تبليغاتX
قصه گو..

قصه گو..

نامه های خط خطی به خدا

نامه های خط خطی به خدا

قسمت دوم

 

خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛همانی که وقتی دلش می گیرد و

بغضش می ترکد، می آید سراغت . من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و

چشمهایش را می بندد و می گوید: " من این حرفها سرم نمی شود،باید دعایم را مستجاب کنی."

 


همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛همانی که نماز هایش یک در میان

 قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد؛همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی

بد جنس می شود. البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو.حالا یادت آمد من کی هستم؟

 


امیدوارم بین این همه آدمی که داری،بتوانی من یکی را تشخیص بدهی. البته می دانم که مرا خیلی

خوب می شناسی.تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم.تو حتی اسم تک تک معلمهای

 مرا هم می دانی.تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است؛ اما.......

 

 


خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم.هیچ چی که دروغ است؛چرا،یک کمی می دانم.اما این یک کمی

 خیلی کم است.آخر می دانی ،من مدتهاست که می خواهم چیزهایی براین بنویسم. البته من همیشه

 با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم.اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام.

 

 

 دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بزرگ بشوم،دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال 

دارم،سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی.نمی دانم،شاید هم

من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهای تازه یاد بدهی.اما باید قول بدهی کمکم

کنی!قول می دهی؟

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

نامه های خط خطی به خدا

نامه های خط خطی به خدا

 قسمت اول

همه ی ما راحت حرف می زنیم،ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است.اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ،رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی،به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای.این نوشته ها هم فقط یک جور بهانه است،بهانه ی رد شدن و قد کشیدن. این متن ها و نامه ها،نامه های خط خطی است،نه قاعده ای دارد و نه نظمی.تنها قاعده اش نوشتن برای اوست.
این روزها،آدمها سرشان شلوغ است.بعضی ها حوصله ی خدا را ندارند. حال او را نمی پرسند،برایش نامه نمی نویسند،اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس . تو چیزی برایش بنویس. ساعتهایت را با او قسمت کن،ثانیه هایت را هم.

 

خدایا! چه اتفاقی افتاده که ما آدمها فکر می کنیم خیلی مهم هستیم ؟ خودمان را می گیریم و خیال میکنیم یک سر و گردن از همه بالا تریم.فکر می کنیم تافته ی جدا بافته ایم و حسابمان از حساب همه جداست. فکر می کنیم با عالم و آدم فرق داریم.می دانم تو از آدمهای خودخواه خوشت نمی آید.می دانم که بار ها و بارها گفته ای که آدمهای متکبر و مغرور را دوست نداری.باز یاد شیطان می افتم و حرفهایش.خدا گفت: وقتی تو را به سجده فرمان دادم،چه چیز تو را از آن باز داشت؟گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفریده ای و او را از گِل.گفت: از این مقام فرود آی که تو حق نداری در آن گردن کشی کنی.بیرون رو که تو از خوارشدگانی.فکرش را می کنم می بینم،ما آدمها خیلی وقت ها پا جای شیطان می گذاریم.ما هم می گوییم:"من از او بهترم"چرا فکر می کنیم ما از درخت ها و پرنده ها بهتریم.یا از زمین و آسمان،یا از هر چه که تو آفریده ای. چرا به خودمان اجازه می دهیم که هر کاری که دلمان خواست با جهان تو بکنیم؟ ما نابود می کنیم ،خراب می کنیم و از بین می بریم. همیشه هم خیال می کنیم،فقط ماییم که حق داریم چرا سهم دیگران را نمی دهیم؟ خدایا! چرا ما همه چیز را برای خودمان می خواهیم؟ خدایا! ما چقدر خود خواهیم،چقدر خودخواه!!!!

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ساعت 16:23 | لینک ثابت |

فرشته ها فراموش می کنند . . .

فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و

گفت:"خدایا...میخواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می

 خواهم و هلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی

است."


خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...

 

فرشته گفت:"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می

سپارم.این بال ها

 

در زمین چندان به کار من نمی ایند."

 

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های

دیگر گذاشت و گفت:"بال هایت را به امانت نگاه می

دارم...اما بترس که زمین اسیرت نکند...زیرا خاک زمینم

دامنگیر است..."فرشته گفت:"باز می گردم...حتما باز

می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می

دهد."

فرشته به زمین امد و از دیدن ان همه فرشته ی بی بال

تعجب کرد.او هرکه را که می دید...به یاد می اورد...زیرا

او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این

فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز

نمی گردند؟

روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد

برد...و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان گذشته

ی دور و زیبا به یاد نمی اورد...نه بالش را نه قولش را...

 

فرشته فراموش کرد......فرشته در زمین ماند......فرشته

 هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 ساعت 21:42 | لینک ثابت |

دلايل مردان براي عشقي که به زنها ابراز مي‌کنند چيست؟

 

ما مردها زنها را دوست داريم چون:

 

*چون هميشه احساس مي‌کنند جوانند، حتي وقتي پير مي‌شوند.

 

*چون هر وقت کودکي را مي‌بينند لبخند مي‌زنند.

 

*چون وقتي مسير مستقيمي‌را طي ميکنند هميشه مستقيما" روبرو را نگاه مي‌کنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برايشان باز کرده ايم برنمي‌گردند تا تشکر کنند.

 

*چون در همسرداري به گونه اي رفتار مي‌کنند که ذهن هيچ غريبه اي به آن راه ندارد

 

*چون همه ي توان خود را براي داشتن خانه اي زيبا و تميز بکار مي‌گيرند و هرگز براي کاري که انجام مي‌دهند توقع تشکر ندارند.

 

*چون هر آنچه که در زندگي خصوصي افراد مشهور اتفاق مي‌افتد را جدي مي‌گيرند.

 

*چون سراغ مسائل غير اخلاقي نمي‌روند.

 

*چون نسبت به زجري که براي زيباتر شدن تحمل مي‌کنند شکايتي نمي‌کنند. حتي هنگام استفاده از وسايل خطرناک در سالن‌هاي ورزشي

 

*چون آنها ترجيح مي‌دهند سالاد بخورند.

 

*چون فقط عاشق پيش غذاها ي متنوع و رنگارنگ و آرايش ملايم و زيبا هستند در حاليکه ما عاشق نوشيدني‌هاي مخرب هستيم.

 

*چون آنها با همان دقت و ظرافتي که ميکل آنژ تابلوي Sistine Chapel را کشيده است، به زيبا ساختن خود دقت ميکنند.

 

*چون براي حل مشکلات، روش هاي خاص خودشان را دارند؛ روش هايي که ما هرگز درک نمي‌کنيم و همين ما را ديوانه مي‌کند.

 

*چون دقيقا" وقتي ديگر خيلي دوستمان ندارند، با ترحم به ما مي‌گويند: " دوستت دارم" ؛ تا ما متوجه بي علاقگي آنها نشويم.

 

*چون وقتي مي‌خواهند در مورد ظاهرشان چيزي بپرسند ترجيح مي‌دهند اين سوال را از خانمي بپرسند و خلاصه با اين مدل سوالات ما را عذاب نمي‌دهند.

 

*چون گاهي از چيزهايي شکايت مي‌کنند که ما هم آن را احساس مي‌کنيم مثل سرما يا دردهاي رماتيسمي، به اين ترتيب ما مي‌فهميم که آنها هم مثل ما آدم هستند!

 

*چون داستان‌هاي عاشقانه مي‌نويسند.

 

*چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اينکه چگو نه مي‌توانند با ديگران سر صحبت را باز کنند، تلف نمي‌کنند .

 

*چون در حاليکه ارتش ما به کشورهاي ديگر حمله مي‌کند، آنها هم محکم و بي منطق مي‌جنگند و سعي مي‌کنند همه ي سوسکهاي دنيا را تا آخرين دانه نابود کنند.

 

*چون وقتي به آهنگ Rolling Stones با صداي Angie گوش مي‌دهند، چشمهايشان از حدقه بيرون مي‌زند.

 

*چون آنها مي‌توانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحاليکه مردها هرگز جرئت نمي‌کنند دامن بپوشند و بروند سر کار.

 

*چون هميشه مي‌توانند يک ايراد بزرگ از زني که ما گفته ايم زيبا است بگيرند و به ما بقبولانند که بي سليقه هستيم و اشتباه مي‌کنيم.

 

*چون ما از آنها متولد شده‌ايم و به سوي آنها نيز باز مي‌گرديم.

 

*و پائولو مي‌گويد: ما عاشق آنها هستيم چون زن هستند.....به همين سادگي.

 

و يکي ديگر از نظرات خواننده‌هاي ما که بسيار زيبا گفته است :

زندگي و افکار ما هميشه حول محور آنها مي‌چرخد، تفکر و روح لطيف آنها، ما را با قدرت به دنيايي ديگر مي‌کشاند که ما هرگز به آن راه نداريم. خنده‌ي آنها و ديدن اشک شادي يا غم آنها، روح ما را نوازش مي‌کند. زن‌ها، از نظر مردها اعجاب انگيز ترين موجودات خلقت هستند و هميشه هم خواهند بود.

 


بدون شرح !!!


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت 11:38 | لینک ثابت |

ماجرای دو گرگ

دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند.

یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده."
ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟

 مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش"
ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟"
ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن."
ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم."
ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟"
ـ "آره، ‌نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم."

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید:

ـ "داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟"
ـ "واقعاً كه عجب بی چشم و روی هستی. پس دوستی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟"
ـ "چه فداكاری ای؟"
ـ "تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم."
ـ منو بخوری؟"
ـ "آره مگه تو چته؟"
ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم."
ـ "برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی."
ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟"
ـ "چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن."
ـ "آخه گوشت من بو نا میده"
ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟
ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟"
ـ "معلومه چرا نخورم؟"
ـ "پس یه خواهشی ازت دارم."
ـ "چه خواهشی؟"
ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر كاری میخوای بكن."
ـ "واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه."

گرگ نابكار این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یكدیگر ترحم نمی كنند
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق كمی سخت است
3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 14:0 | لینک ثابت |

کارو . . .

 

سلام خدمت دوستان گل و بلبل خودم

امروز تصمیم گرفتم یکی از نامه های جالب کارو در مورد نامه به یک الاغ که طبق معمول بیانگر درد های جامعه هست رو براتون تایپ کنم و  زندگینامه اش رو هم برای خوندن میگذارم

1-      نامه به یک الاغ :

الاغ جون!


من برخلاف کسانی که برای تو تره هم خرد نمیکنند، بتو کلی ارادت دارم.
بتو ... به نبوغ تو... بفهم همه جانبه تو- بدرک اجتماعی تو- بجهان بینی تو .... باور کن کلی ارادت دارم !

از طرف دیگر بزندگی مرفه تو، به آرامش خاطر تو، بخونسردی تو در مقابل حوادث ، به مهارت تو در خرکردن دیگران ، بقدرت هنرپیشگی تو در تجلی خریت مصلحت آمیز ... بهمه اینها تا سر حد جنون حسادت میورزم ...

تصادفی نیست که تصمیم گرفته ام این چنین صمیمانه با تو چند کلامی درد دل کنم ... نه اطلا هیچ تصادفی نیست ...

دلم میخواست لحظه ای چند خریت مصلحت آمیز خودت را کنار میگذاشتی ، مرا همچون خودت خرر میپنداشتی وهمانطور ساده وخرکی بدردهای بیدرمان من گوش میدادی ...

گوش کن الاغ جون!


عرض کنم بحضور مبارکت که .. ما (بلا نسبت شما ) در این دنیا آد میم ... نمیدانم چند سال ویا چند هزار سال پیش بعنوان اشرف مخلوقات ، صد ها خروار قانون وضع کردیم و بعد برای اجرای این قوانین یکی از فرشتگان، زیادی را بدون اجازه خدا ، از آسمان بزمین کشیدیم ... آنوقت... یکعدد ترازوی فکسنی بدست مبارک آن فرشته دادیم ونام آن فرشته بعلاوه آن ترازو را روی همرفته گذاشته ایم فرشته ی عدالت ...

من مطمئنم که چنین اسمی هرگز به گوش تو نخورده ... برای اینکه تو هرگز احتیاجی به عدالت نداشته ای .. کما اینکه تو خودت را از آن جهت بخریت زده ای که مبادا روزی از روزها (عدالت) خر شود واز تو انتظار تابعیت داشته باشد !

اما ما آدمها ، ما که میگویند آدمیم – برای این فرشته ساخت خودمان – این فرشته خودمانی ،آنقدر احترام قائل شدیم که فرشته، مادر مرده پاک خودش را باخته است.

از یادش رفته که اصولا برای چه از آسمان خدا ، بزمین بندگان خدا سرازیر شده.. وبالاتر از آن هیچ یادش نیست که فلسفه ی آن ترازوی فکسنی که بدستش داده اند چیست؟

بدتر از همه اینکه چشمهایش را هم بسته ایم، میدانی الاغ جون بسته ایم ، تا هنگام قضاوت دیدگانش با دیدگان هیچکس تلاقی نکند .. تا تمنای هیچ نگاه ملتمسی تصادفا او را از قضاوت عادلانه منحرف نسازد ..

الاغ جون!


نمیدانم این فرشته در آغاز کار در کدام قسمت از این کره ی خاک بر سر خاکی فرود آمده؟ اما بهر حال هر جا که فرود آمده .. اجداد آدمها فورا قالبش را ریخته اند .. آنگاه ... اندکی از رنگ هر یک از ملتها را با بیرنگی آن آمیخته اند وسپس کپیه های آن را بین هفتاد و دو ملت بطور مساوی تقسیم کرده اند ... تا خدا نکرده هیچ قومی از عدالت بی نصیب نماند!

یکی از آن کپیه ها هم بما رسیده ! من مطمئنم که تو هرگز کپی سنگی فرشته ی عدالت را که بر تارک ساختمان وسیعی موسوم به کاخ دادگستری میخکوب شده است ، ندیده ای ، حق با توست چون اصلا دادگستری را برای اطاعت کردن آدمها ساخته اند! تو که خودت خر خدائی هستی ... دیگر احتیاجی به تجدید ساختمان نداری که گذرت به آن طرف بیفتد...

الاغ جون!


بمرگ تو نباشد بجان کره های ناز پرورده ات قسم هیچ نمیدانم چند سال است که این فرشته سنگی با آن ترازوی فکسنی - ضامن اجرای عدالت در کشور ماست ، اما تا آنجا که میدانم مدتهاست یعنی سالهاست که دستمال سیاهی که اجداد آدم به چشمان او بسته بودند .. رنگ طلایی بخود گرفته است ... واین موضوع بطور وحشتناکی طومار عدالت فرشته ی زبان بسته را در هم نوردیده، میدانی یعنی چه؟
سالهاست هیچ بنی آدمی از این فرشته خانم سنگی عدالت ندیده نمی دانم از چیست؟
شاید آن نوار طلایی که بجای نوار سیاه بچشمانش بسته اند ... دیدگان این دختر نازنین راکور کرده است من چه میدانم؟ توکه الاغی باید قاعده را بهترازمن بدانی!

الاغ جون!


باور کن این که میگویم چشمان این حیوونکی کور شده - هیچ شوخی نیست ...

من که آدمم هرگز نبوغ شما الاغها را ندارم که بتوانم خودم را بخریت بزنم..از این لحاظ ، متاسفانه پروردگار کمال ظلم را در حق من روا داشته است .. باری چون نمیتوانم خود را بخریت بزنم ، طبعا خیلی از چیزها را خوب می فهمم .. وچون میفهمم کارو بارمان شده تو سری زدن : یکی توسرخودمان و یکی در میان هم تو سر بخت بدبختی که داریم ..

میپرسی چرا ..؟ خیلی ساده است ، یک مثال مختصر برایت میزنم . بقیه را خودت حدث بزن ....

گوش کن - الاغ جون!


بیست و پنج سال پیش از این ، یکی ازماها ، یعنی یک نفر آدم ( که هیچ کس نبود)

در همین کاخی که مقر فرماندهی بیچون وچرای فرشته خانم ملقب به عدالت است بکار مشغول میشود.البته 25 سال پیش از این از خوش شانسی الاغها ، آدمها آنقدر روشن نبودند که بفهمند در این دنیای گرفتار ، آدمیت کمال اشتباه است ، ...

و بنابراین طبعا نمی دانستند که سعادت سرو کارش فقط با طویله های الاغهاست و با کلبه ی آدمها میانه ای ندارد .. نه .. اینها را هیچ نمیدانستند.. وبخاطر عدم احاطه باین قبیل علوم بود که آن آدم 25 سال پیش تصمیم گرفت مثل بچه ی آدم در پیشرفت معنویات آسمانی فرشته خانم بدون هیچ چشم داشت از هیچ کس در کاخ دادگستری خدمت کند....

25 سال تمام شب و روز شرافتمندانه کار کرد . در عرض این مدت آنقدر مواظب حفظ شرافت خود بود که هیچ متوجه نشد ، کی وچگونه زمان بیمروت جوانی اش را بلعید .. تا اینکه پس از 25 سال یکباره احساس کرد که یکعمر بسلامتی سر مادمازل فرشته ی عدالت شب و روز تحت عنوان زندگی ، تمرین خود کشی میکرده است .. و سپس احساس کرد که تمرین کافیست!..خیلی خونسرد اما دل شکسته وعاصی تصمیم گرفت وبا فشاردادن ماشه ی یک طپانچه .. به تمرین 25 سال خود کشی پایان دهد.

الاغ جون !


آن آدم 25 سال تمام در محلی جان میکند که شب و روز فرشته ی عدالت بر تارک آن مشغول پاسداری است .. در عرض اینمدت این فرشته ی اشتباهی حتی یک بار نپرسیده بود که در مورد او وفرزندان بیگناهش عدالت تا چه پایه اجرا میشود ....

تصورش را بکن 25 سال و هر سال 365 روز وهر روز 4 بار این آدم شرافتمند را دیده بود .. اما درباره سرنوشت او حتی یکبار از او هیچ نپرسیده بود ..

آن آدم ، مرد .. جلوی چشم فرشته ی عدالت مرد. وفرزندانش را- لابد - باز بدست عدالت سپرد ! ..

میدانی الاغ جون ، فرزندان آدم مثل کره های تو, صد پدر ندارن که اگر99 تاشان مرد ، بازیکیشان بالای سر کره ها باشد، فرزندان آدم شیر یک مادر را میخورند و زیر سایه یک پدر بزرگ میشوند...

فرزندان آن آدم یتیم هستند...

الاغ جون !


خوب میدانم که این قبیل فجایع برای شما الاغها مسائلی بی اهمیت وزیر پا افتاده است .اما برای آدمها فریاد آن طپانچه ای که آن مرد شریف را به دیار عدم سپرد بمنزله ی طنین ناقوس حقیقتی است که از بیکران فردای انسانی دیدگان فرشته ی بیگناه عدالت را که با نوار طلائی بخوابی اجباری محکوم کرده اند برای همیشه باز خواهد کرد ..

دیگر عرضی ندارم – قربون تو – الاغ جون .. قربون هر چی خره ...

2 - زندگی نامه :


کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن – ماسه ها و حماسه ها و کفرنامه کارو را می توان نام برد.
اين شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد می کند .
در گوشه ای از اين وصيت نامه آمده است: می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....
...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نويسندگی من است، در هم بدريد! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من میخواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سير نشد!...
من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نيست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد؟. من ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگی است که نمی خواهد بميرد...!

3 - زندگینامه کارو از زبان خودش :

زندگینامه کارو

او به علت شدت بیماری قلب سه بار در بیمارستان بستری شد و پزشکان هرگونه فعالیت را برای او خطرناک دانستند. به این جهت ، اگر این یادداشتها نا منظم چاپ شد و یا قطع گردید ، علاقمندان به نوشته های کارو خواهند بخشید .... از دوستداران کارو نه آثار کارو – خودِ کارو – تقاضا دارم زندگینامه کارو را تا پایان بخوانند ....زندگینامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت بی سرنوشت کارو میباشد که توسط - خود کارو- نگاشته شده ...

میریخت ...
چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان میریخت .... حیف ...!
حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست ....
حیف از دوران کودکی که سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه فانیست ....
میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....
زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :
« همدان » شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد .
همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند » به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد
مرد بود این را مرد بزرگی گفته است مرد بزرگی به نام مادر ما وخود به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را – مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب ....
خزان باغ « گاسپاران » یعنی بهار به خزان تبدیل شده .
«گاسپاران » - پوزش صامت پیر مرد را – از اینکه قدرت طپیدن قلبها خبر نداشته – پذیرا میشود ....
وگل ها پر میگیرند .... گلها پر می گیرند و پر می کشند به سوی آسمان... تا آنجا ، به هشت بچه ی یتیم آینده ، خبر دهند که عقد تولد شما – بدون اجازه شما– بی خبر از شما در زمین بسته شد .....بین دختری 15 ساله که در آنزمان حتی تصور یک بوسه اشتباهی برایش امکان نداشت ....
و مردی که با کوله پشتی یک سرگذشت به خاک سپرده بر دوش ، به سوی سرنوشتی بیگانه با سرگذشت او – قدم بر میداشت .... و عروسی مفصلی بر گزار می شود .... عروسی ساده و مفصل ، آنچنانکه شایسته سالهای از یا د رفته نمک شناسی ها و مردانگی ها بوده است .
آخ اگر فرزندان آینده ی انسان در شب عروسی انسان ، شرکت داشته باشند .... اگر می توانستند ! ...
.... درختها نفهمیدند ... هیچ نفهمیدند که بناست در آینده – در شمار میلیونها برگ بی صاحب ، از هشت برگ بی صاحب « جدید » نیز پذیرایی کنند ....
این درختها نفهمیدند....
بادهای خانه بر دوش نفهمیدند ....
و آفتاب - مثل همیشه – وقت نداشت ...
آفتاب مثل همیشه بزرگتر از آن بود که در وقت خلاصه شود ...
آفتاب متوجه نشد که با آن عروسی که در باغ شورین برگزار شد ، هشت نفر دیگر ، بر جیره خواران خوان بی دریغ انوار مجانی او، افزوده شدند ...
آفتاب اصلا متوجه نشد ...
بهار هم متوجه نشد ...
بهار آقاست ...
اما این آقا را عشق ها وهوسهای ولگرد – چون نسیم ولگرد شبانه – دچار مکافاتی شبانه کرده اند ..... بیچاره بهار اگر وقت داشت .... اگر می گذاشتند آقایی خودش را خرج دهد ، هرگز پاییز ، جسارت اظهار وجود نمیکرد ...
آخ اگر بهار میفهمید که ما هرگز – چون میلیونها فرزند این قرن بی صاحب – افتخار دیدنش را نخواهیم داشت....اگر می فهمید ....هرگز این عروسی ، در آن باغ شورین انجام نمی گرفت
اما بهار نفهمید ....
آفتاب هم نفهمید ....
زمان هم حوصله فهمیدن نداشت ! ...
و بنا بر این .... آن عروسی ، در باغ شورین ، انجام گرفت ...
و کارخانه آدم سازی به راه افتاد .
پدر ما یک ارمنی متعصب بود – ارمنی متعصب ، که همه چیز- جز تعصب و مردانگی او را - جنگ اول جهانی از او گرفته بود ...
شاید به همین علت بود که اینچنین مرتب و بلا وقفه بچه پس انداخت .... هر یک سال و نیم یک بار یک بچه ! ...
از لحاظ پدرم قضیه شوخی نبود . نمی توانست باشد ، بیش از یک میلیون ارمنی را در مسلخ جنگ اول جهانی ، با فجیع ترین روشهای ضد انسانی ، به خواب جاودانی پیوست داده بودند ... لازم بود ملت ارمنی را از انقراض نجات داد .
پدرم سهم خودش را ، بیش از سایر ارامنه در نظر گرفته بود ... و اگر زنده بود ، اگر میماند....ما اکنون به جای هشت خواهر وبرادر، حداقل سی و شش برادر و خواهر بودیم !
بیچاره مادرمان چکار میکرد ! ؟

جزئیات دوران کودکی را چه کسی بیاد دارد ، که من داشته باشم ؟! ...
اما میدانم تا هنگامیکه پدرم بود ، سفره ما ، افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا نکرد .
هنوز پدرم زنده بود که ما از دامنه « الوند » دور شدیم.... رفتیم « اراک »...
(پدرم به تجارت فرش اشتغال داشت ،گمان میکنم کارش ایجاب کرده بود که ما را به اراک ببرد ) ...
...و دراراک بود که « ویگن » - برای نخستین بار – با یکی از تراژدی های بزرگ زندگی خود ، روبرو شد .
بعد از ظهر یکی از روزها ، همه خواب بودیم که ویگن را ، آب برد ... که میداند ؟...شاید حنجره ی « ویگن » - زیروبم های عاشق آفرینش را – مدیون زمزمه ی امواج رودخانه ایست که در شش سالگی او را برد ... شاید ویگن زندگی خودش را - زندگی شهرتش را – مدیون آن چند دقیقه ایست که موقتا در بستر رود خانه ، مرد ...رودخانه ای که ویگن را برده بود ، به دو قسمت تقسیم میشد .... قسمتی از آن ، سنگ آسیایی را میچرخاند ... قسمت دیگرش به زندگی اشرافی یکی از ملاکین بزرگ اراک ، صفای بیشتری می بخشید : از باغ مفصل یک ملاک مفصل رد میشد ....
اگر « ویگن » با گرسنگی آشنا نبود ... با باغ بیشترآشنایی داشت رودخانه هم ، لطف کرده بود و اورا به آشنایانش رسانده بود ... به درختها .... و ، انجا در آن باغ – باغبان پیر ، ویگن را از مرگ حتمی نجات داده بود و نگذاشته بود که کرامت زمزمه ی امواج رودخانه ، نسبت به حنجره ی فردای ویگن ، حرام شود ... « ویگن » از مرگ نجات پیدا کرد ...اما گمان میکنم – تا شش سال پس از آن هر روز – تقریبا یک بار – غش می کرد ... دندانهایش چنانکه گویی خیال جدا شدن از
تنش را دارند ، به تنجی سرسام آور دچار می شدند ....
بیچاره ویگن – چه روزهای مرارت باری را در دوران کودکی از سرگذراند ... و بیچاره تر از ویگن مادرم .
خدا میداند که تا « ویگن » را – دوباره ویگن کرد – چند بار بی سر و صدا مرد.
نمیدانم – چه شد که روی همرفته یک سال بیشتر در « اراک » نماندیم... ویگن بقیه دوران مرگ مکررش را در « بروجرد » گذراند ... در بروجرد : همانجا که پدرم سی و نه سالگی ، علی رغم هیکل ورزیده و سلامت و بیچون وچرایش – با یک " سینه پهلوی " ساده ، پیوندش را برای همیشه با زندگی گسست ...
در « بروجرد » بود که پدرم – به فرمان سرنوشت – نا بهنگام تر از آنچه انتظار میرفت ، به خواهران و برادرن خودش پیوست ...
.... به هر حال از آنروزی که پدر ما مرد ، از همان روز که یک صلیب گمنام – پدر نازنین ما را – در جوار کلیسایی گمانم در راه بروجرد – ملایر ، زیر خروارها خاک ، مصلوب کرد ، آفتاب زندگی ما هم ، در سپیده دم بیدار از آرزوهایمان ، غروب کرد .
وبعد از آن هرچه بود ، درد بود .درد بی پدری ..درد بی ....
بعد از آن هر چه بود حسرت بود ، آه بود . احتیاج بود و دربه دری ... و دریغ که من و ویگن ، وقتی پدر ما مرد ، آنقدر بی خبر از دو جهان بودیم ، آنقدر بی خبر و کوچک ، که حتی با یک قطره اشک ، ترانه ای به نام « لالایی » برای خواب ابدی پدر نازنینمان نسرودیم ....
به ما هیچ نگفتند که او مرده است .... به ما گفتند که یو به سفری دور و دراز رفته .
ما هم بچه تر از آن بودیم که بفهمیم « سفر دور و دراز » یعنی چه؟ ... افسوس ....هزار افسوس ...
و افتخار پیدا کرد ...
منظورم از سفره ماست .... افتخار آشنایی با گرسنگی را پیدا کرد ...
اینکه می گویم « افتخار » تصور نکنید با کنایه میگویم ..... نه ! .... به خاک از یاد رفته ی پدرم نه ! ....سفره ای که با گررسنگی حداقل برای یک مدت محدود آشنا نبوده ، به درد مهمانخانه میخورد ، نه به درد خانه !
...وکشیدیم بار گرسنگی را شهر یه شهر ، خانه به خانه ... و سر کشیدیم شرنگ می شهدآفرینش را، پیمانه به پیمانه دیگر دستمان به الوند نمیرسید ، تا از او – از عظمت او – برای نجات استعداد گرسنه ای که داشتیم ،کمک بگیریم ...دیگر دستمان به دامن الوند نمیرسید ، تا
فرداهای سیاه را ندیده به خاطر خوش دیروزهای سپید ، سر بر دامن برف پرورش بگذاریم ...و بمیریم ... نه تنها الوند....اصلا دستمان به هیچ جا نمیرسید ...
.... وهیچ نفهمیدیم چطور شد که یکباره – خود را در زادگاه « ستار خان » یافتیم ...
« نان » ما را به آنجا کشانده بود ....
و نان آور ما ، برادر بزرگ ما « زوان » بود ... « زوان » یک مرد.....یک انسان
آه ! ...ای مردان واقعی روزگار !
ای انسانهای گمنام ! ....
نام نام آوران روزگار – به پاس گمانمی بی جهت شما بر نام آوران روزگار حرام باد .
این مرد 16 ساعته .... 16ساله نمیگویم ... تازه « ساعت » هم بیخود گفتم « ثانیه » صحیح تر است ....
....این مرد ...این « زوان » چقدر به ما محبت کرد محل کارش نزدیک دهی بود به نام « برج » نمیدانم کدام سمت « مراغه » ...دهی زیبا ، سبز و سراپا صفا .
با مردمی پای تا سر سادگی و انسانیت .
حیف دهات نیست و دهاتی ها ؟!
خاک بر سر شهر و دیوارهای آفتاب گیرش !...
سلام بر هر پرنه گمنام ، با ناله ی شبگیر آفتاب گیرش !...
سلام به صفای دهات ! ...
...سلام به دهات : طبیعی ترین تکیه گاه طبیعت انسانی ...
ما هشت بچه بودیم – رویهمرفته 81 سال داشتیم ....
شانزده سال از 81 سال از آن خود « زوان » بود
به عبارت ساده تر ، یک پسر 16 ساله ، بار پرورش یک جمع 65 ساله را ، به دوش گرفته بود .
اول تابستان بود که وارد « برج » شدیم ....
سه ماه تابستان را زیر سایه ی زوان و مادمان – با خر سواری ها ...ازکول یکدیگر پریدنها ودنبال پروانه های وحشت زده ، دویدن ها ، با خنده های مستانه در پهنه ی چمن ها ....با استفاده از بازی انور آفتاب . با علفهای بیصاحب دمن ها ... با کتک خوردن ها . کتک زدنها گذراندیم ....
.... دوران کوچ کردنها شروع شده بود . دوران کوچ کردنها و پوچ کردنهای زندگی .
خدا میداند با چه فلاکتی ، مادرما و سرپرست ما « زوان » ، ما را به « مراغه » رسانیدند.
وه ! چه غم انگیز است ، چقدر اسف بار و غم انگیز است ، قیافه مادری که هشت بچه ی یتیم – در ماتم زدگی پاره دامن شب گرسنگی ها ، دیده شان به دست خالی او دوخته شده است ! ....
آخ اگر میدانست .منظورم ویگن است .. اگر میدانست که « استالین » در اوج تصفیه های خونین سالهای 1936 – 1938 ، گیتاری برای او تهیه میبیند که طنین پرداز تک نغکه های دوران کودکی او باشد ...
گیتار را استالین به خانه ما فرستاد.
...گیتار را جوان برازنده ای به نام « باریس » با خود به آیانه ی تهی از دانه و بیگانه به ترانه ی ما آورد ...
« باریس » از کسانی بود که چون هزاران ایرانی مقیم « روسیه » توانسته بود .
با مصیبتی توانفرسا ، جان خود را از تصفیه های خونین نجات دهد و به زادگاه خود پناه آورد .
وتصادف روزگار باریس را – خودش را نه – قلب باریس را – به تب طپشهای عشق خواهر بزرگم « هلن » دچار ساخت ....
و همراه با این فراری زندان استالین بود که گیتار – با نغمه های شب زنده دار ، پنجره های بسته ی حنجره ی ویگن را به سوی آفتاب باز کرد ...
در مراغه بود که « ویگن » برای نخستین بار « ویگن شدن » آغاز کرد .
من نمی دانم در قاموس بشری دردناکتر ، غم انگیز تر و شکننده تر از « فقر» کلمه ای یافت می شود ؟!....
تصور نمی کنم ...نمی توانم تصور کنم ... واین گناه من نیست ، این گناه بشریت است
و در کلبه ی فقر ، کلبه ای که سفره اش کفن نگا ه های گرسنه است ... نمغه گیتار ، چه طنینی می تواند داشته باشد ؟! ...
خواهش میکنم ...
از شما که این سرنوشت بی سرگذشت را میخوانید ، نه !.... از اشکهای خودم از اشکهای نود و پنج در صد فراموش شده ی خودم ... خواهش میکنم که تا دستور ثانوی ، فرو نریزند...!
از اشکهای پنج در صد فراموش شده خودم . خواهش میکنم که به احترام شیرمادرم – تا هنگامی که حوصله دارند ...تا هنگامی که حتی حوصله ندارند ، فرو نریزند ...
من ، وظیفه سنگینی را به عهده گرفته ام ....وظیفه سنگینی به نام هیچ ! ...
وظیفه سنگینی به نام پوچ ! ...
تصور نکنید که « پوچ » تصور کردن ، آسان است ...
و تصور نکنید که « هیچ » از « پوچی » هراسان است ...!
انسان درست هنگامی بزرگ می شود که صمیمانه احساس می کند ، هیچ است ...
انسان درست هنگامی از کشیدن بار خجالت ، خجالت میکشد ، که صمیمانه احساس میکند که حتی هیچ - یعنی بزرگترین و قابل لمس ترین حقیقتها پوچ است ....
افسوس ...
اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند ...
سراپا اشکم .... یک دسته اشک ...
یک دسته اشک که دلش میخواهد – به جای یک دسته گل – بر تابوت انسانیت ازیاد رفته ، لنگر بیاندازد ....
خاک بر سر خاک !
ای خاک بر سر خاک، که اجزه می دهد ، بشر با فروتنی بی تکلفش فخر فروشد ای خاک بر سر خاک ...
که به جای خون تاک ... خون خودش را ، خون فرزندان خودش را ، می نوشد ...
...اما خاک – به جای خون تاک – خون آفتاب را – خون فرزندان آفتاب را می نوشد ...
و دریوزه ی بشرافتخارجو ، در برهوت ایده آل بشری ، به خاک ، فخر میفروشد
....
ودر خانه ما – آن کلبه ی بی پناهی که خودش تصور میکرد ، خانه است از آفتاب خبری نبود در آن دوران المبار هیاهوی همه گیر ، ناله محزون یک گیتار شبگیر ، به چراغ کم نور کلبه ی ما میگفت که : « باور کن ... تو آفتابی ! ... » اما چراغ خانه ما – مادر ما – میدانست که آفتاب خانه ما – پدر ما- در یک گوشه پرت بین راه « ملایر » و « بروجرد » غروب کرده است ...
چراغ خانه ما-مادر ما – میدانست که زندگی ما را ، چون زندگی هزاران ، صدها هزار کدک یتیم ، مرگ ، در بن بست چراگاه « چرا » ها مصلوب کرده است
آخ ... بیچاره ماما ...
نمیدانم این روزها « مراغه » چه قیافه ای دارد ؟!...
اما آن روزها ......
کریستنه بود .....
اسم آن دختر ...اسم آن عشق نخستین « کریستنه » بود ...
آخ کریستنه ! ...اگر بدانی در آن روزهای همه عشق ، آن عشق آسمای ...
و در آن شبهای همه اشک ... آن اشک های پنهانی ...
من با آواز ویگن...
با ساز ویگن ....
خواننده ای که آنوقتها هیچ تصور نمی کرد حتی برای نا سزاگفتن ، کسی نام او را بخواند ...
من با آواز این بچه بزرگ که نامش ویگن است ...من چقدر به خاطر تو گریه میکردم ...
آخ ...اگر بدانی ،اگر میدانستی ...
هیچکس نمیدانست ...چز این نیم موسوم به « کارو » ویک نیم دیگر « ویگن »... من و ویگن ننمیدانم چرا از همان دوران آنسوی جوانی ، اینچنین دیوانه وار همدیگر را عزیز میداشتیم ...
ویگن دلش برای قلب من – قلب عاشق من – قلبی که اصلا حق نداشت در گیر و دارآن فقر و فلاکت پر برکت – از سینه من به سوی سینه « کریستنه » - حرکت کند ...می سوخت ...
تبریز !
ای شاهگلی تبریز ! ... یادت هست ، چقدر آب آن استخر فریبایت را ، هم آهنگ با تک تک « نت » هایی که از گیتار ویگن پر میگرفتند ، با اشکهای خودم نوازش میدادم؟!..
تو « شاهگلی » عزیز ... شاید گرفتاریهای روزگار، آن روزگاری که من شاهد بودم ، با تو و با تبریز چکار کرد ، از یادت برده باشد ....
هم ویگن را ، هم اشکهایی که منبه تو تحویل میدادم ، به امید آنکه اگر روزی « کریستنه » من – کریستنه نازنین من – به دیدارت آمد ، به دیدگانش که هرگز برای من اشک نریختند ، تحویل بدهی ...
اما من تو را – تبریز عزیز تو را که گهواره ی آواره ی خیلی از مردان بزرگ روزگار بوده است ، تبریز تو را که در خیلی از سالها ، خیلی از دوران المبار ، خواب آرزوی هیچ کردن ایران را ، از چشم حریص قداره کشان روزگار ربوده است ...هرگز از یاد نخواهم برد.....
گوش کن : ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگزار لطفی است که دورادور با خواندن این سرگذشت بی سرنوشت ، زیر پای قلب من میریزی ...

گوش کن ...!!
گوش کن ...من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم . اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...میروم میدانید کجا ؟!...
زیر سنگ ...!!
من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!
بلی .... راست میگویم ، که ما – من و ویگن – مدتها در تبریز، مشترکاً یک شلوار داشتیم و یک جفت کفش ...عجیب است ! ...با همه ادعایم اینجا کمی دروغ گفتم : اجازه بدهید دروغم را پس بگیرم !
من و ویگن مشترکا یک « کاریکاتور شلوار » داشتیم و یک جفتکفش عصبانی که اغلب اوقات پاهای ما خارج از کفش به سر میبردند ...
و آخ که این انگشتان پاهای ما ، از کفشهایی که هیچ عصبانی نبودند ، چقدر تو ری خوردند ...
هم اکنون که دارم ادامه این سرگذشت بی سرنوشت را برای شما بازگو میکنم ...
هم اکنون ...دلم آنچنان گرفته است که گویی همه ابر ها را – همه هر چه ابر – از روز تولد زمین قبرها ... از روز تولد آسمان ابرها درهفت آسمان خدا وجود داشته است ، فشرده اند .
و فشرده ابرها را – به نام مستعار « قلب » در سینه صاحب مرده ی منجای داده اند
قلب من هم اکنون – گور بینام و نشان خاطراتیست که به قول هاکوپ هاکوپیان شاعر آزاده ارمنی : « گم نشده اند ... گر چه مرده اند... »

شبها ، در اتاق ما ، تنها اتاقی که داشتیم ، محشری بر پا بود .
شبها اتاق ما- اتاق عریانی که داشتیم ، عین کندوی عسل بود ....
کندویی که زنبور عسل داشت ، اما عسل نداشت .
هر یک از ما – به ترتیب سنی که داشتیم ، یک کلاس از دیگری با لاتر بودیم ...
و آنوقت ، شبها را مجسم کنید ... هشت تا بچه عاصی را مجسم کنید که شب هنگام ، در یک اتاق – در یک برهوت قاب کرده ... دو تا ، دراز کشیده ، یکی به طاقچه پریده یکی ناپلئون وار قدم زنان ، زکی زمزمه کنان ، درس خود را از یر میکند ...
تلخ ترین خاطره ای که من از آن شبها دارم ، اعتراضی بود که مادرم یک شب به من کرد ؛ من تازه شروع کرده بودم فرانسه یاد گرفتن ... و میدانیم که کتاب اول همه ی زبانها با کلماتی از قبیل : « آب ، نان ، درخت ، گاو ... » مشحون است .
شاید 99 درصد از شما که این سرگذشت بی سرنوشت را میخوانید به زبان فرانسه آشنایی دشته باشید . مجبورم به خاطر آن یک در صد که آشنا نیست ، با کمال معذرت – توضیح مختصری بدهم :
« گاو» به زبان فرانسه میشود « لاواش» ...
یک شب که من مرتب برای ازبر کردن این کلمه – لاواش – لاواش .. میگفتم ، مادرم آهسته به من نزدیک شد ... و میدانید چه گفت ؟! ... آخ کاش به یاد م نمی آمد ... همه روحم تبدیل شد به یک قطره اشک ... باور کنید تمامی روحم شد اشک ...
مادرم گفت : کارو ! این لاواش ، لواش صاحب مرده را کم پهلوی این بچه های گرسنه تکرار کن !
نمی دانم از خجالت این گفته فراموش شدنی مادرم بود ، که یکباره وضع ما دگر گون شد ...
نان ، با پای خودش به سراغ ما آمد و در آن برهوت قاب کرده یا تابوت نه نفره را که ما در آن «زندگی» میکردیم کوبید...
4 – شعری از وی :

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم
در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم
جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم
خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم
امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم
نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم
نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم
چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا كردم ....

 


پ ن 1 : این روزا یه عده از دوستان نسبت به این بنده خیلی کم لطف شدن ...

پ ن 2 : این آپم میدونم طولانی شد ولی خدایی ارزش خوندن و وقت گذاشتن داره . . .

پ ن 3 – من دیگه خیلی از دوستای وبلاگ نویس رو نمیبینم و شاید ما کم سعادتیم یا شایدم دوستان کم کار شدن !؟

پ ن 4 : شایدم ما به خلق بدی کردیم که همه ما رو از یاد بردن!!!

پ ن 5 : در کل امیدوارم که هر جا هستید سلاتمت باشید در زندگیتونم موفق

یا حق . . .

زندگی یعنی خطر !!! ( حامد )


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 11:22 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


فقط یک خواهش:
از کپی کردن مطالب بدون ذکر منبع جدا خودداری کنید
بیاییید به یکدیگر احترام بگذاریم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

کنسرت پرحاشیه حمید عسگری در شهریار و همه حرف او
پايان عضويت.
دیدگاههای دختران و پسران
جنجال برانگیزترین کتابهای جهان!!
نامه های عاشقانه نیما
برگ
گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

چرا آسمان آبي است؟!
عشق چیست ؟
شاعران جهان
ساحل و صدف
شماره یک:دل نامه های پاییزی
پادشاهی که فقط یك بار به حمام
از آن پرنده چوبی
چگونه لات شویم؟!
گفتگوی خودمانی با رئیس جمهور خودمانی
اشعاري از سوزان پوليس شوتز Susan Polis Schutz
در پي روياهايمان باش
تقسيم بندي و پيشنهاد کتاب
راهنمای آسان ازدواج
پوست شیر
تولدت مبارك داداشي..
معرفی یک شاعر
ده کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی!
Eminem - Careful What You Wish For
یک سبد آرزوی کال
20 خبر از بیست چهره سینما و تلویزیون
اولین سالگرد تولد وبلاگ
ریاضی‌دانی در سرزمین

نویسندگان

پیوند های روزانه

پیوند ها

ديوار بي حصار
دلنوشته های ما چهار تا
به ندای دلم گوش بده
شاهین در اوج (تعطیل کرده ! )
به بهانه ی
black and white heart
رها
دختری به اسم بارون
بیا تو هم عاشق میشی
غریبانه
زبل خان این جا، اون جا، همه جا
ققنوس در زنجير
دلشکسته تنها
آفاق
پایان عشق
عاشقانه...دنیای دل
فریاد خاموش
،،،اشک ستاره،،،
جز عشق هرچه که بینی اثرش کم شود
لحظه های آخر
ستاره شب
همه چی اینجا پیدا میشه
سراپاامید
نم نم بارون
برازنده ایرانی
محمد جواد عبدی
نیم نگاه
تا شقایق هست زندگی باید کرد
کوی عاشقان
چشمان خیس من
پسری تنها
شعر (اوا)
راز اشک
فاصله
زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی
دوست داشتن عاشقانه
راســــــــــــــــــــــــــــــــــــل
دست نوشته های محسن محمدپور
دل نوشته های ناناز
یادداشت های یک خبرنگار
آ ر ز و
دل نوشته های عاشقانه
:: ماهک::
وامانده از تبی سرد...
قالب وبلاگ
ایزدشهر

امکانات




Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم