تبليغاتX
قصه گو..

قصه گو..

اندوه انتوان چخوف را روایت می کنیم

قهرمانی آقای هادی ساعی رو به همه دوستان گلم و مردم ایران صمیمانه تبریک عرض می کنم

واقعا که باعث سر فرازی ما ایران ها شدی ساعی جان . دوست داریم.


غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی كه تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران می‌نشیند.
یوآن پوتاپوف درشكه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌ها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حركت ایستاده است. آرامش استخوان‌های درآمده و پاهای كشیده و نی مانندش او را به مادیان‌های مردنی خاك‌كش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فكر فرو رفته است. اصلاً چطور ممكن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیره‌ای كه به آن عادت كرده است دور كنند و اینجا در این ازدحام و گردابی كه پر از آتش‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌ناشدنی است، یا میان این مردمی كه پیوسته شتابان به اطراف می‌روند رها كنند و باز به فكر نرود!...
اكنون مدتی است كه یوآن و اسبش از جا حركت نكرده‌اند. پیش از ظهر از طویله درآمدند و هنوز مسافری پیدا نشده است. اما دیگر تاریكی شب شهر را فرا گرفته، رنگ‌پریدگی روشنایی فانوس‌ها به سرخی تندی مبدل شده است و رفته‌رفته بر ازدحام مردم در خیابان‌ها افزوده می‌شود.
ناگاه صدایی به گوش یوآن می‌رسد:
ـ درشكه‌چی! برو به ویبوسكا! درشكه‌چی!...
یوآن تكان می‌خورد. از میان مژه‌هایی كه ذرات برف آبدار به آن چسبیده است یك نظامی را در شنل می‌بیند.
ـ درشكه‌چی! برو به ویبورسكا! مگر خوابی؟ گفتم برو به ویبورسكا!
یوآن به علامت موافقت مهاری را می‌كشد. از پشت اسب و شانه‌های خود او تكه‌های برف فرو می‌ریزد...
نظامی در درشكه می‌نشیند، درشكه‌چی با لبش موچ‌موچ می‌كند، گردن را مانند قو دراز می‌كند، كمی از جا برمی‌خیزد و شلاقش را بیشتر برحسب عادت تا برای ضرورت حركت می‌دهد. اسب هم گردن می‌كشد، پاهای نی مانندش را كج می‌كند و بی‌اراده از جا حركت می‌كند...
هنوز درشكه چند قدمی نپیموده است كه از مردمی كه چون توده سیاه در خیابان بالا و پایین می‌روند فریادهایی به گوش یوآن می‌رسد:
ـ كجا می‌روی؟ راست برو!
نظامی خشمناك می‌گوید:
ـ مگر درشكه راندن بلد نیستی؟ خوب، راست برو!
سورچی گاری غرغر می‌كند و پیاده‌ای كه از خیابان می‌گذرد شانه‌اش به پوزه اسب یوآن می‌خورد، خشم‌آلود به وی خیره می‌شود و برف‌ها را از آستین می‌تكاند. یوآن مثل اینكه روی سوزنی نشسته باشد پیوسته سر جایش تكان می‌خورد، آرنج‌ها را به پهلو می‌زند و مانند معتضری چشم‌ها را به اطراف می‌چرخاند؛ انگار كه نمی‌داند كجاست و برای چه اینجاست.
نظامی شوخی می‌كند:
ـ عجب بدجنس‌هایی؛ مثل اینكه قرار گذاشته‌اند یا با تو دعوا كنند و یا زیر اسبت بروند.
یوآن برمی‌گردد، به مسافر نگاه می‌كند و لبش را حركت می‌دهد... گویا می‌خواهد سخنی بگوید اما فقط كلمات نامفهوم و گرفته‌ای از گلویش خارج می‌شود.
نظامی می‌پرسد:
ـ چه گفتی؟
یوآن تبسم می‌كند، آب دهان را فرو می‌برد، سینه‌اش را صاف می‌كند و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:
ـ ارباب!... من... پسرم این هفته مرد.
ـ هوم... از چه دردی مرد؟
یوآن تمام قسمت بالای پیكرش را به جانب مسافر برمی‌‌گرداند و جواب می‌دهد:
ـ خدا عالم است! باید از تب مرده باشد. سه روز در بیمارستان خوابید و مرد. خواست خدا بود.
از تاریكی صدایی بلند می‌شود:
ـ شیطان! سرت را برگردان؟ پیرسگ! مگر می‌خواهی آدم زیر كنی؟ چشمت را باز كن!
مسافر می‌گوید:
ـ تندتر برو! تندتر! اگر اینطور آهسته بروی تا فردا هم به ویبورسكا نخواهیم رسید. یالله! اسبت را شلاق بزن!
درشكه‌چی دوباره گردن می‌كشد. كمی از جا بلند می‌شود و با وقار و سنگینی شلاق را تكان می‌دهد. آن وقت چند بار به مسافر نگاه می‌كند اما مسافر چشمش را بسته است و ظاهراً حوصله شنیدن حرف‌های یوآن را ندارد. به ویبورسكی می‌رسند، مسافر پیاده می‌شود. یوآن درشكه را مقابل میهمانخانه‌ای نگه می‌دارد، پشتش را خم می‌كند و باز بی‌حركت می‌نشیند...
دوباره برف آبدار شانه‌های او و پشت اسبش را سفید می‌كند. یكی دو ساعت بدین منوال می‌گذرد.
سه نفر جوان درحالی كه گالش‌های خود را بر سنگفرش می‌كوبند و به هم دشنام می‌دهند به درشكه نزدیك می‌شوند. دو نفر آنها قد بلند و لاغر اندام‌اند اما سومی كوتاه و گوژپشت است.
گوژپشت با صدایی شبیه به صدای شكستن، فریاد می‌زند:
ـ درشكه‌چی! برو پل شهربانی... سه نفری نیم روبل...
یوآن مهاری را می‌كشد و موچ‌موچ می‌كند. نیم روبل خیلی كمتر از كرایه عادی است... اما امروز حال چانه زدن را ندارد. اصلاً دیگر یك روبل و پنج روبل برای او فرقی ندارد، همین‌قدر كافی است مسافری بیابد...
جوان‌ها صحبت‌كنان و دشنام‌گویان به طرف درشكه می‌آیند و هر سه با هم سوار می‌شوند. بر سر اینكه دو نفری كه باید بنشینند كدامند و نفر سومی كه باید بایستد كدام، مشاجره در می‌گیرد. پس از مدتی اوقات تلخی، دشنام و توهین و ملامت كردن به یكدیگر، بالاخره چنین تصمیم میگیرند كه چون گوژپشت از همه كوچكتر است باید بایستد. گوژپشت می‌ایستد، پس گردن درشكه‌چی می‌دمد و با صدای مخصوصی فریاد می‌كشد:
ـ خوب، هی كن داداش! عجب كلاهی داری! همه پطرزبورگ را بگردی نظیرش پیدا نمی‌شود.
یوآن می‌خندد و می‌گوید:
ـ هی... هی... چطور است؟...
ـ خوب، چطور است! چطور است؟ هی كن! می‌خواهی تمام راه را اینطور آهسته درشكه ببری؟ ها؟ مگر پس‌گردنی می‌خواهی؟...
یكی از درازها می‌گوید:
ـ سرم دارد می‌تركد... دیشب من و واسكا در خانه دگماسوف چهار بطری كنیاك خوردیم.
دراز دیگر عصبانی می‌شود:
ـ نمی‌فهمم چرا دروغ می‌گویی. مثل سگ دروغ می‌گوید.
ـ اگر دروغ بگویم خدا مرگم بدهد...
ـ راست گفتن تو هم مثل راست گفتن آنهایی است كه می‌گویند موش‌ها سرف می‌كنند.
یوآن می‌خندد و می‌گوید:
ـ هی... هی... هی... عجب ارباب‌های خو... او... شحالی.
گوژپشت خشمگین می‌شود:
ـ تف! شیطان جهنمی! طاعون كهنه! تندتر می‌روی یا نه؟ مگر اینطور هم درشكه می‌برند؟ شلاق را تكان بده! خوب، شیطان یالله! تندتر!
یوآن پشت سر خود حركت گوژپشت و دشنام‌هایی كه به او می‌دهد می‌شنود، به مردم نگاه می‌كند و كم‌كم حس تنهایی قلب او را ترك می‌گوید. گوژپشت تا موقعی كه نفس دارد و سرفه امانش می‌دهد ناسزا می‌گوید و غرغر می‌كند. درازها راجع به دختری به نام نادژنا پطرونا گفت‌وگو می‌كنند.
یوآن به آنها نگاه می‌كند و همین كه سكوت كوتاهی پیش می‌آید زیر لب می‌گوید:
ـ این هفته... آن...، پسر جوانم مرد.
گوژپشت آه می‌كشد و پس از سرفه‌ای لبش را پاك می‌كند و جواب می‌دهد:
ـ همه ما می‌میریم... خوب، هی كن! آقایان! راستی كه این درشكه‌چی حوصله مرا سر برد. چه وقت خواهیم رسید؟
ـ خوب، سرحالش بیار!... یك پس گردنی...
ـ بلای ناگهانی؛ شنیدی؟ مگر پس گردنی می‌خواهی؟ اگر با امثال تو تعارف كنند اینقدر آهسته می‌روید كه انگار آدم پیاده می‌رود... شنیدی! طاعون كهنه! یا اینكه حرف‌های ما را باد هوا حساب می‌كنی؟
از آن پس دیگر یوآن صداهایی را كه از پس گردنش می‌آید، فقط حس می‌كند و درست نمی‌شنود. ناگاه به خنده می‌افتد:
ـ هی... هی... هی... ارباب‌های خوشحال... خدا شما را سلامت بدارد!
یكی از درازها می‌پرسد:
ـ درشكه‌چی! زن داری؟
ـ مرا می‌گویید؟ هی... هی... هی... ارباب‌های خوشحال حالا دیگر یك زن دارم و آن هم خاك سیاه است... ها... ها... یعنی قبر... پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینكه عزرائیل به سراغ من بیاید پیش پسرم رفت...
آن وقت یوآن سر را برمی‌گرداند تا حكایت كند كه چطور پسرش مرده، اما گوژپشت نفس راحتی می‌كشد و خبر می‌دهد كه شكر خدا بالاخره به مقصد رسیدند. یوآن نیم روبل از آنها می‌گیرد و مدتی در پی این ولگردان كه در دهلیز خانه‌ای ناپدید می‌شوند نگاه می‌كند دوباره آن سكوت و خاموشی وحشت‌بار فرا می‌رسد.
اندوهی كه اندكی پنهان گشته بود دوباره پدید می‌آید و سینه‌اش را با شدت می‌فشارد.
چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجر كشیده و شكنجه دیده‌ای در میان جمعیت كه در پیاده‌روهای خیابان ازدحام می‌كنند می‌نگرد.
راستی بین این هزاران نفر كه بالا و پایین می‌روند حتی یك تن هم پیدا نمی‌شود كه به سخنان یوآن گوش بدهد؟
ولی جمعیت بی‌آنكه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی كند در حركت است... اندوه وی بس گران است و آن را پایانی نیست. اگر ممكن بود سینه یوآن را بشكافند و آن اندوه طاقت‌فرسا را از درون قلبش بیرون كشند شاید سراسر جهان را فرا می‌گرفت، اما با وجود این نمایان نیست و خود را طوری در این حفره كوچك پنهان ساخته است كه حتی موقع روز با چراغ هم نمی‌توان آن را پیدا كرد.
یوآن دربانی را با كیسه كوچكی می‌بیند و مصمم می‌شود با او صحبت كند، از او می‌پرسد:
ـ عزیزم! ساعت چند است؟
ـ ساعت ده! چرا... چرا اینجا ایستاده‌ای؟ برو جلوتر!
یوآن چند قدمی جلوتر می‌رود، اندوه بر او چیره شده و او را در زیر فشار خود خم كرده است.
دیگر مراجعه به مردم و گفت‌وگوی با آنها را سودمند نمی‌داند اما پنج دقیقه‌ای نمی‌گذرد كه پیكرش را راست نگاه می‌دارد، گویی درد شدیدی احساس كرده است، مهاری را می‌كشد. دیگر نمی‌تواند تاب بیاورد با خود می‌اندیشد:
ـ باید به طویله رفت و درشكه را باز كرد.
اسب او مثل اینكه به افكارش پی برده باشد به راه می‌افتد، یكساعت و نیم بعد یوآن كنار بخاری بزرگ و كثیفی نشسته است. چند مرد به روی زمین و بالای بخاری و روی نیمكت خوابیده‌اند و صدای خرخر آنها بلند است. ستون دودی مثل مار در فضا می‌پیچد. هوا گرم و خفقان‌آور است، یوآن به خفتگان می‌نگرد و پشت گوش را می‌خارد و افسوس می‌خورد كه چرا اینقدر زود به خانه آمده است. با خود می‌گوید: �دنبال یونجه هم نرفتم. علت این غم و اندوه همین است كسی كه تكلیف خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیر است به علاوه همیشه راحت و آسوده است�.
در گوشه‌ای درشكه‌چی جوانی برمی‌خیزد، خواب‌آلود و نفس‌زنان دستش را به طرف سطل آب دراز می‌كند.
یوآن می‌پرسد:
ـ می‌خواهی آب بخوری.
ـ آری!
ـ خوب... به سلامتی بنوش! داداش! پسر من مرد. شنیدی؟ این هفته در بیمارستان...
یوآن به جوانك نگاه می‌كند تا ببیند سخنش در وی چه تأثیری دارد.
اما در قیافه او هیچ تغییری مشاهده نمی‌كند.
جوانك پتو را روی سر می‌كشد و دوباره می‌خوابد. پیرمرد آهی می‌كشد و پشت گوش را می‌خارد. همانطوری كه جوانك میل به نوشیدن آب داشت او هم مایل است حرف بزند. اكنون درست یك هفته از مرگ پسرش می‌گذرد و هنوز راجع به آن با كسی سخن نگفته است. باید از روی فكر و با نظم و ترتیب صحبت كرد. بایستی حكایت كرد كه چطور پسرش ناخوش شد، چگونه از درد شكنجه می‌كشید، پیش از مردن چه گفت؛ بایستی مراسم تدفین، رفتن به بیمارستان در پی لباس پسر درگذشته‌اش را توصیف كرد. در ده آنیا، نامزد پسرش تنها مانده است. بایستی درباره او هم صحبت كرد. مگر آنچه باید بگوید كم است! شنونده باید آه بكشد، تأسف بخورد، زاری و شیون كند. اما گفت‌وگو با زن‌ها بهتر است. گرچه آنها ابله و نادان‌اند ولی با دو كلمه زوزه می‌كشند.
یوآن با خود می‌گوید:
ـ بروم به اسبم سر بزنم همیشه برای خواب وقت دارم.
لباسش را می‌پوشد و به طویله‌ای كه اسبش در آنجاست می‌رود. در راه راجع به خرید یونجه و كاه و وضع هوا فكر می‌كند. وقتی تنهاست نمی‌تواند درباره پسرش بیندیشد. صحبت كردن درباره او با كسی ممكن است اما در تنهایی فكر كردن و قیافه او را به خاطر آوردن تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرساست.
یوآن وقتی چشمان درخشان اسبش را می‌بیند از او می‌پرسد:
ـ نشخوار می‌كنی؟ خوب نشخوار كن! حالا كه یونجه نداری كاه بخور! آری! من دیگر پیر و ناتوان شده‌ام و نمی‌توانم دنبال یونجه تو بروم. افسوس! این كار پسرم بود. اگر زنده می‌ماند یك درشكه‌چی می‌شد.
یوآن اندكی خاموش می‌شود و سپس به سخنش ادامه می‌دهد:
ـ داداش! مادیان عزیزم! اینطور است. پسرم گوزمایونیچ دیگر در این میان نیست... نخواست زیاد عمر كند... ناكام از دنیا رفت. فرض كنیم كه كره‌ای داشته باشیم و تو مادر این كره باشی و ناگهان آن كره بمیرد.
راستی دلت نمی‌سوزد؟
اسب نشخوار می‌كند، گوش می‌دهد، نفسش به دست‌های صاحبش می‌خورد.
یوآن بی‌طاقت می‌شود، خود را فراموش می‌كند و همه چیز را برای اسبش حكایت می‌كند و عقده دل را می‌گشاید...

 
گردآوری :سید حامد صمدی

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 11:8 | لینک ثابت |

پس کی تو می رسی ؟...

این مطلب رو دوست گلم آقا جواد
تو قسمت نظرات گذاشته بود
خدایی که منو کلی متحول کرد:
 
خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم .
 
شما رو چی ؟

 

دوست هميشگي من !


 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود .
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد !
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!


دوست خوبم ! فرصت سلام تنگ است ! كه ناگزير و خيلي زودتر از آنچه در خيالت است بايد خداحافظي را نجوا كني. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلك بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنيمت نشماري، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، بايد يكدلي و دوست داشتن رو با عشق پيوند زد كه راز جاودانگي عشـــــق در همين است و بس !


چشـمان خسته ام
در ظـلمت ســکوت
در ازدحـــام اشــک
در تلــــــخــی دروغ
در انـزوای عشــــق
در پــــاکی غــــروب
در ســـــــردی زوال
در سرخــی قــلوب
در سبـــزی بــهـــار
در انتــــظار توسـت

 

 

روح شــکســـته ام
در ســایه ی درخت 
آن تــک درخــت پیر 
کو مانده سر به زیر
در سوگ همــرهان 
آن همــرهـان که در
گـــوری بخفـــته اند 
گــرمـــای زنــدگـــی
بـــا خــود ببرده انــد
در ســـوز عاشـقان
آن عاشقـــان که در 
تکـــرار لـحظه هـــــا 
هــر لـــحظه بیشـتر 
در خـــود بمـرده انـد
در انتــــظار تــوست

 

 

مــــن آن مســـافـــرم 
آن خستــــــه از دروغ 
آن خستــــه از فریــب 
آن کـس که خود هنوز
حتـی نفهمـیده اسـت
از بــــهر چـــه بزیست
یا بــــهر چـــه بدیـــــد
یا بــــهر چـــه کشیــد
یا بــــهر چـــه بمــــرد
امـــــــــا دل غمیـــــن
در انتــــظار تــــوسـت

آری !
درایــــــن زمــــــــان 
در بهت لـــــحظه ها
تنــــها ز انــــــــــزوا 
دلخسته از سكــوت
در انتـــــــظار تــــــو
آرام و بــی صــــــدا
بنشسته ام کنـــون
آیا رهایی هست ؟
زین انتظار سخت ؟ 
تا کی جفـا کشم ؟
حتی ز ســـــایه ها
این سـایه های درد
این دردهـــا کـــه در
جــانم نشستـه اند

 

 

حتــی هـــوا و خــــاک 
بــــاران و بـــــــاد و رود 
هـــر جــــــا رسیده اند
روح و تــــــــن مـــــــرا 
آزرده کـــــــــرده انــــــد
در انتــــــــــــــظارتـــــم
اي عطــر خوش نرگس
برگـــــــــرد با بــــــــهار
چشمم به راه تـوست
ای غـــربت خیــــــــال 
جــــانم به لــب رسید
پس کی تو میرسی ؟

 

 

اشـک ستاره ریخـت 
امــــــا نیـــــــــامدی
ظلـــمت فـرو کشید 
امــــــا نیـــــــــامدی
شب مرد از سـکوت 
امــــــا نیـــــــــامدی
وقتم به ســر رسید
امــــــا نیـــــــــامدی
من مرده ام کــــنون 
روییده از خــــــاکــم 
صدها شـقایق لیک 
حتی پــــی گــــورم 
هــــــرگز نیــــــامدی
ای نـــرگس خموش
چــــشم هــــمرهان
مانده در خیـــــال تو
گـــو بمـــــن کـــنون

 

 

 

 

پس کی تو می رسی ؟
پس کی تو می رسی ؟
 

 


پ م ۱ :اولا این هیام خجسته و عید بزرگ رو خدمت همه مسلمانان جهان

 به خصوص دوستان گل خودم تبریک عرض می کنم.

پ م ۲ :در ادامه تشکر ویژه از دوستان که در پست قبلی در ارتباط با هر مطلب

ما را  با نظرات ارزشمن خودشان یاری نموده اند.

پ م ۳ :یه مطلب بود که در چند پست قبلی هم ان را بازگو کرده بودیم باز هم بازگو می نماییم

این که اگر از عزیزان کسی میتونه تو این وبلاگ مارو یاری کنه ممنون میشیم ( به خاطر مسایل کاری کمتر می توانیم جوابگوی دوستان باشیم برای راضی بودن دوستان و جوابگوی به انها در کل در همه موارد به یک همکار نیازمندیم )

پ م ۴ : راستی میخوام از شما در مورد اپ بعدی بپرسم که دوست دارید پست بعدی با چه موضوعی اپ کنیم ؟

یکتا خانم (دختر عموی نازم )


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 12:8 | لینک ثابت |

اشعار خودم

نامه ای سرگشاده برای پسرها؟!

از تاکسی که پیاده شدم یه هزار تومنی دادم به راننده. وقتی داشتم باقی پول ها رو مرتب کردم این صد تومنی رو دیدم. ماشاا… یادگاری هم که نیست، نامه سرگشاده نوشته!

 

متن نامه سرگشاده!:

مخاطب پسرها
خدا ریشه بی پولی رو بخشکونه که این همه دختر بی شوهر نمونن و همچنین بلاتکلیفی و بی کاری.
حالا بیا یه کاریش می کنیم
به خدا غیرت داشتن چیز خوبیه. چرا شما مردها و پسرها به دخترهای جوون که می رسین متلک های زشت میگین. دوست خوبم، با غیرت ، مرد ایرونی، دیگر این کار رو نکن.”

به نظر شما برای شرح این عکس چی باید نوشت؟ به ذهن من که خداییش هیچی نمی رسه.


دلمون خوش بود که آقای حمید صوریان  یه مدال واسه ایران میگره که شانس باهاش یار نبود . .


-سلام دوستای گلم

-می دونید من امروز حس تازه شدن دارم

-میدونید چرا ؟

-آخه امروز تولدمه

۲۱-۵-۱۳۶۶


-سلام

-سلام

-خوبی رفیق

-ای بد نیستیم

-با روزگار چکار می کنی ؟ نیستی ؟

-هی می سازیم . می سوزیم

-حقیقت چند وقت می بینم خیلی گرفته ای

- راستش . . .

راستش چی ؟ بگو

- ولش کن تو هم ناراحت کنم

- . . .  


سلام دوستان عزیز

امروز با شعر های خودم  وبلاگم رو به روز کردم

امیدوارم با نظراتون من را در مورد شعر هام راهنمایی کنید

از هر پیشنهاد یا انتقاد و ... صمیمانه استقبال کرده و به جان خریداریم

یاری دهنده ما باشید . . .

 

 

آرزوی برگ . . .

برگی بر بالای درخت

هوای سفر در سر دارد

آرزویش را به باد می گوید

باد رندانه می وزد

و او را از شاخه جدا می کند

و آن گاه برگ بی خبر از همه جا

در پیاده رو فرود می آید

چند پای خسته از راه می رسند

و برگ پشیمان از آرزوی خویش

زیر پای عابران از هوش می رود

 . . .

 

شاعر  : سید حامد صمدی

 

سفر

هدف سفر بود

از مبدا یی بنام آزادی

به مقصدی بنام گمراهی

آری . . .

خواست سرنوشت اینگونه بود

که دگرگون گردد

نهان و نهاد من

از آزادی

به گمراهی

سفر به انتها رسید

اما چه سود

ز این سفر

عمرمان بی هدف

آخر آمد به سر . . .

شاعر:   سید حامد صمدی

 

 

بهت یک رویا

(( هشت کتاب )) را می خواندم

در کویر سوخته احساس

و برادرم با یاد سهراب

نقاشی می کرد

یک هوای صاف

یک گنجشک

یک پرواز

سوار بر اسب خیال

در سرزمین کودکی تاختم

پله های زمان را

لنگان لنگان در نوردیدم

و حرفهایی زدم از جنس زمان

که صدایم در بهت یک رویا گم شد . . .

 

شاعر :سید حامد صمدی

 

برگی از دفتر خاطرات بازگشت (سید حامد صمدی )

 

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 23:56 | لینک ثابت |

داستان کوتاهی از آنتوان چخوف

برای نویسندگی در این وبلاگ احتیاج به یک همکار داریم


همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا » می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

 - چهل روبل

 -نه , من یادداشت كرده‌‌‌‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم.

حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید .

 - دو ماه و پنج روز

 - دقیقاً دو ماه . من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی…

«یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .

 - سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار.

«كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا » و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. 
تفریق كنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویك‌‌روبل، درسته؟

 چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت .

 - و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های «وانیا » فرار كند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید . 
پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم .
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.

 « یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم

 - امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام .

 - خیلی خوب شما، شاید …

 - از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلك بیچاره !

 - من فقط مقدار كمی گرفتم .

در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: 
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .

 - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یكی و یكی .

 یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .

 به آهستگی گفت: متشكّرم

 جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟

 - به خاطر پول.

 - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكّرم؟

 - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .

 - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یك حقه‌‌‌ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده .

ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

 لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.

 بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم . 
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم 
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.


دوستان خوبم ، شايد اين داستان رو بارها و بارها شنيده يا خونده باشيد ولي فكر مي كنيد نتيجه اخلاقي اين حكايت چيه ؟ و چه پيام ارزنده اي رو با خودش داره كه حتي تكراري بودنش هم خالي از لطف نيست ؟

خوشحال خواهم شد چنانچه براتون مقدور هست نتيجه اي رو كه ازش دريافت كرديد
برام ارسال كنيد تا من هم از ديدگاه هاي خوب شما بهره مند شوم.

متشكرم.


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 10:37 | لینک ثابت |

۴ مطلب جالب و زیبا

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم در هر کجای ایران عزیز هستید خوش و خرم و سلامت باشید

امروز با ۴ مطلب جالب و زیبا اومدم و امیدوارم که نظرتون رو جلب کنه .

عنوان اول :

چند پیشنهاد جهت ارتباط موثر و محبوبیت در بین دیگران:

1- یک پیشنهاد تکراری!! شنونده خوبی باشید . شاید بگویید گوش کردن که کاری ندارد, بله گوش کردن ساده است اما اگر شنونده فن گوش کردن را نتواند به درستی به کار ببندد , رابطه سالم و موثری پدید نمی آید. برای آنکه محبوب دیگران شوید باید حس گوش کردن را یاد بگیرید, تمرین کنید و بسیار به کار ببندید. هماهنگی لازم بین اینکه شما ژست بگیرید, توی چشم طرف مقابلتان زل بزنید و مرتبا سرتان را تکان بدهید اما حواستان پیش معامله خانه تان یا هر چیز دیگری باشد, هر کسی را متوجه این موضوع که شما فن گوش کردن را بلد نیستید می کند فن گوش کردن مغایر با خمیازه کشیدن , به ساعت مگاه کردن وتند تند آدامس جویدن است.

2- صادق باشید, بدون ابهام و با صراحت و صداقت صحبت کنید. روابطی که این اصل راندارند بی شک قطع خواهند شد.

3- همدلی کنید نه همدردی! هیچ کس درد هیچ کسی را به طور واقعی نمی فهمد, پس ما همدردی نمی توانیم کنیم اما همدلی فرایندی است که در طی ان خودمان را جای طرف مقابل می گذاریم و دنیا را از دریچه چشم او می نگریم. در همدلی قضاوت ممنوع است و ما حق نداریم درباره دیگران قضاوت کنیم مگر اینکه قاضی یا حقوقدان باشیم؟!

4- حرف خود را مزه مزه کنید خودتان را جای طرف مقابل بگذارید و اگر گفته هایتان تلخ نبود به زبان بیاورید.

5- نصیحت نکنید هیچ یک از ما از نصیحت خوشمان نمی اید بیهوده خود را خسته نکنید و به جای نصیحت پیشنهاد بدهید.

6- سرزنش نکنید هیچ کس بی عیب نیست و هیچ گلی بی خار نمی باشد. پس دیگر جایی برای سرزنش باقی نمی ماند.سرزنش کردن بهداشت روانی دیگران را به خطر می اندازد.

7- افراد را همان گونه که هستند بپذیرید اگر قصد محبوبیت دارید بهتر است افراد را با تمام بدی ها و خوبی هایشان بپذیرید. پذیرش بی قید و شرط را فراموش نکنید.

8- احترام دیگران را نگه دارید تا وقتی به دیگران احترام نگذارید به شما احترام نمی گذارند و اصولا مردم جواب هدیه را با هدیه و جواب کتک را با لگد!!

9- به شیوه مناسب کخالفت کنید به جای بلند کردن صدا, بحث و جدل مخرب و ...... ازروش خلع سلاح استفاده کنید. در این روش سعی می کنیم در حرفهای طرف مقابل حقیقتی را بیابیم. حتی اگر با کل سخن مخالف هستیم. این روش تسکین دهنده و آرام بخش اعصاب است.

عنوان دوم :

اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد

 
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می‌گردد ولی او می‌خواهد خوشبخت‌تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت‌تر از آنچه هستند تصور می‌کند.(مونتسکیو)

 

===========================

 

 

خوشبخت کسی است که راه قدردانی خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس می‌کند.(گوته)

 

===========================

 

 

برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشیهای عالم نیست.(آرتور شوپنهاور)

 

===========================

 

 

خوشبختی یگانه چیزی است که می‌توانیم بی‌اینکه خود داشته باشیم دیگران را از آن برخوردار کنیم.(کارمن سیلوا)

 

===========================

 

 

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می‌کند و چون خیلی زود عادت می‌کند خیلی زود هم فراموش می‌کند که خوشبخت است.(اندره موروا)

 

===========================

 

 

یکی از راههای خوشبختی این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکرگذار باشد. (هرشل)

 

===========================

 

 

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی‌تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.(ویلیام شکسپیر)

 

===========================

 

خوشبختی چیزی نیست که آن را حس کنیم فقط باید آن را به یاد بیاوریم.(اسکار وایلد)

 

عنوان سوم :

   

دانلود آهنگ های مختلف به صورت رایگان از گوگل !


بسیاری از کاربران وقت زیادی را در موتورهای جستجو و وب سایت های مختلف صرف میکنند تا آهنگ های مورد علاقه خودشان را به شکل رایگان از طریق اینترنت دانلود کنند. در این ترفند قصد داریم یک ترفند جالب را به شما معرفی کنیم که با استفاده از آن میتوانید آهنگ های مورد علاقه خودتان را با فرمتهای مختلف از موتور جستجوی گوگل و بدون دردسر دانلود کنید.

بدین منظور :
وارد موتور جستجوی گوگل بشوید. (
www.Google.com)
اکنون دستور زیر را در قسمت جستجو وارد کنید:

intitle:index.of? Format Tarfandestan

اکنون میبایست پارامترهای جستجو را جایگزین کنید:
در دستور فوق به جای واژه "
Tarfandestan " میبایست نام خواننده مورد نظر را تنها به زبان انگلیسی وارد کنید.
به جای واژه "
Format " نیز بایستی فرمت مورد نظر آهنگ را تعیین کنید.

برای درک بیشتر یک مثال میزنیم:
در صورتی که به دنبال یک آهنگ از خواننده ای به نام
OMID باشیم میبایست به جای Tarfandestan عبارت OMID را وارد کرده و به دنبال آهنگ با فرمت MP3 باشیم به جای واژه Format عبارت MP3 را تایپ میکنیم ، پس میشود:

intitle:index.of? Mp3 Omid


حالا Enter میزنیم تا جستجو انجام شود.

اکنون در صفحه جستجو میتوانید نتایج را داشته باشید ، با ورود به هر نتیجه جستجو لیست آهنگ ها موجود است. کافی است روی نام آهنگ کلیک کنید و منتظر دانلود آهنگ بمانید

 

 

عنوان چهارم:

چند پند از حضرت علي:

 

1- راستگو باشید.

2- با مردم مودبانه برخورد کنید.

3- خدمتگزار مردم باشید.

4- درکار خیر تاخیر نکنید.

5- پشتکار داشته باشید.

6- خشم و عصبانیت خود را کنترل کنید.

7- غیبت نکنید.

8- دنبال انتقام گرفتن و تلافی نباشید.

9- در مقابل سختی ها مقاوم باشید.

10- دنباله روی نفستان نباشید.

11- از حسادت بپرهیزید.

12- متکبر نباشید.

13- در همه موارد با اخلاص و بی ریا باشید.

14- از مواضع تهمت دوری کنید.

15- در زمان قدرت ببخشید.

16- در معاش اعتدال را رعایت کنید.

17- در سلام کردن اولین فرد باشید.

18- قبل از جواب دادن فکر کنید.

19- همیشه لباس های مرتب و پاکیزه بپوشید.

20- به والدین خود احترام بگذارید

21- با همسرتان خوشرو باشید.

22- مهمان خود را تکریم کنید.

23- در حق مردم مشفق باشید.

24- به عهد و پیمانتان وفادار بمانید.

25- از غریبه ها دلجویی کنید.

26- به عیادت بیماران بروید.

27- با یتیمان مهربان باشید.

28-به مظلومان کمک کنید.

29- برای مسکینان ایثار کنید.

30- قبل از انجام هر کاری روی آن فکر کنید.

31- در برابر مغلوبانتان جوانمرد باشید.

32- در مقابل جاهلان ,ملایمت به خرج دهید.

33- عادلانه قضاوت کنید.

34- با نیکان مصاحبت کنید

35- شکرگزار خداوند باشید.

36- به خدا توکل کنید.

37- بندگیش را تمام و کمال به جای اورید.

38- در راه دین خدا جهاد کنید.

39- در زمان نیل به مقام و منصب خدمت به مردم را در راس کارها قرار دهید.


سخن مدیر وبلاگ :

۱: از تمامی دوستانی که در پست قبلی ما را با نظرات سبزشان یاری نمودند

صمیمانه قدر دانی می کنیم.

۲: از دوستان عزیز تقاضا دارم که اگر مطلبی مغایر اخلاق دو ستان در این وبلاگ

بروز شد حتما به ما گوش زد نمایید.

۳ : در اپ بعدی اشعار این حقیر یعنی مدیر وبلاگ بروز خواهد شد.

در پناه حق

پروردگارا :

به من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق

بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم

را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به

صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند

 

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 20:13 | لینک ثابت |

اطلاعات لطفآ ...

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز

جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در

خاطرم مانده.


قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد

می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .


بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که

 همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ

می داد.


ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .


بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن

همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که

 با چکش کوبیدم روی انگشتم.


دستم خیلی درد گرفته بود ولی

انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .


انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا

 اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و

رفتم رویش ایستادم .


تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .


صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .


انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهايم سرازیر شد .


پرسید مامانت خانه نیست ؟



گفتم که هیچکس خانه نیست .


پرسید خونریزی داری ؟


جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .


پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟


گفتم که می توانم درش را باز کنم .


صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .


یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .


صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .


پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .


بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .


سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .

سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که

تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .


روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش

تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها

برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

 
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از

 شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟


فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر

 داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس

 کردم که حالم بهتر شد .


وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد .

 اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم

 هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .


وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در

لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در

بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .


احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را

صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط

راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر

کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !


صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .


ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟


سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم

 تا حالا انگشتت خوب شده .


خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟


گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و

همیشه منتظر تماسهایت بودم .


به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به

 اینجا می آیم با او تماس بگیرم .


گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .



سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .


یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .


گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .


پرسید : دوستش هستید ؟


گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .


گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و

متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .


قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ،

یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.


صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری

 هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .


پ و ۱: دوستان گلم شما چه برداشت یه چه نتیجه ای از این داستان گرفتید ؟

پ و ۲:این داستان رو تو یک مجله خوندم.

پ و۳ : شما اگه داستان و شعر و یا انتقادی دارید میتوانید در قسمت نظرات و یا به ایمیل

koohsar_system_shs@yahoo.com

به ما اطلاع دهیم تا در اولین فرصت در همین وبلاگ بنام خودتان به نمایش عموم در بیاوریم.


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 19:20 | لینک ثابت |

چکیده ای از زندگی استاد فرامرز پاپور

استاد فرامرز پاپور

 

متولد ۱۳۱۱/۱۱/۲۱ تهران
ـ تحصيل درمدرسه دارالفنون
ـ تحصيل زبان انگليسى در دانشگاه آكسفورد
ـ بهره منداز محضر استادان قديم دستگاهى ايران همچون ابوالحسن صبا، عبدالله دوامى ،نورعلى برومندو
ـ تأليف متد آموزشى سنتور از پايه تا دوره عالى
ـ تأسيس گروه اساتيد
ـ اجرا و ضبط دهها اثر گروهى و تكنوازى

اگر سؤال شود كه ادبيات ويژه سنتور در پنجاه سال گذشته، با نام وآثار چه كسى تعريف مى شود، بى ترديد تنها نام فرامرز پايور به زبان مى آيد. فراتر از يك استاد موسيقى وپايدارتر ازيك معمار خستگى ناپذير، بناى سنتور نوازى معاصر را معمارى كرده است. او نماينده تنهاگرايش سنتورنوازى در عصر خود نبوده است، همزمان با او نوازندگان ديگرى هم بودند وهستند وهركدام ارزشهاى متفاوتى را دراين ساز كشف كرده اند كه به غناى رپرتوار اين ساز و برداشتهاى متنوع از آن مى افزايد. اما هيچ كدام مانند فرامرز پايور، فرهنگساز ومؤلف ومعلم نبوده اند. اين خصوصيات برجسته، اكنون كه پنج سال از بيمارى جانكاه وبسترى شدن دائم الاوقات اين استاد پركار وخستگى ناپذير مى گذرد، بيشتر خود را نشان مى دهد.
اگر سالها به عقب بازگردیم و به آنچه که به موسیقی ملی ما گذشت بنگریم، استادان زیادی را مشاهده میکنیم که دست به تشکیل یک گروه مستقل موسیقی زدند. ولی این کلنل وزیری بود که به طور رسمی برای اولین بار یک ارکستر کامل متشکل از سازهای ایرانی و غربی، در مدرسه عالی موسیقی خود در سال 1303 در تهران تشکیل داد و به ضبط و اجرای برنامه های زیادی دست زد. بعد از وی نیز استادان بزرگی چون روح الله خالقی, حسین یاحقی، جواد معروفی، حسین دهلوی و... ارکسترهایی را به رهبری خود تشکیل دادند و به اجرای برنامه پرداختند.
ولی در این میان ارکستری نبود که فقط از سازهای ایرانی (سازهای رسمی ایرانی) تشکیل شده باشد و رسما" به شکل کلاسیک به اجرا بپردازد، اما استاد فرامرز پایور در سال1343(بعد از تاسیس وزارت فرهنگ و هنر)، با استفاده از نوازندگان برجسته موسیقی که به درجه استادی رسیده بودند، در گروه خود یعنی «گروه سازهای ملی» و یا همان گروه وزارت فرهنگ و هنر، استفاده کرد.
در گروهی که فقط از سازهای ملی تشکیل شده بود: فرامرز پایور سنتور میزد و در عین حال سرپرست و آهنگساز گروه نیز بود، هوشنگ ظریف تار، رحمت الله بدیعی کمانچه، محمد اسماعیلی تمبک، حسن ناهید نی، محمد دلنوازی رباب، حسن منوچهری بربط (عود)، حسین فرهادپور, پروین صالح و پروین شکالور نیز قیچک و قیچک آلتو مینواختند.
پیامد تشکیل این گروه بوسیله استاد پایور، اجرای کنسرتهای متعددی در تالار رودکی و جشنهای هنر شیراز، اجرا در سری برنامه های گلها با همکاری خوانندگانی چون محمدرضا شجریان و عبدالوهاب شهیدی، ضبط آثار اساتید گذشته از قبیل درویش خان، رکن الدین مختاری، عارف قزوینی، علینقی وزیری، علی اکبر شهنازی، ابوالحسن صبا، علی اکبر شیدا و... که باعث جاودانگی این آثار ارزشمند شد و همینطور ضبط آثار زیبا و به یاد ماندنی استاد پایور بود.
فرامرز پايور، بنيانگذار ومعمار گرايش مسلط سنتورنوازى امروز، بويژه در بعد اركسترال وبعد آموزشى است. بررسى مختصات موسيقى و وضعيت سنتور در عصرى كه او آموختن موسيقى را آغاز كرد، بسيار ضرورى است وتا به حال كسى اين كار را نكرده است. دراين صورت است كه معلوم مى شود او چه كار مشكلى را انجام داده وفوايد آن براى چندنسل هنرجوى سنتور چه امكاناتى را به ارمغان آورده است . بررسى اين مسير پرپيچ وخم ، بررسى مسير زندگى هنرى اوست؛ و بدون اين بررسى جزء به جزء و تنها با «نتيجه خوارى» و فهرست كردن آثار او ـ كه حجم غيرقابل باورى دارد ـ اين حق ادا نمى شود. پايور نوجوان در سال ۱۳۲۸ به كلاس استاد ابوالحسن صبا رفت . پيش ازاين ، مدتى كوتاه را نزد آقاى «روشن»، مقدماتى را آموخته بود. وى هنوز زنده است ودر آمريكا به سرمى برد. آغاز كار موسيقى براى او به معنى آغاز عصيان درخانواده بود. خانواده اى اصيل وريشه دار كه مثل خانواده صبا ، موسيقيدان شدن را براى فرزندشان نمى پسنديدند و پايور نوجوان مجبور بود با سماجت وپايدارى راه خود را باز كند. دراين خانواده ، پدربزرگ او مصورالدوله از نقاشان قابل عصر قاجار بود وپدرش، على پايور از مشهورترين معلمين زبان فرانسه در دبيرستانهاى معروف تهران كه شيوه تعليم وتدريس او زبانزد جامعه فرهنگيان بود. زنده ياد، دكتر اميرحسين جهانبگلو دانشمند واقتصاددان فقيد در نامه اى به فرزندش رامين، از خصوصيات برجسته على پايور در رفتار و گفتار و سرولباسش مى نويسد واضافه مى كند: «من هرچه در زبان فرانسه بلدم از او بلدم. او آدمى بود كه دركارش واقعاً مايه مى گذاشت». مى توان به راحتى اين خصوصيات را در مورد روش زندگى وكار فرامرز پايور نيز نوشت واز درستى آن اطمينان داشت.
ساير اعضاى خانواده پايور نيز در زمينه فرهنگ وهنر نام آور بوده اند: همايون پايور فيلمبردار ونيز زنده ياد مهندس امير پايور، پدر او كه بازيگر قابل در سينماى بعداز انقلاب بود و دى ماه ۱۳۸۲ در ۹۱سالگى درگذشت. يكى از منتقدان درباره او نوشته: «منزل مهندس پايور درسالهاى بعداز كودتاى ۱۳۳۲ پناهگاه نوجوانانى بود كه دنبال منابع ادبيات وموسيقى كلاسيك جهان مى گشتند و در خانه او، اينها را پيدا مى كردند
فرامرز پايور مانند همه افراد پيشرو و آغازگر، به خود تكيه كرده و هرگز از ريشه هاى خانوادگى خود سخن نگفته و اگرچه نفوذ تربيت خاندان هاى قديمى ايرانى در رفتار و كردار او بارز بوده است.
|
هنگامى كه پايور نوجوان ـ ۱۷ ساله ـ براى فراگيرى سنتور به كلاس درس استاد ابوالحسن صبا درخيابان ظهيرالاسلام رفت، آخرين بازمانده سنتورنوازان افسانه اى از نسل قديم، استاد حبيب سماعى (۱۳۲۵ـ ۱۲۸۰)، سه سالى بود كه ديگر نبود، با مرگ او انگار آخرين چشمه جوشان هنر بداهه نوازى و تكنيك هاى اصيل سنتور در عصر قاجار، خشكيده و از بين رفته بود.
صرفنظر از چند شاگرد و معاشر گوشه گير كه در موسيقى حرفه اى نبودند (نظير نورعلى برومند، قباد ظفر و مرتضى عبدالرسولى)، استاد ابوالحسن صبا تنها موسيقيدانى بود كه معاشرت دائمى و هوشمندانه اى با استاد حبيب سماعى داشت و بهتر از هركس ديگرى ارزشهاى ذاتى او را مى دانست. سماعى نيز حرفه موسيقى نداشت و در ارتش كار مى كرد و اگر تشويق هاى روح الله خالقى و ابوالحسن صبا نبود، هيچ انگيزه اجتماعى و فرهنگى براى حفظ سنتورنوازى بعد از خود نداشت. با اين حال، موقعيت انحصارى و توانايى هاى شگفت انگيز و «افسانه اى» او در تك نوازى و بداهه سرايى، باعث شده بود كه موسيقيدانان فرهنگساز آن عصر (خالقى و صبا) به هر ترتيب كه مى توانستند از او بهره مى گرفتند و به فعاليتهاى ديگرى غير از «گرمى بخشيدن به محفل دوستان» تشويقش مى كردند. در اين بين استاد ابوالحسن صبا كه در دوره نوجوانى، سنتورنوازى را در محضر على اكبرخان شاهى آموخته و با تكنيك و گرايشى متفاوت با روش خاندان سماعى (سماع حضور) در سنتور آشنا بود، وقتى به حبيب برخورد، عيار هنرى و تفاوت هاى نهفته در تكنيك نوازندگى او را برتر از روش استاد پيشين خود يافت و با اخلاص غريبى كه انگار تنهادر هنرمندان آن نسل ديده مى شد، براى مدتى تمام نيرو و وقت و امكانات خود را در اختيار او گذاشت و مشكلات برخاسته از خلق و خوى بسيار حساس و عجيب دوست خود را با بردبارى تحمل كرد. محصول اين رياضت و سلوك شاق، درك و حفظ فنون در زندگى حبيب و نت نويسى پاره اى از بداهه نوازى هاى درخشان او بود كه با تغييراتى در كتابهاى آموزش سنتور استاد ابوالحسن صبا، نوشته شده و جاى بحث مفصلى دارد كه اين جا نيست.
نه تنها پس از مرگ استاد سماعى، بلكه در همان زمان حيات او كه صداى سنتورش از راديو تهران براى مدتى كوتاه پخش شد، مردم را به اين ساز فرامو ش شده متوجه كرد و با دسترسى نداشتن به استاد مناسب، ديمى ساختن و ديمى نواختن سنتور، تبديل به موجى همه گير شد. نه تنها فوت و فن صحيح سنتورسازى و زيباشناسى خاص سوتوريته اين ساز بلكه تكنيك صحيح نوازندگى نيز در معرض خطر جدى بود و با مرگ حبيب، دفتر سنتورنوازى و ريتم براى هميشه بسته شده و استاد صبا اين را بهتر از همه مى دانست. او در آن سالهاى بعد از حبيب، تنها موسيقيدانى بود كه براى زنده نگهداشتن اين ساز تلاش مى كرد و گويا راه را در اين مى ديد كه تكنيك نوين (قريب به موازين هنرى و زيباشناسى موسيقى دستگاهى ايران) و جايگاه نوينى براى اين ساز، كشف شود و از طريق آموزش مداوم، پايدار بماند. عقيده نويسنده اين يادداشت، براين است كه استاد صبا با ديدن فرامرز پايور نوجوان، فرد مورد نظر خود را يافت و همه مى دانند كه استاد صبا در شناخت افراد و استعدادشان هيچ وقت اشتباه نمى كرد.
|
فرامرز پايور در محضر استاد صبا فقط موسيقى نياموخت، با يك «تلقى سطح بالا» و رفيع از مقوله «فرهنگ» و «شخصيت» روبرو شد و اين اكسير را شايد جز در خانه استاد صبا در هيچ كلاس و يا خانه اساتيد موسيقى وقت پيدا نمى شد. صباح بزرگ مردى بود كه با اعتقاداتش زندگى مى كرد و جوهره معرفت شناسى هنرمندان قديم ايرانى را نه تنها در موسيقى بلكه در تمام سلولهاى حيات شبانه روزى اش جارى كرده بود. براى هفت سال ـ تا زمستان ۱۳۳۶ كه صبا زندگى را به دورود گفت خانه شماره ۹۲ در خيابان ظهيرالاسلام ، قبله پايور جوان شد و در اين خانه با سه نسل از بهترين موسيقيدانان ايران قرن حاضر ملاقات كرد و با صبا به خانه هاى آنان رفت: نسل پدربزرگها (حاج آقا محمد، طاهرزاده، دوامى، حسام السلطنه و...)، نسل پدران (ركن الدين خان مختارى، حسين تهرانى، اديب خوانسارى و...) و نسل معاصران خود (نظير رحمت الله بديعى كه بهترين شاگرد ويولون صبا بين جوانها بود و به او لقب «صباكوچولو » را داده بودند). طولى نكشيد كه نظم و پشتكار و عشق توفانى پايور به كار موسيقى، از او يك نوازنده چيره دست ساخت كه در غياب استادش شاگردان را راه مى انداخت و در سفرها و در راديو همراه او برنامه اجرا مى كرد. مى توان گفت بعداز او بود كه شاگردان كلاس سنتور استاد ابوالحسن صبا زيادشدند و هنرمندانى نظير داريوش ثقفى، محمد حيدرى، منوچهر صادقى و... كه آخرين نسل از شاگردان صباهستند علاوه بر استاد، از راهنماييها ونظارت دقيق شاگرد برگزيده اش، فرامرز پايور بهره گرفتند و رشدكردند. باهر كدام از آنها كه گفت وگو شد، اين مطلب را به يادآورده اند. حتى زنده ياد حسين ملك كه از فرامرز پايور ده سالى مسن تر بود و زودتر از همه نزد صبا سنتور آموخته و به تدريج روش كاملاً فردى خود و دور از روش استادش را برگزيده بود، تا سالهاى سال هنگام سفرهايش به خارج از كشور، اداره كلاسهايش را به پايور جوان مى سپرد. ساير موسيقيدانان نيز به او و اخلاق حرفه اى او اعتمادداشتند.
خدمت فرهنگى بزرگى كه او در سنين زير سى سال به راهنمايى استادش به انجام رساند، برگزارى جلسات نشست متوالى با استاد رديف دان، عبدالله دوامى بود. به قصد نت نويسى رديف آوازى و تصنيفهاى قديمى او، كه صبا ارزش اين كار را براى آيندگان به خوبى مى دانست و با بصيرتى عميق مى ديد كه شاگرد برگزيده اش مى تواند آن را تعهد كند. اين مجموعه نفيس نت نويسى شده، البته بدون نوارهايش ، با وقفه اى چهل ساله منتشر شد! استاد پايور علت اين وقفه را «گرفتاريهاى فراوان آموزشى واجرايى » مى داند. اين جمله را در روز برفى ۲۹آذر ،۱۳۷۹ هنگامى كه با چهره اى افسرده مراسم چهلمين سالگرد استاد صبا در گورستان ظهيرالدوله را ترك مى كرد، در پاسخ نويسنده اين يادداشت، گفت و اكنون بعد از شش سال، نه نوارهاى اين مجموعه و نه مجموعه نوارها و نتهاى آثار ركن الدين مختارى منتشر شده است كه پايور در سالهاى جوانى با نظم وعلاقه، آنها را ضبط و نت نويسى كرده بود.
سالهاى ۱۳۵۸ ـ ،۱۳۳۸ براى او سالهاى كار خستگى ناپذير روى صحنه بود. او اولين سنتورنوازى بودكه روى سنتور نواسازى مى كرد و تنها در پى بديهه نوازى نبود. به بيان روشن تر، تنها آهنگسازى بود كه ساز تخصصى او، سنتور بود!
دهه هاى ۱۳۳۰ و ،۱۳۴۰ عصر ويولون بود و تقريباً تمام نواسازان و قطعه نويسان و تنظيم كنندگان موسيقى ايرانى (به جز جوادمعروفى)، باساز تخصصى ويولون شناخته مى شدند. جالب اينكه ساز دوم استاد پايور، سه تار بود و مشقهاى اوليه آن را از صبا فراگرفته است ولى جز در خلوت خود در جاى ديگر دست بر سه تار نبرد و اين برخلاف رسم هميشگى نوازندگان است كه اگر ساز اولشان كششى باشد، ساز دومشان مضرابى است و برعكس و جالب تر اين كه استاد پايور كتاب مستقلى براى قطعات مجلسى ويژه اجرا با ويولون او غژك و كمانچه نوشته كه در نوع خود بسيار قابل استفاده است.
او در اين سالهاى پركار، هارمونى و كمپوزيسيون را در كلاس استاد بزرگ عصر، امانوئل مليك اصلانيان آموخت و ترجيح داد براى ادامه تحصيلات كلاسيك خود كه سالها پيش، عشق موسيقى آن را كنار زده بود، به انگلستان برود. با همان پشتكار هميشگى درس خواند و از دانشگاه كمبريج در زبان و ادبيات انگليسى دانشنامه گرفت و درتمام اين سالها از معرفى موسيقى و سنتور و فرهنگ ايرانى به محافل دانشگاهى انگلستان، غافل نبود و برنامه هاى دلپذيرى از آن سالها در آرشيو راديو بى بى سى وجود دارد

در آن بيست سال كار شديد و شبانه روزى، فرامرز پايور كه به تعبير دوست و دوستدار سالخورده اش محمد على امير جاهد « استادى جوان و قابل» شده بود، وظيفه فرهنگسازى و موسيقى پرورى خود را با شوق و حوصله و نظمى شگفت انگيز انجام داد و به تعبير شاگرد وفادارش، زنده ياد فرامرز كيارس، «يك تنه به اندازه ده نفر آدم فعال، كار كرد» و اين اغراق نيست. با وجود مساعدت هايى كه استاد پايور در زمان سلامتشان به نويسنده براى فهرست نويسى كل اجراها و فعاليت ها و آثارشان كردند هنوز نتوانسته اطمينان پيدا كند كه به قطعيت رسيده و هر از چند گاهى، نكته اى پنهان مانده از تلاشهاى شبانه روزى اين قهرمان خستگى ناپذير در عرصه موسيقى، پيدا مى شود و شگفتى را مكرر مى كند. با گردش سريع و بسيار گذرا شايد بتوان فعاليت هاى ايشان را در اين چند جمله فشرد و خلاصه كرد: بيش از هزار و پانصد اجراى گروهى و فردى روى صحنه هاى داخل و خارج از كشور (با همه مشكلات توانفرساى ويژه اين كار) آهنگسازى، تنظيم، تدريس صدها و صدها شاگرد از چهار نسل متوالى، نت نويسى قطعات قدما، حضور در هنرستان و هنركده موسيقى ملى، اداره هنرهاى زيبا و واحد موسيقى راديو تلويزيون ملى ايران، نگارش كتب آموزشى (دومين «دستور سنتور» را بعد از زنده ياد حسين صبا او نوشت و تا كنون پرفروش ترين كتاب آموزش موسيقى در ايران بوده است)، نظارت بر كار گروههاى ديگر و تصحيح آنها و كار با خوانندگان بسيارى كه از عبدالوهاب شهيدى و شجريان، تا شهرام ناظرى و حميد رضا نوربخش و على رستميان يار وفادار او در سالهاى اخير) جزو اين فهرست هستند و كمتر كسى است كه نداند استادپايور چه حس مسؤوليت و دقتى روى جوانان خواننده داشته و براى رشد آنها ازسرمايه هنرى وحيثيت خود هزينه كرده است و اين نيز از اخلاق استادش صباى بزرگ به يادگار است. هر خواننده اى كه با او و اركسترش كار كرد، به نوعى از آبروى هنرى رسيد، كار كردن با او و «گروه اساتيد» اسباب كسب اعتبار و افتخار بوده است. با وجودتنوع معاشران هنرمنداو از قدما تا نوازندگان امروز، او همنوازان دلخواه خود را هميشه از بين نخبگان برگزيده است : جليل شهباز و هوشنگ ظريف (تار) رحمت الله بديعى و اصغر بهارى (كمانچه) ، حسن ناهيد و محمد موسوى (نى)، حسين تهرانى و محمد اسماعيلى (تنبك). استاد به نواختن تنبك هم آشنا و تأثير گرفته از استاد حسين تهرانى است و گاه در لحظات خصوصى وخلوت كلاس درس، براى شاگردان چند ميزان نواخته و شعرى را به لحن خوش با آنها همراه كرده است. طرفه اينكه هيچ گاه به دف علاقه اى نشان نداده و دركارهاى اركسترى او صداى اين ساز را نمى شنويم. نغمه پردازى او با سليقه و دقت و«حس تداوم درونى» است و در آثار موسيقايى دهه هاى۱۲۴۰ و ،۱۳۵۰ تميزترين صداى اركستر ايرانى از آن اوست. در واقع، موسيقى استاد فرامرز پايور، پلى بود بين ميراث صبا و محجوبى و آن جريانى كه جوانان موسيقيدان و تحصيلكرده در دانشكده هنرهاى زيبا از اوايل دهه۱۳۵۰ به راه انداختند و موسيقى امروز ما را الگو شدند. در فاصله زمانى بين دو، حدود پانزده سال، هيچ كس جز استاد فرامرز پايور، كار جدى و پيگير در زمينه موسيقى اصيل انجام نمى داد و حق او دراين مقطع تاريخى بر گردن فرهنگ ايران بسيار زياد است.
استاد هميشه خلاق و هميشه آموزگار، فرامرز پايور، مردى است كه با عشق به كار زندگى كرده و كار كردن تمام زندگى او بوده است. وفادارى به اصول حرفه اى، آداب دانى، احترام به اساتيد ونظم پذيرى، جزو «ياسا»ى تخطى ناپذير زندگى او بودكه هر كس نمى پذيرفت و يا در آن سستى مى كرد، از حوزه او بيرون رانده مى شد و تاوان محروميت از دانش پرارزش استاد را مى پرداخت. استاد پايور، هيچ وقت با موسيقى سر شوخى نداشت و به هيچ كس اجازه نمى داد كه موسيقى و موسيقيدان اصيل را خوار و خفيف كند. وى حتى با كسانى كه با موسيقى موسوم به مطربى با طعنه نگاه مى كردند، برخورد داشت و مى گفت هر نوع موسيقى ـ در جاى خودش ـ قابل احترام است و كسى حق توهين به هنر و هنرمند راندارد. بار تحقيرى كه در عصر صبا بر پيكر موسيقى افتاده بود، عزم او را در يك عمر دفاع از موسيقى راسخ تر و راسخ تر كرد. حكايتهاى بسيار نكته آموزى از اين برخوردهاى استاد در ذهن اهل موسيقى مانده كه بهتر است بنويسند و باقى بگذارند كه هر كدام درسى است جوانان موسيقيدان ايران را.
|
شايان توجه تر از همه، تعريف مستحكم و روشنى است كه او از تكنيك سنتورنوازى در نيم قرن گذشته ارائه كرده است. نظام آموزشى او، بيشتر نوازنده دقيق و منظم «اركسترى» را تربيت مى كند، نه بداهه نواز شوريده و شاعر. بدون ترديد، راه رسيدن به هر شهود و خلسه اى در هنر، ابتدا از تربيت منظم و آگاهانه شروع مى شود
و بعد، اين مرحله را پشت سر مى گذارد تا به حد ظرفيت و استعدادش، به خلاقيت برسد. بسيارى از نوازندگانى كه بعدها به داشتن شيوه و روش ابتكارى خود شهرت پيدا كردند، با آموزشهاى پله به پله و سنجيده مكتب استاد فرامرز پايور ـ كه خود برجسته ترين نمونه اين مكتب و تكنيك درخشان آن است ـ آغاز كرده و سپس راه و روش دلخواه خود را يافته اند. همه آنها معترفند كه مكتب و دستور استاد پايور مطمئن ترين منزل براى آغاز راه آموزش سنتور است

 

 

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 12:24 | لینک ثابت |

چکیده ای از زندگی استاد شجریان

 

اولين زمزمه هاي آوازي ايشان در دوره دبيرستان به کمک دائي شان و آقاي جوان(معلم دانشسرا)آغاز شد.
ايشان در اين باره مي گويند:
اولين زمزمه ها و آواز من با همراهي دايي ام که فقط دو سال از من بزرگتر بود و تار ميزد آغاز شد.
بعد در مشهد به پيرمردي برخوردم به نام آقاي جوان که در واقع معلم موسيقي دانشسرا بود.
من در دانشسراي مشهد درس مي خواندم و ايشان خيلي به من علاقه داشت تار خيلي خوب مي زد و شاگرد علي اکبر خوان شهنازي بود ويولن هم مي زد.
با ايشان هم کار مي کردم و آواز مي خواندم.
استاد در سال 1349 با خانم فرخنده گل افشان که ايشان نيز معلم دبستان بودند آشنا شدند و در شهر قوچان پاي سفره عقد نشستند.
يک سال بعد در 29 مرداد 1341 در مشهد چشن عروسي بر پا شد و استاد زندگي مشترک خود را با خانم گل افشان آغاز کردند و 2 سال بعد به عنوان معلم مدرسه به شاه آباد منتقل شدند اما هم چنان موسيقي و آواز را رها نکرده و آموزش سنتور را براي اولين بار در مشهد نزد جلال اخباري آغاز کرد و ادامه داد تا نزد فرامرز پايور در تهران رفت.
استاد در سال 1345 به تهران مهاجرت کرد و پس از ورود ايشان به تهران براساس دعوت قبلي به نزد داوود پيرنيا مدير برنامه گلها به اداره راديو مهاجرت کرد و مرحوم پيرنيا پس از تست ايشان شيفته صداي وي شد به اين ترتيب اولين برنامه استاد شب جمعه 15 آذر ماه با عنوان برگ سبز شماره 216 با همراهي استاد ورزنده از راديو پخش شد و اين همکاري تا استعفاي استاد در سال 1355 ادامه داشت و 300 برنامه ضبط شد.
در تمام مدت همکاري استاد با راديو و تلويزيون وي با نام مستعار سياوش بيدکاني شناخته شده بود و اين به علت مخالفت پدرش با موسيقي و آواز خواندن استاد بود به گفته خود استاد پدرش به شدت مذهبي بود و اصلا دوست نداشت که پسرش آواز کاز کند.
استاد در مورد آن دوران مي گويند:
(
وقتي به تهران آمدم و همزمان با کار در برنامه گلهاي راديو به کلاس درس اسماعيل مهرتاش در جامعه باربد رفتم و با ايشان رديف هاي طاهرزاده را کار مي کرديم پنج ماه از سال کلاسها در فضايآزاد برپا مي شد بقيه ماه در يک کلاس کوچک و خفه جمع مي شديم.
در آن زمان همه مرا به عنوان خواننده گلها مي شناختند و وقتي ميخواستم از قسمت تئاتر به کلاس بروم همه مرا نگاه مي کردند.
کلاسهاي مهرتاش هميشه پر از شاگرد بود.
روزي به ايشان گفتم: چرا شما چند تا از بهترين شاگردانتان را انتخاب نمي کنيد که فقط روي آنها کار کنيد و هر شاگردي مي آيد شما به او اجازه ميدهيد که از کلاس استفاده کند او گفت اگر آنها خواننده خوبي نشوند شنونده خوبي خواهند شد.
همه ما استاد را دوست داشتيم ولي به سختي در اين فضاي شلوغ چيزي ياد مي گرفتيم.
علاوه بر کلاس مهرتاش من در برنامه گلها با عبادي نيز کار مي کردم.
با پا در مياني آقاي نقيب که در آن زمان مسئول راديو بود استاد عبادي به من درس دادند.
ايشان به من مي گفت: که هنرمندنما ها فضاي راديو را خراب کرده اند و به من ياد داد چطور بخوانم و هر وقت خارج مي خواندم و يا به خودي خود به اوج مي رفتم به من تذکر مي داد ما شب و روز کار مي کرديم.
تاثير گذارترين فرد در زندگي من استاد دادبه بود او مرا دگرگون کرد و حتي در شخصيت هنري من اثر شگرفي داشت.
من هشت سال با ايشان در شيوه دشتستاني کار کردم.
ولي آنچه که براي من ارزش دارد فکر و انديشه اين مرد بزرگ بود و شايد مهمترين بخش زندگي هنري من آشنايي با ايشان است و ايشان خيلي بيشتر از پدرم در من اثر گذاشت.
در سال 1356 در اعتراض به موسيقي راديو را ترک کردم و گفتم نمي خواهم صدايم از راديو پخش شود.
از آن سال به بعد موسيقي و صداي من مردمي تر شد چون در آن زمان مردم از رژيم دل خوشي نداشتند در نتيجه از راديو و تلويزيون هم ناراضي بودند.
هنر ديگر شجريان در زمينه خطاطي است در اين باره مي گويد:
من خطاطي را از برادران ميرخاني فرا گرفتم اما در امتحان شرکت نکردم زيرا نمي خواستم خطاطي را تا دوره عالي ادامه دهم هدف من اين بود که خطم زيبا شود.
خطاطي هم مانند موسيقي زمان زيادي براي يادگيري احتياج دارد و سخت ترين قسمت خطاطي خط نستعليق است.
ميرخاني نوازنده چيره دست کمانچه نيز بود اما او وارد حيطه موسيقي نشد.
در طي 40 سال فعالييت هنري استاد ايشان در بسياري از کشورهاي آسيايي و اروپايي و آمريکايي کنسرت داده اند.
ايشان در دانشگاههاي بروکلي، کلمبيا ،هاروارد ، فيليپين، شيکاگو شش کنفرانس در مورد موسيقي ايراني برگذار کرده اند.
در 20 سپتامبر 1995 در يونسکو توسط فدريکو مايور دبير کل يونسکو مدال پيکاسو که به شکل چشم پيکاسو بود(چون دنيا را به شکل متفاوتي مي نگريست) به ايشان اهدا شد.
همچنين در روز 8 فوريه 2001 در ورزشگاه استيل لوس آنجلس جايزه گرمي براي کاست (بي تو به سر نمي شود) به استاد تعلق گرفت.
محمد رضا شجريان پنج فرزند دارد با نام هاي فرزانه، افسانه، مژگان و همايون از همسر اول و رايان از کتايون خوانساري همسر دوم ايشان .
مژگان شجريان نامي است که در اکثر کاستهاي استاد به چشم ميخورد ايشان داراي مدرک MS گرافيک هستند و به همراه همسرشان محمد علي رفيعي که مهندس است به کارهاي طراحي کامپيوتري کاستهاي استاد مي پردازند.
همايون شجريان هم از سن 15 سالگي همراه پدر به کار خوانندگي مشغول است.
شجريان عاشق گل و طبيعت است و همه گلها را به خوبي ميشناسد و با کشاورزي کاملا آشنايي دارد.
ايشان باغي در هشتگرد حوالي کرج دارد که آخر هفته ها در آنچه به گلکاري مي پردازند.
و از بين خوانندگان قديمي او کارهاي قمرالملوک وزيري، بنان، ظلي، تاج اصفهاني و پاورتي است

 


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت 17:27 | لینک ثابت |

اشعار فروغ

 

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای  را


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 12:8 | لینک ثابت |

اشعار فروغ

 

در این فکرم و دانم که هدگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 12:7 | لینک ثابت |

اشعار فروغ

 

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از   زندان   خامش    پر        بگیرم

به   چشم   مرد   زندانبان   بخندم

کنارت     زندگی     از    سر  بگیرم


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 12:5 | لینک ثابت |

اشعار فروغ

 

ز پشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت


نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 12:3 | لینک ثابت |

اشعار فروغ

تو را می خوانم دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم
نوشته شده توسط سید حامد صمدی در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 12:2 | لینک ثابت |

روي علف ها چكيده ام

 روي علف ها چكيده ام. . .

من شبنم خواب آلود يك ستاره ام

كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.

جايم اينجا نبود.

نجواي نمناك علف ها را مي شنوم

جايم اينجا نبود.

فانوس

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند

كجا مي رود اين فانوس ،

اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟

بر سكوي كاشي افق دور

نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.

زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.

باران پر خزه مستي

بر ديوار تشنه روحم مي چكد.

من ستاره چكيده ام.

از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:

شب پر خواهش

و پيكر گرم افق عريان بود.

رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.

و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.

پريان مي رقصيدند.

و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.

زمزمه هاي شب مستم مي كرد.

پنجره رويا گشوده بود.

و او چون نسيمي به درون وزيد.

اكنون روي علف ها هستم

و نسيمي از كنارم مي گذرد.

تپش ها خاكستر شده اند.

آبي پوشان نمي رقصند.

فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.

هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد

چشمانش خوابي را گم كرده بود.

جاده نفس نفس مي زد.

صخره ها چه هوسناكش بوييدند!

فانوس پر شتاب !

تا كي مي لغزي

در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟

زمزمه هاي شب پژمرد.

رقص پريان پايان يافت.

كاش اينجا نچكيده بودم!

هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد

فانوس از كنار ساحل براه افتاد.

كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !

فانوس از من مي گريزد.

چگونه برخيزم؟

به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.

و دور از من ، فانوس

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند...

نویسنده و ارسال : سید حامد صمدی

سری اول البوم عکس:

 

برای دیدن عکسها در اندازه ی واقعی به ادامه مطلب بروید :

ح م (حرفهای من )

ح م ۱ :دوستان این وبلاگ به بهانه وبلاگ قبلی ام درست کردم(قصه گو)

که متا سفانه به دلیل بی دقتی خودم هک شد.

 ح م ۲ : دوستانی که مرا به یاد دارند برای لینک کرن خود در قسمت نظرات

به من اطلاع دهند

ح م ۳ : منتظر یاری سبزتان هستم

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط سید حامد صمدی در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت 17:9 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


فقط یک خواهش:
از کپی کردن مطالب بدون ذکر منبع جدا خودداری کنید
بیاییید به یکدیگر احترام بگذاریم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

کنسرت پرحاشیه حمید عسگری در شهریار و همه حرف او
پايان عضويت.
دیدگاههای دختران و پسران
جنجال برانگیزترین کتابهای جهان!!
نامه های عاشقانه نیما
برگ
گفتگوی آنتولوژیک با جاهل محله

چرا آسمان آبي است؟!
عشق چیست ؟
شاعران جهان
ساحل و صدف
شماره یک:دل نامه های پاییزی
پادشاهی که فقط یك بار به حمام
از آن پرنده چوبی
چگونه لات شویم؟!
گفتگوی خودمانی با رئیس جمهور خودمانی
اشعاري از سوزان پوليس شوتز Susan Polis Schutz
در پي روياهايمان باش
تقسيم بندي و پيشنهاد کتاب
راهنمای آسان ازدواج
پوست شیر
تولدت مبارك داداشي..
معرفی یک شاعر
ده کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی!
Eminem - Careful What You Wish For
یک سبد آرزوی کال
20 خبر از بیست چهره سینما و تلویزیون
اولین سالگرد تولد وبلاگ
ریاضی‌دانی در سرزمین

نویسندگان

پیوند های روزانه

پیوند ها

ديوار بي حصار
دلنوشته های ما چهار تا
به ندای دلم گوش بده
شاهین در اوج (تعطیل کرده ! )
به بهانه ی
black and white heart
رها
دختری به اسم بارون
بیا تو هم عاشق میشی
غریبانه
زبل خان این جا، اون جا، همه جا
ققنوس در زنجير
دلشکسته تنها
آفاق
پایان عشق
عاشقانه...دنیای دل
فریاد خاموش
،،،اشک ستاره،،،
جز عشق هرچه که بینی اثرش کم شود
لحظه های آخر
ستاره شب
همه چی اینجا پیدا میشه
سراپاامید
نم نم بارون
برازنده ایرانی
محمد جواد عبدی
نیم نگاه
تا شقایق هست زندگی باید کرد
کوی عاشقان
چشمان خیس من
پسری تنها
شعر (اوا)
راز اشک
فاصله
زندگی یعنی بخند هر چند که غمگینی
دوست داشتن عاشقانه
راســــــــــــــــــــــــــــــــــــل
دست نوشته های محسن محمدپور
دل نوشته های ناناز
یادداشت های یک خبرنگار
آ ر ز و
دل نوشته های عاشقانه
:: ماهک::
وامانده از تبی سرد...
قالب وبلاگ
ایزدشهر

امکانات




Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم