|
حاصل حوصله ام را
گرد باد بی قراری
برد
باز
در کوچه پس کوچه های خیال
چشمم
به خاطره خیس و کهنسالی
خورد.
سکوتم از خاطراتی خیس و خاکستر لبالب....

در قير شب
دير گاهي است در اين تنهاي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي :
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش و وهمي است ز بندي رسته .
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاريست در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است .
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد .
نقش هايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها پاه در قير شب است
شاعر : سهراب سپهري
از كتاب : مرگ رنگ
چاپ اول 1330
نوشته شده توسط : سيد حامد صمدي
یه شعر هست که میگه:
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
نمیدونم از کیه ولی مال هر کیه دمش گرم با این شعرش
حال و احول روزگار ما هم دقیقا مصداق این شعره نمیدونم چه دردی که افتاده به جونم
مثل افسردگی میمونه هر چند وقت یگبار میگیرم
دیگه خسته شدم واقعا خسته شدم از همه چیز . . .
همه چیز دارم ولی فکر میکنم هیچی ندارم
میدونی. . .
بی خیال نمی خوام شما هم در گیر این فکرهای احمقانم کنم
بای تا های دیگر ( اگه زنده بودیم )
همتون رو دوست دارم به خدا جدی میگم
امیدوارم به هر آرزوی که دارید برسید

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در جمعه 19 مهر1387 ساعت 22:20 |
لینک ثابت |
|