تبليغاتX
قصه گو..

قصه گو..

متن کامل وصیت نامه آدولف هیتلر

متن کامل وصیت نامه آدولف هیتلر


 

از زمانی که داوطلبانه و در کمال فروتنی در جنگ اوّل جهانی که به کشور رایش تحمیل شد خدمت کردم ، سی سال می گذرد. در این سه دهه ، تنها راهنمای من در تمام افکار ، اعمال و زندگیم ، عشق و وفاداری نسبت به این ملّت بوده است. این عشق و علاقه به من قدرت می داد تا بتوانم پیرامون دشوارترین مسائلی که تاکنون در برابر یک موجود فانی قرار گرفته است ، تصمیم بگیرم. در این سه دهه ، تمام سلامت و نیرویم را صرف کرده ام.

 

 


اینکه من و یا هر کس دیگری در آلمان در سال ۱۹۳۹ خواستار جنگ بوده ایم ، به هیچ وجه واقعیّت ندارد. این جنگ ، به ویژه ، خواستهٔ دولتمردانی بود که یا خود یهودی بودند و یا در راه منافع یهودیان فعالیّت می کردند و همانها بودند که به جنگ دامن زدند. در پی شش سال جنگی که علیرغم تمام موانع ، روزی از آن به عنوان با شکوهترین و قهرمانانه ترین جلوهٔ مبارزات یک کشور به منظور بقای یک ملّت ، یاد خواهد شد.

 

 


من نمی توانم از شهری که پایتخت این کشور است ، دست بردارم. از آنجا که نیرویمان ناچیز تر از آن است که بتوانیم بیش از این در برابر حملهٔ دشمن مقاومت کنیم و مقاومت ما نیز به تدریج به وسیلهٔ مردانی کور و بی اراده تحلیل خواهد رفت ، آرزو می کنم که در سرنوشت میلیونها انسان دیگری که تصمیم گرفته اند در این شهر باقی بمانند ، شریک باشم. گذشته از این ، هرگز در دستهای دشمنانی که خواستار نمایشی تازه جهت توده های دیوانهٔ خود هستند ، نخواهم افتاد.

 

 


بنابراین تصمیم گرفته ام در برلین بمانم ، و در لحظه ای که مطمئن شوم که وضعیت پیشوا و حکومت در معرض خطر و سقوط حتمی قرار گرفته است ، مرگ را داوطلبانه پذیرا شوم. با قلبی شاد و آگاهی از یک وحدت بی مانند در تاریخ ، از فداکاری ها و دستاوردهای سربازانمان در جبهه های جنگ ، زنانمان در خانه ها ، دهقانان و کارگران و جوانانمان تشکّر و قدردانی می کنم. آرزو و درخواستم این است که ملّت آلمان ، هرگز و تحت هیچ شرایطی در هیچ مبارزه ای تسلیم نشوند و با تمام توان خود ، و با وفاداری نسبت به مبانی و اصول «کلاوزه ویتز» علیه دشمنان سرزمین مادری خود بجنگند.

 

 


از وفاداری سربازان آلمان و نیز از مشارکت و همدلی من با آنها در مرگ ، بذری در زمین پاشیده خواهد شد که روزی در تاریخ آلمان رشد خواهد کرد و در نتیجه یک ملّت متحد واقعی تحقق خواهد بخشید…
پیش از مرگ ، رایش مارشال هرمان گورینگ را از حزب بیرن می اندازم و تمامی حقوق را که به موجب حکم روز بیست و نه ژوئن ۱۹۴۱ و نیز سخنرانی در رایشتاگ در اوّل سپتامبر ۱۹۳۹ به وی تفویض کرده ام ، از او می گیرم.

 

 


گورنینگ و هیملر ، جدا از عدم وفاداری نسبت به من ، با مذاکرات محرمانه با دشمن که بدون آگاهی و بر خلاف میل من انجام گرفت ، و نیز اقدام به اعمال غیر قانونی برای کنترل کشور ، شرمندگی جبران ناپذیری برای کشور آلمان به بار آوردند. به منظور تقدیم دولتی که از مردان با شرف تشکیل شده ، و قادر است وظیفهٔ ادامهٔ جنگ را با تمام نیرو انجام بدهد ، افراد زیر را به عنوان کابینهٔ جدید منسوب می کنم: • رئیس جمهور: دونیتس • صدر اعظم: دکتر گوبلز • وزیر حزب: بورمن • وزیر امور خارجه: زایس اینکوارت باشد که کابینهٔ جدید ، نسبت به وظیفهٔ خود که برقراری نظام ناسیونال سوسیالستی در کشور است آگاه باشد و شرایطی را بوجود آورد که هر فرد آلمانی ، خدمت در راه منافع عموم را به منافع شخص خود ارجح بداند.از ملّت آلمان ، تمام مردان و زنان ناسیونال سوسیالیست و نیز تمام افراد ارتش می خواهم که تا دم مرگ نسبت به دولت و رئیس جمهور جدید وفادار بوده ، از اوامر آنها اطاعت کنند. از این مهمتر ، اینکه به دولت و ملّت آلمان دستور می دهم که همواره قوانین نژادی را مورد مراقبت و ملاحظه قرار بدهند.

۲9 آوریل 1945
آدولف هیتلر

 

 


پا ورقی :

۱- خیلی وقته به برو بچ سلامی نکردم پس سلام به همه ...

۲-این روزا تو هر وبلاگی میری همه دلشون خونه !!!

۳- شاید اینم از تحریم اقتصادی باشه شاید !

۴-یه شعر یادم اومد میخوام بگم :

. . .

قاصدک تجربه های همه تلخ به دلم می گوید. . .

که دروغی تو دروغ. . .

که فریبی تو فریب. . .

. . .

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت 13:9 | لینک ثابت |

عصیان خدایی

عصیان خدایی

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
 بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
 جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
 چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
می گسستم می گسستم دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
 هستی من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که هستی در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
مینشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم کام بودم کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش
گر خدا بودم در سولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود آری باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خداییها
من کجا وزین تن خاکی جداییها
 من کجا و از جهان این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم
ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من
من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی
کوری چشم تو  ‚ این شیطان خدای من

 

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 18:38 | لینک ثابت |

عصیان بندگی

عصیان بندگی

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
 وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
 جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
 جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
یک زمان با من نشینی ‚ با من خاکی
از لب شعر م بنوشی درد هستی را
سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم
دانم از درگاه خود می رانیم ‚ اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی
چیستم من زاده یک شام لذتباز
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
کی رهایم کرده ای ‚ تا با دوچشم باز
 برگزینم قالبی  ‚ خود از برای خویش
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه پای خویش
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت
ظلمت شبهای کور دیرپای تو
روزها رفتند و آن آوای لالایی
مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو
کودکی همچون پرستوهای رنگین بال
رو بسوی آسمانهای دگر پر زد
نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید
 میهمانی بی خبر انگشت بر در زد
میدویدم در بیابانهای وهم انگیز
 می نشستم در کنار چشمه ها سرمست
می شکستم شاخه های راز را اما
 از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست
راه من تا دور دست دشتها می رفت
من شناور در شط اندیشه های خویش
می خزیدم در دل امواج سرگردان
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش
عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
 چیستم من از کجا آغاز می یابم
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از کدامین آسمان راز می تابم
از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش
دانه اندیشه را در من که افشانده است
چنگ در دست من و چنگی مغرور
یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز ایا قدرت اندیشه می بود ؟
باز ایا می توانسم که ره یابم
در معماهای این دنیای رازآلود
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ
سایه افکندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم  ‚ هیچ هستم ‚ هیچ
سایه افکندی بر آن پایان و در دستت
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا
می کشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
 آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خویش را ‌آینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خودپرست تو
گوسپندی در میان گله سرگردان
آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی
می زده در گوشه ای آرام آسوده
می کشیدی خلق را در راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد
هر که شیطان را به جایم برگزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
عاصیش کردی او را سوی ما راندی
این تو بودی  ‚ این تو بودی کز یکی شعله
دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی
مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
 با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد
 هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
شعر شد  ‚ فریاد شد  ‚ عشق و جوانی شد
عطر گلها شد بروی دشتها پاشید
رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد
موج شد بر دامن  مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد
 آن چنان در جان می خواران خروش افکند
 تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در این شبهای ظلمانی
هادی گم کرده راهان در بیابان شد
بانگ پایش در دل محرابها رقصید
 برق چشمانش چراغ رهنورردان شد
هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش
در ره زیبا پرستانش رها کردی
آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
گنبد مینای ما را پر صدا کردی
چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی
 ما به پای افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تیره قوم ثمود تو
خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه
 چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختیشان ‚ سوختی با برق سوزانی
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با خطا این لفظ مبهم آشنا گشتیم
تو خطا را آفریدی او بخود جنبید
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم
گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟
هیچ در این روح طغیان کرده عاصی
زو نشانی بود یا آوای پایی بود
تو من و ما را پیاپی می کشی در گود
تا بگویی میتوانی این چنین باشی
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم
بر سر ما پتک سرد آهنین باشی
چیست این شیطان از درگاهها رانده
در سرای خامش ما میهمان مانده
بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده
چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد
تیره روحی  ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی
تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی
میل او کی مایه این هستی تلخست
رای او را کی از او در کار پرسیدی
گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی
ای بسا شبها که در خواب من آمد او
چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند
سخت مینالیدند می دیدم که بر لبهاش
ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند
شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا
گوشه ای می جست تا از خود رها گردد
پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد
ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد
گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است
شیطان : تف بر این هستی بر این هستی دردآلود
تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیزست
خالق من او و او هر دم به گوش خلق
 از چه می گوید چنان بودم چنین باشم
من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟
او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم
دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت
دام صیادی به دستم داد و رامم کرد
 تا هزاران طعمه در دام افکنم ناگاه
 عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد
دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت
منتظر بر پا ملکهای عذاب او
نیزه های آتشین و خیمه های دود
تشنه قربانیان بی حساب او
میوه تلخ درخت وحشی ز قوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
 آن شراب از حمیم دوزخ آغشته
 ناز ده کس را شرار تازه ای در دل
 دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت
تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
 او به من رسم فریب خلق را آموخت
من چه هستم خود سیه روزی که بر پایش
 بندهای سرنوشتی تیره پیچیده
ای مریدان من ای گمگشتگان راه
راه ما را او گزیده ‚ نیک سنجیده
ای مریدان من ای گمگشتاگان راه
راه راهی نیست تا راهی به او جوییم
تا به کی در جستجوی راه می کوشید
راه ناپیداست ما خود راهی اوییم
ای مریدان من ای نفرین او بر ما
ای مریدان من ای فریاد ما از او
ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما
 ای سراپا خنده های شاد ما از او
ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم
ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم
ما که از چشمان او بیهوده افتادیم
از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم
ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم
ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم
ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد
ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم
ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
دام خود را با فریبی تازه می گسترد
او برای دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد
ای مریدان من ای گمگشتگان راه
من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم
گر چه او کوشیده تا خوابم کند اما
من که شیطانم دریغا سخت بیدارم
ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
اشک باریدم پیاپی اشک باریدم
ای بسا شبها که من لبهای شیطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم
ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین
دستهایم با نوازش ها فرود آمد
ای بسا شبها که تا آوای او برخاست
زانوانم بی تامل در سجود آمد
ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ
آرزو می کرد تا یک دم برون باشد
آرزو می کرد تا روح صفا گردد
نی خدای نیمی از دنیای دون باشد
بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
ما که خود افتادگان زار مسکینیم
ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار
نقش دستی  ‚ نقش جادویی نمی بینیم
ساختی دنیای خاکی را و میدانی
پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست
ما عروسکها و دستان تو دربازی
کفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست
شکر گفتی گفتنت ‚ شکر ترا گفتیم
لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم
راه می بندی و می خندی به ره پویان
 در کجا هستی ‚ کجا ‚ تا در تو ره جوییم
ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم
پس دگر افسانه روز قیامت چیست
پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
سر به سر آتش سراپا ناله های درد
پس غل و زنجیرهای تفته بر پا
از غبار جسمها خیزنده دودی سرد
خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتی
می فروش بیدل و میخواره سرمست
 ساقی روشنگر و پیر سماواتی
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل
هر زمان گوید که در هر کار یار ماست
یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی
آن که از بخت سیاهش نام شیطان بود
آن که در کار تو و عدل تو حیران بود
هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود
این منم آن بنده عاصی که نامم را
دست تو با زیور این گفته ها آراست
وای بر من وای بر عصیان و طغیانم
گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست
باز در روز قیامت بر من ناچیز
خرده میگیری که روزی کفر گو بودم
در ترازو می نهی بار گناهم را
تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم
کفه ای لبریز از گناه من
کفه دیگر چه  ؟ می پرسم خداوندا
چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟
خود چه آسانست در ان روز هول انگیز
روی در روی تو از خود گفتگو کردن
آبرویی را که هر دم می بری از خلق
در ترازوی تو نا گه جستجو کردن
در کتابی  ‚ یا که خوابی خود نمی دانم
نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم
تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
 در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم
خشم کن اما ز فریادم مپرهیزان
من که فردا خاک خواهم شد چه پرهیزی
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی
تو گرسنه دوزخ آنجا کام بگشوده
مارهای زهرآگین تکدرختانش
از دم آنها فضا ها تیره و مسموم
آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش
در پس دیوارهایی سخت پا برجا
هاویه آن آخرین گودال آتشها
خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد
جسمهای خاکی و بی حاصل ما را
کاش هستی را به ما هرگز نمیدادی
یا چو دادی  ‚ هستی ما هستی ما بود
 می چشیدم این شراب ارغوانی را
نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود
سالها ما آدمکها بندگان تو
با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم
 تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم
چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
 از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
نسیه دادی  ‚ نقد عمر از خلق بستاندی
 گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند
 سالها رخساره بر سجاده ساییدند
از تو نامی بر لب و در عالم و رویا
جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند
هم شکستی ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهایشان با کینه خندیدی
گور خود گشتند و ای باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آن نباریدی
از چه میگویی حرامست این می گلگون؟
در بهشت جویها از می روان باشد
هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا
حوری ای از حوریان آسمان باشد
می فریبی هر نفس ما را به افسونی
میکشانی هر زمان ما را به دریایی
در سیاهیهای این زندان می افروزی
گاه از باغ بهشتت شمع رویایی
ما اگر در این جهان بی در و پیکر
خویش را در ساغری سوزان رها کردیم
بارالها باز هم دست تو در کارست
از چه میگویی که کاری ناروا کردیم؟
در کنار چشمه های سلسبیل تو
ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را
سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد
بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را
حافظ ‚ آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
چیست این افسانه رنگین عطرآلود
چیست این رویای جادوبار سحر آمیز
کیستند این حوریان این خوشه های نور
جامه هاشان از حریر نازک پرهیز
کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم
لرزش موج خیال انگیز دامانها
میخرامند از دری بر درگهی آرام
سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها
آبها پاکیزه تر از قطره های اشک
نهرها بر سبزه های تازه لغزیده
میوه ها چون دانه های روشن یاقوت
گاه چیده ‚ گاه بر هر شاخه ناچیده
سبز خطانی سراپا لطف و زیبایی
 ساقیان بزم و رهزن های گنج دل
حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل
قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج
 تخت ها بر پایه هاشان دانه ی الماس
پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
از فضاها می ترواد عطر تند یاس
ما در اینجا خاک پای باده و معشوق
ناممان میخوارگان رانده رسوا
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
مومنان بیگناه پارسا خو را
آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت بارالها خود ثوابی بود
هر چه داریم از تو داریم ای که خود گفتی
مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست
هر که را من خواهم او را تیره دل سازم
هر که را من برگزینم پاکدامنست
پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش
تا درون غرفه های عاج ره یابیم
یا برانی یا بخوانی میل میل تست
ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم
تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی
دیگران در کار گل مشغول و تو در گل
می دمی تا بنده سر گشته ای سازی
 تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
جز یکی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت میفشاریمان
گاه می آیی و می خندی به روی ما
تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش
دیده در آینه دنیا و جمال خویش
 هر دم این آینه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خویش
برق چشمان سرابی  ‚ رنگ نیرنگی
شیره شبهای شومی  ‚ ظلمت گوری
شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم
تشنه سرخی خونی  ‚ دشمن نوری
خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو
کفر می گویم تو خارم کن تو خاکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی در دلم بنشین و پاکم کن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم


پ ن ۱ -دلم واسه شعرای فروغ خیلی تنگیده بود

گفتم با شعری یادی ازش کنم اول سال نو

روحش شاد . . .

پ ن ۲ -بر و بچ جدیدا خیلی کم پیدا شدند

خدا کنه که همه سالم و قبراق باشن ...

 پ ن ۳ -شاید ما کم سعادتیم یا به قول دوستان بی معرفت !!!

 

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 10 فروردین1388 ساعت 18:52 | لینک ثابت |

خراب

خراب

فرسود پای خود را چشمم به راه دور


تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی


رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود


دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود


پایان شام شکوه ام


صبح عتاب بود


چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست


این خانه را تمامی پی روی آب بود


پایم خلیده خار بیابان


جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه


لیکن کسی ز راه مددکاری


دستم اگر گرفت فریب سراب بود


خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید


 کندی نهفته داشت شب رنج من به دل


اما به کار روز نشاطم شتاب بود


آبادی ام ملول شد از صحبت زوال


بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست


 تصویر جغد زیب تن این خراب بود


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 10 فروردین1388 ساعت 12:45 | لینک ثابت |

درگذشتگان سینمای ایران در سال 87

درگذشتگان سینمای ایران در سال 87


سینمای ایران در سالی كه گذشت، تعدادی از هنرمندانش را از دست داد. داود اسدی، شاهرخ سخایی، اسماعیل داورفر، خسرو شكیبایی، احمد آقالو، فرهنگ معیری، جواد خدادادی، فرهاد خان‌محمدی، مهرداد فخیمی، رضا ارحام صدر، فریدون خوشابافرد و مهری مهرنیا، از جمله سینماگرانی بودند كه در سال 87 به دیار باقی شتافتند.
 

درگذشت "داوود اسدی" بازیگر سینما و تلویزیون

داوود اسدی بازیگر سینما و تلویزیون ساعت دو بامداد شنبه و در سومین روز از فروردین 87 در سن 38سالگی بر اثر سكته قلبی در گذشت.

"ساعت خوش" نخستین تجربه تلویزیونی این هنرمند بود. مرحوم اسدی كه پس از بازی در این مجموعه تلویزیونی به چهره ای شناخته شده برای بسیاری از بینندگان تلویزیونی و بخصوص جوانان تبدیل شده بود، طی سالهای اخیر كمتر به ایفای نقش در سریال‌ها پرداخت. مرحوم اسدی همچنین در سه فیلم "سرحد "، "مادرم گیسو " و "دیدار" بازی كرده است.
 

درگذشت "اسماعیل داورفر" یكی از پیشكسوتان عرصه بازیگری در سینما، تئاتر و تلویزیون

"اسماعیل داورفر" یكی از پیشكسوتان عرصه بازیگری در سینما، تئاتر و تلویزیون صبح روز 14 اردیبهشت ماه 87 درگذشت. مرحوم "داور‌فر " در سن 76 سالگی بر اثر سرطان درگذشت. او بازی در تئاتر را از سال 1335 و همچنین بازی در سینما را از سال 1348 با فیلم "گاو" به كارگردانی "داریوش مهرجویی" شروع كرد.

از جمله كارهای او در سینما می‌توان به تعطیلات تابستانی (1374)، تحفه هند (1373)، روزهای خوب زندگی (1373)، مهریه بی بی (1373)، پادزهر (1372)، عیالوار (1371)، آقای بخشدار (1370)، زیر بامهای شهر (1368)، افسون (1367)، لنگرگاه (1367)، وكیل اول (1365)، تاتوره (1363)، سرایدار (1355)، غبار نشینها (1353)، صادق كرده (1351) و آقای هالو اشاره كرد.
پیكر مرحوم "اسماعیل داورفر " 17 اردیبهشت از مقابل تالار وحدت تشییع شد.
 

درگذشت "خسرو شكیبایی" بازیگر محبوب سینما، تئاتر و تلویزیون

"خسرو شكیبایی" بازیگر محبوب سینما، تئاتر و تلویزیون پس از دوره ای جدال با بیماری و مرگ، صبح روز جمعه 28 تیرماه 87 در سن 64 سالگی در تهران درگذشت تا كارنامه یكی از هنرپیشگان نامدار معاصر ایران برای همیشه بسته شود. پیكر این هنرمند بزرگ روز یكشنبه 30 تیرماه و با بدرقه میلیونی مردم از مقابل تالار وحدت به سوی قطعه هنرمندان تشییع شد.

او برای فیلم‌های "یكبار برای همیشه"، "سایه به سایه" و "كاغذ بی خط" نامزد دریافت سیمرغ بلورین بوده است. خط قرمز، دادشاه، صاعقه، رابطه، دزد و نویسنده، ترن، شكار، هامون، عبور از غبار، ابلیس، جستجو در جزیره، سارا، پرواز را بخاطر بسپار ، یكبار برای همیشه، بلوف، كیمیا، پری، درد مشترك، لژیون، سایه به سایه، خواهران غریب، سرزمین خورشید، عاشقانه، روانی، زندگی، دختردایی گمشده، میكس، دختری بنام تندر، كاغذ بی‌خط ، مزاحم، اثیری، صبحانه برای دو نفر، ازدواج صورتی، سالاد فصل، حكم، ستاره‌ها، عروسك فرنگی، چه كسی امیر را كشت؟، دلشكسته، دوشیزه باران، حیران، از جمله كارهای سینمایی وی بوده‌اند. آخرین حضور شكیبایی در برابر دوربین، در جریان دومین جشن كانون منتقدان سینما بود كه وی در آن به عنوان یكی از برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب مورد تجلیل قرار گرفت و جایزه دریافت كرد.

حماسه دره شیلر، خانه ای مثل شهر، عروس حلبچه، دو همسفر و دایره سرخ از كارهای بلند سینمایی وی بودند. مراسم تشییع جنازه "رضا آقاربی" رأس ساعت 9 صبح روز یكشنبه 20 مرداد، از مقابل خانه هنرمندان به‌ سوی قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) برگزار شد.
 

درگذشت "مهرداد فخیمی" فیلمبردار سینمای ایران

"مهرداد فخیمی" فیلمبردار با سابقه سینمای ایران در سن 69 سالگی در منزلش درگذشت. فخیمی كه از مدت‌ها پیش از بیماری سرطان ریه رنج می‌برد و تا دو روز نیز در بیمارستان بستری بود، سرانجام صبح روز 23 مرداد 87 بر اثر عوارض این بیماری در منزل خودش چشم از جهان فرو بست.

مهرداد فخیمی متولد 1318 تهران، فارغ‌التحصیل فیلمبرداری از آلمان بود و فعالیت هنری را با ساخت فیلم‌های كوتاه همانند "جام حسنلو"، "نان و كوچه"، "اربعین" و ... آغاز و سینمای حرفه‌ای را سال 1353 با فیلمبرداری فیلم "غریبه و مه" به كارگردانی بهرام بیضایی تجربه كرد. حاجی واشنگتن، مرگ یزدگرد، پاییزان، چریكه تارا، كلاغ، مسافران، كمال الملك، وكیل اول و سریال هزاردستان از جمله كارهای به یاد ماندنی این هنرمند فقید است.

وی در دهمین جشنواره بین المللی فیلم فجر برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری برای فیلم "مسافران" شد و سال 65 نیز نامزد دریافت این جایزه برای فیلم "ناخدا خورشید"شده بود. همچنین بیست و یكمین جشنواره فیلم فجر با بزرگداشت این فیلمبردار همراه بود كه در آن جشنواره آثار شاخص وی به نمایش در آمد. "چه كسی امیر را كشت" آخرین فعالیت سینمایی مرحوم فخیمی بود.

تشییع پیكر این هنرمند ساعت 9صبح روز 24 مردادماه از مقابل خانه سینما به سوی قطعه هنرمندان بهشت زهرا انجام شد.
 

درگذشت "جواد خدادادی" بازیگر سینما و تلویزیون

جواد خدادادی به كه دلیل عارضه قلبی در بیمارستانی در آلمان بستری شده بود، چهارم شهریور 87 درگذشت و در كشور آلمان به خاك سپرده شد. بازیگر نقش ابوذر در سریال امام‌علی (ع) چندی پیش به دلیل عارضه قلبی در بیمارستانی واقع در دورتموند بستری شده بود. بازیگر سریال آینه كه 8 سال پیش برای مداوای بیماری همسرش به آلمان رفته بود، بهار امسال به ایران بازگشت و تصمیم به ادامه فعالیت در عرصه هنر گرفت اما به دلیل حاد شدن ناراحتی قلبی خود به آلمان بازگشت.
 

درگذشت "فرهاد خان‌محمدی" بازیگر سینما و تلویزیون

"فرهاد خان‌محمدی" بازیگر سینما و تلویزیون در سن 64 سالگی درگذشت.

این بازیگر ساعت 13 بعد از ظهر 29 شهریور 87 به دلیل ایست قلبی در بیمارستان رسول اكرم در گذشت. بنابر این گزارش، تشییع پیكر این بازیگر سینما و تلویزیون ساعت 10 صبح روز یكشنبه 31 شهریور از مقابل خانه سینما به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) برپا شد.

وی در همدان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را تا اخذ گواهینامه هشتم در همدان بود. سپس در سال 1338 همراه خانواده به تهران آمد. مدتی مشغول كارهای فنی بود و چندین سال در ارتش بعنوان افسر ارشد كار كرد. بعد از آن درسال 1347 وارد عرصه سینما شد. "فرهاد خان‌محمدی" متولد 1323 بود و بیش از 4 دهه فعالیت داشته است كه شاخص‌ترین آنها دو مجموعه تلویزیونی "سربداران" و "كاراگاه علوی" یك و دو بوده است. واكنش پنجم، مسافر ری، مومیایی3 ، معجزه خنده، آخرین بندر، افعی، پرده آخر، ریحانه، ساوالان، هامون و سرب از دیگر كارهای سینمایی خان‌محمدی بوده‌اند.
 

درگذشت "خسرو تسلیمی" تهیه‌كننده و مدیر تولید سینما

"خسرو تسلیمی" تهیه‌كننده و مدیرتولید سینمای ایران 19 آبان‌ماه در 83 سالگی به علت سكته قلبی درگذشت. سیروس تسلیمی تهیه‌كننده سینما و پسر این سینماگر گفت : ساعت 2 بامداد امروز حال پدر وخیم شد و او را به بیمارستان امام خمینی كرج بردیم كه بعد از مدتی به دلیل سكته قلبی درگذشت.

مراسم تشییع پیكر وی 21 آبان ماه ساعت 10 صبح از مقابل خانه سینما انجام شد. تسلیمی همسر منیره آخوندنیا (منیره تسلیمی) بازیگر تئاتر، پدر سیروس تسلیمی (تهیه كننده و نویسنده) و سوسن تسلیمی (بازیگر و كارگردان تئاتر و سینما) است.

از آخرین كارهای او به عنوان مدیرتولید می‌توان به كیش و مات، ازدواج صورتی، الهه زیگورات و بی‌همتا اشاره كرد. زمان از دست رفته، عبور از غبار، پرنده كوچك خوشبختی، شاید وقتی دیگر و كفش‌های میرزانوروز از دیگر كارهای تسلیمی به عنوان مدیر تولید در سال‌های پس از انقلاب است.
 

درگذشت "فرهنگ معیری" چهره‌پرداز ایرانی

"فرهنگ معیری " طراح چهره‌پردازی پیشكسوت ایرانی سینما و تئاتر ساعت 8 صبح روز 21 اردیبهشت 87 بر اثر سكته قلبی دارفانی را وداع گفت. فرهنگ معیری سال 1322 در شهر مرند متولد شد. وی عضو گروه چهره‌پردازان سیمای جمهوری اسلامی و مدیر آموزشگاه چهره پردازی "آینه در آینه" بوده است.

طراحی چهره‌پردازی فیلم‌هایی چون اشك سرما، رخساره،سگ كشی، افعی، نقش عشق، سفر عشق، سرزمین آرزوها، شناسایی، اتاق یك، پرواز در شب، مادیان، رخساره توسط وی انجام شده است. او همچنین طراح چهره‌پردازی فیلم‌هایی چون مسافران، شاید وقتی دیگر، شكار، كانی مانگا ، باشو غریبه كوچك، طلسم،خانه عنكبوت،نقطه ضعف،اشباح،خط قرمز، چریكه تارا، سفر سنگ و كلاغ بوده است. "گناه من"(مهرشاد كارخانی) از آخرین كارهای مرحوم معیری به شمار می‌رود.
 

درگذشت "وحید مجتهدی" سینمادار

مراسم تشییع پیكر "وحید مجتهدی" مدیر سینما اروپا در روز نهم تیرماه 87 او از مقابل "خانه سینما" به سمت بهشت زهرا (س) برگزار شد. "مجتهدی " كه هنگام فوت 62 سال سن داشته، مدیر و صاحب سینما اروپا بوده است." "وحید مجتهدی" پسر "جمال مجتهدی" از قدیمی‌ترین سینماداران و تهیه‌كنندگان سینمای ایران است كه به دلیل سكته قلبی دارفانی را وداع گفت.
 

درگذشت "احمد آقالو" بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون

"احمد آقالو " بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون پس از یك دوره بیماری به علت سرطان در سوم آذز 87 درگذشت. در سال‌های اخیر به دلیل شدت بیماری، این هنرمند دیگر در برنامه‌های تلویزیون شركت نمی‌كرد و بیشتر در اجرای برنامه‌های رادیویی فعالیت می‌كرد.

احمد آقالو متولد 1328 قزوین، فارغ التحصیل تئاتر از دانشكده هنرهای زیبا دانشگاه تهران است. وی فعالیت هنری را پس از گذراندن دوره شش ماهه بازیگری در هنرستان آزاد هنرپیشگی دانشكده هنرهای دراماتیك آغاز كرد. بازی در فیلم "دادشاه " به كارگردانی حبیب كاوش نخستین تجربه سینمایی اوست. از دیگر فعالیت‌های آقالو می‌توان به دوبلاژ، رادیو، بازی در تئاتر و مجموعه‌های مختلف تلویزیونی اشاره كرد.
 

درگذشت "رضا ارحام صدر" كمدین تئاتر و سینما

رضا ارحام صدر عصر روز یكشنبه 24 آذر ماه 87 در منزل مسكونی خود در شهر اصفهان در 85 سالگی از دنیا رفت. رضا ارحام صدر بازیگر پیشكسوت تئاتر و سینما اردیبهشت ماه 1302 در محله پاقلعه‌ بخش 4 اصفهان متولد شد و فعالیت هنری خود را از سال 1326 و بازی در تئاتر آغاز كرده و در واقع از پایه‌گذاران تئاتر در اصفهان محسوب می‌شود.

او همچنین در سال 1336 با فیلم "شب نشینی در جهنم" وارد سینما شد و سپس در فیلم‌هایی چون "علی واكسی"، "ستاره‌ای چشمك زد"، "مردان خشن"، "جعفرخان از فرنگ برگشته"، "نصف جهان" و "افسانه شهر لاجوردی" بازی كرد. از نمایش‌های او نیز می‌توان به "رفیق‌ناجنس"، "بوقلمون‌ها"، "كدام یك از دو"، "دلقك‌ها"، "وادنگ"، "خروس بی‌محل" و... اشاره كرد.

آخرین فعالیت سینمایی این بازیگر كه به دلیل كهولت سن كم‌كار بود، به فیلم ویدیویی "درسا" محسن دامادی در سال 84 برمی‌گردد.
 

درگذشت "مهری مهرنیا" بازیگر قدیمی سینما، تئاتر و تلویزیون

مهری مهرنیا بازیگر قدیمی این بازیگر قدیمی سینما، تئاتر و تلویزیون روز 29 بهمن‌ماه 87 پس از مدت‌ها بیماری در بیمارستان باهنر تهران دارفانی را وداع گفت.

مراسم تشییع پیكر این هنرمند ساعت 10 صبح روز یكشنبه 4 اسفند ماه از مقابل خانه سینما و به سمت قطعه هنرمندان بهشت‌زهرا (س) برگزار ‌شد. آخرین نقش‌آفرینی "مهری مهرنیا" بازی در فیلم‌ "ازدواج به سبك ایرانی" (حسن فتحی) بوده است.
 

درگذشت "سید علی میری" كمدین معروف و قدیمی تئاتر و سینما

سید علی میری بازیگر قدیمی تئاتر و سینما بامداد روز 12 اسفند ماه 87 در بیمارستان آبان تهران از دنیا رفت. به گزارش بخش سینمایی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این هنرمند به دلیل عارضه‌ قلبی در سن ۶۹ سالگی درگذشت و مراسم تشییع پیكر او ساعت 9 صبح روز چهارشنبه 14 اسفند ماه از مقابل خانه سینما به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) انجام ‌شد.

این هنرمند متولد 1318 رشت و دارای مدرك تحصیلی دیپلم بود كه از كلاسهای آزاد هنرپیشگی در جامعه بارید فارغ‌التحصیل شده بود، او فعالیت خود را در تئاتر از سال 1341 آغاز كرد و در سینما نیز از سال 1343 با بازی در آثاری همچون "شیطان در می‌زند" ، "دیوار شیشه‌ای" ، "به دادم برس رفیق" و "سرنوشت‌سازان" و ... نام برد.

میری در عمر هنری اش كه بیش از ۱۴ سال بیشتر نبود در ۱۱۵ فیلم بازی كرد. او كه عموما در نقش وردست رشتی ظاهر می شد متولد شهسوار بود و در سال ۱۳۴۰ از مدرسه هنرپیشگی فارغ التحصیل شده بود. بعد از سه سال كار تئاتری با فیلم "زمزمه محبت" كار امیر شروان به سینما وارد شد این بازیگر فقط در سال ۵۶ در ۱۰ فیلم بازی كرده بود. ناخدا باخدا، یكی خوش صدا یكی خوش دست و میرم بابا بخرم از كارهای معروف او در نزد تماشاگران آثار قبل از انقلاب است.


درگذشت دستیار فیلمبردار با سابقه سینمای ایران

احمد ابراهیمی، دستیار فیلمبردار باسابقه سینمای ایران روز 10 مرداد ماه 87 به علت نارسایی قلبی درگذشت. وی از جمله دستیاران فیلمبردار با سابقه سینمای ایران متولد سال 1323 بود و كار خود را در سال 1339 با فیلم "چشمه عشاق" ساخته احمد صباحی به عنوان دستیار فیلمبردار شروع كرد و طی سال‌های قبل و بعد از انقلاب اسلامی یكی از فعال‌ترین دستیاران فیلمبردار در سینمای ایران بود.


درگذشت "رضا آقاربی" بازیگر سینما و تلویزیون

"رضا آقاربی" بازیگر سینما و تلویزیون در سن 50 سالگی به دلیل ایست قلبی دارفانی را وداع گفت.
این بازیگر كه سریال‌های "مختارنامه" و "یوسف پیامبر" از آخرین فعالیت‌های وی به شمار می‌روند، صبح روز پنجشنبه 17 مرداد 87، هنگام ورزش صبحگاهی در پارك نزدیك محل سكونت خود، دچار حمله قلبی شد و جان به جان آفرین تسلیم كرد. بنابر این گزارش، رضا آقاربی متولد 1337 تهران، فعالیت هنری خود را سال 1360 با تئاتر آغاز كرد. بازی در فیلم "پرچمدار" به كارگردانی شهریار بحرانی نخستین تجربه سینمایی اوست.


درگذشت "شاهرخ سخایی" هنرمند عكاس

شاهرخ سخایی عكاس سینما ، شنبه ، سوم فروردین ماه 87 بر اثر عارضه قلبی در سن 55 سالگی در گذشت. شاهرخ سخایی فارغ التحصیل دوره دو ساله‌ عكاسی آمریكا، پیشتر مسوولیت كارگاه عكس و آرشیو هنرمندان بنیاد فارابی و همچنین كارگاه عكس و اسلاید آرشیو موزه شهدا را برعهده داشته است. از دیگر فعالیت‌های عكاسی او می‌توان به فیلم‌های مادیان، عروس حلبچه، دو فیلم با یك بلیط، نقش عشق، دادستان، جنگ نفتكش‌ها، مرسدس، مرد عوضی و میهمان مامان ، اشاره كرد.

پیكر آن مرحوم ساعت 10 صبح دوشنبه، پنجم فروردین ماه، از مقابل منزلش تشییع و در قطعه‌ هنرمندان بهش زهرا (س) به خاك سپرده ‌شد.


درگذشت "فریدون خوشابافرد" صدابردار باسابقه سینمای ایران

"فریدون خوشابافرد" صداگذار و صدابردار با سابقه سینمای ایران روز جمعه 10 بهمن ماه 87 بر اثر سكته قلبی در گذشت. "فریدون خوشابافرد" صداگذار فیلم‌هایی نظیر "تك درخت‌ها"، "تلافی"، "قتل آنلاین" و "انتخاب" در سن 65 سالگی و بر اثر سكته قلبی درگذشت.

مرحوم "فریدون خوشابافرد" كار در سینما را با صدابرداری استودیو "آقای هیروگلیف" به كارگردانی غلامعلی عرفان شروع كرد و آخرین كار به نمایش درآمده، از وی فیلم سینمایی "تلافی" بود كه كار صداگذاری آن را بر عهده داشت. مراسم تشییع پیكر این هنرمند فقید رأس ساعت 10 صبح روز یكشنبه 13 بهمن ماه از مقابل "خانه سینما " برگزار شد.


درگذشت "امید الله‌داد" یكی از اعضای انجمن فیلم كوتاه

امید الله‌داد از اعضای انجمن فیلم كوتاه ایران دوم آذر ماه 87 بر اثر ایست قلبی در سن 29 سالگی جان به جان آفرین تسلیم كرد. مرحوم‌ الله‌داد از اعضای تهیه كننده انجمن بود كه فیلم‌های كوتاه بسیاری چون : طوفان سنجاقك (شهرام مكری)، خوره (سعید حبیبی)، تمام دغدغه‌های من (سپهر سپحانی) و چندین كار كوتاه دیگر را تهیه كرده بود.

وی همچنین از اعضای فعال انجمن بود و بسیاری از كارهای تبلیغاتی و انتشاراتی انجمن در دفتر وی "مثلث زرد " انجام می‌شد. پیكر وی در سوم آذرماه تشیع و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاك سپرده شد.
 

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

 

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 4 فروردین1388 ساعت 16:21 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


فقط یک خواهش:
از کپی کردن مطالب بدون ذکر منبع جدا خودداری کنید
بیاییید به یکدیگر احترام بگذاریم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

کنسرت پرحاشیه حمید عسگری در شهریار و همه حرف او
پايان عضويت.
دیدگاههای دختران و پسران
جنجال برانگیزترین کتابهای جهان!!
نامه های عاشقانه نیما
برگ
گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

چرا آسمان آبي است؟!
عشق چیست ؟
شاعران جهان
ساحل و صدف
شماره یک:دل نامه های پاییزی
پادشاهی که فقط یك بار به حمام
از آن پرنده چوبی
چگونه لات شویم؟!
گفتگوی خودمانی با رئیس جمهور خودمانی
اشعاري از سوزان پوليس شوتز Susan Polis Schutz
در پي روياهايمان باش
تقسيم بندي و پيشنهاد کتاب
راهنمای آسان ازدواج
پوست شیر
تولدت مبارك داداشي..
معرفی یک شاعر
ده کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی!
Eminem - Careful What You Wish For
یک سبد آرزوی کال
20 خبر از بیست چهره سینما و تلویزیون
اولین سالگرد تولد وبلاگ
ریاضی‌دانی در سرزمین

نویسندگان

پیوند های روزانه

پیوند ها

ديوار بي حصار
دلنوشته های ما چهار تا
به ندای دلم گوش بده
شاهین در اوج (تعطیل کرده ! )
به بهانه ی
black and white heart
رها
دختری به اسم بارون
بیا تو هم عاشق میشی
غریبانه
زبل خان این جا، اون جا، همه جا
ققنوس در زنجير
دلشکسته تنها
آفاق
پایان عشق
عاشقانه...دنیای دل
فریاد خاموش
،،،اشک ستاره،،،
جز عشق هرچه که بینی اثرش کم شود
لحظه های آخر
ستاره شب
همه چی اینجا پیدا میشه
سراپاامید
نم نم بارون
برازنده ایرانی
محمد جواد عبدی
نیم نگاه
تا شقایق هست زندگی باید کرد
کوی عاشقان
چشمان خیس من
پسری تنها
شعر (اوا)
راز اشک
فاصله
زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی
دوست داشتن عاشقانه
راســــــــــــــــــــــــــــــــــــل
دست نوشته های محسن محمدپور
دل نوشته های ناناز
یادداشت های یک خبرنگار
آ ر ز و
دل نوشته های عاشقانه
:: ماهک::
وامانده از تبی سرد...
قالب وبلاگ
ایزدشهر

امکانات




Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم