تبليغاتX
قصه گو..

قصه گو..

نامه های عاشقانه نیما

نامه های عاشقانه نیما
 قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در جمعه 8 آبان1388 ساعت 18:36 | لینک ثابت |

به خواهش دل گوش بسپار . . .

LISTEN TO YOUR HERT

 

همه ما می خواهیم زندگی مان را

بهتر گردانیم

اما اغلب اوقات

نمی دانیم از کجا با چه وقت آغاز کنیم

گاه آزرده ایم از چیزی

در اعماق هستی مان و بیمناک

از رویارویی با مشکلات مان

چرا که بیش از این آسیب دیده ایم

و به یاد داریم

آسیب ها چه بر ما می آورند

برای بهتر گردانیدن باید تحول پدید آورد . . .

اما تحول چیز هولناکی نیست.

 

 

زندگی همیشه آسان نیست

هیچ کس

وعده آسانی نداده است

اما گاه می تواند شگفت انگیز باشد

و این بر ماست که از آن

لحظه های پر شگرف بسازیم

از کجا آغاز کنیم ؟

از درون خویش

چه وقت آغاز کنیم ؟

در دمیدن فجر صبح

چگونه آغاز کنیم ؟

به خواهش های دل گوش بسپار . . .

و به راستی راه را به تو نشان خواهد داد . . .

 

 

نگارش : سید حامد صمدی (قصه گو )

مورخه : 19/7/1388

 

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 19:8 | لینک ثابت |

شاعران جهان

دیلن تامس 

دیلن تامس در ولز به سال 1914 پای به جهان گذاشت او کودکی افسرده و ضعیف بود و از مدرسه گریزان که ترجیح می داد خودش مطالعه کند او تمام شعرهای دی.اچ .لارنس را خواند و تحت تاثیر توصیف های زنده ی او از جهان قرار گرفت . شیفته ی زبان شد و در انگلیسی و

قرائت برتر از همه بود اما به درس های دیگر توجهی نمی کرد و در 16 سالگی از مدرسه اخراج شد.اولین کتاب او "هجده شعر"بود که وقتی او 2 سال داشت چاپ شد و مورد تحسین زیادی قرار گرفت.او زیادبهتی.اس.الیوت و دبلیو.اچ.آودن که به موضوع های اجتماعی و عقلانی  می پرداختند ، رغبتی نشان نمی داد.سروده های او باشاعرانگی قوی و هیجان و شور زیاد آن ها بیشتر به سنت رمانتیسم نزدیک است.او نخستین بار در ژانویه ی 1950

در سن 35 سالگی به امریکا پا گذاشت.مسافرت های او برای شعرخوانی در امریکا در مردمی کردن شعرخوانی به عنوان رسانه ای جدید در هنر تاثیر زیادی داشتند. او کاملن تئاتری رفتار می کرد، زیاد مشروب

می خورد و در مجامع عمومی به مشاجره های پر سرو صدا درگیر می شد و شعر هایش را با احساس بی نهایت عمیقی به صدای بلند می خواند.او تصویری افسانه ای شد و  در شعرهایش و  در زندگی پر هیاهویش.او به طرزغم انگیزی در سن 39 سالگی و از مشروب خواری مفرط در یک مسابقه ی مشروب خوری در نیویورک به سال1953 درگذشت

  Do not go gentle into that good night 

 

  Dylan Thomas

 

  Do not go gentle into that good night,

  Old age should burn and rave at close of day;

  Rage, rage against the dying of the light.

  Though wise men at their end know dark is right,

  Because their words had forked no lightning they

  Do not go gentle into that good night.

  Good men, the last wave by, crying how bright

  Their frail deeds might have danced in a green bay,

  Rage, rage against the dying of the light.

  Wild men who caught and sang the sun in flight,

  And learn, too late, they grieved it on its way,

  Do not go gentle into that good night.

  Grave men, near death, who see with blinding sight

  Blind eyes could blaze like meteors and be gay,

  Rage, rage against the dying of the light.

  And you, my father, there on the sad height,

  Curse, bless, me now with your fierce tears, I pray.

  Do not go gentle into that good night.

  Rage, rage against the dying of the light

خموش بدان شب فریبکار راهی

 مشو   

 خموش بدان شب فریبکار راهی مشو   

،کهنسالی را به  ، که در تنگی روزگار، به آتش خشم سوزد و بانگ مشتاقی ساز کند   

.بر آشوب ، بر آشوب بر خاموشی این روشنا   

گر چه خردمند مردان ، سیاهی را مرگ -هنگام به راستی،  در می یابند   

که پیمان پاره پاره شان ، آنان را سبکبار نمی سازد   

. خموش بدان شب فریبکار راهی مشو   

مردان شریف ، به واپسین اشاره شان ، گریستنی چه پر جلوه دارند   

کردار شکننده شان شاید در زوزه ای سبز به رقص در آمده   

.بر آشوب ، بر آشوب بر خاموشی این روشنا    

مردان سرکش که در اوج به خورشید رسیدند و ستودندش   

چه دیر هنگام آگه شدند و سوگوار به راهش بودند   

. خموش بدان شب فریبکار راهی مشو   

مردان با وقار ،  مرگ -هنگام ، با روشن بینی مبهمی می نگرند   

چشمان نابینا ، چون شهابی درخشیدن می گیرند و مسرور می گردند   

.بر آشوب ، بر آشوب بر خاموشی این روشنا   

و تو پدر من که بر بلندای غمگینی جای داری   

نفرین ام کن ، آمرزش ام بخش ، اکنون من ، اشک های بی امان ات را به دعا می خواهم   

 خموش بدان شب فریبکار راهی مشو   

.بر آشوب ، بر آشوب بر خاموشی این روشن


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 13 مهر1388 ساعت 11:42 | لینک ثابت |

از آن پرنده چوبی

از آن پرنده چوبی

گمنام چیره دست
 پیکر تراش روس
با صد برش به حوصله مندی
از ساقه ستبر سپیدار
مرغی برون کشیده و پرواز داده است
 عطری است در عبور
نقشی است از گریز
مرغی چو آرزو
انگار کن که روح درخت شکسته را
با پاره های ابر پر و بال داده است
آن مرغ با هدایت یک دست مهربان
چون هدیه ای ز جنگل سرسبز
 ره بازکرده است
با هر نسیم تازه که از راه می رسد
آن مرغ بی نگاه
پر می کشد به شوق
گویی به جستجوی یکی بوی آشنا
پنهان درین فضا
 هر سو هوای گمشده خویش می کند
 من باردار اشک
 آواره ام چو ابر
 اما دراشتیاق
کمتر از آن پرنده چوبینه نیستم
هان ای نسیم جنگل سبزم
آه ای درخت طرفه سپیدار دوردست

شعر:سیاوش کسرایی


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 22:43 | لینک ثابت |

اشعاري از سوزان پوليس شوتز Susan Polis Schutz

دوستان سلام
من این اشعارو از کتاب سرخ به رنگ عشق که ترجمه خانم رویا پرتوی است نوشتم اینارو گفتم که حق این مترجم عزیز محفوظ باشه :D




[align=left]Walk with me in love


Walk with me in love

Talk to me
About what you connot say to others

Laugh with me
Even when you feel silly

Cry with me
When you are most upset

Share with me
All beautiful things in life
Fight with me
Against the ugly things in life

Create with me
Dreams the follow

Have fun with me
In whatever we do

Work with me towards common goals

Dance with me
To the rhythm of our love

Walk with me throughout life

Let us hug each other
At every step in our journey
Forever
In love[/align]

عاشقانه همراه من گام بردار


به من از آن بگو
که توان گفتنش به دیگری را نداری

با من بخند
حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی

با من گریه کن
آن گاه که در اوج پریشانی هستی

تمام زیبایی های زندگی را
با من شریک باش
و در کنار من
با تمام زشتی های زندگی ستیز کن

با من
رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم

در شادیِ هر چه می کنم
شریک باش

برای رسیدن به آرزوهای مان
یاری ام کن

با آهنگ عشق مان
با من برقص

بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم

بیا تا ابد
در هر قدم از این سفر
یکدیگر را
عاشقانه
در آغوش گیریم.









[align=left]The person that you love


Let me be the person
That you walk with in the mountains

Let me be the person
That you pick flower with

Let me be the person
That you tell all you inner feelings to

Let me be the person
That you talk to in confidence

Let me be the person
That you turn on in sadness

Let me be the person
That you smile with in happiness

Let me be the person  
                    That you
                            Love[/align]

آن که عاشقش هستی

بگذار آن باشم
که در کوهساران با تو گام برمی دارد

بگذار آن باشم
که در کنار تو گل می چیند

بگذار آن باشم
که از ژرفای احساسات خود به او می گویی

بگذار آن باشم
که رازهایت را به او می گویی

بگذار آن باشم
که در غم به سوی او می روی

بگذار آن باشم
که در شادی همراه او می خندی

بگذار آن باشم
                که تو
                      عاشقش هستی.









[align=left]The love we share

When we met
I was overwhelmed
With the
Idea of you

When we got to know
Each other
I learned that you
Were a person
With strengths
And weaknesses
Like everybody else

When we got closer
I was overwhelmed
With the idea of you
And love but I am more than
Overwhelmed
With you
And the love we share



عشق میان ما


آن گاه که تو را دیدم
شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی
مرا غرق در هیجان کرده بود

آن گاه که تو را شناختم
دانستم که تو هم
مانند دیگران
انسانی هستی با توانایی ها
و کاستی ها،

آن گاه که با هم صمیمی تر شدیم
شوق دانستن این که عشق به تو چه احساسی دارد
مرا غرق در هیجان کرد
ولی آنچه پیش از هر چیز مرا غرق در شگفتی می کند
خودِ تو هستی
و عشق میان ما










[align=left]Ready to love


I love you

Sometimes it takes adverse conditions
For people to reach out to one another

Sometimes it takes bad luck
For people to understand their goals better

Sometimes it takes a storm
For people to appreciate the calm

Sometimes it takes being hurt
For people to be more sensitive to feeling

Sometimes it takes doubt
For people to trust one another

Sometimes it takes seclusion
For people to find out who they really are

Sometimes it takes disillusionment
For people to become informed

Sometimes it takes feeling nothing
For people to feel every thing

Sometimes it takes our emotions and feelings
To be completely penetrated
For people to open up to love

I have gone through many of these things
And I know that
Not only am I ready to
Love you
But I do[/align]

ابتدای عاشقی

دوستت دارم

گاه انسان باید در سختی باشد
تا به دیگری دست یاری دهد

گاه انسان باید با بخت بد روبه رو شود
تا هدفش را بهتر بشناسد

گاه به طوفان نیاز است
تا او قدر آرامش بداند

گاه باید به او آسیب رسد
تا با احساس تر شود

گاه باید در شک و تردید باشد
تا به دیگری اطمینان کند

گاه باید در گوشه ای تنها بماند
تا واقعیت وجود خود را بشناسد

گاه باید از شگفتی رها شود
تا به آگاهی برسد

گاه باید کاملاً بی احساس باشد
تا بتواند همه چیز را حس کند

گاه باید در اوج شور و احساس بود
تا به قلب او راه یافت
و او به روی عشق در بگشاید

چه بسیار از اینها را پشت سر گذاشته ام
و می دانم
نه تنها آماده ی عاشق تو شدن هستم
بلکه عاشق تو هستم.

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت 1:34 | لینک ثابت |

Eminem - Careful What You Wish For

 

Eminem - Careful What You Wish For

[News Feed Intro]
بریده های اخبار...
Breaking News: Detroit Rapper Eminem cancels his sold out European tour to check himself into rehab, after admitting an addcition to sleep medication. We'll have more on this story as it develops...
خبر فوری: رپر دیترویت، Eminem، تور پرفروش خودش رو توی اروپا کنسل کرده تا برای ترک اعتیادش به قرصای خواب آور به مرکز توانبخشی بره. به محض دریافت اطلاعات بیشتر شما رو در جریان میذاریم...
Shady Records recording artist Obie Trice has apparently survived a gunshot to the head, in what appears to be a random drive by shooting, meanwhile Eminem is rumoured to be...
خواننده کمپانی شیدی رکوردز، Obie Trice، ظاهرا از حادثه شلیک به سرش جون سالم به در برده، از شواهد پیداست که از یک ماشین در حال حرکت به اون شلیک شده و در ضمن شایعاتی مبنی بر اینکه Eminem هم...
On-and-off-again relationship with...
رابطه متناوب با...
This just in, a tour bus involving Eminem's...
برنامه خبری This just in، یک اتوبوس تور طرفداران Eminem....
Updating a story we brought to you earlier about gunfire at an after hours club, we've learned that the rapper Proof has been fatally shot...
خبرهای تازه در مورد حادثه ای که اخیرا برای شما در مورد تیراندازی در خارج یک کلوب داده بودیم، مشخص شده که رپر معروف Proof به شکل کشنده ای مورد اصابت گلوله قرار گرفته...
Shady Aftermath recording artist...
خواننده کمپانی شیدی افترمث...
Long time best friend of Eminem and a member of the rap group D12...
دوست چندین ساله Eminem و عضو گروه D12...
D12 back in the news again today...
D12 دوباره موضوع اخبار قرار گرفته...
Is it a sabatical or the end? The rumors and speculation continue to swirl around Eminem; he insists he's just taking a break, but now its believed hes retiring, leaving us all to ask: Will the Real Slim Shady please stand up?
آیا این تنها یه استراحت جزئیه یا پایان کار؟ شایعات همچنان اطراف موضوع کم کار شدن Eminem ادامه داره؛ خودش روی این موضوع تاکید می کنه که تنها برای یه مدت داره استراحت می کنه، اما حالا کم کم داریم باور می کنیم که اون از رپ کناره گرفته، و ما رو با این سوال تنها گذاشته که: آیا ممکنه که Slim Shady واقعی بلند بشه؟

 

[Verse 1]
So this is it...
و حالا همینطور شده...
This is what I wished for
این همون چیزی که من آرزوش رو کردم
Just isn't how I envisioned it
فقط اون جوری نیست که من فکر می کردم
fame to the point of imprisonment
مشهور شدن به قیمت زندانی شدن
I just thought the shit'd be different
من فک کردم که اوضاع یه جور دیگه میشه
But something changed
اما یه چیزی عوض شد
The minute that I got a whiff of it
موقعی که من یه ذره ازش رو چشیدم
I started to inhale it
شروع کردم به تنفسش
Smell it
بو کشیدمش
Started sniffin' it
شروع به استشمامش کردم
And it became my cocaine
و برای من تبدیل به ماده مخدری شد
I just couldn't quit
من نتونستم آروم باشم
I just wanted a little bit
من فقط یه ذرش  رو خواستم
Then it turned me (in) to a monster
اما اون من رو تبدیل به یه هیولا کرد
I became a hypocrite
من یه ریاکار شدم
Concert after concert
کنسرت پشت کنسرت
I was raking in the dough
من داشتم پول پارو می کردم
Rolling in green
اسکناس به جیب میزدم
Had the game hemmed up
سر و ته رپ و یکی کردم و به هم دوختم
Like a sewing machine
مثل یه چرخ خیاطی
But I was losing my freedom
اما من داشتم آزادیم رو از دست میدادم
There was no where for me
هیچ جایی برای من نبود
To not go and be seen
که برم و دیده نشم
And just go and be me
و برم و خودم باشم
And there was no in-between
و این وسط هیچ جای پناهی نبود
You either loved it or hate it
چه تو دوستش داشته باشی یا ازش متنفر باشی


Every CD critics gave it a 3, then 3
هر آلبومی رو منتقدا از 3 بهش امتیاز 3 میدادن
Years later, they'd go back and re-rate it
سالای بعد، برگشتن و دوباره بهش امتیاز دادن
And call the Slim Shady LP the greatest
و آلبوم Slim Shady LP رو بزرگترین و بهترین آلبوم لقب دادن
The Marshall Mathers was a classic
آلبوم Marshall Mathers یه اثر ماندگار شد
The Eminem Show was fantastic
آلبوم The Eminem Show خارق العاده از آب در اومد
But Encore just didn't have the caliber to match it
اما در مورد Encore نگو که هیچ مشابهی براش پیدا نشد
I guess enough time just ain't passed, yet
فک می کنم هنوز به اندازه کافی زمان نگذشته
A couple more years, that shit'll be ill-matic
یه چند سال دیگه، اون آلبومم تبدیل میشه به آلبوم illmatic از Nas
And eight years later, I'm still at it
و هشت سال دیگه، من هنوزم
Divorce, re-married
طلاق میگیرم، دوباره ازدواج می کنم
A felon
یه جنایتکارم
A father
یه پدرم
Sleeping pill addict
یه معتاد به قرص خوابم
And this is real talk
و این حرف حقه
I feel like the Incredible Hulk
من احساس می کنم مثل Incredible Hulk هستم
My back has been broke, and I can still walk
کمرم شکسته، اما هنوز می تونم راه برم

 

[Chorus]
So be careful what you wish for
پس مراقب باش چه آرزویی می کنی
'Cause you just might get it
چون ممکنه بهش برسی
And if you get it then you just might not know
و اگه بهش رسیدی ممکنه که ندونی
What to do wit' it, 'cause it might just
باهاش چی کار کنی، چون ممکنه
Come back on you to unfold
اون برگرده و رو سر خودت خراب بشه
I said
گفتم
So be careful what you wish for
پس مراقب باش چه آرزویی می کنی
'Cause you just might get it
چون ممکنه بهش برسی
And if you get it then you just might not know
و اگه بهش رسیدی ممکنه که ندونی
What to do wit' it, 'cause it might just
باهاش چی کار کنی، چون ممکنه
Come back on you to unfold
اون برگرده و رو سر خودت خراب بشه

 

[Verse 2]
I got a letter from a fan, that said
من یه نامه از یه طرفدار دریافت کردم، که گفته بود
He's been praying for me
داره برای من دعا می کنه
Every day and for some reason
هر روز و بنا به دلیلی
It's been weighing on my mind heavy
این موضوع تو سرم سنگینی می کرد
'Cause I don't read every
چون من هر
Letter I get, but something told me to go ahead and open it, but
نامه ای رو که بهم میرسه نمی خونم، اما چیزی بهم گفت که برم این یکی رو بازش کنم، اما
Why would someone pray for you when they don't know you?
چرا باید یکی برای من دعا کنه وقی که من رو نمی شناسه؟
You didn't pray for me when I was local
شما وقتی من مشهور نبودم برام دعا نکردید
And as I lay these vocals
و وقتی من پشت این صداها ظاهر میشم این کارو می کنید؟
I think of all the shit I had to go through
من همه چیزایی که مجبور شدم از بینشون عبور کنم
Just to get to where I'm at
تا به جایی برسم که الان توش هستم یادم هست
I've already told you at least
حداقل بهتون گفتمشون
A thousand times in these rhymes
هزار دفعه توی این آهنگا
I appreciate the prayer, but I've already got
من از کسی که برام دعا می کنه قدردانی می کنم، اما الانشم
God on my side
من خدا رو پیش خودم احساس می کنم
And it's been one hell of a ride, hasn't it?
و زندگی من یه عالمه سرا شیبی داشته، نداشته؟
Just watchin' it from an opposite standpoint
فقط من از یه زاویه مخالف بهش نگاه می کنم
Man, boy's got to look
مرد، پسر باید نگاه کنه به
Nuts
دیوونه ها
And that's the only word I can think of right now
و این تنها کلمه ای که می تونم در حال حاظر در نظر بگیرم
On how
که چجوری
To describe the shit
این حقیقت رو شرح بدم
This is like a vibe you get
این مثل یه ویبرافونه
Go ahead and bob to it
برو جلو و یه ضربه بهش بزن
Just watch what you wish for, 'cause I got the shit
فقط مواظب باش چی آرزو می کنی، چون من سرم به سنگ خورده

 

[Chorus]

 

راستش و بخواین من واقعا فکر می کردم Eminem به آخرش رسیده
Relapse آلبوم خوبیه و پرفروشترین آلبوم امسال شده تا حالا اما بیشتر طرفدارا باهاش راحت نبودن علتشم لحن عجیب و به گفته یکی از منتقدا احمقانه Eminem بود
بیشتر آهنگای Relapse همچین لحنی رو دارن که اوجش شاید توی 3AM دیده بشه...
اتفاقای عجیب سر این آلبوم با لو رفتن پیش از موعد انتشارش دیگه به اوجش رسید
20 ترکی که حتی منتقدام شنیدن و قبل از بیرون اومدن آلبوم نقدشون کردن!
اما Eminem سوپرایزمون کرد یعنی همه رو سوپرایز کرد
دو تا آهنگ Bonus به آلبوم اضافه شد و...
دو ترکی که دنیایی واسه خودش
راستش با بی میلی دانلودشون کردم... واقعا از اون صدای جدید و مسخره Eminem خسته شده بودم...
اولین ترک اسمش Careful What You Wish For بود...
اول آهنگ شبیه عوض کردن کانالای یه رادیو می موندش، و خبرایی در مورد زندگی گذشته Eminem رو پخش می کرد...
و آخر این قسمت رسید به این جمله "Will the Real Slim Shady please stand up؟" و شکه کرد ما رو گذاشت زمین!

Eminem برگشت به خودش همون ریتم همون لحن و از اول آهنگ تا آخرش میخکوب میشید!
همون تکس با معنا و ریتم عالی، وزن دادن به جملات بی وزن... و در نهایت بیت شاهکار!
سعی می کنم ترک دوم رو هم براتون با معنی بذارم
حالا امیدوارانه تر به Relapse 2 که قراره آخر همین سال بیادش نیگا می کنیم


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 7 مرداد1388 ساعت 11:52 | لینک ثابت |

یک سبد آرزوی کال

یک سبد آرزوی کال

 

Click to view full size image

کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت
 گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت
کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم
باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم
کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت
برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم
به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم
شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم
مامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم
کاشکه تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم
خواب دو تا مسافر و عشق و یه قاشق می دیدم
کاشکه می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم
خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم
بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن
هرگز به عشق دیگری ما رو مبتلا نکن
کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود
که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
کاش اومجا هیچ کسی نبود
یه وقتی با تو دوست بشه
تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه
کاشکه به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت
یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت
کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم
کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم
کاش گره دستامونو این سرنوشت وا نمی کرد
کاش هیچ کدوم از ما دو تا هیچ دوستی پیدا نمی کرد
کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم
خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم
کاش که با هم یه جا بریم که آدماش آبی باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابی باشن
کاشکه یه روز من و تو رو تو دریا تنها بذارن
تو قایق آرزوها یه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهیا دریا رو جارو بزنیم
بسوی شهر آرزو بریم و پارو بزنیم
بریم یه جا که آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر یه بادبادک بچه ها فریاد نزنن
بریم یه جا که دلها رو با یک اشاره نشکنن
بچه ها توی بازیشون به قمریا سنگ نزنن
جایی که ما باید بریم پشت در زندگیه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگیه
چشمامونو می بندیم و با هم دیگه می ریم سفر
یادت باشه اینجا هوا غرق یه دلواپسیه
اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه
ترو خدا منو بدون شریک شادی و غمت
مثل همیشه عاشقت مثل گذشته مریمت

 

مریم حیدرزاده 


 پ م ۱- یک عده از دوستان خیلی کم کار شدن و یک سری هم که اصلا تعطیل کردن !!!

پ م ۲ - امیدوارم که مشکلات دوستان حل بشه و بتونن برگردن به وبلاگ شون.

یا حق
  


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 13:10 | لینک ثابت |

کسی که مثل هیچ کس نیست

 

کسی که مثل هیچ کس نیست


 

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
  

 

پ م ۱:تغییراتی در وبلاگ به وجود آوردم :

     الف : نام وبلاگ از بازگشت  به به رنگ روز    تغییر پیدا کرد

      ب : عنوان وبلاگ ار  تکیه گاه دور  به  یک مشت حرف به رنگ روز  تغییر پیدا کرد

پ م ۲ :دوستان از این به بعد منو با نام جدید وبلاگ لینک کنند

شاد باشید و مانا

یا حق


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 20 تیر1388 ساعت 13:58 | لینک ثابت |

عصیان خدا

 

عصیان خدا

Click to view full size image


گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه می جستم پناهی را
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را
  


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت 15:37 | لینک ثابت |

شعری از حمید مصدق

قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند


آذر ، دی 1343

حمید مصدق


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در پنجشنبه 7 خرداد1388 ساعت 10:1 | لینک ثابت |

کارو . . .

 

سلام خدمت دوستان گل و بلبل خودم

امروز تصمیم گرفتم یکی از نامه های جالب کارو در مورد نامه به یک الاغ که طبق معمول بیانگر درد های جامعه هست رو براتون تایپ کنم و  زندگینامه اش رو هم برای خوندن میگذارم

1-      نامه به یک الاغ :

الاغ جون!


من برخلاف کسانی که برای تو تره هم خرد نمیکنند، بتو کلی ارادت دارم.
بتو ... به نبوغ تو... بفهم همه جانبه تو- بدرک اجتماعی تو- بجهان بینی تو .... باور کن کلی ارادت دارم !

از طرف دیگر بزندگی مرفه تو، به آرامش خاطر تو، بخونسردی تو در مقابل حوادث ، به مهارت تو در خرکردن دیگران ، بقدرت هنرپیشگی تو در تجلی خریت مصلحت آمیز ... بهمه اینها تا سر حد جنون حسادت میورزم ...

تصادفی نیست که تصمیم گرفته ام این چنین صمیمانه با تو چند کلامی درد دل کنم ... نه اطلا هیچ تصادفی نیست ...

دلم میخواست لحظه ای چند خریت مصلحت آمیز خودت را کنار میگذاشتی ، مرا همچون خودت خرر میپنداشتی وهمانطور ساده وخرکی بدردهای بیدرمان من گوش میدادی ...

گوش کن الاغ جون!


عرض کنم بحضور مبارکت که .. ما (بلا نسبت شما ) در این دنیا آد میم ... نمیدانم چند سال ویا چند هزار سال پیش بعنوان اشرف مخلوقات ، صد ها خروار قانون وضع کردیم و بعد برای اجرای این قوانین یکی از فرشتگان، زیادی را بدون اجازه خدا ، از آسمان بزمین کشیدیم ... آنوقت... یکعدد ترازوی فکسنی بدست مبارک آن فرشته دادیم ونام آن فرشته بعلاوه آن ترازو را روی همرفته گذاشته ایم فرشته ی عدالت ...

من مطمئنم که چنین اسمی هرگز به گوش تو نخورده ... برای اینکه تو هرگز احتیاجی به عدالت نداشته ای .. کما اینکه تو خودت را از آن جهت بخریت زده ای که مبادا روزی از روزها (عدالت) خر شود واز تو انتظار تابعیت داشته باشد !

اما ما آدمها ، ما که میگویند آدمیم – برای این فرشته ساخت خودمان – این فرشته خودمانی ،آنقدر احترام قائل شدیم که فرشته، مادر مرده پاک خودش را باخته است.

از یادش رفته که اصولا برای چه از آسمان خدا ، بزمین بندگان خدا سرازیر شده.. وبالاتر از آن هیچ یادش نیست که فلسفه ی آن ترازوی فکسنی که بدستش داده اند چیست؟

بدتر از همه اینکه چشمهایش را هم بسته ایم، میدانی الاغ جون بسته ایم ، تا هنگام قضاوت دیدگانش با دیدگان هیچکس تلاقی نکند .. تا تمنای هیچ نگاه ملتمسی تصادفا او را از قضاوت عادلانه منحرف نسازد ..

الاغ جون!


نمیدانم این فرشته در آغاز کار در کدام قسمت از این کره ی خاک بر سر خاکی فرود آمده؟ اما بهر حال هر جا که فرود آمده .. اجداد آدمها فورا قالبش را ریخته اند .. آنگاه ... اندکی از رنگ هر یک از ملتها را با بیرنگی آن آمیخته اند وسپس کپیه های آن را بین هفتاد و دو ملت بطور مساوی تقسیم کرده اند ... تا خدا نکرده هیچ قومی از عدالت بی نصیب نماند!

یکی از آن کپیه ها هم بما رسیده ! من مطمئنم که تو هرگز کپی سنگی فرشته ی عدالت را که بر تارک ساختمان وسیعی موسوم به کاخ دادگستری میخکوب شده است ، ندیده ای ، حق با توست چون اصلا دادگستری را برای اطاعت کردن آدمها ساخته اند! تو که خودت خر خدائی هستی ... دیگر احتیاجی به تجدید ساختمان نداری که گذرت به آن طرف بیفتد...

الاغ جون!


بمرگ تو نباشد بجان کره های ناز پرورده ات قسم هیچ نمیدانم چند سال است که این فرشته سنگی با آن ترازوی فکسنی - ضامن اجرای عدالت در کشور ماست ، اما تا آنجا که میدانم مدتهاست یعنی سالهاست که دستمال سیاهی که اجداد آدم به چشمان او بسته بودند .. رنگ طلایی بخود گرفته است ... واین موضوع بطور وحشتناکی طومار عدالت فرشته ی زبان بسته را در هم نوردیده، میدانی یعنی چه؟
سالهاست هیچ بنی آدمی از این فرشته خانم سنگی عدالت ندیده نمی دانم از چیست؟
شاید آن نوار طلایی که بجای نوار سیاه بچشمانش بسته اند ... دیدگان این دختر نازنین راکور کرده است من چه میدانم؟ توکه الاغی باید قاعده را بهترازمن بدانی!

الاغ جون!


باور کن این که میگویم چشمان این حیوونکی کور شده - هیچ شوخی نیست ...

من که آدمم هرگز نبوغ شما الاغها را ندارم که بتوانم خودم را بخریت بزنم..از این لحاظ ، متاسفانه پروردگار کمال ظلم را در حق من روا داشته است .. باری چون نمیتوانم خود را بخریت بزنم ، طبعا خیلی از چیزها را خوب می فهمم .. وچون میفهمم کارو بارمان شده تو سری زدن : یکی توسرخودمان و یکی در میان هم تو سر بخت بدبختی که داریم ..

میپرسی چرا ..؟ خیلی ساده است ، یک مثال مختصر برایت میزنم . بقیه را خودت حدث بزن ....

گوش کن - الاغ جون!


بیست و پنج سال پیش از این ، یکی ازماها ، یعنی یک نفر آدم ( که هیچ کس نبود)

در همین کاخی که مقر فرماندهی بیچون وچرای فرشته خانم ملقب به عدالت است بکار مشغول میشود.البته 25 سال پیش از این از خوش شانسی الاغها ، آدمها آنقدر روشن نبودند که بفهمند در این دنیای گرفتار ، آدمیت کمال اشتباه است ، ...

و بنابراین طبعا نمی دانستند که سعادت سرو کارش فقط با طویله های الاغهاست و با کلبه ی آدمها میانه ای ندارد .. نه .. اینها را هیچ نمیدانستند.. وبخاطر عدم احاطه باین قبیل علوم بود که آن آدم 25 سال پیش تصمیم گرفت مثل بچه ی آدم در پیشرفت معنویات آسمانی فرشته خانم بدون هیچ چشم داشت از هیچ کس در کاخ دادگستری خدمت کند....

25 سال تمام شب و روز شرافتمندانه کار کرد . در عرض این مدت آنقدر مواظب حفظ شرافت خود بود که هیچ متوجه نشد ، کی وچگونه زمان بیمروت جوانی اش را بلعید .. تا اینکه پس از 25 سال یکباره احساس کرد که یکعمر بسلامتی سر مادمازل فرشته ی عدالت شب و روز تحت عنوان زندگی ، تمرین خود کشی میکرده است .. و سپس احساس کرد که تمرین کافیست!..خیلی خونسرد اما دل شکسته وعاصی تصمیم گرفت وبا فشاردادن ماشه ی یک طپانچه .. به تمرین 25 سال خود کشی پایان دهد.

الاغ جون !


آن آدم 25 سال تمام در محلی جان میکند که شب و روز فرشته ی عدالت بر تارک آن مشغول پاسداری است .. در عرض اینمدت این فرشته ی اشتباهی حتی یک بار نپرسیده بود که در مورد او وفرزندان بیگناهش عدالت تا چه پایه اجرا میشود ....

تصورش را بکن 25 سال و هر سال 365 روز وهر روز 4 بار این آدم شرافتمند را دیده بود .. اما درباره سرنوشت او حتی یکبار از او هیچ نپرسیده بود ..

آن آدم ، مرد .. جلوی چشم فرشته ی عدالت مرد. وفرزندانش را- لابد - باز بدست عدالت سپرد ! ..

میدانی الاغ جون ، فرزندان آدم مثل کره های تو, صد پدر ندارن که اگر99 تاشان مرد ، بازیکیشان بالای سر کره ها باشد، فرزندان آدم شیر یک مادر را میخورند و زیر سایه یک پدر بزرگ میشوند...

فرزندان آن آدم یتیم هستند...

الاغ جون !


خوب میدانم که این قبیل فجایع برای شما الاغها مسائلی بی اهمیت وزیر پا افتاده است .اما برای آدمها فریاد آن طپانچه ای که آن مرد شریف را به دیار عدم سپرد بمنزله ی طنین ناقوس حقیقتی است که از بیکران فردای انسانی دیدگان فرشته ی بیگناه عدالت را که با نوار طلائی بخوابی اجباری محکوم کرده اند برای همیشه باز خواهد کرد ..

دیگر عرضی ندارم – قربون تو – الاغ جون .. قربون هر چی خره ...

2 - زندگی نامه :


کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن – ماسه ها و حماسه ها و کفرنامه کارو را می توان نام برد.
اين شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد می کند .
در گوشه ای از اين وصيت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....
...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نويسندگی من است، در هم بدريد! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من میخواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سير نشد!...
من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نيست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد؟. من ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگی است که نمی خواهد بميرد...!

3 - زندگینامه کارو از زبان خودش :

زندگینامه کارو

او به علت شدت بیماری قلب سه بار در بیمارستان بستری شد و پزشکان هرگونه فعالیت را برای او خطرناک دانستند. به این جهت ، اگر این یادداشتها نا منظم چاپ شد و یا قطع گردید ، علاقمندان به نوشته های کارو خواهند بخشید .... از دوستداران کارو نه آثار کارو – خودِ کارو – تقاضا دارم زندگینامه کارو را تا پایان بخوانند ....زندگینامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت بی سرنوشت کارو میباشد که توسط - خود کارو- نگاشته شده ...

میریخت ...
چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان میریخت .... حیف ...!
حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست ....
حیف از دوران کودکی که سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه فانیست ....
میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....
زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :
« همدان » شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد .
همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند » به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد
مرد بود این را مرد بزرگی گفته است مرد بزرگی به نام مادر ما وخود به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را – مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب ....
خزان باغ « گاسپاران » یعنی بهار به خزان تبدیل شده .
«گاسپاران » - پوزش صامت پیر مرد را – از اینکه قدرت طپیدن قلبها خبر نداشته – پذیرا میشود ....
وگل ها پر میگیرند .... گلها پر می گیرند و پر می کشند به سوی آسمان... تا آنجا ، به هشت بچه ی یتیم آینده ، خبر دهند که عقد تولد شما – بدون اجازه شما– بی خبر از شما در زمین بسته شد .....بین دختری 15 ساله که در آنزمان حتی تصور یک بوسه اشتباهی برایش امکان نداشت ....
و مردی که با کوله پشتی یک سرگذشت به خاک سپرده بر دوش ، به سوی سرنوشتی بیگانه با سرگذشت او – قدم بر میداشت .... و عروسی مفصلی بر گزار می شود .... عروسی ساده و مفصل ، آنچنانکه شایسته سالهای از یا د رفته نمک شناسی ها و مردانگی ها بوده است .
آخ اگر فرزندان آینده ی انسان در شب عروسی انسان ، شرکت داشته باشند .... اگر می توانستند ! ...
.... درختها نفهمیدند ... هیچ نفهمیدند که بناست در آینده – در شمار میلیونها برگ بی صاحب ، از هشت برگ بی صاحب « جدید » نیز پذیرایی کنند ....
این درختها نفهمیدند....
بادهای خانه بر دوش نفهمیدند ....
و آفتاب - مثل همیشه – وقت نداشت ...
آفتاب مثل همیشه بزرگتر از آن بود که در وقت خلاصه شود ...
آفتاب متوجه نشد که با آن عروسی که در باغ شورین برگزار شد ، هشت نفر دیگر ، بر جیره خواران خوان بی دریغ انوار مجانی او، افزوده شدند ...
آفتاب اصلا متوجه نشد ...
بهار هم متوجه نشد ...
بهار آقاست ...
اما این آقا را عشق ها وهوسهای ولگرد – چون نسیم ولگرد شبانه – دچار مکافاتی شبانه کرده اند ..... بیچاره بهار اگر وقت داشت .... اگر می گذاشتند آقایی خودش را خرج دهد ، هرگز پاییز ، جسارت اظهار وجود نمیکرد ...
آخ اگر بهار میفهمید که ما هرگز – چون میلیونها فرزند این قرن بی صاحب – افتخار دیدنش را نخواهیم داشت....اگر می فهمید ....هرگز این عروسی ، در آن باغ شورین انجام نمی گرفت
اما بهار نفهمید ....
آفتاب هم نفهمید ....
زمان هم حوصله فهمیدن نداشت ! ...
و بنا بر این .... آن عروسی ، در باغ شورین ، انجام گرفت ...
و کارخانه آدم سازی به راه افتاد .
پدر ما یک ارمنی متعصب بود – ارمنی متعصب ، که همه چیز- جز تعصب و مردانگی او را - جنگ اول جهانی از او گرفته بود ...
شاید به همین علت بود که اینچنین مرتب و بلا وقفه بچه پس انداخت .... هر یک سال و نیم یک بار یک بچه ! ...
از لحاظ پدرم قضیه شوخی نبود . نمی توانست باشد ، بیش از یک میلیون ارمنی را در مسلخ جنگ اول جهانی ، با فجیع ترین روشهای ضد انسانی ، به خواب جاودانی پیوست داده بودند ... لازم بود ملت ارمنی را از انقراض نجات داد .
پدرم سهم خودش را ، بیش از سایر ارامنه در نظر گرفته بود ... و اگر زنده بود ، اگر میماند....ما اکنون به جای هشت خواهر وبرادر، حداقل سی و شش برادر و خواهر بودیم !
بیچاره مادرمان چکار میکرد ! ؟

جزئیات دوران کودکی را چه کسی بیاد دارد ، که من داشته باشم ؟! ...
اما میدانم تا هنگامیکه پدرم بود ، سفره ما ، افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا نکرد .
هنوز پدرم زنده بود که ما از دامنه « الوند » دور شدیم.... رفتیم « اراک »...
(پدرم به تجارت فرش اشتغال داشت ،گمان میکنم کارش ایجاب کرده بود که ما را به اراک ببرد ) ...
...و دراراک بود که « ویگن » - برای نخستین بار – با یکی از تراژدی های بزرگ زندگی خود ، روبرو شد .
بعد از ظهر یکی از روزها ، همه خواب بودیم که ویگن را ، آب برد ... که میداند ؟...شاید حنجره ی « ویگن » - زیروبم های عاشق آفرینش را – مدیون زمزمه ی امواج رودخانه ایست که در شش سالگی او را برد ... شاید ویگن زندگی خودش را - زندگی شهرتش را – مدیون آن چند دقیقه ایست که موقتا در بستر رود خانه ، مرد ...رودخانه ای که ویگن را برده بود ، به دو قسمت تقسیم میشد .... قسمتی از آن ، سنگ آسیایی را میچرخاند ... قسمت دیگرش به زندگی اشرافی یکی از ملاکین بزرگ اراک ، صفای بیشتری می بخشید : از باغ مفصل یک ملاک مفصل رد میشد ....
اگر « ویگن » با گرسنگی آشنا نبود ... با باغ بیشترآشنایی داشت رودخانه هم ، لطف کرده بود و اورا به آشنایانش رسانده بود ... به درختها .... و ، انجا در آن باغ – باغبان پیر ، ویگن را از مرگ حتمی نجات داده بود و نگذاشته بود که کرامت زمزمه ی امواج رودخانه ، نسبت به حنجره ی فردای ویگن ، حرام شود ... « ویگن » از مرگ نجات پیدا کرد ...اما گمان میکنم – تا شش سال پس از آن هر روز – تقریبا یک بار – غش می کرد ... دندانهایش چنانکه گویی خیال جدا شدن از
تنش را دارند ، به تنجی سرسام آور دچار می شدند ....
بیچاره ویگن – چه روزهای مرارت باری را در دوران کودکی از سرگذراند ... و بیچاره تر از ویگن مادرم .
خدا میداند که تا « ویگن » را – دوباره ویگن کرد – چند بار بی سر و صدا مرد.
نمیدانم – چه شد که روی همرفته یک سال بیشتر در « اراک » نماندیم... ویگن بقیه دوران مرگ مکررش را در « بروجرد » گذراند ... در بروجرد : همانجا که پدرم سی و نه سالگی ، علی رغم هیکل ورزیده و سلامت و بیچون وچرایش – با یک " سینه پهلوی " ساده ، پیوندش را برای همیشه با زندگی گسست ...
در « بروجرد » بود که پدرم – به فرمان سرنوشت – نا بهنگام تر از آنچه انتظار میرفت ، به خواهران و برادرن خودش پیوست ...
.... به هر حال از آنروزی که پدر ما مرد ، از همان روز که یک صلیب گمنام – پدر نازنین ما را – در جوار کلیسایی گمانم در راه بروجرد – ملایر ، زیر خروارها خاک ، مصلوب کرد ، آفتاب زندگی ما هم ، در سپیده دم بیدار از آرزوهایمان ، غروب کرد .
وبعد از آن هرچه بود ، درد بود .درد بی پدری ..درد بی ....
بعد از آن هر چه بود حسرت بود ، آه بود . احتیاج بود و دربه دری ... و دریغ که من و ویگن ، وقتی پدر ما مرد ، آنقدر بی خبر از دو جهان بودیم ، آنقدر بی خبر و کوچک ، که حتی با یک قطره اشک ، ترانه ای به نام « لالایی » برای خواب ابدی پدر نازنینمان نسرودیم ....
به ما هیچ نگفتند که او مرده است .... به ما گفتند که یو به سفری دور و دراز رفته .
ما هم بچه تر از آن بودیم که بفهمیم « سفر دور و دراز » یعنی چه؟ ... افسوس ....هزار افسوس ...
و افتخار پیدا کرد ...
منظورم از سفره ماست .... افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا کرد ...
اینکه می گویم « افتخار » تصور نکنید با کنایه میگویم ..... نه ! .... به خاک از یاد رفته ی پدرم نه ! ....سفره ای که با گررسنگی حداقل برای یک مدت محدود آشنا نبوده ، به درد مهمانخانه میخورد ، نه به درد خانه !
...وکشیدیم بار گرسنگی را شهر یه شهر ، خانه به خانه ... و سر کشیدیم شرنگ می شهدآفرینش را، پیمانه به پیمانه دیگر دستمان به الوند نمیرسید ، تا از او – از عظمت او – برای نجات استعداد گرسنه ای که داشتیم ،کمک بگیریم ...دیگر دستمان به دامن الوند نمیرسید ، تا
فرداهای سیاه را ندیده به خاطر خوش دیروزهای سپید ، سر بر دامن برف پرورش بگذاریم ...و بمیریم ... نه تنها الوند....اصلا دستمان به هیچ جا نمیرسید ...
.... وهیچ نفهمیدیم چطور شد که یکباره – خود را در زادگاه « ستار خان » یافتیم ...
« نان » ما را به آنجا کشانده بود ....
و نان آور ما ، برادر بزرگ ما « زوان » بود ... « زوان » یک مرد.....یک انسان
آه ! ...ای مردان واقعی روزگار !
ای انسانهای گمنام ! ....
نام نام آوران روزگار – به پاس گمانمی بی جهت شما بر نام آوران روزگار حرام باد .
این مرد 16 ساعته .... 16ساله نمیگویم ... تازه « ساعت » هم بیخود گفتم « ثانیه » صحیح تر است ....
....این مرد ...این « زوان » چقدر به ما محبت کرد محل کارش نزدیک دهی بود به نام « برج » نمیدانم کدام سمت « مراغه » ...دهی زیبا ، سبز و سراپا صفا .
با مردمی پای تا سر سادگی و انسانیت .
حیف دهات نیست و دهاتی ها ؟!
خاک بر سر شهر و دیوارهای آفتاب گیرش !...
سلام بر هر پرنه گمنام ، با ناله ی شبگیر آفتاب گیرش !...
سلام به صفای دهات ! ...
...سلام به دهات : طبیعی ترین تکیه گاه طبیعت انسانی ...
ما هشت بچه بودیم – رویهمرفته 81 سال داشتیم ....
شانزده سال از 81 سال از آن خود « زوان » بود
به عبارت ساده تر ، یک پسر 16 ساله ، بار پرورش یک جمع 65 ساله را ، به دوش گرفته بود .
اول تابستان بود که وارد « برج » شدیم ....
سه ماه تابستان را زیر سایه ی زوان و مادمان – با خر سواری ها ...ازکول یکدیگر پریدنها ودنبال پروانه های وحشت زده ، دویدن ها ، با خنده های مستانه در پهنه ی چمن ها ....با استفاده از بازی انور آفتاب . با علفهای بیصاحب دمن ها ... با کتک خوردن ها . کتک زدنها گذراندیم ....
.... دوران کوچ کردنها شروع شده بود . دوران کوچ کردنها و پوچ کردنهای زندگی .
خدا میداند با چه فلاکتی ، مادرما و سرپرست ما « زوان » ، ما را به « مراغه » رسانیدند.
وه ! چه غم انگیز است ، چقدر اسف بار و غم انگیز است ، قیافه مادری که هشت بچه ی یتیم – در ماتم زدگی پاره دامن شب گرسنگی ها ، دیده شان به دست خالی او دوخته شده است ! ....
آخ اگر میدانست .منظورم ویگن است .. اگر میدانست که « استالین » در اوج تصفیه های خونین سالهای 1936 – 1938 ، گیتاری برای او تهیه میبیند که طنین پرداز تک نغکه های دوران کودکی او باشد ...
گیتار را استالین به خانه ما فرستاد.
...گیتار را جوان برازنده ای به نام « باریس » با خود به آیانه ی تهی از دانه و بیگانه به ترانه ی ما آورد ...
« باریس » از کسانی بود که چون هزاران ایرانی مقیم « روسیه » توانسته بود .
با مصیبتی توانفرسا ، جان خود را از تصفیه های خونین نجات دهد و به زادگاه خود پناه آورد .
وتصادف روزگار باریس را – خودش را نه – قلب باریس را – به تب طپشهای عشق خواهر بزرگم « هلن » دچار ساخت ....
و همراه با این فراری زندان استالین بود که گیتار – با نغمه های شب زنده دار ، پنجره های بسته ی حنجره ی ویگن را به سوی آفتاب باز کرد ...
در مراغه بود که « ویگن » برای نخستین بار « ویگن شدن » آغاز کرد .
من نمی دانم در قاموس بشری دردناکتر ، غم انگیز تر و شکننده تر از « فقر» کلمه ای یافت می شود ؟!....
تصور نمی کنم ...نمی توانم تصور کنم ... واین گناه من نیست ، این گناه بشریت است
و در کلبه ی فقر ، کلبه ای که سفره اش کفن نگا ه های گرسنه است ... نمغه گیتار ، چه طنینی می تواند داشته باشد ؟! ...
خواهش میکنم ...
از شما که این سرنوشت بی سرگذشت را میخوانید ، نه !.... از اشکهای خودم از اشکهای نود و پنج در صد فراموش شده ی خودم ... خواهش میکنم که تا دستور ثانوی ، فرو نریزند...!
از اشکهای پنج در صد فراموش شده خودم . خواهش میکنم که به احترام شیرمادرم – تا هنگامی که حوصله دارند ...تا هنگامی که حتی حوصله ندارند ، فرو نریزند ...
من ، وظیفه سنگینی را به عهده گرفته ام ....وظیفه سنگینی به نام هیچ ! ...
وظیفه سنگینی به نام پوچ ! ...
تصور نکنید که « پوچ » تصور کردن ، آسان است ...
و تصور نکنید که « هیچ » از « پوچی » هراسان است ...!
انسان درست هنگامی بزرگ می شود که صمیمانه احساس می کند ، هیچ است ...
انسان درست هنگامی از کشیدن بار خجالت ، خجالت میکشد ، که صمیمانه احساس میکند که حتی هیچ - یعنی بزرگترین و قابل لمس ترین حقیقتها پوچ است ....
افسوس ...
اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند ...
سراپا اشکم .... یک دسته اشک ...
یک دسته اشک که دلش میخواهد – به جای یک دسته گل – بر تابوت انسانیت ازیاد رفته ، لنگر بیاندازد ....
خاک بر سر خاک !
ای خاک بر سر خاک، که اجزه می دهد ، بشر با فروتنی بی تکلفش فخر فروشد ای خاک بر سر خاک ...
که به جای خون تاک ... خون خودش را ، خون فرزندان خودش را ، می نوشد ...
...اما خاک – به جای خون تاک – خون آفتاب را – خون فرزندان آفتاب را می نوشد ...
و دریوزه ی بشرافتخارجو ، در برهوت ایده آل بشری ، به خاک ، فخر میفروشد
....
ودر خانه ما – آن کلبه ی بی پناهی که خودش تصور میکرد ، خانه است از آفتاب خبری نبود در آن دوران المبار هیاهوی همه گیر ، ناله محزون یک گیتار شبگیر ، به چراغ کم نور کلبه ی ما میگفت که : « باور کن ... تو آفتابی ! ... » اما چراغ خانه ما – مادر ما – میدانست که آفتاب خانه ما – پدر ما- در یک گوشه پرت بین راه « ملایر » و « بروجرد » غروب کرده است ...
چراغ خانه ما-مادر ما – میدانست که زندگی ما را ، چون زندگی هزاران ، صدها هزار کدک یتیم ، مرگ ، در بن بست چراگاه « چرا » ها مصلوب کرده است
آخ ... بیچاره ماما ...
نمیدانم این روزها « مراغه » چه قیافه ای دارد ؟!...
اما آن روزها ......
کریستنه بود .....
اسم آن دختر ...اسم آن عشق نخستین « کریستنه » بود ...
آخ کریستنه ! ...اگر بدانی در آن روزهای همه عشق ، آن عشق آسمای ...
و در آن شبهای همه اشک ... آن اشک های پنهانی ...
من با آواز ویگن...
با ساز ویگن ....
خواننده ای که آنوقتها هیچ تصور نمی کرد حتی برای نا سزاگفتن ، کسی نام او را بخواند ...
من با آواز این بچه بزرگ که نامش ویگن است ...من چقدر به خاطر تو گریه میکردم ...
آخ ...اگر بدانی ،اگر میدانستی ...
هیچکس نمیدانست ...چز این نیم موسوم به « کارو » ویک نیم دیگر « ویگن »... من و ویگن ننمیدانم چرا از همان دوران آنسوی جوانی ، اینچنین دیوانه وار همدیگر را عزیز میداشتیم ...
ویگن دلش برای قلب من – قلب عاشق من – قلبی که اصلا حق نداشت در گیر و دارآن فقر و فلاکت پر برکت – از سینه من به سوی سینه « کریستنه » - حرکت کند ...می سوخت ...
تبریز !
ای شاهگلی تبریز ! ... یادت هست ، چقدر آب آن استخر فریبایت را ، هم آهنگ با تک تک « نت » هایی که از گیتار ویگن پر میگرفتند ، با اشکهای خودم نوازش میدادم؟!..
تو « شاهگلی » عزیز ... شاید گرفتاریهای روزگار، آن روزگاری که من شاهد بودم ، با تو و با تبریز چکار کرد ، از یادت برده باشد ....
هم ویگن را ، هم اشکهایی که منبه تو تحویل میدادم ، به امید آنکه اگر روزی « کریستنه » من – کریستنه نازنین من – به دیدارت آمد ، به دیدگانش که هرگز برای من اشک نریختند ، تحویل بدهی ...
اما من تو را – تبریز عزیز تو را که گهواره ی آواره ی خیلی از مردان بزرگ روزگار بوده است ، تبریز تو را که در خیلی از سالها ، خیلی از دوران المبار ، خواب آرزوی هیچ کردن ایران را ، از چشم حریص قداره کشان روزگار ربوده است ...هرگز از یاد نخواهم برد.....
گوش کن : ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگزار لطفی است که دورادور با خواندن این سرگذشت بی سرنوشت ، زیر پای قلب من میریزی ...

گوش کن ...!!
گوش کن ...من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم . اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...میروم میدانید کجا ؟!...
زیر سنگ ...!!
من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!
بلی .... راست میگویم ، که ما – من و ویگن – مدتها در تبریز، مشترکاً یک شلوار داشتیم و یک جفت کفش ...عجیب است ! ...با همه ادعایم اینجا کمی دروغ گفتم : اجازه بدهید دروغم را پس بگیرم !
من و ویگن مشترکا یک « کاریکاتور شلوار » داشتیم و یک جفتکفش عصبانی که اغلب اوقات پاهای ما خارج از کفش به سر میبردند ...
و آخ که این انگشتان پاهای ما ، از کفشهایی که هیچ عصبانی نبودند ، چقدر تو ری خوردند ...
هم اکنون که دارم ادامه این سرگذشت بی سرنوشت را برای شما بازگو میکنم ...
هم اکنون ...دلم آنچنان گرفته است که گویی همه ابر ها را – همه هر چه ابر – از روز تولد زمین قبرها ... از روز تولد آسمان ابرها درهفت آسمان خدا وجود داشته است ، فشرده اند .
و فشرده ابرها را – به نام مستعار « قلب » در سینه صاحب مرده ی منجای داده اند
قلب من هم اکنون – گور بینام و نشان خاطراتیست که به قول هاکوپ هاکوپیان شاعر آزاده ارمنی : « گم نشده اند ... گر چه مرده اند... »

شبها ، در اتاق ما ، تنها اتاقی که داشتیم ، محشری بر پا بود .
شبها اتاق ما- اتاق عریانی که داشتیم ، عین کندوی عسل بود ....
کندویی که زنبور عسل داشت ، اما عسل نداشت .
هر یک از ما – به ترتیب سنی که داشتیم ، یک کلاس از دیگری با لاتر بودیم ...
و آنوقت ، شبها را مجسم کنید ... هشت تا بچه عاصی را مجسم کنید که شب هنگام ، در یک اتاق – در یک برهوت قاب کرده ... دو تا ، دراز کشیده ، یکی به طاقچه پریده یکی ناپلئون وار قدم زنان ، زکی زمزمه کنان ، درس خود را از یر میکند ...
تلخ ترین خاطره ای که من از آن شبها دارم ، اعتراضی بود که مادرم یک شب به من کرد ؛ من تازه شروع کرده بودم فرانسه یاد گرفتن ... و میدانیم که کتاب اول همه ی زبانها با کلماتی از قبیل : « آب ، نان ، درخت ، گاو ... » مشحون است .
شاید 99 درصد از شما که این سرگذشت بی سرنوشت را میخوانید به زبان فرانسه آشنایی دشته باشید . مجبورم به خاطر آن یک در صد که آشنا نیست ، با کمال معذرت – توضیح مختصری بدهم :
« گاو» به زبان فرانسه میشود « لاواش» ...
یک شب که من مرتب برای ازبر کردن این کلمه – لاواش – لاواش .. میگفتم ، مادرم آهسته به من نزدیک شد ... و میدانید چه گفت ؟! ... آخ کاش به یاد م نمی آمد ... همه روحم تبدیل شد به یک قطره اشک ... باور کنید تمامی روحم شد اشک ...
مادرم گفت : کارو ! این لاواش ، لواش صاحب مرده را کم پهلوی این بچه های گرسنه تکرار کن !
نمی دانم از خجالت این گفته فراموش شدنی مادرم بود ، که یکباره وضع ما دگر گون شد ...
نان ، با پای خودش به سراغ ما آمد و در آن برهوت قاب کرده یا تابوت نه نفره را که ما در آن «زندگی» میکردیم کوبید...
4 – شعری از وی :

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم
در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم
جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم
خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم
امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم
نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم
نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم
چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا كردم ....

 


پ ن 1 : این روزا یه عده از دوستان نسبت به این بنده خیلی کم لطف شدن ...

پ ن 2 : این آپم میدونم طولانی شد ولی خدایی ارزش خوندن و وقت گذاشتن داره . . .

پ ن 3 – من دیگه خیلی از دوستای وبلاگ نویس رو نمیبینم و شاید ما کم سعادتیم یا شایدم دوستان کم کار شدن !؟

پ ن 4 : شایدم ما به خلق بدی کردیم که همه ما رو از یاد بردن!!!

پ ن 5 : در کل امیدوارم که هر جا هستید سلاتمت باشید در زندگیتونم موفق

یا حق . . .

زندگی یعنی خطر !!! ( حامد )


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 11:22 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


فقط یک خواهش:
از کپی کردن مطالب بدون ذکر منبع جدا خودداری کنید
بیاییید به یکدیگر احترام بگذاریم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

کنسرت پرحاشیه حمید عسگری در شهریار و همه حرف او
پايان عضويت.
دیدگاههای دختران و پسران
جنجال برانگیزترین کتابهای جهان!!
نامه های عاشقانه نیما
برگ
گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

چرا آسمان آبي است؟!
عشق چیست ؟
شاعران جهان
ساحل و صدف
شماره یک:دل نامه های پاییزی
پادشاهی که فقط یك بار به حمام
از آن پرنده چوبی
چگونه لات شویم؟!
گفتگوی خودمانی با رئیس جمهور خودمانی
اشعاري از سوزان پوليس شوتز Susan Polis Schutz
در پي روياهايمان باش
تقسيم بندي و پيشنهاد کتاب
راهنمای آسان ازدواج
پوست شیر
تولدت مبارك داداشي..
معرفی یک شاعر
ده کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی!
Eminem - Careful What You Wish For
یک سبد آرزوی کال
20 خبر از بیست چهره سینما و تلویزیون
اولین سالگرد تولد وبلاگ
ریاضی‌دانی در سرزمین

نویسندگان

پیوند های روزانه

پیوند ها

ديوار بي حصار
دلنوشته های ما چهار تا
به ندای دلم گوش بده
شاهین در اوج (تعطیل کرده ! )
به بهانه ی
black and white heart
رها
دختری به اسم بارون
بیا تو هم عاشق میشی
غریبانه
زبل خان این جا، اون جا، همه جا
ققنوس در زنجير
دلشکسته تنها
آفاق
پایان عشق
عاشقانه...دنیای دل
فریاد خاموش
،،،اشک ستاره،،،
جز عشق هرچه که بینی اثرش کم شود
لحظه های آخر
ستاره شب
همه چی اینجا پیدا میشه
سراپاامید
نم نم بارون
برازنده ایرانی
محمد جواد عبدی
نیم نگاه
تا شقایق هست زندگی باید کرد
کوی عاشقان
چشمان خیس من
پسری تنها
شعر (اوا)
راز اشک
فاصله
زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی
دوست داشتن عاشقانه
راســــــــــــــــــــــــــــــــــــل
دست نوشته های محسن محمدپور
دل نوشته های ناناز
یادداشت های یک خبرنگار
آ ر ز و
دل نوشته های عاشقانه
:: ماهک::
وامانده از تبی سرد...
قالب وبلاگ
ایزدشهر

امکانات




Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم