|
نامه های خط خطی به خدا
قسمت پنجم . . .
خدایا پنج هفته از دوستی مان می گذرد. اما من هنوز گیجم،گیج این دوستی . راستش من یک مشکل
دارم.آخر چه جوری بگویم. دو تا دوست باید خوب همدیگر را بشناسند،وگرنه هیچ وقت نمی توانند
دوستان خوبی برای هم باشند. مگر نه؟

تو مرا خوب می شناسی،چون خودت مرا درست کرده ای. اما من حتی نمی دانم به چه اسمی صدایت
کنم.یا به چه اسمی صدایت بزنم بهتر است.راستی خودمانیم،تو چقدر اسم داری،دلم می خواست هر
روز با یکی از اسمهای قشنگت صدایت کنم. کاش می دانستم کدام اسمت را بیشتر دوست داری.شاید
اصلا یکی از راههای شناختنت همین اسمهایت باشد. اسمهای تو با اسمهای ما خیلی فرق دارد.
اسمهای ما عین ما نیستند.خیلی از مردم اسمهایی دارند هیچ ربطی به خودشان ندارد،اما اسمهای تو
خودِ خودِ تو هستند.اگر به تو می گویند رحیم،برای این است که واقعا مهربانی.یا اگر سمیع و بصیر
صدایت می کنند،برای این است که تو واقعا می شنوی،واقعا می بینی.

خدایا!پس کمکم کن تا هرروز بگردم و اسمهایت را پیدا کنم.از این به بعد اسمهایت را کنار هم می گذارم
تا بتوانم بهتر بشناسمت. . .

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 16 خرداد1388 ساعت 16:24 |
لینک ثابت |
|