تبليغاتX
قصه گو..

قصه گو..

حمید مصدق

سلام

امیدوارم که همه خوب و خوش و سلامت باشیدو کمال استفاده رو از این ماه برده باشید

این شبهای عزیز و پر فیض رو تا میتونید به بیداری بگذرونید چرا که تا سال دیگه معلوم

نیست که بازم این نفسمون بالا بیاد و بازم بتونیم از این شبهای قدر استفاده کنیم یه سخن جالب هست که میگ:

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چرا که سالها به اجبار خواهیم خفت!!!

اما موضوع اپ امروز:

داشتم در مورد حمید مصدق مطلبی می خوندم تو ای بین یک شعرش خیلی زیبا بود

میخوام اندکی در مورد حمید مصدق و شعر که خوندم واسه امروز بذارم .

امیدوارم خوشتون بیاد


حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده اش به اصفهان رفت و تحصیلات

 خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری،محمد حقوقی و بهرام

صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته

بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم فوق لیسانس اقتصاد گرفت. در

 ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی فارغ التحصیل شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران

 و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره های بعدی زندگی

 همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می گرفت.در

۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تاسال ۱۳۵۸ بیشتر

 به تدریس روش تحقیق استغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا

 پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده

داشت.حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.

 

تو به من خندیدی


 و نمی دانستی


 من به چه دلهره از باغچه همسایه


 سیب را دزدیم

 
 باغبان از پی من تند دوید


 سیب را دست تو دید


 غضب آلوده به من کرد نگاه


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


 و تو رفتی و هنوز


 سالهاست که در گوش من آرام آرام


 خش خش گام تو تکرار کنان

 
 می دهد آزارم


 و من اندیشه کنان غرق این پندارم


 که چرا


 خانه کوچک ما سیب نداشت
 

********************


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو


 من می شناختم او را


نام تو راهمیشه به لب داشت


 حتی


 در حال احتضار


 آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان


 آن مرد بی قرار


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو


هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود


 و گفت وگو نمی کرد


جز با درخت سرو


در باغ کوچک همسایه


شبها به کارگاه خیال خویش


 تصویری از بلندی اندام می کشید


 و در تصورش


 تصویر تو بلندترین سرو باغ را


تحقیر کرده بود


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو


او پاک زیست


پاکتر از چشمه ای نور


هم چون زلال اشک


یا چو زلال قطره باران به نوبهار


 آن کوه استقامت


 آن کوه استوار


وقتی به یاد روی تو می بود


 می گریست


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو


او آرزوی دیدن رویت را


 حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت


اما برای دیدن توچشم خویش را


 آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را


پنداشت


 آلوده است و لایق دیدار یار نیست


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو


آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست


 آن نام خوب بر لب لرزان او نشست


شاید روزی اگر


چه ؟ او؟ نه آه ... نمی آید

 


به مناسبت ما مبارک رمضان و حضرت علی (ع)

یک آهنگ از امین فیاض در مورد

حضرت علی (ع) برای دانلود می ذارم

امید وارم خوشتون بیاد

علی (ع)-امین فیاض


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 30 شهریور1387 ساعت 16:18 | لینک ثابت |

شعر ؟

سلام

امروز با ۲ تا از شعر های خودم وبلاگ رو بروز می کنم

امید وارم بشه اسم این نوشته ها رو شعر گذاشت

از شما دوستان گلم تقاضا دارم نظرات خود را در باب انتقاد

 و یا تمجید به این بنده اعلام نمایید

بنده آدم بسیار با ظرفیتی می باشم نظراتتون رو رک اعلام

بفرمایید

بازم از همه شما ممنونم

دو شعر به نامهای :

۱-برایم لالایی بخوان

۲-چه کسی می داند

 

برایم لالایی بخوان

به چشمهایت نگاه می کنم ای مادر

و می پرسم : آیا دنیا بدون این چشمها زیبا

می توانست معنای مهربانی را در یابد؟

هنگامی که تو را می بوسم

بر لبهایم گل سرخ غنچه می دهند

و با نگاه دلسوزانه ات دلم آرام می گیرد

این شعر من برای توست تا همگان بدانند

زندگی بی تو رسم خوشایندی نیست

ای امیره دلها

گواهی می دهم

دل مهربان تو

پایتخت شهر عشق من است

برایم باز هم لالایی بخوان

تا کودکی را بار دیگر در خواب ببینم . . .

 

شاعر : سید حامد صمدی

مورخه : 23/9/1385

 

 

چه کسی می داند . . .

من نمی دانم تو نمی دانی او نمی داند

ما نمی دانیم شما نمی دانید آنها هم نمی دانند

چرا هر چه  پرسیدند گفت : نمی دانم

چرا گریزان و شیطانم

من حرف نمی دانم؟

من نمی دانم

تو نمی دانی ؟

او از چه دل تنگ است

با او چه کرده اند

من نمی دانم

تو نمی دانی ؟

چرا او نمی داند؟

پس که می داند؟

 چرا می گویید :

نمی دانم نمی دانم ؟

چرا . . . ؟

 

دست نوشته ای از :

سید حامد صمدی

 

 

 


 


بدون شرح!!!


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت 13:37 | لینک ثابت |

من توانستم... شما هم می‌توانید!

 


می‌توان رشته‌ی این چنگ گسست

می‌توان کاسه‌ی آن تار شکست

می‌توان فرمان داد:

هان، ای طبل گران زین، پس خاموش بمان                 

به چکاوک اما، نتوان گفت‌‌ مخوان‌! «فریدون مشیری»

 

 سلام

این روزها نوشتن برایم سخت شده، شاید چون می‌دانم زمان خوانده‌شدنم فرارسیده و من همیشه از خوانده‌شدن، وحشت داشته‌ام نه از خوانده‌شدن که از برملا شدن اما گویا این زمان لازم است که من برملا شوم تا بشکنم شاید بتوانم دوباره بسازم‌ این بنایی را که از ابتدا کج ساخته بودم. قرار بود از خودم بنویسم، از سختی راه، از همان خشت اول که کج نهادیم و تا ثریا رفتیم‌ اما هرچه کردم نشد، هرچه نوشتم، سخت تکراری بود و یکنواخت، آن‌قدر که خودم هم حوصله‌ی تمام کردنش را نداشتم. نوشتن از سختی‌ها، سخت می‌شود وقتی بدانی همه تجربه‌اش کرده‌اند، وقتی بدانی هر فرد به اندازه‌ی وسع خود، سهمی از آن برده است و در این میان، وسع‌ تو هم بسیار ناچیز بوده است. این بود که از خودم گذشتم تا به اقیانوس برسم.

به‌راستی هم انگار سال‌ها گذشته است از آن روزها، انگار هرگز مال من نبوده‌اند و من فقط بخشی از یک کتاب را خوانده‌ام. چه‌طور ممکن بود من که آن همه می‌نالیدم به نمی‌دانم‌هایم، آن‌چنان اسیر می‌دانم‌ها شوم؟ من که آن‌قدر بیزار بودم از روزمَرگی‌ها، اسیر دست تکرارها شوم، من که آن همه می‌نالیدم از وجودم، من که خود را دردانه‌ی کائنات می‌پنداشتم، این همه کوچک و خوار شوم؟

اما نه، چه کسی بهتر از من می‌داند که «من» چگونه من را نابود کرد. من از همان آغاز، چوب بدفهمی‌هایم را خوردم. من فراموش کرده بودم که واژه‌ها، تنها رختی بر تن مفاهیم‌اند، من فراموش کرده بودم که ما انسان‌های «چون که زیرا» آن‌قدر درپی دلیل‌ها و استدلال‌ها شده‌ایم که یادمان رفته مفاهیم، قبل از ما و قانون‌های ‌‌ما بوده‌اند و جریان داشته‌اند. ما فراموش کرده‌ایم که واژه‌ها هرگز به وسعت معناها نبوده‌اند. من گمان می‌کردم برای دانستن نمی‌دانم‌ها باید بی‌وقفه به‌سوی کتاب‌ها هجوم برد. من نمی‌دانستم برای دانستن، اول باید تکلیفت با خودت روشن باشد، باید بدانی در کجا ایستاده‌ای و به کجا می‌خواهی بروی، باید بدانی وسعت از درک چه‌قدر است و سهمت از دانستن چه‌قدر! افسوس که من این‌ها را نمی‌دانستم و در لابه‌لای صفحه‌های کتاب‌ها، اول اعتمادم، بعد خدایم و بعد از آن، خودم را جا گذاشتم و فراموش کردم. من گمان می‌کردم برای روزمره نبودن باید هر روز، کاری جدید کرد و هر روز به رنگ تازه‌ای درآمد و چون نمی‌توانستم این‌چنین کنم، دست از زندگی شستم، در گوشه‌ای نشستم و شوکران را نفس‌نفس به درون سینه فرستادم و مرگ را در عین زنده بودن، تجربه کردم.

من در پسِ «بی‌خودی» و «‌بی‌خدایی‌ام» با ندیدن آن‌چه آینه‌ها پیش رویم به تصویر می‌کشیدند، افیون را برگزیده بودم و خبر نداشتم برای روزمره نبودن، کافی‌ست نگاهت را عوض کنی و هر روز ‌در پس طلوع خورشید، رنگی تازه ببینی. دنیا آن روز تفاوت می‌کند با روزهای قبل. من نمی‌دانستم که افیون‌ها، درمان درد نیستند، فقط چند لحظه‌ای آرامت می‌کنند و پس از آن، درد بیش‌تر و سخت‌تری بازمی‌گردد.

من گمان می‌کردم دردم بی‌خدایی‌ست و نمی‌دانستم که درد من، نه از نبود خدایم بلکه از نبود خودم است. درد من، بیهودگی بود، از بی‌مصرفی بود.

روزهای سختی بود، خیلی سخت و منِ بی‌خود، بی‌خدا و عاصی، به مجنونی می‌مانستم که بی‌هدف در بیابان به‌دنبال آب می‌گردد. من گمان می‌کردم که خدایی ندارم و نمی‌دانستم خدا می‌داند که بنده‌ی ره‌گم‌کرده‌ای دارد! یادم هست ‌آن شبی که از فرط ناچاری و درماندگی، بر آستانش مشت کوبیدم و فریاد زدم «خدایا! نجاتم بده که دیگر طاقت این‌همه سرگشتگی ندارم» و خداوند، همان شب مرا به وسعت کائنات در آغوش گرفت...

همان شب، عزیزی را از دست دادیم و گویا مرگ که ناگهان این‌همه نزدیک شده بود، تلنگر که نه، مشتی سنگین بر صورتم نواخت. من هرگز از مرگ نمی‌ترسیدم و حتی گاه به التماس برای خود می‌خواستمش، اما رفتن او برای من که آن‌چنان غرق خود شده بودم که همه‌چیز و هرچه اطرافم بود را از یاد برده بودم، مانند بیداری در پس یک کابوس بود. برای فردی که به قدرت افیون زنده است، نبود افیون، مرگ نیست بلکه روزی هزاربار مردن و زنده‌شدن است و من این‌بار تصمیم گرفتم روزی هزاربار بمیرم. هر روز که می‌گذشت، به ‌امید فردای بهتر، بهتر می‌شدم. انگار دروغ بود‌ که می‌گفتند: «اگر سه روز دوام بیاوری، راحت می‌شوی!»

محال بود‌، آنان که می‌گفتند: «به شیشه مبتلا نخواهی شد.» من دیگر حتی نای مردن هم نداشتم، آن‌قدر در خیابان به دنبال آدرس خانه گشته بودم که دیگر جرأت تنها بیرون رفتن نداشتم. آن‌قدر در خانه فریاد زده بودم که دیگر روی در خانه ماندن نداشتم، دیوانه شده بودم، دیوانه‌ای که خود، دیوانگی‌اش را باور نداشت!

چند ماهی گذشت تا در‌پی یک سفر، مسافری را شناختم، مسافری که از راه من، بازگشته بود و جاده را یافته بود. دستم را گرفت و با دست دیگر به نقطه‌ای دور اشاره کرد و گفت: «اگر از این راه بروی، آب را خواهی یافت...»

من به امید یک لیوان آب، راهی شدم و اقیانوس را یافتم! اما ورود به اقیانوس، قانون داشت. برای شناکردن باید رخت‌ها را بکنی که لباس‌ها هرچه باشند، از سرعت حرکت می‌کاهند. باید هرچه توشه اندوخته بودم، در ساحل جا می‌گذاشتم، باید برهنه از هرچه می‌دانم و نمی‌دانم، تن به آب می‌زدم. برای درمان، یک جزء کل را به راه‌بلدها می‌سپردم. پایم که به آب رسید، قانون اول را برایم ‌خواندند: «آب‌بازی». گفتند به آن‌چه علاقه داری، مشغول باش. گفتم: «شنا، شناکردن را به من بیاموزید.» گفتند: «خواهی آموخت، کم‌کم.» گفتند: «بازی کن اما به آن‌چه انجام می‌دهی، خوب فکر کن.‌» اما من آن‌قدر ذهنم شلوغ بود که یارای اندیشیدن نداشتم. گفتم: «نمی‌توانم، من به درد هیچ‌کاری نمی‌خورم حتی به درد فکرکردن.» گفتند: «هیچ جانداری بیهوده نیست حتی اگر خود، این‌چنین بپندارد» و من باور کردم...

روزها در‌پی هم می‌گذشت و من هر روز یک‌قدم، تنها یک‌قدم جلوتر را می‌دیدم. آرام‌آرام حرکت می‌کردم، روزهای نخست، گمان می‌کردم که آخر راه، درمان درد من است اما تنم که با آب اُخت گرفت، دانستم که درمان من، بهانه‌ای بیش نیست برای آشتی دادن من با «من» و آخر راه، آن‌چنان دوردست است که شاید حتی به عمرم هم میسر نشود.

در اقیانوس، قانون بزرگ «تدریج» است. می‌خواهی درمان شوی؟ آرام‌آرام.

می‌خواهی انسان باشی؟ قدم‌ به‌ قدم، این‌جا پله‌پله تا ملاقات خدا هم می‌توانی بروی.

من آن‌قدر به بازی سرگرم شدم که نفهمیدم چه وقت شنا آموختم، چه وقت با خودم دوست شدم و در آغوشش فشردم! یادم نیست خدایم از کِی قادر مطلق شد، ابرها کنار رفت و خورشید، دوباره تابیدن گرفت. من در پس این تدریج‌ها، چه بسیار گوهرهای گم‌کرده را دوباره یافتم، دوباره من شدم و زمان حرکت، آغاز شد. من اما هرگز فراموش نخواهم کرد که تا مقصد، راه درازی مانده و اگر بنشینم، از غافله عقب می‌مانم. باشد که بتوانم به اندازه‌ی فهم، از این دریای بی‌کران بهره‌مند شوم...


سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

پ م ۱ : اول میخوام یک تشکر کنم از دوستانی که با حرف های خوبشون بازم منو به دنیای وبلاگ نویسی دعوتم کردند.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ م ۲ : این ایم و ماه مبارک و پر خیرو برکت ماه رمضان رو به همه به ویژه شما دوستای

گلم تیریک میگم و امیدوارم نهایت استفاده رو از این ماه ببرید.

 

اینم دختر عموی نانازمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 16:21 | لینک ثابت |

بخوان به نام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغ ها همه بیدار و بارور گردند .

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید

به آشیان خونین دوباره برگردند .

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد

پیام روشن باران

ز بام نیلی شب

که رهگذر نسیمش به هر کرانه برد .

ز خشک سال چه ترسی !

ـ که سد بسی بستند :

نه در برابر آب

که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور ...


درین زمانه عسرت

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف تر از خواب

زلال تر از آب .

تو خامشی که بخواند ؟

تو می روی که بماند ؟

 

 

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟

از این گریوه به دور

در آن کرانه ببین :

بهار آمده

از سیم خاردار

گذشته .

حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست !

 

هزار آینه جاری است .

هزار آینه

اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق .

 

 

زمین تهی است ز رندان

همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی .

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان :

« حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی »


*دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی*

 


سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

پ م ۱ :راستش میخواستم این اپ  با ۲ تا از شعر های خودم باشه ولی به دلایلی نشد.

پ م ۲ : مثل همیشه از دوستانی که با نظرات خودشون ما را تشویق به ادامه کار وا داشتند تشکر می نماییم.

پ م ۳ : و اما یک شکایت : از دوستانی که دیگه به ما سر نمی زنند با اینکه موقع اپ کردنشان خبرشون کردیم ولی بازم خبری نشد

پ م ۴ :باز هم بنا به دلایلی شاید این آخرین اپ ما بود ... شاید ...

پ م ۵ : از همه شما خواهش میکنم  ما هم دعا کنید

این شیطون هم پسر همسایمونه

amir mohammad

 

این اهنگ زیبای : پشت سرت نگاه نکن

با صدای : علیرضا روزگار

دانلود آهنگ

(برای دانلود آهنک روی دانلود آهنگ راست کلیک کرده و گزینه save target as انجام دهید )


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 4 شهریور1387 ساعت 13:6 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


فقط یک خواهش:
از کپی کردن مطالب بدون ذکر منبع جدا خودداری کنید
بیاییید به یکدیگر احترام بگذاریم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

کنسرت پرحاشیه حمید عسگری در شهریار و همه حرف او
پايان عضويت.
دیدگاههای دختران و پسران
جنجال برانگیزترین کتابهای جهان!!
نامه های عاشقانه نیما
برگ
گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

چرا آسمان آبي است؟!
عشق چیست ؟
شاعران جهان
ساحل و صدف
شماره یک:دل نامه های پاییزی
پادشاهی که فقط یك بار به حمام
از آن پرنده چوبی
چگونه لات شویم؟!
گفتگوی خودمانی با رئیس جمهور خودمانی
اشعاري از سوزان پوليس شوتز Susan Polis Schutz
در پي روياهايمان باش
تقسيم بندي و پيشنهاد کتاب
راهنمای آسان ازدواج
پوست شیر
تولدت مبارك داداشي..
معرفی یک شاعر
ده کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی!
Eminem - Careful What You Wish For
یک سبد آرزوی کال
20 خبر از بیست چهره سینما و تلویزیون
اولین سالگرد تولد وبلاگ
ریاضی‌دانی در سرزمین

نویسندگان

پیوند های روزانه

پیوند ها

ديوار بي حصار
دلنوشته های ما چهار تا
به ندای دلم گوش بده
شاهین در اوج (تعطیل کرده ! )
به بهانه ی
black and white heart
رها
دختری به اسم بارون
بیا تو هم عاشق میشی
غریبانه
زبل خان این جا، اون جا، همه جا
ققنوس در زنجير
دلشکسته تنها
آفاق
پایان عشق
عاشقانه...دنیای دل
فریاد خاموش
،،،اشک ستاره،،،
جز عشق هرچه که بینی اثرش کم شود
لحظه های آخر
ستاره شب
همه چی اینجا پیدا میشه
سراپاامید
نم نم بارون
برازنده ایرانی
محمد جواد عبدی
نیم نگاه
تا شقایق هست زندگی باید کرد
کوی عاشقان
چشمان خیس من
پسری تنها
شعر (اوا)
راز اشک
فاصله
زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی
دوست داشتن عاشقانه
راســــــــــــــــــــــــــــــــــــل
دست نوشته های محسن محمدپور
دل نوشته های ناناز
یادداشت های یک خبرنگار
آ ر ز و
دل نوشته های عاشقانه
:: ماهک::
وامانده از تبی سرد...
قالب وبلاگ
ایزدشهر

امکانات




Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم