تبليغاتX
قصه گو..

قصه گو..

ریاضی‌دانی در سرزمین

 

«چارلز لودويگ داجسون»، پروفسور رياضي‌داني است که در کالجِ مسيح در محلة آکسفورد رياضي درس مي‌دهد و به ناگاه داستان‌نويس مي‌شود و از خجالتش...
 
«چارلز لودويگ داجسون»، پروفسور رياضي‌داني است که در کالجِ مسيح در محلة آکسفورد رياضي درس مي‌دهد و به ناگاه داستان‌نويس مي‌شود و از خجالتش نام مستعارِ «لوييس کارول» را براي خود انتخاب مي‌کند. او در 27 ژانويه 1832 پا به دنيا گذاشت و در 14 ژانويه 1898 آليس‌وار در سوراخِ خرگوشِ ابديت فرو رفت. شاهکار او «آليس در سرزمين عجايب» هر ساله ميليون‌ها نسخه در سراسر جهان چاپ و پخش مي‌شود و مي‌توان گفت بعد از کتب مقدس، از پرفروش‌ترين و مشهورترين کتاب‌هاي جهان است.
 
 شايد بتوان گفت «کارول» از اولين کساني است که آگاهانه از ضمير ناخودآگاهِ خود براي آفرينش هنري کمک گرفته و شايد براي همين است که در قرن بيستم او را پدرِ «سورآليسم» مي‌خوانند و دگرديسي‌هايِ آليس را، که زماني قدش به بيست‌وپنج سانتي‌متر مي‌رسد و موقعي به سه متر، منبع الهام کافکا براي نوشتن مسخ مي‌دانند. در جايي از داستان، آليسِ سه متري که پاهايش خيلي از او دور شده‌اند نگران است که «بعد از اين چه کسي کفش و جوراب» «پاهاي بيچاره عزيزش» را خواهد پوشاند، و به فکر مي‌افتد که براي پاهايِ خودش نامه بنويسد و به نشاني ذيل پست کند:                                                
 
           گيرنده: آقاي «پايِ راستِ آليس»
            نشاني: دم بخاري ديواري
             فرستنده: آليس
             با ارادت فراوان  
 
چنين تخيلي را ما کجا خوانده بوديم و يا کجا مي‌توانيم بخوانيم؟ «آليس در سرزمين عجايب» به دشمنان و دوستانِ نويسنده در انگلستانِ آن زمان به تلميح اشاره دارد و درس‌نامه‌هاي ويکتورياييِ کودکان انگليسي را هم سخره مي‌گيرد. منطقي که در روايت اين داستانِ ناکجاآبادي به کار مي‌رود آن را براي بزرگ‌سالان هم محبوب ساخته است و در جهانِ انگليسي‌زبان از آن به عنوان نمونه ادبياتِ «چرندگو» يا«پرت‌وپلا» litrary nonsense ياد مي‌کنند.

«چرند‌گويي»، به معنيِ روايت حوادث، مقالاتِ عجيب‌، خلافِ عادت و غيرطبيعي و غيرمنطقي است و در ادبيات سابقه دارد و اغلب هدف آن طنز و تنقيدِ احتماعي و سياسي بوده است. در فصلِ سوم کتاب dodo – دودو – ي پرنده را مي‌بينيم. اين پرنده که در اواخرِ قرنِ نوزده نسل‌اش منقرض شد به حماقت معروف بوده و به احتمالاً به دليلِ لکنت‌زبانِ نويسنده براي هم‌ذات‌پنداري با او انتخاب شده است. «دودو» اسم «داجسون» را  هم تداعي مي‌کند. دوک در اين کتاب به کشيش رابينسون، دوک ورث، اشاره دارد و مارمولک - بيل - Bill the lizard-  در کتابِ «آليس در ميان آينه‌ها»  تحريف شده اسم بنجامين ديزراييلي، نخست‌وزيرِ معروف وقت است.
 
نمونه‌هايي از اين دست فراوان‌اند، اما بايد به ياد داشت که خوانندگانِ آليس کتاب را فارغ از تفسير و نماد و نمادپردازي مي‌خوانند و يادِ شخصيت‌ها و حوادثِ کتاب، که در واقع رويايِ آليس بوده است، هميشه با آن‌ها مي‌ماند؛ کرمِ ابريشم خشک و قاطع، موشي که براي خشک کردن بدنش قطعه‌اي خشک از کتابِ تاريخ مي‌خواند و حتي فکر کردن به گربه فراري‌اش مي‌دهد، دوشسي که دنبالِ حکمت است، خرگوش سفيدِ وقت‌شناس، کلاه‌دوزي که هميشه ساعت برايش شش است و شاه و ملکه بي‌خاصيت، همه و همه شخصيت‌هايي هستند که در ذهن خواننده جا خوش مي‌کنند و به راحتي از ذهنش پاک نمي‌شوند و شايد راز ماندگاري و تاريخ مصرف نداشتنِ آليس هم همين باشد. گرچه به احتمال قريب به يقين خودِ نويسنده هم  نمي‌دانسته که چنين پلنگي را در عالمِ ادبيات شکار خواهد کرد: «آليس را به دنبال خرگوشي به سوراخي فرستادم بدون اين‌که بدانم بعد چه مي‌شود.»
 
گونه‌هايِ فانتزيِ نسل‌هايِ بعد، از اين داستان الهام گرفته‌اند و حتي«جيمز جويس» را هم برايِ زبانِ کودکانه‌ و شعرهاي کودکانه‌اي که در«چهرة هنرمند در جواني» به کار مي‌گيرد از «لوييس کارل» متأثر مي‌دانند:
 
آه! چگونه تمساح کوچولو
دمش را نشان مي‌دهد
چه خوب آبِ نيل را
 رويِ فلس‌هايِ آبي‌اش تکان مي‌دهد
چه خوب چنگ‌هايش را گسترده است.
چه خوش‌حال آب مي‌نوشد
و چه‌گونه با مهرباني
در ميانِ فک‌هاي جادويي خود
 از ماهي‌هايِ کوچولو پذيرايي مي‌کند.
 
  «کارول لوييس» به داستان‌گويي براي دختران اندک‌سال علاقه داشت و از قضا يک روز سه دختر را، که خواهر هم بودند و هر سه دخترِ رييسِ کالجي که او در آن‌جا درس مي‌داد، سوار قايق کرد و همان‌طور که پارو مي‌زد ذوق منطقي و ذهنِ خلاق و بازي‌گوشِ خود را به کار گرفت و داستاني براي‌شان تعريف کرد که پس از يک قرن و اندي هنوز خيال‌انگيز است و به بيش از هفتادوشش زبان زنده دنيا، حتي اسپرانتو، ترجمه شده است، منظور «آليس در سرزمين عجايب» است.
 
 اين کشيش‌زاده، که اولين بچه از ميان يازده شکمي بود که مادرش زاييد، تمام کودکي را به بازي‌هايي که از خودش در‌مي‌آورد گذراند و با ياد گرفتن شعبده‌بازي سعي در سرگرم کردن خواهران بي‌شمار خود کرد تا شايد مادر نفسي، از دست بچه‌هاي طاق‌وجفت خود، تازه کند. در شرح‌حالش گفته: «تمامِ روز در خانه عروسک‌گرداني و خيمه‌شب‌بازي راه مي‌انداختم تا خواهرانم تو دست‌وپا وول نخورند و مادرم به کارهاش برسد. گاهي هم براي روزنامه ديواري، که به ديوارِ خانه پدري چسبانده بودم، شعر مي‌فرستادم.»
 
 کارول  از 1846 تا 1850 به مدرسه «راگ‌بي» مي‌رود و از کالج مسيح در آکسفورد به سال 1854 فاغ‌التحصيل مي‌شود و در همان کالج به تدريس رياضيات و  آيينِ نگارشِ رساله مي‌پردازد و در عين حال معلم مشاور کالج هم هست. با آن‌که او از همه آموزش‌هاي يک کشيش برخوردار است و تسلطِ کامل به لاتين دارد اما از درآمدن به کسوت کشيشي سرباز مي‌زند و راهِ پدر را دنبال نمي‌کند. مي‌گويند چون کمي لکنتِ زبان داشته و شايد همين لکنت نطق و خطابه کشيشانه را براي‌اش دشوار کرده دنبالِ حرفة کشيشي نمي‌رود. شايد هم دل بستن به داستان‌سرايي براي دخترانِ خردسال و احتمالاً عشقِ کورش به  رياضيات، او را از محيطِ روحاني کليسا دور مي‌سازد.
 
 «لوييس» از عکس گرفتن لذت مي‌برد و عکس‌هاي او از سه دخترِ «هنري جورج ليدل»، ريسِ کالجِ مسيح، هنوز در دست است و اصلاً همين عکس‌ها است که مايه اصليِ نقاشي‌هاي کتابِ «آليس در سرزمين عجايب» شده. اين عکس‌ها براي روان‌شناسان و مفسرانِ ادبي دست‌مايه گفت‌وگوهايِ زيادي شده است، از جمله اين‌که گفته مي‌شود که چارلز، همان لوييس کارول آينده، به عنوانِ پسرِ بزرگِ خانواده دلبستگيِ خاصي به دختران کوچک‌سال دارد و مي‌گويند ناباکفِ روسي، نويسنده نام‌آورِ کتابِ «لوليتا»، که در جواني «آليس در سرزمين عجايب» را به روسي ترجمه کرده است، به هنگام نوشتن«لوليتا» از آدم‌پردازيِ آليس متأثر بوده و به نوعي علاقه «لوييس کارول» به دختران کوچک‌سال را در داستانِ خود به شکل ديگري بيان کرده است.
 
ناگفته نماند که شيفتگي کارول به آليس، دخترِ رييسِ کالج، چنان بوده که «آليس در سرزمينِ عجايب» را، با نقاشي‌هايِ خودش، به عنوانِ هديه تولد ده‌سالگيِ او تقديم مي‌کند. البته کتابي که ما امروزه به عنوانِ «آليس در سرزمين عجايب» در دست مي‌گيريم با نقاشي‌هاي نابغه ديگري به نام «جان تنيل» مصور است که مي‌شود گفت اين نقاشي‌ها جزء لاينفکِ کتاب است. اگرچه در 1865، که آليس براي اولين بار به چاپ مي‌رسد، با نقاشي‌هاي خود «لوييس کارول» مصور و نامش «ماجراهايِ آليس در زيرزمين» است؛ چون آليس، اين دخترک خواب‌آلود، که کسالتِ يک بعدازظهر به حماقت دچارش کرده، با سر به سوراخِ خرگوشي در زيرزمين فرو مي‌رود.
 
  به سال 1872«لوييس کارول» داستان «آليس در سرزمينِ آينه‌ها» را مي‌نويسد که در واقع مؤخره‌اي است به «آليس در سرزمينِ عجايب». هر دو کتابِ آليس نگاهِ طنزآلودي دارد به جهان آدم‌بزرگ‌ها و شخصيت‌هاي اين دو کتاب هريک به نوعي حرف‌هاي آن‌ها را تحويلِ آليس مي‌دهند:
نسبت به کودک خردسالِ خود سخت‌گير باشيد
و هرگاه ناله مي‌کند تنبيه‌اش کنيد
زيرا تنها براي ناراحت کردن شما چنين مي‌کند
و مي‌داند که اين کار شما را ذله خواهد کرد
 
و آليس در عجب است که چرا هميشه چنته اين آدم‌بزرگ‌ها پر است از توضيح و توصيف‌هاي اغلب ناقص و مسخره که با خلق‌وخويي چنين تند و تهديدکننده بيان‌اش مي‌کنند.
در 1876 کتابِ شعرِ «شکار مار» از او منتشر مي‌شود و بعد کارول دو مجموعه شعرِ طنز و دو بخش از داستانِ خيالي «سيلويا و برونو» را به چاپ مي‌سپارد. لازم به گفتن نيست که هيچ‌يک از اين کتاب‌ها در محبوبيت و اشتهارِ به پايِ آليس نمي‌رسند. اگرچه محسوس است که در داستانِ ناتمامِ«سيلويا و برونو» کارول کوشش زيادي کرده تا خلاقيت «آليس در سرزمين عجايب» را تکرار کند که البته ناموفق بوده است. 
منبع: dibache.com


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:58 | لینک ثابت |

افسانه‌ای كه افسانه نبود!

افسانه‌ای كه افسانه نبود!

در عين حال او سال‌ها از عمرش را صرف پيدا كردن تكه‌هايي از ديوار برلين كرده بود كه مردم كَنده و به جاهاي ديگر دنيا برده بودند؛ براي همين هم بالاخره چند وقت پيش تصميم گرفت...
 
در قصه‌ها و افسانه‌ها آمده بود كه در زمان‌هاي دور، دورتادور شهرها را ديوار مي‌كشيدند تا از شهر و مردم آن در برابر دشمن محافظت كنند، اما اين بار همه چيز فرق مي‌كرد.
نَه افسانه‌اي در كار بود و نه قصه‌اي؛ يازده سال از نيمه قرن بيستم مي‌گذشت و چند سالي از جنگ ميان دو نيروي بزرگ جهاني، و حالا آلمان و پايتخت آن «برلين»، به دو نيمه شرقي و غربي تقسيم شده بود؛ ديواري ضخيم، سرد و سخت، در ميانه شهر كشيده و مردم دو نيمه را از هم جدا كرده بودند: پدر و مادرها را از فرزندشان، زن و شوهرها را از هم و مردمي را كه با هم خويشاوند، دوست، همسايه و همشهري بودند. اين اتفاق براي هيچ‌كس خوشايند نبود، حتي براي غير آلماني‌ها، و هر كسي به هر شيوه‌اي كه مي‌توانست، اعتراضش را نشان مي‌داد، اگر جرأت مي‌كرد و جانش را به خطر مي انداخت.


«نوآر»، نقاش فرانسوي، اولين كسي بود كه اين خطر را به جان خريد و در كنار سربازان مسلح نگهبان، كه دستور شليك به كساني را داشتند كه به ديوار نزديك مي‌شدند، شروع كرد به نقاشي كشيدن روي آن. او سر آدم‌هايي را در حالت‌هاي مختلف و به‌شيوه‌اي خاص  روي اين ديوار نقاشي كرد؛ نقاشي‌هايي با خط‌‌ها و رنگ‌آميزي بسيار ساده و در عين حال بسيار گويا، در اندازه‌هاي خيلي بزرگ.
 

 آدمك‌هاي معروف نوآر بر ديوار برلين
 
پنج سال بعد، سال 1989، همه چيز تغيير كرد؛ اَبَرقدرت شرق و به همراه آن، ديوار برلين فرو ريخت؛ دو بخش آلمان باز به هم پيوستند و مردم جهان اين اتفاق را جشن گرفتند؛ اتفاقي كه بخش باقي مانده ديوار برلين را به يكي از مطرح‌ترين آثار تاريخي آلمان و جهان تبديل كرد.

 
اما باقي‌مانده ديوار برلين فقط يك اثر تاريخي نبود، يك اثر هنري خيلي بزرگ هم بود. بعد از فرو ريختن ديوار، هنرمندهاي زيادي نقاشي‌هايشان را روي آن ثبت و آن را به يك اثر منحصر به فرد تبديل كردند. يكي از اين آثار، نقاشي معروفي بود كه «ترابانت»، اتومبيل شناخته شده ساخت آلمان شرقي را نشان مي‌داد كه ديوار را شكافته و داشت وارد بخش غربي برلين مي‌شد؛ «بريجيت كيندر»، هنرمندي كه اين نقاشي را كشيده بود، درست پشت آن، در بخش شرقي ديوار، قسمت عقب ماشين را نقاشي كرده بود و اين دو نقاشي با هم عبور اتومبيل را از ديوار، تداعي مي‌كردند. نقاشي‌هاي ديگري هم كه روي ديوار كشيده شده بودند، هركدام جذابيت‌هاي خاص خودشان را داشتند، اما متأسفانه بخش زيادي از آنها، به مرور زمان خراب شدند؛‌ فرسايش طبيعي، يادگاري‌هايي كه مردم روي ديوارمي‌نوشتند و حتي اين كه تكه‌هايي از ديوار را به عنوان سوغاتي با خودشان مي‌بردند، همه باعث از بين رفتن اين نقاشي‌ها شد.
 

 
 

 نقاشي‌هاي بريجيت كيندراز ترابانت


 

ديگر تقريباً چيزي از نقاشي اوليه كيندر پيدا نيست
 
اين اتفاق براي هنرمندي مثل نوآر، كه زماني جانش را بر سر اين نقاشي‌ها گذاشته بود، خوشايند نبود؛ او روي حدود پنج كيلومتر از اين ديوار، مجموعه‌اي را  به وجود آورده بود كه در تمام دنيا آن را مي‌شناختند و حتي در فيلم مشهور «ويم وندرز»، به نام «بهشت بر فراز برلين»، هم به نمايش در آمده بود؛ در عين حال او سال‌ها از عمرش را صرف پيدا كردن تكه‌هايي از ديوار برلين كرده بود كه مردم كَنده و به جاهاي ديگر دنيا برده بودند؛ براي همين هم بالاخره  چند وقت پيش تصميم گرفت برنامه بازسازي نقاشي‌هاي ديوار را راه‌اندازي كند. چيزي كه براي او مهم بود، تنها بازسازي نقاشي‌هاي خودش نبود، از نظر او اين ديوار يك يادبود تاريخي ارزشمند بودكه به نسل‌هاي آينده يادآوري مي‌كرد در آن دوران چه اتفاق‌هاي هولناكي افتاده است. او مي‌گفت: «ما بايد اين ديوار را براي نسل‌هاي آينده بازسازي كنيم، نه به عنوان يك اثر هنري زيبا، چون اين اثر اصلاً زيبا نبوده و نخواهد بود، تعداد زيادي از آدم‌ها به خاطر اين ديوار جانشان را از دست دادند و اين ديوار بايد آنجا بماند تا اين اتفاق‌ها را به ياد آيندگان بياورد.»
 

نماي ديورا برلين از دور
 

يادگاري بازديدكننده‌هاي ديوار برلين، نقاشي‌هاي روي آن را كاملاً پوشانده است
 
نوآر 120 نقاش را كه 20 سال پيش روي اين ديوار نقاشي كشيده بودند، از 21 كشور مختلف پيدا و از آنها دعوت كرد به آلمان بيايند و نقاشي‌هايشان را بازسازي كنند. بعضي از اين نقاش‌ها از اين برنامه استقبال كردند. «جرارد لاهر»، تصويرگر كتاب‌هاي كودكان، كه حالا 70 سال دارد، اولين نقاشي بود كه كار بازسازي را شروع كرد. او در حالي كه نقاشي «برلين زير آسمان آفتابي» را بازسازي مي‌كند، ترسي را به ياد مي آورد كه سال 1990 تجربه كرده، زماني كه همين نقاشي را روي ديوار مي‌كشيده، درست جايي كه چند ماه پيش از آن، سربازان مسلح نگهباني مي‌داده‌اند: «باوركردني نبود كه بالاخره اجازه پيدا كرده بوديم پا به آن منطقه بگذاريم!». اما خيلي از نقاش‌ها هم از اين برنامه استقبال نكردند. يكي از آنها «ديميتري روبِل»، نقاش روس است. نقاشي مشهور او از روبوسي «اريش هانكر» و همتاي او در اتحاد جماهير شوروي يعني «برژنف»، تا سال‌ها روي تي‌شرت‌ها، ليوان‌ها، پوسترها در همه جاي اروپا ديده مي‌شد.

 
اما روبِل حاضر نيست دوباره همان نقاشي را بكشد و معتقد است اين نقاشي ديگر آن كار قبلي نمي‌شود. بعضي از نقا‌ش‌ها هم از پول كمي كه قرار است در برابر اين كار به آنها پرداخت شود، ناراضي هستند و مي‌گويند در اين برنامه با آنها مثل نقاش‌هاي تازه‌كاري برخورد شده كه روزهاي تعطيل كنار خيابان‌ها نقاشي مي‌كنند. اما دغدغه نوآر چيز ديگري است: يك ورزشگاه خيلي بزرگ در كنار ديوار برلين ساخته شده و قرار است آن ناحيه به منطقه‌اي تبليغاتي تبديل شود؛ آنجا پر شده از آگهي‌هاي بازرگاني كه ديوار را كاملاً تحت الشعاع قرار داده‌اند. نوآر از اين كه دست‌اندركاران تنها به مسئله مالي توجه دارند، ناراحت است، در حالي كه ديوار برلين خيلي از آدم‌ها را از هم جدا كرد، خيلي از زندگي‌ها را زير و رو كرد،  خيلي از آدم‌ها را از بين برد. نوآر مي‌گويد: «ما نياز داريم به ياد بياوريم در اين منطقه چه اتفاق‌هايي افتاده است، اگر نه، اين اتفاق باز هم تكرار مي‌شود، اين بار بدتر از بار پيش.»
حالا قرار است حدود 60 هنرمند، در طول تابستان نقاشي‌هايشان را روي ديوار برلين بازسازي كنند؛ 1300 متر از ديوار تراشيده و براي اين كار آماده شده و برنامه طوري تنظيم شده كه ديوارِ نقاشي شده، براي ماه نوامبر، جشن سالگرد فروريختن ديوار، آماده شود.
 
منبع: hamshahrionline.ir


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:47 | لینک ثابت |

زنان دنیای باستان چگونه آرایش می‌کردند؟!

 

زنان دنیای باستان چگونه آرایش می‌کردند؟!

کلئوپاترا از هزاران لوازم طبيعي زيبايي استفاده مي‌کرده تا قدرت افسانه‌اي خود را حفظ کند. عطرهاي او به طور يقين چهره تاريخ را عوض کرد، زيرا...
 
شايد امروز بيشتر از هميشه به درک اين جمله رسيده ايم که: زن موجود پيچيده‌اي است. جنگهاي بسياري در طول تاريخ به خاطر زنان درگرفته و خونهاي بسياري ريخته شده. زن موجود پيچيده‌ايست و اين پيچيدگي باعث جذابيت او در نوع خود مي‌باشد. اما در طول تاريخ خانمها و يا بانوان به اين درک رسيده اند که چگونه اين جذابيت را حفظ کرده و چگونه بر آن بيفزايند!! هر چقدر آنها زيباتر باشند جذابتر هستند و اين صلاح خوفناکترين اسلحه‌ايست که آنها به آن دست يافته اند. يکي از وسايلي که به جذابيت آنها مي‌افزايد " آرايش " آنهاست. مطلب زير مستنداتي از جهان باستان درباره زناني است که مي‌خواستند زيبا بمانند.چگونه؟ با ما در طول تاريخ سفر کنيد.

 
اولين رژلبها حدود پنج هزارسال پيش درشهر قديمي ‌اور نزديک بابل درست شده بود. در مصر همسايه اور کلئوپاترا از هزاران لوازم طبيعي زيبايي استفاده مي‌کرده تا قدرت ارغواني افسانه‌اي خود را حفظ کند. عطرهاي او به طور يقين چهره تاريخ را عوض کرد، زيرا "مارک آنتوني" شيفته رايحه دلپذير عطرهاي او شده بود. "کلئوپاترا " مرتباً با شير الاغ گل سرخ و نعناي هندي حمام مي‌گرفت و از لوازم آرايشي ساخته شده و دانه‌هاي ساييده شده کنجد استفاده مي‌کرد.
 او نظير بيشتر زنان مصري علاقه وافري به استفاده از حنا و روغن گردو براي سياه‌تر و درخشانتر کردن گيسوانش داشت و از مدادهاي مشکي ابرو و چشم استفاده مي‌کرد که از پودر سنگ سرمه يک ماده فلزي شکننده و ترد با رنگ درخشان مايل به آبي درست شده بود تا تاثير نگاهش را دوچندان کند. سايه‌هاي آبي و سبز زيباي چشم او چيزي غير از پودر بسيار نرم سنگهاي کم بهاتر مانند لاجورد و مالکيت نبود که نه تنها پوست را از تابش اشعه‌هاي قوي خورشيد محافظت مي‌کرد بلکه مصرف آرايشي نيز داشت. لوازم آرايشي ديگر کلئوپاترا، که چندان چنگي به دل نمي‌زند، رژلبها و روژگونه‌هاي او بودند که رنگ قرمز ارغواني داشتند و از تخم مورچه پودر شده و کنه قرمز ساييده شده درست مي‌شدند.

 

زنان تبسي (=Thebes منطقه اي در مصر باستان) به خوبي مي‌دانستند که چگونه از رنگها و پودرهاي طبيعي براي صورت، بدن و موهايشان استفاده کنند. ملکه‌ها و بانوان نجيب زاده مصري را با کوزه‌هاي مرمرسفيد، دفن مي‌کردند که محتوي لوسينها و معجونهايي بود که به تمام بدنشان مي‌ماليدند. در گورهاي اين زنان، جعبه وسايل آرايش، براي جهان پس از مرگشان قرار داده مي‌شد که حاوي مدادهاي چشم، ريمل، موم زنبور و آينه‌هايي بود که از مس بسيار صيقل يافته درست شده بود و دسته‌هايي از عاج حکاکي شده داشت. در مقايسه با ساير فرهنگهاي آن زمان، مصريها بسيار به ظاهر خود مي‌رسيدند و بدان مي‌باليدند. پس جاي تعجب نيست اگر نقشهاي ترسيمي ‌از آن دوران که در مقبره‌هاي متعلق به پنج هزار سال پيش از ميلاد مسيح، يافت شده کاربرد وسيع لوازم آرايش چشم و ابرو را نشان مي‌دهد. جاي شگفتي است که بازمانده‌هاي لوازم آرايش چشم که در اهرام ثلاثه يافت شده حاکي از آن است که اين لوازم را از مواد سختي نظير سولفيد سرب و زغال درست مي‌کرده اند که ممکن بود چشمها را ناراحت و ملتهب کند. مواد آرايشي صورت به رنگ قهوه اي متمايل به قرمز حاوي خاک رسي بود که درصد بالايي آهن داشت و به صورت مصريان رنگ خاصي مي‌داد و حتي دواي ضد چين وچروک نيز وجود داشت که از گاو وحشي و تخم شترمرغ درست شده بود! خوشبختانه اين داروهاي طبيعي در طول زمان به دست فراموشي سپرده شده اند، اما ساير ابداعات مصريها تا امروز باقي مانده اند. بيشترين امتياز اختراع اولين لوازم آرايش و زيبايي را مي‌توان به مصريان قديم داد. آنها علاقه خاصي به خوشبو کننده‌هاي بسيار معطر داشتند، لوازمي ‌قديمي ‌مانند ظرفهاي حاوي عطرهاي بسيار گرانبها و اسانسهاي روغني براي خوشبو کردن صاحبانشان در "زندگي پس از مرگ" در اهرام پيدا شده است.

 بازرگانان عرب که درخاورميانه سفر مي‌کردند و محموله‌هاي گرانبهاي ادويه، کندر و درخت مرمکي (Myrrh) بار شترهايشان بود، اين روغنهاي معطر را مي‌فروختند. اين محموله‌ها قيمت گزافي داشتند و حتي گاه قيمتشان بيشتر از طلا بود. ازدستورعملهاي زيبايي که ازقرون گذشته به دستمان رسيده مي‌توانيم اطلاعات مفيدي کسب کنيم. مصريان قديم اولين کساني بودند که علاوه بر لوازم آرايشي و عطريات، صابون را به وسيله پاک کننده طبيعي به نام ساپونين Saponin درست مي‌کردند. همچنين چربيهاي حيواني و روغنهاي معطر را به صابون افزودند و آن را به عنوان پاک کننده‌هاي خانگي و وسيله‌اي براي استحمام بکار بردند. آشوريان نيز به آبهايي که در آن استحمام مي‌کردند روغنهاي معطر گرانبها مي‌افزودند و در حفظ سلامت و بهداشت شخصي خود بسيار دقيق بودند. محصولات نرم کننده‌هاي پوست بدن بسيار شهرت داشتند و موادي که بر پوست بدن مي‌ماليدند براي اولين بار در حدود هزار سال پيش از ميلاد مسيح بکار برده شدند. اين مواد را از پودر سنگ خارا درست مي‌کردند و زنان آشوري براي ماساژ بدن و نرم کردن پوست از آن استفاده مي‌نمودند. مصريان و آشوريان پيش از دوش گرفتن (کاري که بيشتر مواقع انجام مي‌دادند)، با مشتي شن بدنشان را به شدت مي‌ماليدند تا منفذهاي پوستشان تميز شود. زنان و مردان آشوري بسيار به موهاي خود مي‌باليدند و هميشه آنها را با دقت خاصي مي‌بافتند، روغن مي‌زدند و معطر مي‌کردند. گلوله‌هاي کوچکي از موم معطر خود را نزديک پوست سر قرار مي‌دادند تا در طول مراسم تشريفاتي بوي آنها به کمک گرماي بدن آزاد و از طريق تعرق به گردن سرازير شود و تا اواخر شب نيز بوي آنها باقي بماند، مردان ريشهايشان را مانند درختان زينتي به اشکال عجيب و غريبي مي‌بافتند و مي‌آراستند، موي صورتشان نمادي از قدرت و استقامت بود و حتي چند ملکه مصري در تشريفات خاص ريش مصنوعي زراندود مي‌گذاشتند.

همان طورکه در جعبه لوازم آرايش توتو Thuthe زن يک نجيب زاده، که در موزه بريتانيا نگهداري مي‌شود ديده ايم، آرايش شب نياز به وقت بسيار داشت. وسايلي که دراين جعبه مي‌يابيم عبارتند از: کفشهاي راحتي (صندل)، بالش کوچکي براي قراردادن بازوان (به منظور استراحت، زيرا آرايش کردن بسيار وقت مي‌گرفت) سنگ پا براي نرم کردن پوست و زدودن موهاي بدن، مدادهاي چشم از جنس چوب و عاج که با پودرهاي رنگي استفاده مي‌شد، يک ظرف برنزي براي ترکيب رنگها و سه کوزه براي کرمهاي صورت.

يونانيان قديم نيز چيزهايي درباره آرايش مي‌دانستند، گرچه ريمل آنها ترکيبي از صمغ و دوده بود کمي‌ خشن به نظر مي‌رسيد. زنان يوناني گونه‌هايشان را با خميرهاي گياهي که از ميوه توت و دانه‌هاي له و خرد شده درست شده بود رنگ مي‌کردند تا بدانها رنگ درخشان و سالمي ‌دهند. همچنين عادت خطرناکتري را رواج دادند و آن استفاده از سرب سفيد و جيوه براي پوست صورتشان بود تا رنگ صورتشان مانند گچ سفيد به نظر رسد. اما اين مسئله براي آنها ناشناخته بود که فلزهاي سنگيني مانند اينها از طريق پوست جذب مي‌شود و منجر به مرگ زودرسشان مي‌گردد. اين عادت تاسف انگيز تا قرون متمادي به طول انجاميد. جالينوس، پزشک يوناني، اين مسئله را تشخيص داد و نوشت:" چهره زناني که اغلب صورتشان را با جيوه رنگ مي‌کنند، با وجود سن کم مانند صورت ميمون پيرو چروکيده مي‌شود." شهرت جالينوس هم به دليل مهارت فوق العاده اش در پزشکي بوده و هم به خاطراينکه براي اولين بار کرم سردي از موم زنبور، روغن زيتون و گلاب درست کرده وي همچنين مشاهده کرد که حلزونهاي باغي خوب له شده، مرطوب کننده بسيار موثري هستند و براي چند قرن اين موجودات را در لوازم آرايشي بکار مي‌برند.

رسم ديگر يونانيان که کمي ‌خوشايند تر از رسوم پيش مي‌نمود استفاده از حنا براي رنگ کردن ناخنهاي انگشتان دست و پا به همان ترتيبي که ما امروزه ناخنمان را لاک مي‌زنيم بود. همچنين از موي بز رنگ شده، ابروي مصنوعي درست مي‌کردند و به کمک صمغها و رزينهاي طبيعي، به پوست خود مي‌چسباندند. با اين وجود، رومي‌ها بودند که بسياري از عادات زيبايي امروزي را بوجود آوردند. با گسترش امپراطوري روم در اروپا، استحمام روزانه در حمامهاي عمومي ‌که با گلاب معطر شده بود بسيار رواج يافت. همچنين روميها به ساختن تيغهايي از برنز صيقل يافته عادت تراشيدن ريش را در بين مردان شايع کردند. زنان و مردان نجيب زاده به استحمام با شير الاغ ادامه دادند و ملکه پوپايا هنگام سفر الاغهايش را نيز با خود مي‌برد. همسر نرون" Neron " مردان نجيب زاده به استحمام با شير الاغ ادامه دادند تا شير مورد نياز براي حمام را داشته باشد. زنان اشراف رومي ‌کاربرد لوازم آرايش طبيعي را با مداد کشيدن به دور چشمانشان، رنگ کردن گونه‌هايشان با خميرقرمز رنگي که از پوست سوسک درست شده بود و با ماليدن روغنهاي معطرو خوشبو به موهايشان در بريتانيا رواج دادند. يکي از جنبه‌هاي ظاهري آرايش که وقت بسيارزيادي هم مي‌گرفت رنگ کردن موها بود. روميها عادت داشتند که انواع گوناگوني از رنگ موهاي طبيعي را بکار بردند که يکي از آنها از آهک زنده و خام معدني که رنگ طلايي قرمز درخشاني به موهايشان مي‌داد، درست مي‌شد. با خيساندن پوست گردو در روغن زيتون، روغن گردو درست مي‌کردند تا موهايشان به رنگ قهوه اي پر رنگ درمي‌آيد و ديگر خاکستري يا سفيد نشود. در روم قديم، موي بلوند و بور را نماد بدي مي‌دانستند. اما با ورود دختران برده اسکانديناوي، زنان اشراف شروع به رنگ کردن موهاي سياه خود به رنگهاي روشنتر و بلوند کردند و براي اين کار از دم کرده غليظ گل و ميوه درخت زعفران استفاده مي‌کردند. اکليل کوهي ميوه درخت سرو کوهي – اژس اردج مواد اصلي داروهاي تقويتي مو بودند که جلو ريزش مو را مي‌گرفتند و گلهاي زعفران و موم زنبور نيز براي نرم کردن پوست به کار مي‌رفت."پليني دي الدر" نيز کار برد بسياري از لوازم طبيعي زيبايي کرم ميوه به، زعفران و گلاب فاسليس را ذکر کرده است. همچنين در يادداشتهاي وي به کاربرد وسيع عطر پر دوام و غليظ چيپر از شهر سيپروس بر مي‌خوريم. بسياري از اين مواد هنوز در لوازم آرايش امروزي وجود دارند و مي‌توان آنها را دربسياري از داروهاي خانگي موثر به کاربرد. ماده طبيعي ديگري که خوشبختانه در اثر مرور زمان طرد شد و امروز مورد استفاده قرار نمي‌گيرد عبارت است از فضله کرکوديل که ممکن است باور نکنيد، اما ماسک صورت بسيار مشهوري در روم بود.
 
منبع:satsat3.com


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:40 | لینک ثابت |

حقوق حیوانات در اندیشه‌های ایران باستان

 

حقوق حیوانات در اندیشه‌های ایران باستان

لحظه اي كه آهويي به دنيا مي‌آيد، نوري مقدس زمين را روشن مي‌كند و در برخي فرهنگ‌ها، آهو را نماد فرزانگي دانسته‌اند. در ايران باستان...

در فرهنگ‌هاي باستاني، حيوانات از لحاظ تقدس و ارزش در طبقات مختلفي قرار مي‌گرفتند و هر كدام نماد اسطوره‌اي بودند. به عنوان مثال (پرندگان) همواره در شمار جانداران ارجمند بودند و مردمان قديم پرندگان را آفريدگاني فراسويي و از گونه اي ديگر مي‌پنداشتند. در اين فرهنگ‌ها، مرغان شكاري تيزپرواز از ارزش آييني و نمادين بيشتري برخوردار بودند. مثلا (شاهين) از ديد (نمادشناسي اسطوره) برجسته‌تر و ارجمندتر از ديگر مرغان بود و ايرانيان، يونانيان و روميان سرشت شاهين را از آتش مي‌دانستند. ايرانيان باستان (كلاغ) را پرنده مهر و سروش مي‌دانستند و ژرمن‌هاي باستان، كلاغ را يار و همراه خداي خويش، (اودين) مي‌انگاشتند. سيمرغ (هما) نيز بسيار مورد توجه ايرانيان بوده و آن را در شمار مرغان خورشيدي مي‌آوردند و معتقد بودند كه سيمرغ، (جان جانان) است و جان‌هاي پاكيزه و پيراسته با رسيدن به سيمرغ، به خدا مي‌رسند.

 
امروزه در قونيه معتقدند لحظه اي كه آهويي به دنيا مي‌آيد، نوري مقدس زمين را روشن مي‌كند و در برخي فرهنگ‌ها، آهو را نماد فرزانگي دانسته اند. در ايران باستان نيكي به حيوانات سودمند از وظايف اصلي بوده است. در تاريخ نقل شده بهرام گور از پادشاهان ساساني كوشش‌هاي فراواني در جهت توسعه پرورش اسب و اسب دواني مي‌كرد و انوشيروان به دامپروري علاقه فراواني داشت. نيكي و ترحم به حيوانات در آئين مزديسنا كه در زمان ساسانيان رواج داشت، اهميت زيادي داشته و در اين مورد در رساله پهلوي (ارداويراف نامه) كه در زمان ساسانيان نوشته شده نكات جالبي ديده مي‌شود. ارداويراف موبدي كه سفري به بهشت و دوزخ كرده و مردمان را از پاداش و عذاب در جهان ديگر با خبر مي‌كند، سزاي آنان را كه نسبت به حيوانات بد رفتاري مي‌كنند عذاب دوزخ و پاداش كساني كه به حيوانات نيك رفتاري مي‌كنند را سعادت ابدي مي‌داند.

 در آيين ماني و مزدك نيز براي حيوانات اهميت خاصي قائل بودند. ماني مردي ايراني و دين او دين آميخته از آيين زرتشت، مسيح و احتمالا ساير اديان زمان بود. برگزيدگان يا روحانيون اين آيين از خوردن گوشت و هرگونه آزار رسانيدن به حيوانات و گياهان به شدت امتناع مي‌كردند. در رساله شايست ناشايست كه از كتب پهلوي پيش از اسلام است كه تاكنون باقي مانده، از كشتار بيهوده حيوانات به شدت نهي شده است. در اين كتاب مي‌خوانيم هر كس بيهوده حيوانات را بكشد، در آن جهان عذابي دردناك خواهد داشت و هر كه به حيوانات نكويي كند و امكان زاد و ولد آنها را فراهم آورد، مورد لطف ايزدي قرار خواهد گرفت. در زرتشت نامه نيز از قول زرتشت توجه و مهرباني به حيوانات توصيه شده است. در متون اوستايي از جمشيد به عنوان نجات دهنده حيوانات بسيار ياد شده است. جمشيد به معناي (پرتو ماه) است، برخي او را برادر طهمورث و فردوسي او را پسر طهمورث مي‌داند. به قول طبري، او وسايل اهلي كردن حيوانات را ابداع كرد و در صنعت ابريشم و ديگر رشتني‌ها تبحر داشت و بفرمود تا لباس ببافند و رنگ كنند. زين و پالان را ابداع كرد تا به كمك آن چهار پايان را رام كنند و به اطاعت درآورند. در اوستا، جمشيد دارنده گله‌هاي فراوان است و حيوانات را از شر گرسنگي و بي علوفگي مي‌رهاند.

آرياييان ايران و هند به وجود خدايان و فرشتگان متعددي براي هر چيز قائل بودند. ازجمله خداياني بودند كه بر حيوانات تاثير اساسي داشتند، مانند (اوشس) كه نگهدارنده گاوان بود و (سويتري) كه خداي آفتاب و زنده كننده و زاينده بود و روشنايي را به بشر هديه مي‌كرد و همه اينها يادآور (ميترا) و (مهر) هستند كه در سنت آريايي و مخصوصا ايرانيان نگهبان گله اسبان و نشخواركنندگان و بخشنده قدرت باروري به حيوانات ماده و زنان بود. (ويشنو) خداي محافظ و مظهر نيروي آفتاب، صاحب گاوان شيرده و چراگاه‌هاي حاصلخيز بود و در خدمت مردم قرار داشت. (ريشودوا) كه روح همه خدايان بود، كمال محبت و عنايت را به همه موجودات ازجمله گاو و گوساله داشت. در اوپانيشاد هندوان رعايت حقوق حيوانات و آزار نرساندن به آنها با بياني شاعرانه توصيف شده است.

 
در فرهنگ اوستايي و پهلوي هر يك از روزهاي ماه‌هاي ايراني نام مخصوصي داشت كه هر كدام نام يكي از فرشتگان بود. روز چهاردهم هر ماه را جوش يا گوش مي‌گفتند. ابوريحان بيروني در مقابل روز گوش عدد (پر) را قرار مي‌دهد كه به حروف ابجد برابر 14 هست كه همان چهاردهم ماه مي‌شود. در اين روز دعاي مخصوص در (واسپارا) مي‌خواندند و سلامت حيوانات را آرزو مي‌كردند. مساله گوش روز در فرهنگ اسلامي ‌نيز وارد شده است. چنان كه ملامحسن فيض كاشاني رساله اي در نقل روايت (معلي بن حفنيس) از امام صادق(س) راجع به نوروز و 30 روز ماه پارسيان تاليف كرده است. فيض كاشاني در اين رساله 30 روز ماه را با ذكر نام پارسي آن ذكر كرده، در هر مورد راجع به فرشته صاحب نام مطلبي گفته و از كارهايي كه انجام دادن آنها در هر يك از اين روزها پسنديده يا ناپسند است ياد كرده است. در اين رساله در مورد روز چهاردهم ماه گفته شده است: (چهاردهم حوس، نام فرشته اي است موكل بر آدميان و چهارپايان، فارسيان مي‌گويند روزي سبك است و ما مي‌گوييم روز خوبي است براي هرچه خواهد، و ديدن شرفا و علما براي حاجت خواستن در اين روز خوب است و هر كس در اين روز بيمار شود به زودي شفا يابد.)


حقوق حيوانات در قرآن كريم
در قرآن كريم آيات متعددي در مورد حيوانات ديده مي‌شود كه بارها به اين موضوع اشاره شده كه حيوانات نشانه قدرت الهي و مايه عبرت بشر هستند و در آنها منافع بي‌شماري براي انسان‌ها قرار داده شده است. (آيا آنها نديدند كه از آنچه با قدرت خود به عمل آورده ايم چهار پاياني براي آنها آفريديم كه آنان مالك آن هستند؟ آنها را رام ايشان ساختيم ، هم مركب آنان از آن است و هم از آن تغذيه مي‌كنند و براي آنان منافع ديگري در آن حيوانات است و نوشيدني‌هاي گوارايي، آيا با اين حال شكرگزاري نمي‌كنند؟يس، 71-73 خداوند در آيات متعدد از انسان مي‌خواهد كه در آيات الهي و ازجمله خلقت خود و حيوانات تدبر كنند. براي مثال در سوره غاشيه آمده است: (آيا به شتر نمي‌نگرند كه چگونه آفريده شده استغاشيه، 17.) خداوند متعال در امثال اين آيات مردم را به شناختن حيوانات و تفكر در كيفيت خلقت آنها و كارهايي كه مي‌كنند ترغيب نموده و در آيات ديگر، انسان‌ها را به عبرت گرفتن از بعضي از آنها مانند چهارپايان ، پرندگان، مورچه‌ها و زنبورهاي عسل دعوت كرده است. آيات 5 تا 8 سوره نحل نيز به منافع حيوانات اشاراتي جالب و شگفت انگيز دارد به طوري كه پس از بيان برخي منافع مادي چهارپايان ازجمله تهيه پوشش و خوراك، روي جنبه استفاده رواني از آنها نيز تكيه كرده و مي‌گويد: (در اين حيوانات براي شما زينت و شكوهي است به هنگامي‌كه آنها را به استراحتگاهشان بازمي‌گردانيد و هنگامي‌كه صبحگاهان به صحرا مي‌فرستيد.( )نحل، 5-8) در تفسير اين آيه آمده است كه منظره جالب حركت دسته جمعي گوسفندان و چهارپايان به سوي بيابان و چراگاه، سپس بازگشت شان به سوي آغل و استراحتگاه كه قرآن از آن تعبير به (جمال) كرده تنها يك مساله ظاهري و تشريفاتي نيست، بلكه گوياي اين حقيقت است كه چنين جامعه اي خود كفا است، اين درواقع (جمال) استغناء و خودكفايي جامعه است، جمال توليد و تامين فرآورده‌هاي مورد نياز يك ملت و همان استقلال اقتصادي و ترك هرگونه وابستگي است.

سوره نحل نيز اسرار شگفت‌انگيزي در مورد زنبور عسل بيان مي‌كند. زنبور عسل داراي زندگي بسيار منظم توام با برنامه ريزي و تقسيم كار و مسووليت است. كندو پاك‌ترين، منظم‌ترين و پركارترين شهر دنيا است كه از تمدن درخشاني برخوردار است و شايد تنها دليلي كه براي اين همه نظم و همكاري بتوان آورد، در همين آيه خلاصه مي‌شود كه: (پروردگار تو به زنبور عسل وحي فرستاد كه از كوه‌ها و درختان و داربست‌هايي كه مردم مي‌سازند خانه‌هايي برگزين سپس از تمام ثمرات تناول كن و راه‌هايي كه پروردگارت براي تو تعيين كرده به راحتي بپيما. از درون شكم آنها نوشيدني خاصي خارج مي‌شود به رنگ‌هاي مختلف، كه در آن شفاي مردم هست، در اين امر نشانه روشني است براي آنها كه اهل فكرند( )!نحل، 68-67.)


تكامل و حشر حيوانات در قيامت
برخي آيات قرآن به تكامل و حشر و رستاخيز حيوانات اشاره كرده اند كه جاي سوال و بحث فراواني را برمي‌انگيزد، چرا كه لازمه رستاخيز و حساب و جزا، مساله عقل و شعور و تكليف و مسووليت است، آيا حيوانات هم داراي سطحي از شعور و ادراك هستند كه رستاخيز داشته باشند؟ سوره انعام در اين زمينه مي‌گويد: (محققا بدانيد كه هر جنبنده در روي زمين و هر پرنده كه به دو بال در هوا پرواز مي‌كند، همگي طايفه اي مانند شما نوع بني بشر هستند. ما در كتاب آفرينش هيچ چيز را فروگذار نكرديم. سپس همه به سوي پروردگار خود محشور مي‌شوند.( )انعام، 38) در مورد اين آيه تفاسير زيادي نقل شده است. مرحوم علامه طباطبايي (ره) در بحث مبسوطي ذيل آيه، شباهت اجتماعات حيواني را به انساني از نظر كثرت و عدد، هدفداري و حتي دارا بودن نوعي از زندگي ارادي و شعوري مطرح كرده و مي‌نويسد: (تفكر عميق در اطوار زندگي حيواني كه ما در بسياري از شئون حياتي خود با آنها سر و كار داريم و در نظر گرفتن حالات مختلفي كه هر نوع از انواع اين حيوانات در مسير زندگي به خود مي‌گيرند، ما را به اين نكته واقف مي‌سازد كه حيوانات هم مانند انسان داراي عقايد و آراي فردي و اجتماعي هستند. حركات و سكناتي كه آنها در راه بقا و جلوگيري از نابود شدن نشان مي‌دهند همه برمبناي آن عقايد است. در اجتماعات حيواني هم مانند اجتماعات بشري فطرتا ماده و استعداد پذيرفتن (دين الهي) وجود دارد. همان فطرتي كه در بشر سرچشمه دين الهي است و وي را براي حشر و بازگشت به سوي خدا، قابل و مستعد مي‌سازد، در حيوانات نيز هست.) در تفسير نمونه ضمن بيان زندگي شگفت انگيز زنبور عسل و مورچه، وفاي حيوانات به صاحب خود و تربيت پذيري آنها براي مقاصد انساني، آمده است: (در آيات متعددي از قرآن، مطالبي ديده مي‌شود كه دليل قابل ملاحظه اي براي فهم و شعور بعضي از حيوانات محسوب مي‌شود ، داستان فرار كردن مورچه‌ها از برابر لشكر سليمان، داستان آمدن هدهد به منطقه سبا و يمن و آوردن خبرهاي هيجان انگيز براي سليمان شاهد اين مدعا است.)

 
در روايات اسلامي ‌نيز احاديث متعددي در زمينه رستاخيز حيوانات ديده مي‌شود. از جمله در (تفسير المنار) روايتي از طريق اهل تسنن نقل شده كه پيامبر(ع) در تفسير آيه مورد بحث فرمودند: (خداوند تمام اين جنبندگان را در روز قيامت برمي‌انگيزاند و قصاص بعضي را از بعضي مي‌گيرد. حتي قصاص حيواني را كه شاخ نداشته و ديگري بي جهت به او شاخ زده است، از اولي خواهد گرفت.) همچنين از ابوذر نقل شده كه گفت: ما خدمت پيامبر(ع) بوديم كه در پيش روي ما، دو بز به يكديگر شاخ زدند. پيامبر(ع) فرمود: مي‌دانيد چرا اينها به يكديگر شاخ زدند؟ حاضران عرض كردند: نه. پيامبر(ع) فرمود: اما خدا مي‌داند چرا و به زودي در ميان آنها داوري خواهد كرد (همو.) آياتي همچون (و اذا الوحوش حشرتتكوير، 5) و (ثم الي ربهم يحشرون انعام، 38) نيز تاكيدي ديگر بر حشر و رستاخيز حيوانات است.
اين همه نشان مي‌دهد كه حقوق حيوانات از چه جايگاه بالايي در بين اديان و آيين‌هاي مختلف برخوردار است.
منبع: magiran.com


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:36 | لینک ثابت |

داستان کوتاه «پروانه‌ها»

آنان كه آزادى را فداى امنيت مى كنند، نه شايستگى آزادى را دارند و نه لياقت امنيت را .
 بنيامين فرانكلين


 

داستان کوتاه «پروانه‌ها»
 
صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه، در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه‌یی كه گِردِ بوته‌های آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ می‌خوردند، گذاشته است...
دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومی‌خاص برخوردار بود.  حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم. یكی دو هفته،  یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد. در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند می‌شدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب می‌كردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچه‌های هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی می‌شدیم.
صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوته‌های آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ می‌خوردند، گذاشته است. با دقت به كارش خیره شده بودم. او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور می‌گرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور می‌داد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق می‌كرد.  چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر می‌رسید.
من چندین بار، بین بوته‌ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم  و دستانم نشسته بودند  و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم.
تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پله‌های سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد. به سمت صفحه  مقوایی رفتم و به یكی از پروانه‌هایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم. هنوز داشت حركت می‌كرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم.  شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت.  سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد.  بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم.  اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت  و جور نشد. طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید.  قطعات پروانه ‌ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ،  روی زمین نشستم  و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانه‌ها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود. بنابراین برایشان دعا كردم و سپس  در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان  و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی،  نزدیك بوته‌های توت جنگلی كنده و دفنشان كردم.  هر سال، وقتی پروانه‌ها، به یتیمخانه بر می‌گردند و در آن اطراف به تكاپو بر می‌خیزند، سعی می‌كنم فراریشان دهم، زیرا آنها نمی‌دانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی  و جای خیلی بدتری برای مردن بود.
راجر دین كایزر

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت 12:16 | لینک ثابت |

کسی که مثل هیچ کس نیست

 

کسی که مثل هیچ کس نیست


 

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
  

 

پ م ۱:تغییراتی در وبلاگ به وجود آوردم :

     الف : نام وبلاگ از بازگشت  به به رنگ روز    تغییر پیدا کرد

      ب : عنوان وبلاگ ار  تکیه گاه دور  به  یک مشت حرف به رنگ روز  تغییر پیدا کرد

پ م ۲ :دوستان از این به بعد منو با نام جدید وبلاگ لینک کنند

شاد باشید و مانا

یا حق


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 20 تیر1388 ساعت 13:58 | لینک ثابت |

خلاصه‌ای از زندگی بزرگ مرد تاریخ
...دعاى فاطمه مستجاب شد. ناگاه تماشاگران مشاهده كردند كه خانه خدا از سوى جنوب شرقى (باب مستجار) باز شد، و فاطمه وارد كعبه گشت، و دیوار باز شده آن بهم پیوست، و...
 
تولد در كعبه على علیه السلام فرزند كعبه
علامه ابن صباغ مالكى گوید: على علیه السلام در مكه مشرفه در داخل بیت الحرام (كعبه) در روز جمعه، سیزدهم ماه خدا یعنى ماه رجب سال سى‏ام عام الفیل به دنیا آمد. و پیش از او هیچكس در كعبه متولد نشد، و این فضیلتى است كه خداوند به جهت بزرگداشت و بالا بردن مقام و اظهار كرامت او مخصوص حضرتش گردانیده است. ( الفصول المهمة، ص 30)

كیفیت ولادت على (ع)

كیفیت ولادت حضرت على همانند اوصاف و شمائلش بى نظیر بوده، و در تاریخ بشریت كسى همانند او دیده نشده است!
"فاطمه بنت اسد" ـ مادر گرامى امام علی ‌ـ  در حالى كه مانند سایر مردم، خانه‏ كعبه را طواف مى‏نمود درد زایمان وى را فرا گرفت و در میان زائران خانه خدا در حالى كه به شدت متاثر بود مناجاتى با صاحب كعبه كرد و گفت:
پروردگارا! من به تو و به تمام پیامبران و سفیران آسمانى و كتاب‏هاى آنان ایمان دارم، تو مى‏دانى كه من به " خلیل الله" ـ حضرت ابراهیم ـ ایمان داشته، و آئینش را با جان و دل مى‏پذیرم، تو را به بنیانگذار بیت، و عظمت كعبه، و به احترام این مولود عزیزى كه در شكم دارم، و او پیوسته با من انس گرفته و تكلم مى‏نماید، این ولادت را برایم آسان گردان.
دعاى فاطمه مستجاب شد. ناگاه تماشاگران مشاهده كردند كه خانه خدا از سوى جنوب شرقى (باب مستجار) باز شد، و فاطمه وارد كعبه گشت، و دیوار باز شده آن بهم پیوست، و تا سه روز در شریفترین مكان گیتى مهمان خدا شد، و نوزاد خود را به كمك ماموران الهى و حوریان بهشتى به دنیا آورد. مردم تماشاگر، این قضیه شگفت انگیز را دهان به دهان به گوش مردم مكه رساندند، و جمعیت انبوهى دور كعبه گرد آمده و منتظر نتیجه آن بودند، و حتى متصدیان و كلید داران كعبه هر چه تلاش كردند، نتوانستند در كعبه را باز كنند، و لذا جمعیت فراوانى از رفتن به خانه و كار و كسب خود بازمانده، و با شوق و ولع شدید مى‏خواستند با میهمان كعبه دیدار كنند.
سه روز از این جریان تاریخى گذشت ولى هنوز خبرى از آن به دست نیامد، روز چهارم ناگاه دیوار كعبه از همان مكانى كه قبلاً باز شده بود، دوباره باز شد، و در حالى كه چشمان مردم خیره شده بود "فاطمه بنت اسد" ـ مادر گرامى امیر المؤمنین ـ  با حالتى شادان و خوشحال از كعبه خارج گشت. مردم تماشاگر دیدند فاطمه مولودى را به بغل گرفته كه نور در چهره‏اش متجلى است، آنگاه خطاب به حاضران فرمودند:
اى مردم! خداوند از میان زنان مخلوقاتش مرا برگزید، و مرا بر زنان ممتاز گذشته برترى داد،  اگر"آسیه" به طور مخفى خدا را پرستش كرد... و اگر"مریم" در هنگام زایمانش از درخت‏ خشكیده رطب چید، خداوند مرا بر آنان و تمام زنان عالمیان در گذشته مقدم داشت، زیرا من فرزندم را در خانه ‏خدا به دنیا آوردم!! و سه روز در آنجا مهمان خدا بودم! و از میوه‏هاى بهشتى و طعام مخصوص الهى پذیرایى مى‏گشتم!! و هنگام خروجم از كعبه خطاب رسید: « اى فاطمه! نام مولود كعبه را "على" بگذار،و من"على اعلى" هستم، من فرزندت را از قدرتم آفریدم، او در بالاى این كعبه اذان مى‏گوید، و بت‏ها را از آنجا پاك مى‏كند، او پیشواى این امت ‏بعد از حبیب من‏«محمد صلى الله علیه و آله‏»است، خوشا به حال كسى كه او را دوست داشته و یارى‏اش نماید، واى بر كسى كه وى را نافرمانى نموده و حقش را تباه سازد...( الخرائج و الجرائح، ج 1 ،ص 171 ـ مدینة المعاجز،  ص 5 ـ بحار الانوار،  ج 35 ، ص 18، ح 14 و ص 36 ح 37 ـ  الغدیر، ج 6 ، ص 22)
 لازم به توضیح است كه جریان ولادت امیر المؤمنین در داخل كعبه را، مرحوم علامه امینى از دهها كتاب معتبر اهل سنت نقل نموده كه به بخشى از آنها اشاره مى‏گردد: مروج الذهب، مسعودی، ج 2 ، ص 2ـ تذكرة الخواص الامه، ابن جوزى، ص 7 ـ الفصول المهمة، ص 14 ـ سیره حلبى، ج 1 ص 150 ـ شرح الشفا، ج 1، ص 151 ـ مطالب السؤل، ص 11ـ  نزهة المجالس، ج 2 ، ص 204)
 
ادامه در بخش ادامه مطلب :


ادامه مطلب

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 16 تیر1388 ساعت 13:38 | لینک ثابت |

بازگشت پيامك به آغوش تلفن همراه از نگاه یک طنز پرداز!!

بازگشت پيامك به آغوش تلفن همراه از نگاه یک طنز پرداز!!

آه‌ ای پيامك من...! خوش آمدی به آغوش تلفن همراه من..! خوش آمدی كه خوش آمد مرا زآمدنت...

بازگشت پيامك به آغوش تلفن همراه از نگاه یک طنز پرداز!!

 

اومدی اما دیدم دست تو سرده... گفتی این قطعی دیگه برنمی‌گرده... خوشحالم كه برگشتی... گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... چه بگویم كه هر كدامش ده تا پیامك می‌شود و بر هر پیامك نیز هزینه‌ای واجب...! ما آنقدر به تو عادت كردیم كه ترك عادت موجب مرض ماست. 18 روز بود كه مریضت بودیم. داشتیم بر اثر فقدان SMS همگی‌مانMMS می‌گرفتیم.

چه روزها و شب‌ها كه در فراق تو، چون سیگار ضرر دارد، خمیازه كشیدیم و از بی‌پیامكی مگس كیش كردیم. حالا اما تو آمدی و دیگر رفع كیش شد. چه خوش باشد كه بعد از روزگاری... به امیدی رسد امیدواری... خدا هیچ ماهواره امیدی را از این وزارتخانه ناامید برنگرداند.

در عصر ارتباطات و فناوری اطلاعات شنیدیم كه مشكل فنی داری؛ خیلی ناراحت شدیم و حساسیت موضعی پیدا كردیم. روز و شب دعا می‌كردیم كه خدا، مشكلات فنی همه را به لطف و كرمش رفع بفرماید. همچنین شنیدیم كه عده‌ای افراد مساله‌دار نیز خواستند كه از وجود بی‌آزارت سوءاستفاده سیاسی و شایعاتی بكنند. به حق این ساعت عزیز امیدواریم خدا همه‌شان را الساعه به راه راست هدایت بفرماید. فعلا چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد.

تو آنقدر خوبی؛ تو آنقدر ماهی؛ تو آنقدر عزیز و دوست‌داشتنی هستی كه وقتی نیستی، همه ضرر می‌كنند. هم مردم، هم دولت. روزهای گذشته به حدی جوك خونمان پایین آمده بود كه نمونه آزمایشگاهی هم آن را تایید كرد. گفت كه قند خونمان پایین افتاده. هرچه پایین را نگاه كردیم، چیزی ندیدیم. نفهمیدیم كجا افتاده. خدا خودش، دست تمام افتاده‌ها را بگیرد. بیخود كه حضرت حافظ بر اثر صادرات قند پارسی به بنگاله، رسما از وزارت فرهنگ و بازرگانی تقاضای «شكرخند» نكرده بود؛ ذیل این عنوان كه: مشتاقم از برای خدا یك شكربخند...!

الان با بازگشت سرافرازانه تو  دقیقا بعد از گذشت یك روز از تذكر آیین‌نامه‌ای یكی از نمایندگان مجلس به وزیر محترم مخابرات  به گفته یكی از روزنامه‌های وزین، دوباره نشاط و شادی در جامعه افزایش می‌یابد... تو كه هستی كه وقتی نیستی، همه مشتركان مورد نظرت زانوی غم به بغل می‌گیرند و چمباتمه می‌زنند؟ تو چه سرنوشت‌سازی عزیز دل برادر...!

تو آمدی چون كه علاوه بر مردم، راضی به ضرر دولت هم نیستی. لابد تو هم این شایعه را شنیده‌ای كه مخابرات در نبود تو 1415 میلیارد تومان ضرر كرده است؛ اما مال دنیا چرك كف دست است. آنچه برای تو مهمتر است، احساسات بی‌ساسات خیل مشتركان سینه چاك توست كه یكی از آن میان من باشم و... ز آن شبی كه وعده كردی روز وصل/ روز و شب را می‌شمارم روز و شب...

تو چه قلب مهربانی داری. یارب، این قلب شناسی ز كه آموخته بود؟... و امروز كه چون الهه ناز، بی‌سروصدا بازآمده‌ای؛ چه مهربان و دست و دلباز آمده‌ای. می‌دانی كه دچار عقده «خود كم‌پیامك‌بینی» شده‌ایم؛ ناگفته هوای ما را داری و این یعنی اوج ارتباطات و فناوری عاشقانه...! جای لیلی و مجنون خالی... كجایند تا عشق را در عصر ارتباطات ببینند؟...

به قدری الان سیستم اطلاع‌رسانی پیامك، هوای ما وپر كردن جعبه خالی پیامك‌های ما و جبران مافات این چند روز را دارد كه گاهی دیده شده است كه وقتی یك پیامك برای كسی می‌فرستیم؛ در پاره‌ای مواقع، گیرنده پیامك آن را در حدود هفشده بار دریافت می‌دارد و ایضا رسید ارسال آن (یا همان دلیوری بیگانگان) نیز قریب هفشده بار برای خود ارسال‌كننده پیامك می‌آید كه خیالش از هر جهت راحت و آسوده باشد كه پیامكش در كمال صحت و سلامت به مقصد مورد نظر رسیده و جای هیچ نگرانی نیست. فقط می‌ماند نگرانی همراه با قبض كه خوشبختانه به آن عادت داریم و جای نگرانی نیست. ضمنا همین جا از فرصت پیش آمده استفاده می‌كنم و بدون پیامك به همه دوستان و آشنایان و اقوام سلام می‌رسانم.


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 13 تیر1388 ساعت 13:17 | لینک ثابت |

حرف نگفته من ...

بنام آنکه بوده و هست و خواهد بود . . .

حرفهايي است براي گفتن که اگرگوشي نبود نميگويم وحرفهايي ست براي نگفتن حرفهايي که هرگزسربه ابتذال گفتن فرودنمي آورندوسرمايه هربه اندازه ي حرفهايي ست که براي نگفتن دارد.


-چشام داره سنگینی میکنه

ولی خوابم نمیبره

-بدنم از فرط خستگی داره ناله میکنه

ولی تن به استراحت نمیده

- مچ دستم داره از کار می افته

ولی صفحه کیبورد رو ول نمیکنه

- الان میگین چرا اینقدر ناله میکنی

- چرا اینقدر ضعیفی

- چرا خسته ای نشستی پای سیستم

- و ...

دلم میخواد حرف بزنم

از زمین و زمون بگم

از حرف هایی که یه عمره توی دلم نهفتست

دلم میخواد رها بشم از این همه حرف نگفته

همیشه وقتی اپ کردم

حرفام مال خودم نبودن ( به جز بعضی گفته هام )

ولی یه جورای به خودم و حال و روزگارم ربط داشته

خیلی خسته ام

خسته از حرفای نگفته

از نظرهای نداده

از انتقاد های نکرده

از و هزاران از دیگه ...

وقتی میخوام حرفی از دل بزنم

تا بخواد به قلمم در بیاد

مثل اینکه سر راهم صافی گذاشته باشن

یا انکه زبونم سانسور کنه حرفام رو

تهش دیگه چیزی نمیونه که بخوام به تحریر در بیارم

یا با کسی در میون بذارم

اینه درد من

این که زبون خودم به من رحم نمیکنه

دلم ایمانم رو یاری نمیکنه

خستگی من خستگی بی درمونه

تو خودم موندم

نمیدونم چیکار کنم

قربون خدا برم

فکر کنم خدا هم منو تو این گوشه خاکی دنیا یادش رفنه

نه ولی نه...

خدا خیلی بزرگتر از این حرفهاست

که بخواد بندهاش رو فراموش کنه

یعنی نمیتونه حتی اگه بخواد

همین چند وقت پیش بود که

داشتم با خدا نامه نگاری میکردم

اونم جوابم رو میداد و

حاجتای منو

سوالات منو

همه و همه رو

بی جواب نمیذاشت

در کل میخوام بگم تا الانم

با امیدی که خدا بهم داده

دارم زندگی میکنم و میسازم زندگی رو که به من وابستست

با هیشکی مثل خدا نمیتونم بی پرده حرف بزنم

درد و دل کنم

اشک بریزم

و ...

اما خوب خدا که فقط یه بنده نداره

واسه من

همون یه نیم نگاهی که به من بندازه

به تموم دنیا ارزش داره

خدا جون دوست دارم

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 7 تیر1388 ساعت 1:16 | لینک ثابت |

 

1

غول چراغ جادو در اینترنت آماده است تا ذهن کاربران را بخواند! در سایت Akinator شما می توانید هر شخصیتی را که می خواهید در ذهن خود تصور کنید و با ۲۰ پرسشی که سایت به صورت اتوماتیک و چهار جوابی از شما می پرسد، آن شخص را که در ذهن شما بوده را به شما اعلام و نشان می دهد. شما می توانید از شخصیتهای سیاسی، ورزشی، هنری و بازیگران گرفته تا اهل خانواده خود را در نظر بگیرید.

برای شروع کافیست، نام، سن و جنسیت خود را مشخص و تست را آغاز کنید.


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 6 تیر1388 ساعت 11:28 | لینک ثابت |

پرهای خون آلود . . .

پرهای خون آلود برآزندگان نقش زیبای آزادی آیندگان است.

(( آرد بزرگ ))

Click to view full size image


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 2 تیر1388 ساعت 15:28 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


فقط یک خواهش:
از کپی کردن مطالب بدون ذکر منبع جدا خودداری کنید
بیاییید به یکدیگر احترام بگذاریم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

کنسرت پرحاشیه حمید عسگری در شهریار و همه حرف او
پايان عضويت.
دیدگاههای دختران و پسران
جنجال برانگیزترین کتابهای جهان!!
نامه های عاشقانه نیما
برگ
گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

چرا آسمان آبي است؟!
عشق چیست ؟
شاعران جهان
ساحل و صدف
شماره یک:دل نامه های پاییزی
پادشاهی که فقط یك بار به حمام
از آن پرنده چوبی
چگونه لات شویم؟!
گفتگوی خودمانی با رئیس جمهور خودمانی
اشعاري از سوزان پوليس شوتز Susan Polis Schutz
در پي روياهايمان باش
تقسيم بندي و پيشنهاد کتاب
راهنمای آسان ازدواج
پوست شیر
تولدت مبارك داداشي..
معرفی یک شاعر
ده کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی!
Eminem - Careful What You Wish For
یک سبد آرزوی کال
20 خبر از بیست چهره سینما و تلویزیون
اولین سالگرد تولد وبلاگ
ریاضی‌دانی در سرزمین

نویسندگان

پیوند های روزانه

پیوند ها

ديوار بي حصار
دلنوشته های ما چهار تا
به ندای دلم گوش بده
شاهین در اوج (تعطیل کرده ! )
به بهانه ی
black and white heart
رها
دختری به اسم بارون
بیا تو هم عاشق میشی
غریبانه
زبل خان این جا، اون جا، همه جا
ققنوس در زنجير
دلشکسته تنها
آفاق
پایان عشق
عاشقانه...دنیای دل
فریاد خاموش
،،،اشک ستاره،،،
جز عشق هرچه که بینی اثرش کم شود
لحظه های آخر
ستاره شب
همه چی اینجا پیدا میشه
سراپاامید
نم نم بارون
برازنده ایرانی
محمد جواد عبدی
نیم نگاه
تا شقایق هست زندگی باید کرد
کوی عاشقان
چشمان خیس من
پسری تنها
شعر (اوا)
راز اشک
فاصله
زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی
دوست داشتن عاشقانه
راســــــــــــــــــــــــــــــــــــل
دست نوشته های محسن محمدپور
دل نوشته های ناناز
یادداشت های یک خبرنگار
آ ر ز و
دل نوشته های عاشقانه
:: ماهک::
وامانده از تبی سرد...
قالب وبلاگ
ایزدشهر

امکانات




Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم