تبليغاتX
قصه گو..

قصه گو..

گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

 

بحث اثرات سو پارازیت‌ها بر روی سلامتی انسان اخیرا بالا گرفته است. قاعدتا می‌دانید که منظور از «پارازیت» همان پارازیت‌هایی است که برای اختلال در دریافت شبکه‌های ماهواره‌ای فرستاده ‌می‌شوند و احتمالا منظور از «انسان» هم ما هستیم! همین خودش می‌تواند خبر خوبی تلقی شود چون نشان می‌دهد سایر چیزهایی که اثرات بسیار نامطلوبی بر روی سلامتی انسان می‌گذارند چندی‌ست که فروکش کرده‌اند (یا دست کم توی خیابان دیده نمی‌شوند) که بحث به اثرات پارازیت‌ها بر روی سلامتی کشیده شده است.

در خصوص این پارازیت‌ها و اثرات آنها نظرات گوناگونی وجود دارد که مثل همیشه از انکار کلی شروع شود و تا تایید ضمنی و ارائه گزارش‌ها و نظرات کارشناسی گوناگون و متضاد در مود منشا آنها و اثراتشان بر روی سلامتی انسان پیش می‌رود. اما همچنان هیچ نهادی مسئولیت ارسال آنها را نمی‌پذیرد.

خوشبختانه خبرنگار ما توانسته است تا با یکی از آنتن‌های ارسال این امواج گفتگوی صریح و سریعی انجام دهد که ذیلا عینا می‌آید:

لطفا خودتان را معرفی کنید.
داداش ما معروف و معرفی شده‌ایم. شوما خودتو معرفی کن.

من...
لازم نکرده. اصلا تو کی هستی که جلوی ما من من بکنی. برو سر اصل کلومت.

می‌خواستم درباره اثرات شما بر...

اونش دیگه به خودمون مربوطه. ببینم شوما با اثرات ما مشکلی داری؟

می‌گویند بر روی سلامتی انسان اثرات نامطلوبی ...
اولندش که هنوز چیزی ثابت نشده. دویمندش گیریم که داشته باشیم. زورمون زیاده اصلا حال کردیم حال همه‌تونو بگیریم. مشکلی هست؟

خب این که درست نیست.
چی؟ چی؟... چی گفتی؟... درست نیست؟!... زرت و پرت اضافی موقوف... به صد تا سیگنال بالاتره از تو هم نیومده واسه ما لیچار بگه که چی درسته چی غلط... برو رد کارت تا نزدم کورت کنم.

مگر شما کور هم میتوانید بکنید؟

هه... آقا رو! ما همین الانشم روزی ده تا اجاق کور می‌کنیم. فکر کردی ما رو با این مخارج کمرشیکن نشوندن اینجا که فقط نذاریم شماها فیلما و اخبار و ترانه‌های بدبد تماشا بکنین؟ نه داداش ما نونمونو حلال می کنیم. بیست سی برابر یه دکل مخابراتی خرجمونه، بیست سی برابر هم خدمت می کنیم. کنترل جمعیت فقط یکیشه!

ولی...
بیشین بینیم بابا... تو اصلا کی هستی بخوای واسه ما ولی بیاری.

آخه...
آخه بی آخه... حرفت بزن برو کنار بذار باد بیاد نسناس!

آخه شما که نمی گذارید من حرف بزنم.
پس چی؟ پارازیت همینه... اگه می‌خواستیم بذاریم شوما حرفتو بزنی دیگه چه پارازیتی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟... ولی چون دلم واست سوخته دیگه تو حرفت پارازیت نمی‌رفستم. بگو.

ببخشید شما چرا دلتان برای من سوخته؟

البت که این شکرخوری‌ها که از ما سوال پرسیده بشه به کسی نیومده. ولی چون دلم واست سوخته بهت می‌گم که واسه این دلم برات سوخته که تا همین الانشم سردرد امشب و سرگیجه فردا و دل آشوبه یک هفته‌ای و مشکلات اجاقی بعدی رو افتادی!

منظور شما از مشکلات اجاقی را متوجه نمی شوم ولی سردرد و سرگیجه و مشکلات گوارشی را ما همیشه داریم.
خب پس معلومهسایر رفقا که جاهای مختلف تحت تیولشونه؛ وظیفه‌شونو خوب انجوم می‌دن. مشکلات اجاقی رو هم وقتی بچه‌ات نشد یا یه دختر کاکل زری با هشت تا پا و دو تا شاخ روی گوشش واست به دنیا اومد می فهمی!

سوال من این هست که شما از کجا آمده‌اید؟
برو جوجه بهت رو دادم پررو نشو... مجلس و وزارت بهداشتش با اون دبدبه و کبکبه شیش سال آزگاره که نتونستن از این جور استنطاق‌ها از ما بکشن؛ اون وقت توی چالغوز از ما سوال می‌پرسی؟ بزنم کورت کنم؟

علی‌الظاهر پیش از شما دوستانتان زحمت کور کردن ما را کشیده‌اند!
خف کن بابا... این جای دستت درد نکنه‌تونه که اینجا نشستیم کلونتری محله‌تون رو می‌کنیم که یه وقت امواج نامحرم نیان تو خونه هاتون؟

ولی آخر به چه قیمتی؟

به هر قیمتی... قیمت میمت ما اصلا حالیمون نیست. اوستامون ما و بر و بچ رو نشونده گفته به هر قیمتی نمی ‌ذارین موج نامحرم از گذرتون رد شه. حالیته؟

اوستای شما کی هست؟
به شوماها نیومده راجب اوستای ما چیزی بپرسین و بدونین. فقط بدونین که خیر و صلاحتون رو بهتر از خودتون می‌فهمه.

آیاواقعیت دارد که شما باعث سرطان...

بسه دیگه... اینقدر حرف زدی که نزدیک بود بهنود از زیر دستم رد شه... برو دیگه تا فرکانسم رو بیشتر نکردم که یه سرطان قد تیله تو مخت درست کنم.

از وقتی که در اختیار ما...
هرری!


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در جمعه 24 مهر1388 ساعت 7:24 | لینک ثابت |

ساحل و صدف

ساحل و صدف

 

  مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.
 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در جمعه 3 مهر1388 ساعت 1:29 | لینک ثابت |

داستان کوتاه «پروانه‌ها»

آنان كه آزادى را فداى امنيت مى كنند، نه شايستگى آزادى را دارند و نه لياقت امنيت را .
 بنيامين فرانكلين


 

داستان کوتاه «پروانه‌ها»
 
صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه، در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه‌یی كه گِردِ بوته‌های آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ می‌خوردند، گذاشته است...
دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومی‌خاص برخوردار بود.  حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم. یكی دو هفته،  یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد. در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند می‌شدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب می‌كردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچه‌های هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی می‌شدیم.
صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوته‌های آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ می‌خوردند، گذاشته است. با دقت به كارش خیره شده بودم. او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور می‌گرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور می‌داد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق می‌كرد.  چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر می‌رسید.
من چندین بار، بین بوته‌ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم  و دستانم نشسته بودند  و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم.
تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پله‌های سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد. به سمت صفحه  مقوایی رفتم و به یكی از پروانه‌هایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم. هنوز داشت حركت می‌كرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم.  شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت.  سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد.  بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم.  اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت  و جور نشد. طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید.  قطعات پروانه ‌ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ،  روی زمین نشستم  و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانه‌ها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود. بنابراین برایشان دعا كردم و سپس  در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان  و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی،  نزدیك بوته‌های توت جنگلی كنده و دفنشان كردم.  هر سال، وقتی پروانه‌ها، به یتیمخانه بر می‌گردند و در آن اطراف به تكاپو بر می‌خیزند، سعی می‌كنم فراریشان دهم، زیرا آنها نمی‌دانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی  و جای خیلی بدتری برای مردن بود.
راجر دین كایزر

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:16 | لینک ثابت |

بازگشت پيامك به آغوش تلفن همراه از نگاه یک طنز پرداز!!

بازگشت پيامك به آغوش تلفن همراه از نگاه یک طنز پرداز!!

آه‌ ای پيامك من...! خوش آمدی به آغوش تلفن همراه من..! خوش آمدی كه خوش آمد مرا زآمدنت...

بازگشت پيامك به آغوش تلفن همراه از نگاه یک طنز پرداز!!

 

اومدی اما دیدم دست تو سرده... گفتی این قطعی دیگه برنمی‌گرده... خوشحالم كه برگشتی... گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... چه بگویم كه هر كدامش ده تا پیامك می‌شود و بر هر پیامك نیز هزینه‌ای واجب...! ما آنقدر به تو عادت كردیم كه ترك عادت موجب مرض ماست. 18 روز بود كه مریضت بودیم. داشتیم بر اثر فقدان SMS همگی‌مانMMS می‌گرفتیم.

چه روزها و شب‌ها كه در فراق تو، چون سیگار ضرر دارد، خمیازه كشیدیم و از بی‌پیامكی مگس كیش كردیم. حالا اما تو آمدی و دیگر رفع كیش شد. چه خوش باشد كه بعد از روزگاری... به امیدی رسد امیدواری... خدا هیچ ماهواره امیدی را از این وزارتخانه ناامید برنگرداند.

در عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات شنیدیم كه مشكل فنی داری؛ خیلی ناراحت شدیم و حساسیت موضعی پیدا كردیم. روز و شب دعا می‌كردیم كه خدا، مشكلات فنی همه را به لطف و كرمش رفع بفرماید. همچنین شنیدیم كه عده‌ای افراد مساله‌دار نیز خواستند كه از وجود بی‌آزارت سوءاستفاده سیاسی و شایعاتی بكنند. به حق این ساعت عزیز امیدواریم خدا همه‌شان را الساعه به راه راست هدایت بفرماید. فعلا چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد.

تو آنقدر خوبی؛ تو آنقدر ماهی؛ تو آنقدر عزیز و دوست‌داشتنی هستی كه وقتی نیستی، همه ضرر می‌كنند. هم مردم، هم دولت. روزهای گذشته به حدی جوك خونمان پایین آمده بود كه نمونه آزمایشگاهی هم آن را تایید كرد. گفت كه قند خونمان پایین افتاده. هرچه پایین را نگاه كردیم، چیزی ندیدیم. نفهمیدیم كجا افتاده. خدا خودش، دست تمام افتاده‌ها را بگیرد. بیخود كه حضرت حافظ بر اثر صادرات قند پارسی به بنگاله، رسما از وزارت فرهنگ و بازرگانی تقاضای «شكرخند» نكرده بود؛ ذیل این عنوان كه: مشتاقم از برای خدا یك شكربخند...!

الان با بازگشت سرافرازانه تو  دقیقا بعد از گذشت یك روز از تذكر آیین‌نامه‌ای یكی از نمایندگان مجلس به وزیر محترم مخابرات  به گفته یكی از روزنامه‌های وزین، دوباره نشاط و شادی در جامعه افزایش می‌یابد... تو كه هستی كه وقتی نیستی، همه مشتركان مورد نظرت زانوی غم به بغل می‌گیرند و چمباتمه می‌زنند؟ تو چه سرنوشت‌سازی عزیز دل برادر...!

تو آمدی چون كه علاوه بر مردم، راضی به ضرر دولت هم نیستی. لابد تو هم این شایعه را شنیده‌ای كه مخابرات در نبود تو 1415 میلیارد تومان ضرر كرده است؛ اما مال دنیا چرك كف دست است. آنچه برای تو مهمتر است، احساسات بی‌ساسات خیل مشتركان سینه چاك توست كه یكی از آن میان من باشم و... ز آن شبی كه وعده كردی روز وصل/ روز و شب را می‌شمارم روز و شب...

تو چه قلب مهربانی داری. یارب، این قلب شناسی ز كه آموخته بود؟... و امروز كه چون الهه ناز، بی‌سروصدا بازآمده‌ای؛ چه مهربان و دست و دلباز آمده‌ای. می‌دانی كه دچار عقده «خود كم‌پیامك‌بینی» شده‌ایم؛ ناگفته هوای ما را داری و این یعنی اوج ارتباطات و فناوری عاشقانه...! جای لیلی و مجنون خالی... كجایند تا عشق را در عصر ارتباطات ببینند؟...

به قدری الان سیستم اطلاع‌رسانی پیامك، هوای ما وپر كردن جعبه خالی پیامك‌های ما و جبران مافات این چند روز را دارد كه گاهی دیده شده است كه وقتی یك پیامك برای كسی می‌فرستیم؛ در پاره‌ای مواقع، گیرنده پیامك آن را در حدود هفشده بار دریافت می‌دارد و ایضا رسید ارسال آن (یا همان دلیوری بیگانگان) نیز قریب هفشده بار برای خود ارسال‌كننده پیامك می‌آید كه خیالش از هر جهت راحت و آسوده باشد كه پیامكش در كمال صحت و سلامت به مقصد مورد نظر رسیده و جای هیچ نگرانی نیست. فقط می‌ماند نگرانی همراه با قبض كه خوشبختانه به آن عادت داریم و جای نگرانی نیست. ضمنا همین جا از فرصت پیش آمده استفاده می‌كنم و بدون پیامك به همه دوستان و آشنایان و اقوام سلام می‌رسانم.


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 13 تیر1388 ساعت 13:17 | لینک ثابت |

ماجرای دو گرگ

دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند.

یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده."
ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟

 مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش"
ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟"
ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن."
ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم."
ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟"
ـ "آره، ‌نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید:

ـ "داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟"
ـ "واقعاً كه عجب بی چشم و روی هستی. پس دوستی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟"
ـ "چه فداكاری ای؟"
ـ "تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم."
ـ منو بخوری؟"
ـ "آره مگه تو چته؟"
ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم."
ـ "برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی."
ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟"
ـ "چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن."
ـ "آخه گوشت من بو نا میده"
ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟"
ـ "معلومه چرا نخورم؟"
ـ "پس یه خواهشی ازت دارم."
ـ "چه خواهشی؟"
ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر كاری میخوای بكن."
ـ "واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه."

گرگ نابكار این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یكدیگر ترحم نمی كنند
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق كمی سخت است
3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 14:0 | لینک ثابت |

عشق نامه . . .

 

چند سالگی بود ؟ نمی دانم... حوالی نوجوانی شاید، از مدرسه می آمدی به خانه ، از اجبار به انکار. یک نوار کاست قدیمی رنگ و رو رفته که ارث پدری بود انگار، تمام لذت دنیا را در خود داشت. بخاطر می آوری؟  ساعت دو بعدازظهر بود. پاییز بود. هوا ابری و گرفته ، غم داشت. دوست داشت که ببارد. چقدر این حالت و این حال را دوست داشتی.

نوار را در ضبط می گذاشتی. گویی پرواز می کردی، چه بی خرج سرخوش شدنی! چه لذت بار تماشا کردنی!  نوار می چرخید، مردمک چشمانت نیز، کودکیت نیز، خاطرات تمام آن دوران هم، دَوَران می کرد فکر. ذهن سیال بود. صدا می آمد، چقدر بی کیفیت! اما از زبان من بود. از زبان تو بود. از زبان پدر نیز بود. فرکانس ها کم و زیاد می شد. شعر مورد داشت. صدا مورد داشت. آهنگ نبود جادو بود! بخاطر می آوری؟ می دانی که از چه چیز صحبت می کنم ؛ نوار کاست قدیمی رنگ و رو رفته، روی A ، آهنگ اول :

«یاور همیشه مؤمن ...»

بعد بزرگ تر شدی، عاشق شدی،از آن ها که نباید دچارش می شدی. زمانه، زمانه خفقان بود. اقتضای سِنت را نمی فهمید. می گفت: خلاف است، گناه است، هزارویک چیز دیگر است. اما تو شدی، بشدت عاشق شدی. بخاطر می آوری در تنهاییت کدامین صدا همیشه یار تو بود ؟ وفادار تو بود ؟ همان : «یاور همیشه مؤمن ...» پینک فلوید هم گوش می دادی اما این یک چیز دیگر بود. آهنگ نبود جادو بود.

بعد بزرگ تر شدی، شعر گفتی، ساز زدی، با صدای خودت خواندی، نوشتی، زدی، بُردی، گرفتی، شنیدی، خواستی فتح کنی دنیا را، فردا را. حالا باید دیگران عاشق تو می شدند نه تو عاشق ِ ... ولی ببین ! پسر ! یادت که هست؟ بخاطر می آوری؟ تو نمی توانی فرار کنی از نوستالژیت، از کودکیت، از خاطراتت... تو هنوز هم بسختی دلتنگ می شوی حتی اگر به روی خودت نیاوری!!

هنوز بعدازظهر های پاییز در هوای ابری و گرفته-آن گونه که دوست داری- همان صدا را می شنوی ، همان شعر را ، همان آهنگ را ، همان جادو را  :

«یاور همیشه مؤمن»  را  ...

٢) از امروز به فردا

فرید، فرید من ، نازنینم ، همیشه یار ، وفادار، بزرگوار

گویی باز هم از خواب بیدارت کردم، این اختلاف ساعت اینجا و آنجا هم بلای جان ما شده است! هرزمان که شوق شنیدن صدایت را دارم، سرتاپا جذبه می شود این تن، حریص می شود این من، تو در خوابی و یکبار هم نشده که به من بگویی چرا اینقدر بی تابی، یکبار هم نشده که میهمانت را نپذیری. باز هم باید ببخشید که از خواب بیدارت کردم.

کلامت که شکوفا می شود، جاری می شود، من احساس می کنم که باید بهتر باشم، بهتر بنویسم.آن گونه که لیاقت پیشکش کردن به پیشگاه چون تو متعهد مَردی را داشته باشد. باید برایت حرف بزنم. باید این جانسروده ها را بشنوی سالار !

پشت پیانو که می نشینی، می نوازی، می خوانی شعر مرا واژه به واژه و من به فکر فرو می روم؛ به این فکر که این سیمها ، این دستگاههای ارتباطی چقدر ظرفیت دارند. چقدر مردانه این صدای ناب، این جادو وش آهنگ را منتقل می کنند. بعد سکوت می کنی که چطور بود؟ و من چه بگویم؟ از کدامین احساس حرف بزنم؟ خودم را کنترل می کنم و به شعرم ایراد وارد می کنم. می خواهم یکی دو واژه را تغییر دهم. آنجا که روی بعضی کوردها تحریر می زنی می خواهم هجای کشیده بیاورم. از پدر می گویی. از رفیق می گویی. از نارفیق می گویی. در این میانه طنزت جوانه می زند به کارهای من گیر می دهی ! وباهم بلند بلند می خندیم و نزدیک و نزدیکتر می شویم. احساس می کنم دیگر وقتش شده که این حرفها را بازگو کنم.

قافله سالار ! اِلسید ! باید روی اسب سپید رؤیایی ات بنشینی و پیشاپیش این سپاه، این قافله حرکت کنی. ما سنگ تو را به سینه می زنیم. ما به تو دلخوشیم فرید جان! آقای زولاند! آقای ملودی و آهنگ! آقای خاطرات کودکی و نوجوانی! رؤیای نورانی ِ موسیقی!

از جوان ها می گویی و از من هم لابد که یکی از آنها هستم. از اینکه باید به من و ما ها کمک کرد و دستشان را گرفت تا با شما به قله بیاییم، به قله تعهد هنری، به قله ای که تو آن بالابالاها سر به آسمان می سایی. اسفندیار منفردزاده هم آنجاست. من چقدر شما دو نفر را دوست دارم!

تو چقدر به پیمانت وفاداری در روزگاری که دیالکتیک جای تکنیک را گرفته است. در روزگار تناقض در جدل آری، اصالت در انسان نه! تو چقدر شبیه خودت هستی در روزگار تعلیق در آسمان، آویزان شدن از شهرت، از این و آن!

در کنار تو درس پس می دهم. از ترانه های شهیار و اردلان و ایرج که می گویم، می شنوی. از خودشان می گویی، می شنوم. می خواهی بدانی که چقدر شبیه آنها هستم و چقدر با آنها متفاوتم. ترانه های لئونارد کوهن را که تفسیر می کنم هیجان زده مرا تشویق می کنی به بیشتر خواندن، به خوبتر شنیدن و هوده تر بکار گرفتن. می خواهی جوانان راستینی باشیم در این راه، راه من، راه تو، راه همه ما...

نواهای تو درگوش نسلهای آینده این خاک طنین انداز است. راستی! چقدر از ما ایرانی تری سالار !

در این هیاهوی سرخوشی، عشق هاست که سروده می شود و من بی وزن با سیالیتی پُر از طرب آهنگ نام تو را با کدام هارمونی از بر کنم؟

ای آتشفشان ! حالا کجای جهان مغرورانه پای بر خاک استوار کرده ای؟

ای نت آبی رنگ ! چرا من در مقابلت توصیف کم می آورم؟

این شراب هزارساله را در جام بریز و جسمم را سلول سلول و روحم را اتم اتم با آهنگ خوش صدای تا انتها با هم بودن مسخ کن! به احترام تو ای کوه استوار می ایستم و سکوت می کنم.

مرا چه بیم از دشنه «نامَردان بروتوس صفت» ؛ وقتی که لبخند تو  - سزار- تاریخ را می سازد.

باز هم باید ببخشید که حواسم به اختلاف ساعت نبود و از خواب بیدارت کردم.

فرید خان! امپراطور! ای شرافت این خاک! ای نازترانه پاک!

حرکت سرانگشتان تو بر کلاویه ها به یک جهان ترانه و آهنگ می ارزد.

ای الماس خوش تراش!  ای نوای دلنشین!  ای ملودی افسونگر!

دو هزار سال بعد  گروهی در یک کاوش باستان شناسی در منطقه ای همیشه پاییز ، همیشه از عشق لبریز، نوار کاست قدیمی رنگ و رو رفته ای را کشف خواهند کرد.

روی A ، آهنگ اول شروع خواهد شد و جهان به پایان خواهد رسید .......


زمستون هم قشنگیهای خودش رو داره...

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 7 دی1387 ساعت 15:53 | لینک ثابت |

اندوه انتوان چخوف را روایت می کنیم

قهرمانی آقای هادی ساعی رو به همه دوستان گلم و مردم ایران صمیمانه تبریک عرض می کنم

واقعا که باعث سر فرازی ما ایران ها شدی ساعی جان . دوست داریم.


غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی كه تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران می‌نشیند.
یوآن پوتاپوف درشكه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌ها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حركت ایستاده است. آرامش استخوان‌های درآمده و پاهای كشیده و نی مانندش او را به مادیان‌های مردنی خاك‌كش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فكر فرو رفته است. اصلاً چطور ممكن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیره‌ای كه به آن عادت كرده است دور كنند و اینجا در این ازدحام و گردابی كه پر از آتش‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌ناشدنی است، یا میان این مردمی كه پیوسته شتابان به اطراف می‌روند رها كنند و باز به فكر نرود!...
اكنون مدتی است كه یوآن و اسبش از جا حركت نكرده‌اند. پیش از ظهر از طویله درآمدند و هنوز مسافری پیدا نشده است. اما دیگر تاریكی شب شهر را فرا گرفته، رنگ‌پریدگی روشنایی فانوس‌ها به سرخی تندی مبدل شده است و رفته‌رفته بر ازدحام مردم در خیابان‌ها افزوده می‌شود.
ناگاه صدایی به گوش یوآن می‌رسد:
ـ درشكه‌چی! برو به ویبوسكا! درشكه‌چی!...
یوآن تكان می‌خورد. از میان مژه‌هایی كه ذرات برف آبدار به آن چسبیده است یك نظامی را در شنل می‌بیند.
ـ درشكه‌چی! برو به ویبورسكا! مگر خوابی؟ گفتم برو به ویبورسكا!
یوآن به علامت موافقت مهاری را می‌كشد. از پشت اسب و شانه‌های خود او تكه‌های برف فرو می‌ریزد...
نظامی در درشكه می‌نشیند، درشكه‌چی با لبش موچ‌موچ می‌كند، گردن را مانند قو دراز می‌كند، كمی از جا برمی‌خیزد و شلاقش را بیشتر برحسب عادت تا برای ضرورت حركت می‌دهد. اسب هم گردن می‌كشد، پاهای نی مانندش را كج می‌كند و بی‌اراده از جا حركت می‌كند...
هنوز درشكه چند قدمی نپیموده است كه از مردمی كه چون توده سیاه در خیابان بالا و پایین می‌روند فریادهایی به گوش یوآن می‌رسد:
ـ كجا می‌روی؟ راست برو!
نظامی خشمناك می‌گوید:
ـ مگر درشكه راندن بلد نیستی؟ خوب، راست برو!
سورچی گاری غرغر می‌كند و پیاده‌ای كه از خیابان می‌گذرد شانه‌اش به پوزه اسب یوآن می‌خورد، خشم‌آلود به وی خیره می‌شود و برف‌ها را از آستین می‌تكاند. یوآن مثل اینكه روی سوزنی نشسته باشد پیوسته سر جایش تكان می‌خورد، آرنج‌ها را به پهلو می‌زند و مانند معتضری چشم‌ها را به اطراف می‌چرخاند؛ انگار كه نمی‌داند كجاست و برای چه اینجاست.
نظامی شوخی می‌كند:
ـ عجب بدجنس‌هایی؛ مثل اینكه قرار گذاشته‌اند یا با تو دعوا كنند و یا زیر اسبت بروند.
یوآن برمی‌گردد، به مسافر نگاه می‌كند و لبش را حركت می‌دهد... گویا می‌خواهد سخنی بگوید اما فقط كلمات نامفهوم و گرفته‌ای از گلویش خارج می‌شود.
نظامی می‌پرسد:
ـ چه گفتی؟
یوآن تبسم می‌كند، آب دهان را فرو می‌برد، سینه‌اش را صاف می‌كند و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:
ـ ارباب!... من... پسرم این هفته مرد.
ـ هوم... از چه دردی مرد؟
یوآن تمام قسمت بالای پیكرش را به جانب مسافر برمی‌‌گرداند و جواب می‌دهد:
ـ خدا عالم است! باید از تب مرده باشد. سه روز در بیمارستان خوابید و مرد. خواست خدا بود.
از تاریكی صدایی بلند می‌شود:
ـ شیطان! سرت را برگردان؟ پیرسگ! مگر می‌خواهی آدم زیر كنی؟ چشمت را باز كن!
مسافر می‌گوید:
ـ تندتر برو! تندتر! اگر اینطور آهسته بروی تا فردا هم به ویبورسكا نخواهیم رسید. یالله! اسبت را شلاق بزن!
درشكه‌چی دوباره گردن می‌كشد. كمی از جا بلند می‌شود و با وقار و سنگینی شلاق را تكان می‌دهد. آن وقت چند بار به مسافر نگاه می‌كند اما مسافر چشمش را بسته است و ظاهراً حوصله شنیدن حرف‌های یوآن را ندارد. به ویبورسكی می‌رسند، مسافر پیاده می‌شود. یوآن درشكه را مقابل میهمانخانه‌ای نگه می‌دارد، پشتش را خم می‌كند و باز بی‌حركت می‌نشیند...
دوباره برف آبدار شانه‌های او و پشت اسبش را سفید می‌كند. یكی دو ساعت بدین منوال می‌گذرد.
سه نفر جوان درحالی كه گالش‌های خود را بر سنگفرش می‌كوبند و به هم دشنام می‌دهند به درشكه نزدیك می‌شوند. دو نفر آنها قد بلند و لاغر اندام‌اند اما سومی كوتاه و گوژپشت است.
گوژپشت با صدایی شبیه به صدای شكستن، فریاد می‌زند:
ـ درشكه‌چی! برو پل شهربانی... سه نفری نیم روبل...
یوآن مهاری را می‌كشد و موچ‌موچ می‌كند. نیم روبل خیلی كمتر از كرایه عادی است... اما امروز حال چانه زدن را ندارد. اصلاً دیگر یك روبل و پنج روبل برای او فرقی ندارد، همین‌قدر كافی است مسافری بیابد...
جوان‌ها صحبت‌كنان و دشنام‌گویان به طرف درشكه می‌آیند و هر سه با هم سوار می‌شوند. بر سر اینكه دو نفری كه باید بنشینند كدامند و نفر سومی كه باید بایستد كدام، مشاجره در می‌گیرد. پس از مدتی اوقات تلخی، دشنام و توهین و ملامت كردن به یكدیگر، بالاخره چنین تصمیم میگیرند كه چون گوژپشت از همه كوچكتر است باید بایستد. گوژپشت می‌ایستد، پس گردن درشكه‌چی می‌دمد و با صدای مخصوصی فریاد می‌كشد:
ـ خوب، هی كن داداش! عجب كلاهی داری! همه پطرزبورگ را بگردی نظیرش پیدا نمی‌شود.
یوآن می‌خندد و می‌گوید:
ـ هی... هی... چطور است؟...
ـ خوب، چطور است! چطور است؟ هی كن! می‌خواهی تمام راه را اینطور آهسته درشكه ببری؟ ها؟ مگر پس‌گردنی می‌خواهی؟...
یكی از درازها می‌گوید:
ـ سرم دارد می‌تركد... دیشب من و واسكا در خانه دگماسوف چهار بطری كنیاك خوردیم.
دراز دیگر عصبانی می‌شود:
ـ نمی‌فهمم چرا دروغ می‌گویی. مثل سگ دروغ می‌گوید.
ـ اگر دروغ بگویم خدا مرگم بدهد...
ـ راست گفتن تو هم مثل راست گفتن آنهایی است كه می‌گویند موش‌ها سرف می‌كنند.
یوآن می‌خندد و می‌گوید:
ـ هی... هی... هی... عجب ارباب‌های خو... او... شحالی.
گوژپشت خشمگین می‌شود:
ـ تف! شیطان جهنمی! طاعون كهنه! تندتر می‌روی یا نه؟ مگر اینطور هم درشكه می‌برند؟ شلاق را تكان بده! خوب، شیطان یالله! تندتر!
یوآن پشت سر خود حركت گوژپشت و دشنام‌هایی كه به او می‌دهد می‌شنود، به مردم نگاه می‌كند و كم‌كم حس تنهایی قلب او را ترك می‌گوید. گوژپشت تا موقعی كه نفس دارد و سرفه امانش می‌دهد ناسزا می‌گوید و غرغر می‌كند. درازها راجع به دختری به نام نادژنا پطرونا گفت‌وگو می‌كنند.
یوآن به آنها نگاه می‌كند و همین كه سكوت كوتاهی پیش می‌آید زیر لب می‌گوید:
ـ این هفته... آن...، پسر جوانم مرد.
گوژپشت آه می‌كشد و پس از سرفه‌ای لبش را پاك می‌كند و جواب می‌دهد:
ـ همه ما می‌میریم... خوب، هی كن! آقایان! راستی كه این درشكه‌چی حوصله مرا سر برد. چه وقت خواهیم رسید؟
ـ خوب، سرحالش بیار!... یك پس گردنی...
ـ بلای ناگهانی؛ شنیدی؟ مگر پس گردنی می‌خواهی؟ اگر با امثال تو تعارف كنند اینقدر آهسته می‌روید كه انگار آدم پیاده می‌رود... شنیدی! طاعون كهنه! یا اینكه حرف‌های ما را باد هوا حساب می‌كنی؟
از آن پس دیگر یوآن صداهایی را كه از پس گردنش می‌آید، فقط حس می‌كند و درست نمی‌شنود. ناگاه به خنده می‌افتد:
ـ هی... هی... هی... ارباب‌های خوشحال... خدا شما را سلامت بدارد!
یكی از درازها می‌پرسد:
ـ درشكه‌چی! زن داری؟
ـ مرا می‌گویید؟ هی... هی... هی... ارباب‌های خوشحال حالا دیگر یك زن دارم و آن هم خاك سیاه است... ها... ها... یعنی قبر... پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینكه عزرائیل به سراغ من بیاید پیش پسرم رفت...
آن وقت یوآن سر را برمی‌گرداند تا حكایت كند كه چطور پسرش مرده، اما گوژپشت نفس راحتی می‌كشد و خبر می‌دهد كه شكر خدا بالاخره به مقصد رسیدند. یوآن نیم روبل از آنها می‌گیرد و مدتی در پی این ولگردان كه در دهلیز خانه‌ای ناپدید می‌شوند نگاه می‌كند دوباره آن سكوت و خاموشی وحشت‌بار فرا می‌رسد.
اندوهی كه اندكی پنهان گشته بود دوباره پدید می‌آید و سینه‌اش را با شدت می‌فشارد.
چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجر كشیده و شكنجه دیده‌ای در میان جمعیت كه در پیاده‌روهای خیابان ازدحام می‌كنند می‌نگرد.
راستی بین این هزاران نفر كه بالا و پایین می‌روند حتی یك تن هم پیدا نمی‌شود كه به سخنان یوآن گوش بدهد؟
ولی جمعیت بی‌آنكه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی كند در حركت است... اندوه وی بس گران است و آن را پایانی نیست. اگر ممكن بود سینه یوآن را بشكافند و آن اندوه طاقت‌فرسا را از درون قلبش بیرون كشند شاید سراسر جهان را فرا می‌گرفت، اما با وجود این نمایان نیست و خود را طوری در این حفره كوچك پنهان ساخته است كه حتی موقع روز با چراغ هم نمی‌توان آن را پیدا كرد.
یوآن دربانی را با كیسه كوچكی می‌بیند و مصمم می‌شود با او صحبت كند، از او می‌پرسد:
ـ عزیزم! ساعت چند است؟
ـ ساعت ده! چرا... چرا اینجا ایستاده‌ای؟ برو جلوتر!
یوآن چند قدمی جلوتر می‌رود، اندوه بر او چیره شده و او را در زیر فشار خود خم كرده است.
دیگر مراجعه به مردم و گفت‌وگوی با آنها را سودمند نمی‌داند اما پنج دقیقه‌ای نمی‌گذرد كه پیكرش را راست نگاه می‌دارد، گویی درد شدیدی احساس كرده است، مهاری را می‌كشد. دیگر نمی‌تواند تاب بیاورد با خود می‌اندیشد:
ـ باید به طویله رفت و درشكه را باز كرد.
اسب او مثل اینكه به افكارش پی برده باشد به راه می‌افتد، یكساعت و نیم بعد یوآن كنار بخاری بزرگ و كثیفی نشسته است. چند مرد به روی زمین و بالای بخاری و روی نیمكت خوابیده‌اند و صدای خرخر آنها بلند است. ستون دودی مثل مار در فضا می‌پیچد. هوا گرم و خفقان‌آور است، یوآن به خفتگان می‌نگرد و پشت گوش را می‌خارد و افسوس می‌خورد كه چرا اینقدر زود به خانه آمده است. با خود می‌گوید: �دنبال یونجه هم نرفتم. علت این غم و اندوه همین است كسی كه تكلیف خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیر است به علاوه همیشه راحت و آسوده است�.
در گوشه‌ای درشكه‌چی جوانی برمی‌خیزد، خواب‌آلود و نفس‌زنان دستش را به طرف سطل آب دراز می‌كند.
یوآن می‌پرسد:
ـ می‌خواهی آب بخوری.
ـ آری!
ـ خوب... به سلامتی بنوش! داداش! پسر من مرد. شنیدی؟ این هفته در بیمارستان...
یوآن به جوانك نگاه می‌كند تا ببیند سخنش در وی چه تأثیری دارد.
اما در قیافه او هیچ تغییری مشاهده نمی‌كند.
جوانك پتو را روی سر می‌كشد و دوباره می‌خوابد. پیرمرد آهی می‌كشد و پشت گوش را می‌خارد. همانطوری كه جوانك میل به نوشیدن آب داشت او هم مایل است حرف بزند. اكنون درست یك هفته از مرگ پسرش می‌گذرد و هنوز راجع به آن با كسی سخن نگفته است. باید از روی فكر و با نظم و ترتیب صحبت كرد. بایستی حكایت كرد كه چطور پسرش ناخوش شد، چگونه از درد شكنجه می‌كشید، پیش از مردن چه گفت؛ بایستی مراسم تدفین، رفتن به بیمارستان در پی لباس پسر درگذشته‌اش را توصیف كرد. در ده آنیا، نامزد پسرش تنها مانده است. بایستی درباره او هم صحبت كرد. مگر آنچه باید بگوید كم است! شنونده باید آه بكشد، تأسف بخورد، زاری و شیون كند. اما گفت‌وگو با زن‌ها بهتر است. گرچه آنها ابله و نادان‌اند ولی با دو كلمه زوزه می‌كشند.
یوآن با خود می‌گوید:
ـ بروم به اسبم سر بزنم همیشه برای خواب وقت دارم.
لباسش را می‌پوشد و به طویله‌ای كه اسبش در آنجاست می‌رود. در راه راجع به خرید یونجه و كاه و وضع هوا فكر می‌كند. وقتی تنهاست نمی‌تواند درباره پسرش بیندیشد. صحبت كردن درباره او با كسی ممكن است اما در تنهایی فكر كردن و قیافه او را به خاطر آوردن تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرساست.
یوآن وقتی چشمان درخشان اسبش را می‌بیند از او می‌پرسد:
ـ نشخوار می‌كنی؟ خوب نشخوار كن! حالا كه یونجه نداری كاه بخور! آری! من دیگر پیر و ناتوان شده‌ام و نمی‌توانم دنبال یونجه تو بروم. افسوس! این كار پسرم بود. اگر زنده می‌ماند یك درشكه‌چی می‌شد.
یوآن اندكی خاموش می‌شود و سپس به سخنش ادامه می‌دهد:
ـ داداش! مادیان عزیزم! اینطور است. پسرم گوزمایونیچ دیگر در این میان نیست... نخواست زیاد عمر كند... ناكام از دنیا رفت. فرض كنیم كه كره‌ای داشته باشیم و تو مادر این كره باشی و ناگهان آن كره بمیرد.
راستی دلت نمی‌سوزد؟
اسب نشخوار می‌كند، گوش می‌دهد، نفسش به دست‌های صاحبش می‌خورد.
یوآن بی‌طاقت می‌شود، خود را فراموش می‌كند و همه چیز را برای اسبش حكایت می‌كند و عقده دل را می‌گشاید...

 
گردآوری :سید حامد صمدی

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 11:8 | لینک ثابت |

داستان کوتاهی از آنتوان چخوف

برای نویسندگی در این وبلاگ احتیاج به یک همکار داریم


همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا » می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

 - چهل روبل

 -نه , من یادداشت كرده‌‌‌‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم.

حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید .

 - دو ماه و پنج روز

 - دقیقاً دو ماه . من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی…

«یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .

 - سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار.

«كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا » و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. 
تفریق كنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویك‌‌روبل، درسته؟

 چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت .

 - و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های «وانیا » فرار كند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید . 
پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم .
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.

 « یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم

 - امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام .

 - خیلی خوب شما، شاید …

 - از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلك بیچاره !

 - من فقط مقدار كمی گرفتم .

در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: 
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .

 - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یكی و یكی .

 یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

 به آهستگی گفت: متشكّرم

 جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟

 - به خاطر پول.

 - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكّرم؟

 - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .

 - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یك حقه‌‌‌ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده .

ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

 لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.

 بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم . 
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم 
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.


دوستان خوبم ، شايد اين داستان رو بارها و بارها شنيده يا خونده باشيد ولي فكر مي كنيد نتيجه اخلاقي اين حكايت چيه ؟ و چه پيام ارزنده اي رو با خودش داره كه حتي تكراري بودنش هم خالي از لطف نيست ؟

خوشحال خواهم شد چنانچه براتون مقدور هست نتيجه اي رو كه ازش دريافت كرديد
برام ارسال كنيد تا من هم از ديدگاه هاي خوب شما بهره مند شوم.

متشكرم.


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 10:37 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


فقط یک خواهش:
از کپی کردن مطالب بدون ذکر منبع جدا خودداری کنید
بیاییید به یکدیگر احترام بگذاریم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

کنسرت پرحاشیه حمید عسگری در شهریار و همه حرف او
پايان عضويت.
دیدگاههای دختران و پسران
جنجال برانگیزترین کتابهای جهان!!
نامه های عاشقانه نیما
برگ
گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

چرا آسمان آبي است؟!
عشق چیست ؟
شاعران جهان
ساحل و صدف
شماره یک:دل نامه های پاییزی
پادشاهی که فقط یك بار به حمام
از آن پرنده چوبی
چگونه لات شویم؟!
گفتگوی خودمانی با رئیس جمهور خودمانی
اشعاري از سوزان پوليس شوتز Susan Polis Schutz
در پي روياهايمان باش
تقسيم بندي و پيشنهاد کتاب
راهنمای آسان ازدواج
پوست شیر
تولدت مبارك داداشي..
معرفی یک شاعر
ده کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی!
Eminem - Careful What You Wish For
یک سبد آرزوی کال
20 خبر از بیست چهره سینما و تلویزیون
اولین سالگرد تولد وبلاگ
ریاضی‌دانی در سرزمین

نویسندگان

پیوند های روزانه

پیوند ها

ديوار بي حصار
دلنوشته های ما چهار تا
به ندای دلم گوش بده
شاهین در اوج (تعطیل کرده ! )
به بهانه ی
black and white heart
رها
دختری به اسم بارون
بیا تو هم عاشق میشی
غریبانه
زبل خان این جا، اون جا، همه جا
ققنوس در زنجير
دلشکسته تنها
آفاق
پایان عشق
عاشقانه...دنیای دل
فریاد خاموش
،،،اشک ستاره،،،
جز عشق هرچه که بینی اثرش کم شود
لحظه های آخر
ستاره شب
همه چی اینجا پیدا میشه
سراپاامید
نم نم بارون
برازنده ایرانی
محمد جواد عبدی
نیم نگاه
تا شقایق هست زندگی باید کرد
کوی عاشقان
چشمان خیس من
پسری تنها
شعر (اوا)
راز اشک
فاصله
زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی
دوست داشتن عاشقانه
راســــــــــــــــــــــــــــــــــــل
دست نوشته های محسن محمدپور
دل نوشته های ناناز
یادداشت های یک خبرنگار
آ ر ز و
دل نوشته های عاشقانه
:: ماهک::
وامانده از تبی سرد...
قالب وبلاگ
ایزدشهر

امکانات




Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم