![]()
تنها و آواره به هر سو ميدوم، گوشه آستين اين را ميگيرم، دامن رداي او را ميچســــبم، ميپرسم، با تمام نيــــــــاز ميپرسم؛ غرقه در اشک و درد: «اين مرد کيست»؟ «دردش چيست»؟...
شب عاشورا بود، عاشوراي سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه اي، که صدايش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. منصرف شدم. اما شب عاشورا بود شهر يکپارچه روضه بود وخانه يکپارچه سکوت و درد، چه ميتوانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم، اما چگونه ميتوانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستي که هرگاه روزگار عاجزم ميکرد و رنج به ناليدنم وا ميداشت، به پناه او ميرفتم - برگرفتم، گفتم در اين تنهايي درد و اين شب سوگ، بنشينم و با خود سوگواري کنم، مگر نميشود تنها عزاداري کرد؟ نشستم و روضه اي براي دل خويش نوشتم، آنچه را در نامه ي او براي خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحيح کردم تا تصوير غربت و رنج حسين گردد.
... پيش چشمم را پرده اي از خون پوشيده است.
در ميان هياهوي مکرر و خاطره انگيز دجله و فرات، اين دو خصم خويشاوندي که هفت هزار سال، گام به گام با تاريخ همسفرند، غريو و غوغاي تازه اي برپا است:
صحراي سوزاني را مينگرم، با آسماني به رنگ شرم، و خورشيدي کبود و گدازان، و هوايي آتش ريز، و درياي رملي که افق در افق گسترده است، و جويباري کف آلود از خون تازه اي که ميجوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
ميترسم در سيماي بزرگ و نيرومند او بنگرم، او که قرباني اين همه زشتي و جهل است. به پاهايش مينگرم که همچنان استوار و صبور ايستاده و اين تن صدها ضربه را بپاداشته است و شمشيرها از همه سو برکشيده، و تيرها از همه جا رها، و خيمه ها آتش زده و رجاله در انديشه غارت، و کينه ها زبانه کشيده و دشمن همه جا در کمين، و دوست بازيچه دشمن و هوا تفتيده و غربت سنگين و دشمن شوره زاري بي حاصل و شن ها داغ و تشنگي جان گزا و دجله سياه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کين و مرگ در اشغال «خصومت جاري» و ...
ميترسم در سيماي بزرگ و نيرومند او بنگرم، او که قرباني اين همه زشتي و جهل است. به پاهايش مينگرم که همچنان استوار و صبور ايستاده و اين تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هيجان، نگاهم را بر روي چکمه ها و دامن ردايش بالا ميبرم: اينک دو دست فرو افتاده اش، دستي بر شمشيري که به نشانه شکست انسان، فرو ميافتد، اما پنجه هاي خشمگينش، با تعصبي بيحاصل ميکوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جاي انگشتان خونين بر قبضه شمشيري که ديگر ...
... افتاد! و دست ديگرش، همچنان بلاتکليف.
نگاهم را بالاتر ميکشانم: از روزنه هاي زره خون بيرون ميزند و بخار غليظي که خورشيد صحرا ميمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر ميکشانم: گردني که، همچون قله حرا، از کوهي روييده و ضربات بي امان همه تاريخ بر آن فرود آمده است. به سختي هولناکي کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشتههاي خوني که بر آن جاري است باز هم بالاتر ميکشانم: ناگهان چتري از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستري که از يک انفجار در فضا ميماند و ... ديگر هيچ!
پنجه اي قلبم را وحشيانه در مشت ميفشرد، دندان هايي به غيظ در جگرم فرو ميرود، دود داغ و سوزنده اي از اعماق درونم بر سرم بالا ميآيد و چشمانم را ميسوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم ميدهد، که: «هستم»، که «زندگي ميکنم».
اين همه «بيچاره بودن» و بار «بودن» اين همه سنگين! اشک امانم نميدهد؛ نميتوانم ببينم. پيش چشمم را پرده اي از اشک پوشيده است.در برابرم، همه چيز در ابهامي از خون و خاکستر ميلرزد، اما همچنان با انتظاري از عشق و شرم، خيره مينگرم؛
شبحي را در قلب اين ابر و دود باز مييابم، طرح گنگ و نامشخص يک چهره خاموش، چهره پرومته، ربالنوعي اساطيري که اکنون حقيقت يافته است. هيجان و اشتياق چشمانم را خشک ميکند. غبار ابهام تيره اي که در موج اشک من ميلرزد، کنارتر ميرود . روشن تر ميشود و خطوط چهره خواناتر.
چقدر تحمل ناپذيز است ديدن اين همه درد، اين همه فاجعه، در يک سيما، سيمايي که تمامي رنج انسان را در سرگذشت زندگي مظلومش حکايت ميکند. سيمايي که ... چه بگويم؟
مفتي اعظم اسلام او را به نام يک «خارجي عاصي بر دين الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوي داده است. و شمشيرها از همه سو برکشيده، و تيرها از همه جا رها، و خيمه ها آتش زده و رجاله در انديشه غارت، و کينه ها زبانه کشيده و دشمن همه جا در کمين، و دوست بازيچه دشمن و هوا تفتيده و غربت سنگين و دشمن شوره زاري بي حاصل و شن ها داغ و تشنگي جان گزا و دجله سياه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کين و مرگ در اشغال «خصومت جاري» و ...
در پيرامونش، جز اجساد گرميکه در خون خويش خفته اند، کسي از او دفاع نميکند. همچون تنديس غربت و تنهايي و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشيده و همچنان، بر رهگذر تاريخ ايستاده است.
نه باز ميگردد،
که : به کجا؟
نه پيش ميرود،
که : چگونه؟
نه ميجنگد،
که : با چه؟
نه سخن ميگويد،
که : با که؟
و نه مينشيند،
که : هرگز !
ايستاده است و تمامي جهادش اينکه ... نيفتد
همچون سنداني در زير ضربه هاي دشمن و دوست، در زير چکش تمامي خداوندان سه گانه زمين(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزوير – سياست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاريخ، از آدم تا ... خودش! به سيماي شگفتش دوباره چشم ميدوزم، در نگاه اين بنده خويش مينگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهي که جز غم نيست. همچنان ساکت ميماند.
نميتوانم تحمل کنم؛ سنگين است؛ تمامي«بودن»م را در خود ميشکند و خرد ميکند. ميگريزم. اما ميترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خويش نيز سخت شرم آور و شکنجه آميز است. به کوچه ميگريزم، تا در سياهي جمعيت گم شوم. در هياهوي شهر، صداي سرزنش خويش را نشنوم.
خلق بسياري انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش ميگريد، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماري و «صليب جريده» و تيغ و زنجيري که ديوانه وار بر سر و روي و پشت و پهلوي خود ميزنند، و مرداني با رداهاي بلند و.......
عمامه پيغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره هاي تکراري تاريخ! غمگين و سياه پوش، همه جا پيشاپيش خلايق!
تنها و آواره به هر سو ميدوم، گوشه آستين اين را ميگيرم، دامن رداي او را ميچســــبم، ميپرسم، با تمام نيــــــــاز ميپرسم؛ غرقه در اشک و درد: «اين مرد کيست»؟ «دردش چيست»؟ اين تنها وارث تاريخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشيده است؟ به من بگوييد: نامش چيست؟
هيچ کس پاسخم را نميگويد!
پيش چشمم را پرده اي از اشک پوشيده است