آلمان دستور می دهم که همواره قوانین نژادی را مورد مراقبت و ملاحظه قرار بدهند.
۲9 آوریل 1945 آدولف هیتلر
پا ورقی :
۱- خیلی وقته به برو بچ سلامی نکردم پس سلام به همه ...
۲-این روزا تو هر وبلاگی میری همه دلشون خونه !!!
۳- شاید اینم از تحریم اقتصادی باشه شاید !
۴-یه شعر یادم اومد میخوام بگم :
. . .
قاصدک تجربه های همه تلخ به دلم می گوید. . .
که دروغی تو دروغ. . .
که فریبی تو فریب. . .
. . .
نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت 13:9 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.
* ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است.
* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیل .. تر نشده اند به سه عدد رسید.
* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خداحافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت ...... به قولی......
* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند.
* یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود.
* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.
* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.
* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.
* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد.
* به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد.
* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند.
* روئسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.
* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش می یابد.
* 70 درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد.
* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند.
* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.
* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.
* شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده اند.
نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت 0:7 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز نظر مشاهیر بزرگ دنیا رو در مورد زنان واستون گذاشتم
خانوما برن حالشو ببرن !!!
و اما سخنان :
زن شاهکار خلقت است برنارد شاو
زیباترین خوی زن ، نجابت اوست ارد بزرگ
در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل مالرب
انتقام شیرین است مخصوصا برای زنان ! بایرون
تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است امرسون
زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست آناتول فرانس
اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟ ناپلئون
مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت برنارد شاو
به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن ! فردریش نیچه
مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان رومن رولان
اگر از طبقه بالا زن بگیرید، بهجای خویشاوند ارباب خواهید داشت لئوپول
مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند کونته ورسیه
با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد بردون
خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند رابیندرانات تاگور
زن همیشه سن خود را از تاریخ ازدواج حساب می کند ، نه تاریخ تولد ارهارد
هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند لرد بایرن
زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است گوته
زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند الکساندر دوما
برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ... مارکوس آنا
زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شود هرود
منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود لامارتین
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش ویلیام شکسپیر
جنبش تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور می شود فردریش نیچه
شیرین ترین سخنان در زندگی ، خوش آمد گویی بی غل و غش زن به شوهر خویش است جورج ولز
زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمیتوانند خود را زیبا جلوه دهند برنارد شاو
هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است شیلر
زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کند مارک تواین
هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداند جونسون
مردانیکه بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن میتازند ارد بزرگ
زنان بخوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشند داستایوفسکی
اگر شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گردد کمتر دچار گسست می شوند ارد بزرگ
زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ، نمونه عطوفت و چشمه عنایت است اقبال لاهوری
آیندۀ اجتماع در دست مادران است. اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ، تنها اوست که می تواند آن را نجات دهد ابوفور
به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ، به همان اندازۀ قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است میشله
آیا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود. آیا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی داشت در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامگی نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس فردریش نیچه
زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هر چه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد آلفونس دوده
زنان تحصیلکرده همسران خوبی از آب در می آیند ، زیرا برای اینکه توضیح بدهند که چرا غذا شور یا بیمزه شده است کلمات بیشتری در اختیار دارند باب هاپ
کسانیکه ازدواج کرده اند خود را ناراضی نشان می دهند و می گویند زن بد است ، زیرا می خواهند فقط و فقط خودشان از این موهبت تمتّع گیرند دیسرائیلی
خودپسندی زنان بزرگترین علت بد بختی ایشان و زوال خانواده هاست. هیچ چیز به اندازۀ خودپسندی زن ها بنای خانواده ها را ویران نکرده است چارلی چاپلین
کشتن میل ستیزه جوئی در بسیاری زنان کاری بی اثر است و درست مانند آن است که سعی کنی با فشار بادکنکی را در زیر آب نگه داری كه خواهی دید دوباره بیرون می زند! ورا هتریکس
زن ها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند ، زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو و قیمت لباسهایشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند مارسل آشار
نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 21 اسفند1387 ساعت 23:49 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
امروز، همان فردای دیروز توست
پس، فردای امروزت را دریاب
آینده جایی است که اتفاقها خواهند افتاد. میشنوم که گریه میکنی، آینده جایی است که تو ممکن است موفق، شاد، پولدار، زیبا، مشهور، مشغول به کار، و غرق در بهترینها شوی. اینها نقشه یا رویا یا چیزهای دیگر هستند، اما دوباره باید بگویم که زمان حال جایی است که تو واقعاً در آن هستی و رویایی هم در كار نیست !
این لحظه، همان زمانی است که از ابتدای زندگی تا به حال منتظر آن بوده ای
این لحظه، همان زمانی است که بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی باید قدر آن را بدانی. مشتاق بودن واقعاً شیرینترین چیزهاست. داشتن رویا مانند برلیان میدرخشد. قدر این لحظات را بدان و به هیچکس هم درباره آن حرفی نزن و اجازه نده که دیگران دربارهاش برایت اظهار عقیده کنند.
از زنده بودن خود لذت ببر و از اینکه قدرت و توانایی آرزو داشتن را داری، استفاده کن. نباید پا روی پا بیاندازی و نفسهای عمیق بکشی، خوب است که هراز گاهی به خودت سری بزنی و بیاندیشی. شاکر باشی که زنده هستی و به زندگیات نگاهی بیاندازی. نمیتوانیم همه شادیهای آینده را در آینده به دنبالش بگردیم.
از آرزو داشتن و مشتاق بودن، لذت ببر
یعنی که فکر کنی اگر پولدارتر بودم، جوانتر، سالمتر، عاشقتر، وابستگی کمتر، کار بهتر، فرزندان بهتر، ماشین بهتر، لاغرتر، بلندتر، موی بیشتر، دندانهای بهتر، لباسهای بهتر داشتم ... این لیست پایان ناپذیر است. اگر فقط این یا آن عوض میشد همه چیز کامل میشد. اینطور نیست؟ در جواب باید بگویم که متاسفانه اینطور نیست.
اینجوری جوابی نمیگیری. وقتی که این و آن هم عوض شوند، چیز دیگری پیش میآید. برای مثال، وقتی ناگهان خود را بهتر و بهتر ببینی، تازه آن موقع به دنبال مثلا پول بیشتر خواهی بود. آن موقع است که دوباره به دنبال چیزهای جدید دیگر برای خوشحال شدن خواهی بود. در این لحظه زندگی کردن به این معنا نیست که مسئولیتها و وظایف خود را کنار بگذاری، نه، اینطور نیست.
لاغرتر، بهتر، پولدارتر و بزرگتر شدن را فراموش کنید. قدردان آنچه که هم اكنون دارید و همین الان از آن بهره مند هستید باشید. کلید خوشبختی در اینجاست. به اینکه فقط به آنچه که هستید راضی باشید، همیشه کافی نیست. اما اینها به جای خود با آنچه واقعاً هستید شاد باشید، زیرا که حقیقت محض همان است.
من واقعی تو، همان من امروز توست
من آینده هنوز به دنیا نیامده و ممکن است به دنیا هم نیاید. پس جوهر امروز من واقعی، قابل لمس و استوار است. رویاها عالی هستند، اما واقعیت هم در نوع خود فوقالعاده است چون تحت هر شرایطی ملموس تر از رویاست.
سعی كنید به شكلی امروزتون رو ترسیم كنید، كه ادامه ی گامهای دیروزی باشه كه با آرزوها و خواست های آینده تون رنگ گرفته، رنگی كه هرگز نشانی از یكنواختی و سكون رو در خودش نخواهد داشت و از بین تمام رنگ های هستی، همواره خوشبختی و سعادت رو واضح تر و دلپذیرتر نمایان خواهد ساخت ...
 نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 11 اسفند1387 ساعت 23:49 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
به باران مهر ، تن باید شست ،
ز هر چه زشت .
تقویم پیرار ،
جام جم امروز اطرافیان.
در راه بلوغ ،
از شبنم متبلور بر گلبرگ نیز ،
نبایست گذشت ،حتی...
تو نیز گهگاه بپرداز به خانه درون.
هر از گاه به خانه تکانی درون
نمیدونم از کجا شروع کنم
قصه تلخ سادگیمو
نمیدونم چرا قسمت میکنم
روزهای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن
وسط قصه میشه سر به سر من میذارن
تا میخواد قصه تموم شه
همه تنهام میذارن
میتونم مثل همه
دو رنگ باشم دل نبازم
میتونم مثل همه
یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون
بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن
حباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با
عشق و احساس کسی
میتونم درست کنم
ترس دل و دلواپسی
میتونم دروغ بگم
تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دلها
قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفا
باز منم مثل اونا ام
یه دروغگو میشم
همیشه ورد زبونا ام
...
شارژر گوشیم خراب شده. باید سیمش رو درست از محل اتصال به سر این دو شاخهه (!) محکم نگه دارم و به سمت پایین و چپ فشارش بدم توی پریز، تا گوشی بی حالم ناله ای سر بده و خطوط علامت باطری روی صفحه به نشانه ی تند تند انرژی نوش جان کردن، بالا و پایین بدوند و شادی کنند.
و وقتی که راهی جز این نداشته باشی و شارژر بقیه هم بهت نخوره و دم به دقیقه صدای جیغ و ویغ low battery تهدید آمیز گوشیت رو اعصابت راه بره، کم کم مجبور می شی، پطروسی - چیزی بشوی و بشینی پشت سد گوشیت و انگشتات رو محکم روی محل مورد نظر فشار بدی و هی جلوی بقیه سرخ و سفید بشوی و ابروهای بالا رفته را تماشا کنی و حس کنی که انگشتات دارن از حال می رن و و هی سوزن - سوزن می شن و آخر سرشم بعد نیم ساعت بیگاری کشیدن، فقط دو تا خط به شارژ گوشیت اضافه می شه به سلامتی!!!
*
با حساب و کتاب های ریاضی وار قدیمم، پطروس شدن و عمل مضحک انگشت توی یک سوراخ فرو کردن، کاری بس بیهوده و ساده انگارانه می نمود. و باید برای حل نمودن مشکلی این چنین ساعت ها می نشسم و چرتکه می انداختم و آخر سر هم دستگاهی اختراع می کردم که به جای من انگشتش را بکند اون تو! و بعد کلی خوش حال می شدم و فکر می کردم دیدی؟! من جواب تمام معماهای زندگیم رو می تونم با همین چرتکه ام حساب کنم! بدون آنکه انگشتم لحظه ای از سرما و فشار، حساس بی احساسی کند!
اما با حساب و کتاب های دور از اعداد و ارقام جدیدم، این روزها خیلی از اوقات چرتکه را می اندازم دور و برای حل کردن مشکلات، غریزی عمل می کنم. انگار که دیگر بعد این همه بالا و پایین رفتن روی امواج سینوسی این دریای متلاطم، چند دقیقه گز گز یک انگشت و پر شدن از حس تهی بی حسی، خیلی هم مهم نیست! مهم زمان است که دارد از دست می رود. و لحظه ها زودتر از آنی می گذرند که بخواهم برای پر کردن سوراخی به اندازه ی یک سانتی متر در یک سانتی متر، متوسل شم به اختراعات عجیب و غریب حافظه ی logical ام!
گاهی سخت نباید گرفت انگار. زمان را نباید از دست داد و ساده عمل باید کرد. چشم که روی هم بذاری، خیلی از اتفاقات پیچیده خودشان می آیند و می روند. راهی هم برای بستن دائمی سوراخ پیدا می شود لابد!
تو فعلاً انگشتای دست چپت رو روی سیم شارژر نگه دار و با دستت راستت هم بنویس لطفاً!
خدا خودش کریمه!

---
پ.ن: اینها را که نوشتم، چیزی به ذهنم رسید. فکر کردم که نکند اشتباهات یکی دو سال گذشته ام از همین جا باشد...؟! O: نکند که همیشه در آغاز هایم بس که خسته بودم، همه ی چیز ها و آدم ها را ساده گرفته ام و دست کم، و بعد که زمان گذشته و همه چیز در هم گره خورده، و سادگی روزهای اول خنده ای کرده و رفته و من ماندم و کلی کلاف در هم و بر هم، یک دفعه بریده ام؟ توی یک سال و نیم گذشته و من بار ها و بارها توی یک گودال افتاده ام...!! نکند باز هم پایم به همان دام قبلی گیر کند و بیفتم...؟ چرتکه باید بندازم باز...؟؟
پ.ن2: نوشتن چه قدرت عجیبی دارد... عینک جدیدی می زنی انگار وقتی که می نویسی...! نوشته شده توسط سید حامد صمدی در پنجشنبه 1 اسفند1387 ساعت 19:46 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
نگر آنجا چه می بینی
به هنگامی که نور آذرخش آن بیشه را از سایه عریان کرد و باران خواب پر آب گیاهان را به دشت آفتابی برد و باد صبحگاهان شاخ پر پیچ گوزنان را به عطر دشتها آمیخت در آن خاموش که تاریک گه روشن نگر آنجا چه می بینی ؟ شهیدی یا نه ؟ روح لاله ای در پیکر مردی تجلی کرده از ایینه ی بیداری و دیدار در آن باران و در آن میغ تر دامن نگر آنجا چه می بینی ؟ درون روستای خواب درختان فلج و بیمار و آن طفلان خردینک گرسنه زیر بار کار و مردانی که با دستان خود سازند پیش چشم خود دیوار و بالاتر و بالاتر تو در آن سوی آن دیوار آبستن نگر آنجا چه می بینی ؟
بنام ایزد پاک
سلام به همه دوستان و رهگذران و وبلاگ نویسان محترم
این روزها نمیدونم چرا هیچکس اپ نمیکنه!!!
آخه عزیز من مگه اپ کردن چقدر از وقتت رو می گیره؟؟؟
خدایی اگه از ۱۰ دقیقه بیشتر بشه البته به شرطی که مطالبتون رو از قبل آماده کرده باشید
و فقط موقعی که به اینترنت متصل میشید اپ کنید.
یکی میگه وقت ندارم اون یکی میگه حوصله ندارم یکی دیگه میگه من اصلا دلم نمیخواد اپ کنم
آخه عمرم زندگیم تو که اینجوری چرا وبلاگ ایجاد میکنی
بعد ۲ تا اپ میکنی و کلی ملت رو سر ذوق میاری باهاشون که دوست شدی
دیگه اپ بی اپ ملت رفتن سر کار!!!!!!!!!!
خدایی این درسته نه شما بگین این رسم وبلاگ نویسی ؟!
من با این همه مشکل و بی حوصلگی حد اقل ماهی یکبار اپ میکنم
میدونم زیاد وراجی کردم ولی چکار کنم که دلم پره حرفهای ناگفته و نمیشه هم که بگی!!!
دیگه حوصلتون رو سر نمیارم . . .
یه شعر زیبا میخوام واستون بزارم امیدوارم که خوشتون بیاد:
و بعد از رفتنت
شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم که چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
اینم چند تا عکس هنری و عاشقانه ی زیبا :

 
 
 
 

امیدوارم که خوشتون اومده باشه! نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 29 مهر1387 ساعت 20:4 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
میتوان رشتهی این چنگ گسست
میتوان کاسهی آن تار شکست
میتوان فرمان داد:
هان، ای طبل گران زین، پس خاموش بمان
به چکاوک اما، نتوان گفت مخوان! «فریدون مشیری»
سلام
این روزها نوشتن برایم سخت شده، شاید چون میدانم زمان خواندهشدنم فرارسیده و من همیشه از خواندهشدن، وحشت داشتهام نه از خواندهشدن که از برملا شدن اما گویا این زمان لازم است که من برملا شوم تا بشکنم شاید بتوانم دوباره بسازم این بنایی را که از ابتدا کج ساخته بودم. قرار بود از خودم بنویسم، از سختی راه، از همان خشت اول که کج نهادیم و تا ثریا رفتیم اما هرچه کردم نشد، هرچه نوشتم، سخت تکراری بود و یکنواخت، آنقدر که خودم هم حوصلهی تمام کردنش را نداشتم. نوشتن از سختیها، سخت میشود وقتی بدانی همه تجربهاش کردهاند، وقتی بدانی هر فرد به اندازهی وسع خود، سهمی از آن برده است و در این میان، وسع تو هم بسیار ناچیز بوده است. این بود که از خودم گذشتم تا به اقیانوس برسم.
بهراستی هم انگار سالها گذشته است از آن روزها، انگار هرگز مال من نبودهاند و من فقط بخشی از یک کتاب را خواندهام. چهطور ممکن بود من که آن همه مینالیدم به نمیدانمهایم، آنچنان اسیر میدانمها شوم؟ من که آنقدر بیزار بودم از روزمَرگیها، اسیر دست تکرارها شوم، من که آن همه مینالیدم از وجودم، من که خود را دردانهی کائنات میپنداشتم، این همه کوچک و خوار شوم؟
اما نه، چه کسی بهتر از من میداند که «من» چگونه من را نابود کرد. من از همان آغاز، چوب بدفهمیهایم را خوردم. من فراموش کرده بودم که واژهها، تنها رختی بر تن مفاهیماند، من فراموش کرده بودم که ما انسانهای «چون که زیرا» آنقدر درپی دلیلها و استدلالها شدهایم که یادمان رفته مفاهیم، قبل از ما و قانونهای ما بودهاند و جریان داشتهاند. ما فراموش کردهایم که واژهها هرگز به وسعت معناها نبودهاند. من گمان میکردم برای دانستن نمیدانمها باید بیوقفه بهسوی کتابها هجوم برد. من نمیدانستم برای دانستن، اول باید تکلیفت با خودت روشن باشد، باید بدانی در کجا ایستادهای و به کجا میخواهی بروی، باید بدانی وسعت از درک چهقدر است و سهمت از دانستن چهقدر! افسوس که من اینها را نمیدانستم و در لابهلای صفحههای کتابها، اول اعتمادم، بعد خدایم و بعد از آن، خودم را جا گذاشتم و فراموش کردم. من گمان میکردم برای روزمره نبودن باید هر روز، کاری جدید کرد و هر روز به رنگ تازهای درآمد و چون نمیتوانستم اینچنین کنم، دست از زندگی شستم، در گوشهای نشستم و شوکران را نفسنفس به درون سینه فرستادم و مرگ را در عین زنده بودن، تجربه کردم.
من در پسِ «بیخودی» و «بیخداییام» با ندیدن آنچه آینهها پیش رویم به تصویر میکشیدند، افیون را برگزیده بودم و خبر نداشتم برای روزمره نبودن، کافیست نگاهت را عوض کنی و هر روز در پس طلوع خورشید، رنگی تازه ببینی. دنیا آن روز تفاوت میکند با روزهای قبل. من نمیدانستم که افیونها، درمان درد نیستند، فقط چند لحظهای آرامت میکنند و پس از آن، درد بیشتر و سختتری بازمیگردد.
من گمان میکردم دردم بیخداییست و نمیدانستم که درد من، نه از نبود خدایم بلکه از نبود خودم است. درد من، بیهودگی بود، از بیمصرفی بود.
روزهای سختی بود، خیلی سخت و منِ بیخود، بیخدا و عاصی، به مجنونی میمانستم که بیهدف در بیابان بهدنبال آب میگردد. من گمان میکردم که خدایی ندارم و نمیدانستم خدا میداند که بندهی رهگمکردهای دارد! یادم هست آن شبی که از فرط ناچاری و درماندگی، بر آستانش مشت کوبیدم و فریاد زدم «خدایا! نجاتم بده که دیگر طاقت اینهمه سرگشتگی ندارم» و خداوند، همان شب مرا به وسعت کائنات در آغوش گرفت...
همان شب، عزیزی را از دست دادیم و گویا مرگ که ناگهان اینهمه نزدیک شده بود، تلنگر که نه، مشتی سنگین بر صورتم نواخت. من هرگز از مرگ نمیترسیدم و حتی گاه به التماس برای خود میخواستمش، اما رفتن او برای من که آنچنان غرق خود شده بودم که همهچیز و هرچه اطرافم بود را از یاد برده بودم، مانند بیداری در پس یک کابوس بود. برای فردی که به قدرت افیون زنده است، نبود افیون، مرگ نیست بلکه روزی هزاربار مردن و زندهشدن است و من اینبار تصمیم گرفتم روزی هزاربار بمیرم. هر روز که میگذشت، به امید فردای بهتر، بهتر میشدم. انگار دروغ بود که میگفتند: «اگر سه روز دوام بیاوری، راحت میشوی!»
محال بود، آنان که میگفتند: «به شیشه مبتلا نخواهی شد.» من دیگر حتی نای مردن هم نداشتم، آنقدر در خیابان به دنبال آدرس خانه گشته بودم که دیگر جرأت تنها بیرون رفتن نداشتم. آنقدر در خانه فریاد زده بودم که دیگر روی در خانه ماندن نداشتم، دیوانه شده بودم، دیوانهای که خود، دیوانگیاش را باور نداشت!
چند ماهی گذشت تا درپی یک سفر، مسافری را شناختم، مسافری که از راه من، بازگشته بود و جاده را یافته بود. دستم را گرفت و با دست دیگر به نقطهای دور اشاره کرد و گفت: «اگر از این راه بروی، آب را خواهی یافت...»
من به امید یک لیوان آب، راهی شدم و اقیانوس را یافتم! اما ورود به اقیانوس، قانون داشت. برای شناکردن باید رختها را بکنی که لباسها هرچه باشند، از سرعت حرکت میکاهند. باید هرچه توشه اندوخته بودم، در ساحل جا میگذاشتم، باید برهنه از هرچه میدانم و نمیدانم، تن به آب میزدم. برای درمان، یک جزء کل را به راهبلدها میسپردم. پایم که به آب رسید، قانون اول را برایم خواندند: «آببازی». گفتند به آنچه علاقه داری، مشغول باش. گفتم: «شنا، شناکردن را به من بیاموزید.» گفتند: «خواهی آموخت، کمکم.» گفتند: «بازی کن اما به آنچه انجام میدهی، خوب فکر کن.» اما من آنقدر ذهنم شلوغ بود که یارای اندیشیدن نداشتم. گفتم: «نمیتوانم، من به درد هیچکاری نمیخورم حتی به درد فکرکردن.» گفتند: «هیچ جانداری بیهوده نیست حتی اگر خود، اینچنین بپندارد» و من باور کردم...
روزها درپی هم میگذشت و من هر روز یکقدم، تنها یکقدم جلوتر را میدیدم. آرامآرام حرکت میکردم، روزهای نخست، گمان میکردم که آخر راه، درمان درد من است اما تنم که با آب اُخت گرفت، دانستم که درمان من، بهانهای بیش نیست برای آشتی دادن من با «من» و آخر راه، آنچنان دوردست است که شاید حتی به عمرم هم میسر نشود.
در اقیانوس، قانون بزرگ «تدریج» است. میخواهی درمان شوی؟ آرامآرام.
میخواهی انسان باشی؟ قدم به قدم، اینجا پلهپله تا ملاقات خدا هم میتوانی بروی.
من آنقدر به بازی سرگرم شدم که نفهمیدم چه وقت شنا آموختم، چه وقت با خودم دوست شدم و در آغوشش فشردم! یادم نیست خدایم از کِی قادر مطلق شد، ابرها کنار رفت و خورشید، دوباره تابیدن گرفت. من در پس این تدریجها، چه بسیار گوهرهای گمکرده را دوباره یافتم، دوباره من شدم و زمان حرکت، آغاز شد. من اما هرگز فراموش نخواهم کرد که تا مقصد، راه درازی مانده و اگر بنشینم، از غافله عقب میمانم. باشد که بتوانم به اندازهی فهم، از این دریای بیکران بهرهمند شوم...

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام
پ م ۱ : اول میخوام یک تشکر کنم از دوستانی که با حرف های خوبشون بازم منو به دنیای وبلاگ نویسی دعوتم کردند.
پ م ۲ : این ایم و ماه مبارک و پر خیرو برکت ماه رمضان رو به همه به ویژه شما دوستای
گلم تیریک میگم و امیدوارم نهایت استفاده رو از این ماه ببرید.
اینم دختر عموی نانازم

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 16:21 |
لینک ثابت |
|
|