|
چند سالگی بود ؟ نمی دانم... حوالی نوجوانی شاید، از مدرسه می آمدی به خانه ، از اجبار به انکار. یک نوار کاست قدیمی رنگ و رو رفته که ارث پدری بود انگار، تمام لذت دنیا را در خود داشت. بخاطر می آوری؟ ساعت دو بعدازظهر بود. پاییز بود. هوا ابری و گرفته ، غم داشت. دوست داشت که ببارد. چقدر این حالت و این حال را دوست داشتی.
نوار را در ضبط می گذاشتی. گویی پرواز می کردی، چه بی خرج سرخوش شدنی! چه لذت بار تماشا کردنی! نوار می چرخید، مردمک چشمانت نیز، کودکیت نیز، خاطرات تمام آن دوران هم، دَوَران می کرد فکر. ذهن سیال بود. صدا می آمد، چقدر بی کیفیت! اما از زبان من بود. از زبان تو بود. از زبان پدر نیز بود. فرکانس ها کم و زیاد می شد. شعر مورد داشت. صدا مورد داشت. آهنگ نبود جادو بود! بخاطر می آوری؟ می دانی که از چه چیز صحبت می کنم ؛ نوار کاست قدیمی رنگ و رو رفته، روی A ، آهنگ اول :
«یاور همیشه مؤمن ...»
بعد بزرگ تر شدی، عاشق شدی،از آن ها که نباید دچارش می شدی. زمانه، زمانه خفقان بود. اقتضای سِنت را نمی فهمید. می گفت: خلاف است، گناه است، هزارویک چیز دیگر است. اما تو شدی، بشدت عاشق شدی. بخاطر می آوری در تنهاییت کدامین صدا همیشه یار تو بود ؟ وفادار تو بود ؟ همان : «یاور همیشه مؤمن ...» پینک فلوید هم گوش می دادی اما این یک چیز دیگر بود. آهنگ نبود جادو بود.
بعد بزرگ تر شدی، شعر گفتی، ساز زدی، با صدای خودت خواندی، نوشتی، زدی، بُردی، گرفتی، شنیدی، خواستی فتح کنی دنیا را، فردا را. حالا باید دیگران عاشق تو می شدند نه تو عاشق ِ ... ولی ببین ! پسر ! یادت که هست؟ بخاطر می آوری؟ تو نمی توانی فرار کنی از نوستالژیت، از کودکیت، از خاطراتت... تو هنوز هم بسختی دلتنگ می شوی حتی اگر به روی خودت نیاوری!!
هنوز بعدازظهر های پاییز در هوای ابری و گرفته-آن گونه که دوست داری- همان صدا را می شنوی ، همان شعر را ، همان آهنگ را ، همان جادو را :
«یاور همیشه مؤمن» را ...
٢) از امروز به فردا
فرید، فرید من ، نازنینم ، همیشه یار ، وفادار، بزرگوار
گویی باز هم از خواب بیدارت کردم، این اختلاف ساعت اینجا و آنجا هم بلای جان ما شده است! هرزمان که شوق شنیدن صدایت را دارم، سرتاپا جذبه می شود این تن، حریص می شود این من، تو در خوابی و یکبار هم نشده که به من بگویی چرا اینقدر بی تابی، یکبار هم نشده که میهمانت را نپذیری. باز هم باید ببخشید که از خواب بیدارت کردم.
کلامت که شکوفا می شود، جاری می شود، من احساس می کنم که باید بهتر باشم، بهتر بنویسم.آن گونه که لیاقت پیشکش کردن به پیشگاه چون تو متعهد مَردی را داشته باشد. باید برایت حرف بزنم. باید این جانسروده ها را بشنوی سالار !
پشت پیانو که می نشینی، می نوازی، می خوانی شعر مرا واژه به واژه و من به فکر فرو می روم؛ به این فکر که این سیمها ، این دستگاههای ارتباطی چقدر ظرفیت دارند. چقدر مردانه این صدای ناب، این جادو وش آهنگ را منتقل می کنند. بعد سکوت می کنی که چطور بود؟ و من چه بگویم؟ از کدامین احساس حرف بزنم؟ خودم را کنترل می کنم و به شعرم ایراد وارد می کنم. می خواهم یکی دو واژه را تغییر دهم. آنجا که روی بعضی کوردها تحریر می زنی می خواهم هجای کشیده بیاورم. از پدر می گویی. از رفیق می گویی. از نارفیق می گویی. در این میانه طنزت جوانه می زند به کارهای من گیر می دهی ! وباهم بلند بلند می خندیم و نزدیک و نزدیکتر می شویم. احساس می کنم دیگر وقتش شده که این حرفها را بازگو کنم.
قافله سالار ! اِلسید ! باید روی اسب سپید رؤیایی ات بنشینی و پیشاپیش این سپاه، این قافله حرکت کنی. ما سنگ تو را به سینه می زنیم. ما به تو دلخوشیم فرید جان! آقای زولاند! آقای ملودی و آهنگ! آقای خاطرات کودکی و نوجوانی! رؤیای نورانی ِ موسیقی!
از جوان ها می گویی و از من هم لابد که یکی از آنها هستم. از اینکه باید به من و ما ها کمک کرد و دستشان را گرفت تا با شما به قله بیاییم، به قله تعهد هنری، به قله ای که تو آن بالابالاها سر به آسمان می سایی. اسفندیار منفردزاده هم آنجاست. من چقدر شما دو نفر را دوست دارم!
تو چقدر به پیمانت وفاداری در روزگاری که دیالکتیک جای تکنیک را گرفته است. در روزگار تناقض در جدل آری، اصالت در انسان نه! تو چقدر شبیه خودت هستی در روزگار تعلیق در آسمان، آویزان شدن از شهرت، از این و آن!
در کنار تو درس پس می دهم. از ترانه های شهیار و اردلان و ایرج که می گویم، می شنوی. از خودشان می گویی، می شنوم. می خواهی بدانی که چقدر شبیه آنها هستم و چقدر با آنها متفاوتم. ترانه های لئونارد کوهن را که تفسیر می کنم هیجان زده مرا تشویق می کنی به بیشتر خواندن، به خوبتر شنیدن و هوده تر بکار گرفتن. می خواهی جوانان راستینی باشیم در این راه، راه من، راه تو، راه همه ما...
نواهای تو درگوش نسلهای آینده این خاک طنین انداز است. راستی! چقدر از ما ایرانی تری سالار !
در این هیاهوی سرخوشی، عشق هاست که سروده می شود و من بی وزن با سیالیتی پُر از طرب آهنگ نام تو را با کدام هارمونی از بر کنم؟
ای آتشفشان ! حالا کجای جهان مغرورانه پای بر خاک استوار کرده ای؟
ای نت آبی رنگ ! چرا من در مقابلت توصیف کم می آورم؟
این شراب هزارساله را در جام بریز و جسمم را سلول سلول و روحم را اتم اتم با آهنگ خوش صدای تا انتها با هم بودن مسخ کن! به احترام تو ای کوه استوار می ایستم و سکوت می کنم.
مرا چه بیم از دشنه «نامَردان بروتوس صفت» ؛ وقتی که لبخند تو - سزار- تاریخ را می سازد.
باز هم باید ببخشید که حواسم به اختلاف ساعت نبود و از خواب بیدارت کردم.
فرید خان! امپراطور! ای شرافت این خاک! ای نازترانه پاک!
حرکت سرانگشتان تو بر کلاویه ها به یک جهان ترانه و آهنگ می ارزد.
ای الماس خوش تراش! ای نوای دلنشین! ای ملودی افسونگر!
دو هزار سال بعد گروهی در یک کاوش باستان شناسی در منطقه ای همیشه پاییز ، همیشه از عشق لبریز، نوار کاست قدیمی رنگ و رو رفته ای را کشف خواهند کرد.
روی A ، آهنگ اول شروع خواهد شد و جهان به پایان خواهد رسید .......
زمستون هم قشنگیهای خودش رو داره...

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 7 دی1387 ساعت 15:53 |
لینک ثابت |
|